تعداد ۹۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۲ - هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من
هم حریف زندانم هم رفیق چاهم من
بخت تیره روزانم کوکب سیاهم من
نه به خلد در خوردم نه به دوزخ ارزانی
خوش گناهکارم من طرفه بیگناهم من
جرم اگر نمیباشد بخششی نمیپاشد
بر امید عفو او عاشق گناهم من
تکیه بر کرم دارم، از گنه چه غم دارم
بیم را نمیدانم، آرزو پناهم من
کم ندارم از سامان با همه پریشانی
آه و ناله اسبابم، گریه دستگاهم من
هر کجا که بخرامی، هر کجا که بنشینی
خاک آستانم من، فرش جلوهگاهم من
عزّتم نمیداری، قیمتم نمیدانی
سرمة سلیمانی، مشت خاک راهم من
خدمتم چه میارزد، طاعتم چه میباشد
آب گشتم از خجلت، شرم عذرخواهم من
از نجات نومیدم وز کنار محرومم
همّتی سلامت را کشتی تباهم من
گر چه در هنر بیشم جمله بار بر خویشم
حجّت غریمم من، عصمت گناهم من
پر غرور فیّاضم در جنون و رسوایی
غیر را نمیخواهم، طرفه پادشاهم من
بخت تیره روزانم کوکب سیاهم من
نه به خلد در خوردم نه به دوزخ ارزانی
خوش گناهکارم من طرفه بیگناهم من
جرم اگر نمیباشد بخششی نمیپاشد
بر امید عفو او عاشق گناهم من
تکیه بر کرم دارم، از گنه چه غم دارم
بیم را نمیدانم، آرزو پناهم من
کم ندارم از سامان با همه پریشانی
آه و ناله اسبابم، گریه دستگاهم من
هر کجا که بخرامی، هر کجا که بنشینی
خاک آستانم من، فرش جلوهگاهم من
عزّتم نمیداری، قیمتم نمیدانی
سرمة سلیمانی، مشت خاک راهم من
خدمتم چه میارزد، طاعتم چه میباشد
آب گشتم از خجلت، شرم عذرخواهم من
از نجات نومیدم وز کنار محرومم
همّتی سلامت را کشتی تباهم من
گر چه در هنر بیشم جمله بار بر خویشم
حجّت غریمم من، عصمت گناهم من
پر غرور فیّاضم در جنون و رسوایی
غیر را نمیخواهم، طرفه پادشاهم من
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۸ - سر فدای جانانست، کام افتخارست این
سر فدای جانانست، کام افتخارست این
تن به خاک یکسانست اوج اعتبارست این
قد چو سرو بستانست چهره چون گلستانست
لب شراب مستانست مایة بهارست این
رخ چو ماه تابانست خط چو موج ریحانست
لب چو آب حیوانست طرفه شهریارست این
خط لعل مینوشت سبزة بناگوشت
چشمة سیه پوشت خضر آشکارست این
آن دو ماه رخسارست یا دو عکس گلزارست
وین دو زلف دلدارست یا دو حلقه مارست این
این دو شاخ مرجانست یا دو پارة جانست
خود نه این و نه آنست لعل آبدارست این
جسم زار فیّاض است یا خیال اَعراض است
خاک چشم اغراض است یک کف غبارست این
تن به خاک یکسانست اوج اعتبارست این
قد چو سرو بستانست چهره چون گلستانست
لب شراب مستانست مایة بهارست این
رخ چو ماه تابانست خط چو موج ریحانست
لب چو آب حیوانست طرفه شهریارست این
خط لعل مینوشت سبزة بناگوشت
چشمة سیه پوشت خضر آشکارست این
آن دو ماه رخسارست یا دو عکس گلزارست
وین دو زلف دلدارست یا دو حلقه مارست این
این دو شاخ مرجانست یا دو پارة جانست
خود نه این و نه آنست لعل آبدارست این
جسم زار فیّاض است یا خیال اَعراض است
خاک چشم اغراض است یک کف غبارست این
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۷ - گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشی
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۲۲ - درتوصیف بهار و منقبت حیدر کرار علیه سلام الله
ای پری سیر لعبت با فروغ برجیسی
وی فرشته خو دلبر خو با فریب ابلیسی
می بده که گلشن یافت مرغکان تقدیسی
سرو بن چو آصف زد زعلم ادریسی
نسترن بباغ آمد با جمال بلقیسی
برگ گل بباد آراست مسند سلیمانی
وصل گل چو بلبل دید حال او مشوش شد
در چمن ز بس غلطید بال او منقش شد
گوئی از شرر زآدم سینه اش پر آتش شد
گه ز ناله بیخود گشت گه ز جذبه در غش شد
عاقبت از او بستان جانفزا و دلکش شد
بس به نای جسمانی زد نوایی روحانی
بط میانه سیلاب برطرب منطق بین
چون روان شده کشتی در یمی معمق بین
در نشیبش ازدو پای لنگری معلق بین
بر فرازش از دو بال هی شراع بیرق بین
نی زجان و تن بط را ناخدای و زروق بین
غم ندارد ارگردد دشت و دره طوفانی
کس نداند از غبرا جوش این لطایف چیست
وز شقایق و نسرین زینت موافق چیست
گر زریزش ابرند رنگشان مخالف چیست
ور ز گردش چرخند بویشان موالف چیست
شرق و غرب گیتی را این مه طرایف چیست
آسمان مگر آید بر زمین بمهمانی
تاج مریم گلبن از مطر مکلل دان
وز زمردین سبزه ساق او مخلخل دان
باد نافه آگینش جبرئیل منزل دان
غنچه نوآیینش عیسی ممثل دان
قمری مطوق را راهبی مسلسل دان
میزند همی ناقوس چون کشیش دیرانی
نرگس آمد و بر سر جام سیم و زر دارد
زین بسر نهادن جام تا چه زیر سردارد
این چنین که از مستی میل شور و شر داد
گوئی از می و ساغر مادر و پدر دارد
با بتان گلزای تا چه در نظر دارد
حالیا که سرگرم است چشم او به فتانی
ای پسر ز بالائی رخ بتاب و پستی کن
سر وحدت ار خواهی ترک خود پرستی کن
در گسستن از اغیار رخنه ها بهستی کن
سیر حال مدهوشان درمی الستی کن
تا شود تراممکن باده نوش و مستی کن
عالمی بجو باقی کاین جهان بود فانی
جام صلح کل در ده تابکی پی جنگیم
گر نوای ما نی راست کج مبین که چون چنگیم
آینه صفت هریک مبتلا بصد رنگیم
گر جهیم از این صد زنگ بنگری که یک رنگیم
ما بکشور توحید همسریم و همسنگیم
غیر از این سخن جبر است وان نه کاریزدانی
کم بقلزم حیرت از خرد سفاین ران
کاین شد از چه رو بوجهل وان شد از چه ره سلمان
گر خود از سرشت است این اوسترشتشان ارکان
ور زسرنوشت است این او نوشتشان عنوان
کز سرادق واجب تا مضایق امکان
کس نداند این اسرار جز علی عمرانی
شاه لافتی حیدر کایزدی روان با اوست
در زمین و از قدرت کار آسمان با اوست
آسمان چه حد دارد نظم لامکان با اوست
لامکان ندانم چیست ظاهر و نهان با اوست
ظاهر و نهانرا نیز بذل جسم و جان با اوست
با اساس رحمانیست در لباس انسانی
در محافل علوی او دلیل اطباق است
در مراحل سفلی او کفیل ارزاق است
آب کوثر از مهرش جرعه نوش اشفاق است
نار دوزخ از قهرش ریزه چین احراق است
الغرض چنین مولا کردگار آفاق است
گر بر افکند برقع از جمال نورانی
هم خلیل و نمرودش سوی آستان پویند
هم کلیم و فرعونش بوس آستین جویند
کعبه و کلیسایش گرد رهگذر بویند
زاهد و قدح خوارش زاشتیاق رخ مویند
بر جلالتش ذرات لاشریک له گویند
از حدود اجرامی تا ثغور ارکانی
ای شهی که از دلها مرتفع غرف داری
گرچه نزد کوته بین خیمه در نجف داری
گه بسینه سینا ساز لاتخف داری
گه بعرشه منبر کوس من عرف داری
وه از آن خدائی در کش تو درصدف داری
ای بس از رسل کور است غرق بحر حیرانی
در ممالک ایجاد مالک الرقابی تو
در عوالم ابداع کاشف الحجابی تو
در حدائق فردوس معنی ثوابی تو
در سلاسل نیران صورت عقابی تو
در دفاتر کونین فرد انتخابی تو
بل توئی دو گیتی را هم بنا و هم بانی
هم برون از این افلاک ای بسا فلک از تست
هم در آن فلکها نیز ای بسا ملک از تست
از ملایک از پرسند ذکر یک بیک از تو است
بهر ذکرشان در مغز حس مشترک از تست
حس مشترک را باز دم بدم کمک ازتست
جز بذات تو درکیست این صفات ربانی
خسروا من آن جیحون کز تو بحر لؤلؤیم
لیکن این زمان آلام کرده کمتر از جویم
ظلمت بصر افزود بر سپیدی مویم
آگهی چو از دردم زیبد از تو دارویم
چون ترا ثنا گویم کی سزد دوا جویم
ازحکیم زردشتی یا طبیب نصرانی
زین بلا که بر نامم خامه ولابنگاشت
هرکسم که دید از طعن بر دلم ستم بگماشت
غیر صدر فرخ رخ کش زامتحان پنداشت
وز پی رضای تو خاطرم زلطف انباشت
آنکه شه باستحقاق برکفش مفوض داشت
از وزارت دربار تا امین سلطانی
کاملی که در یک سطر راز صد ورق خواند
فردو زبان کلکش حکم نه طبق راند
رای عالم آرایش در اثر فلق ماند
کز صحایف ملکت بردن غسق تاند
قبض و بسط کیهان را بیش وکم زحق داند
نه زمهر ناهیدی نه زکین کیوانی
تا حدوث او در دهر جلوه از قدم کرده
بهر طاعتش ذرات جمله سرقدم کرده
عدل او مرابع را حوزه حرم کرده
سعی او مراتع را روضه ارم کرده
آنچه او بهفت اقلیم بانی قلم کرده
آسمان نیارد کرد باسحاب نیسانی
در صیانت جمهور مشتغل به تنهائیست
چون نباشد او تنها کومثل بیکتائیست
چرخ پیرش از دانش معتقد بوالائیست
همچو بخت شه گرجه مشتهر ببرنائیست
هرکه در جهان امروز منتخب بدانائیست
در حضور تو گردد منتسب بنادانی
ایکه شش جهه گشته پر مواهب از آلات
صدره صدارت از صد تفاخر از بالات
مه همی سجود آور نزد غره غرات
خور همی درود انگیز پیش رای ملک آرات
گسترد چو خالیگر خوان بکاخ عرش آسات
بال قدسیان از وی میکند مگس رانی
گر چه دیده دولت جسته از لقایت نور
لیکن از فتوت نیست این معارجت منظور
کی عجوز گیتی را بر غرور تو مقدور
کز عروس هستی هم نی وجود تو مسرور
بلکه مرترا درخلد دل نمیرباید حور
در نگیرد اندر مرد عشوه های نسوانی
داورا مرا ز آغاز چون گزیده ز اکرام
به که این کرم گردد همعنان با انجام
شعر من بمدح تو تاج تارک الهام
جود تو بشعر من ذخر گردش ایام
چون من و توئی دیگر درکلام و در انعام
این سپهر مشکل کار ناورد بآسانی
تا همی بتابد ماه بر در تو دربان باد
تاهمی درخشد مهر در رخ تو حیران باد
محفل تو از نزهت غیرت گلستان باد
صد چو من هزار آوا مر ترا ثنا خوان باد
خاطر بداندیشت روز و شب پریشان باد
گرچه در زمانت نیست نامی از پریشانی
وی فرشته خو دلبر خو با فریب ابلیسی
می بده که گلشن یافت مرغکان تقدیسی
سرو بن چو آصف زد زعلم ادریسی
نسترن بباغ آمد با جمال بلقیسی
برگ گل بباد آراست مسند سلیمانی
وصل گل چو بلبل دید حال او مشوش شد
در چمن ز بس غلطید بال او منقش شد
گوئی از شرر زآدم سینه اش پر آتش شد
گه ز ناله بیخود گشت گه ز جذبه در غش شد
عاقبت از او بستان جانفزا و دلکش شد
بس به نای جسمانی زد نوایی روحانی
بط میانه سیلاب برطرب منطق بین
چون روان شده کشتی در یمی معمق بین
در نشیبش ازدو پای لنگری معلق بین
بر فرازش از دو بال هی شراع بیرق بین
نی زجان و تن بط را ناخدای و زروق بین
غم ندارد ارگردد دشت و دره طوفانی
کس نداند از غبرا جوش این لطایف چیست
وز شقایق و نسرین زینت موافق چیست
گر زریزش ابرند رنگشان مخالف چیست
ور ز گردش چرخند بویشان موالف چیست
شرق و غرب گیتی را این مه طرایف چیست
آسمان مگر آید بر زمین بمهمانی
تاج مریم گلبن از مطر مکلل دان
وز زمردین سبزه ساق او مخلخل دان
باد نافه آگینش جبرئیل منزل دان
غنچه نوآیینش عیسی ممثل دان
قمری مطوق را راهبی مسلسل دان
میزند همی ناقوس چون کشیش دیرانی
نرگس آمد و بر سر جام سیم و زر دارد
زین بسر نهادن جام تا چه زیر سردارد
این چنین که از مستی میل شور و شر داد
گوئی از می و ساغر مادر و پدر دارد
با بتان گلزای تا چه در نظر دارد
حالیا که سرگرم است چشم او به فتانی
ای پسر ز بالائی رخ بتاب و پستی کن
سر وحدت ار خواهی ترک خود پرستی کن
در گسستن از اغیار رخنه ها بهستی کن
سیر حال مدهوشان درمی الستی کن
تا شود تراممکن باده نوش و مستی کن
عالمی بجو باقی کاین جهان بود فانی
جام صلح کل در ده تابکی پی جنگیم
گر نوای ما نی راست کج مبین که چون چنگیم
آینه صفت هریک مبتلا بصد رنگیم
گر جهیم از این صد زنگ بنگری که یک رنگیم
ما بکشور توحید همسریم و همسنگیم
غیر از این سخن جبر است وان نه کاریزدانی
کم بقلزم حیرت از خرد سفاین ران
کاین شد از چه رو بوجهل وان شد از چه ره سلمان
گر خود از سرشت است این اوسترشتشان ارکان
ور زسرنوشت است این او نوشتشان عنوان
کز سرادق واجب تا مضایق امکان
کس نداند این اسرار جز علی عمرانی
شاه لافتی حیدر کایزدی روان با اوست
در زمین و از قدرت کار آسمان با اوست
آسمان چه حد دارد نظم لامکان با اوست
لامکان ندانم چیست ظاهر و نهان با اوست
ظاهر و نهانرا نیز بذل جسم و جان با اوست
با اساس رحمانیست در لباس انسانی
در محافل علوی او دلیل اطباق است
در مراحل سفلی او کفیل ارزاق است
آب کوثر از مهرش جرعه نوش اشفاق است
نار دوزخ از قهرش ریزه چین احراق است
الغرض چنین مولا کردگار آفاق است
گر بر افکند برقع از جمال نورانی
هم خلیل و نمرودش سوی آستان پویند
هم کلیم و فرعونش بوس آستین جویند
کعبه و کلیسایش گرد رهگذر بویند
زاهد و قدح خوارش زاشتیاق رخ مویند
بر جلالتش ذرات لاشریک له گویند
از حدود اجرامی تا ثغور ارکانی
ای شهی که از دلها مرتفع غرف داری
گرچه نزد کوته بین خیمه در نجف داری
گه بسینه سینا ساز لاتخف داری
گه بعرشه منبر کوس من عرف داری
وه از آن خدائی در کش تو درصدف داری
ای بس از رسل کور است غرق بحر حیرانی
در ممالک ایجاد مالک الرقابی تو
در عوالم ابداع کاشف الحجابی تو
در حدائق فردوس معنی ثوابی تو
در سلاسل نیران صورت عقابی تو
در دفاتر کونین فرد انتخابی تو
بل توئی دو گیتی را هم بنا و هم بانی
هم برون از این افلاک ای بسا فلک از تست
هم در آن فلکها نیز ای بسا ملک از تست
از ملایک از پرسند ذکر یک بیک از تو است
بهر ذکرشان در مغز حس مشترک از تست
حس مشترک را باز دم بدم کمک ازتست
جز بذات تو درکیست این صفات ربانی
خسروا من آن جیحون کز تو بحر لؤلؤیم
لیکن این زمان آلام کرده کمتر از جویم
ظلمت بصر افزود بر سپیدی مویم
آگهی چو از دردم زیبد از تو دارویم
چون ترا ثنا گویم کی سزد دوا جویم
ازحکیم زردشتی یا طبیب نصرانی
زین بلا که بر نامم خامه ولابنگاشت
هرکسم که دید از طعن بر دلم ستم بگماشت
غیر صدر فرخ رخ کش زامتحان پنداشت
وز پی رضای تو خاطرم زلطف انباشت
آنکه شه باستحقاق برکفش مفوض داشت
از وزارت دربار تا امین سلطانی
کاملی که در یک سطر راز صد ورق خواند
فردو زبان کلکش حکم نه طبق راند
رای عالم آرایش در اثر فلق ماند
کز صحایف ملکت بردن غسق تاند
قبض و بسط کیهان را بیش وکم زحق داند
نه زمهر ناهیدی نه زکین کیوانی
تا حدوث او در دهر جلوه از قدم کرده
بهر طاعتش ذرات جمله سرقدم کرده
عدل او مرابع را حوزه حرم کرده
سعی او مراتع را روضه ارم کرده
آنچه او بهفت اقلیم بانی قلم کرده
آسمان نیارد کرد باسحاب نیسانی
در صیانت جمهور مشتغل به تنهائیست
چون نباشد او تنها کومثل بیکتائیست
چرخ پیرش از دانش معتقد بوالائیست
همچو بخت شه گرجه مشتهر ببرنائیست
هرکه در جهان امروز منتخب بدانائیست
در حضور تو گردد منتسب بنادانی
ایکه شش جهه گشته پر مواهب از آلات
صدره صدارت از صد تفاخر از بالات
مه همی سجود آور نزد غره غرات
خور همی درود انگیز پیش رای ملک آرات
گسترد چو خالیگر خوان بکاخ عرش آسات
بال قدسیان از وی میکند مگس رانی
گر چه دیده دولت جسته از لقایت نور
لیکن از فتوت نیست این معارجت منظور
کی عجوز گیتی را بر غرور تو مقدور
کز عروس هستی هم نی وجود تو مسرور
بلکه مرترا درخلد دل نمیرباید حور
در نگیرد اندر مرد عشوه های نسوانی
داورا مرا ز آغاز چون گزیده ز اکرام
به که این کرم گردد همعنان با انجام
شعر من بمدح تو تاج تارک الهام
جود تو بشعر من ذخر گردش ایام
چون من و توئی دیگر درکلام و در انعام
این سپهر مشکل کار ناورد بآسانی
تا همی بتابد ماه بر در تو دربان باد
تاهمی درخشد مهر در رخ تو حیران باد
محفل تو از نزهت غیرت گلستان باد
صد چو من هزار آوا مر ترا ثنا خوان باد
خاطر بداندیشت روز و شب پریشان باد
گرچه در زمانت نیست نامی از پریشانی
جیحون یزدی : مراثی
شمارهٔ ۱۴ - در رثاء بر اهل بیت اطهر سلام الله علیهم
ای فلک تو با نیکان دایم ازچه ای بدخواه
عترت نبی و آنگه مجلس عبیدالله
مجلسی که اطرافش بسته ره ز نامحرم
اهل بیت پیغمبر چون در او گشاید راه
کودکان بی یاور مادران بی فرزند
بسته کس به غل ای داد خسته کس به نی ای آه
زخم قوم پر نیرنگ برلب حسین از سنگ
غرق خون شوی ای مهر سرنگون شوی ای ماه
از تو حضرت سجاد آنقدر برنج افتاد
کز نشست او میداشت زاده زیاد اکراه
بلکه چون سخن فرمود لب بکشتنش بگشود
وز زنان بیکس خاست الحدزو واغوثاه
زینبی که در یکروز داغ شش برادر دید
میبری اسیرش باز نزد دشمنی جانکاه
از اسیریش بگذر بر غریبیش منگر
حکم قتلش از وی چیست لا اله الا الله
از مراثیت جیحون شد دل ملایک خون
طبع تو بلند اما زین فسانه کن کوتاه
عترت نبی و آنگه مجلس عبیدالله
مجلسی که اطرافش بسته ره ز نامحرم
اهل بیت پیغمبر چون در او گشاید راه
کودکان بی یاور مادران بی فرزند
بسته کس به غل ای داد خسته کس به نی ای آه
زخم قوم پر نیرنگ برلب حسین از سنگ
غرق خون شوی ای مهر سرنگون شوی ای ماه
از تو حضرت سجاد آنقدر برنج افتاد
کز نشست او میداشت زاده زیاد اکراه
بلکه چون سخن فرمود لب بکشتنش بگشود
وز زنان بیکس خاست الحدزو واغوثاه
زینبی که در یکروز داغ شش برادر دید
میبری اسیرش باز نزد دشمنی جانکاه
از اسیریش بگذر بر غریبیش منگر
حکم قتلش از وی چیست لا اله الا الله
از مراثیت جیحون شد دل ملایک خون
طبع تو بلند اما زین فسانه کن کوتاه
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۶۴ - ای بهار لطف تو آبروی بستانها
ای بهار لطف تو آبروی بستانها
از تو دامن پر گل خار در بیابانها
ای کبابت ابراهیم وی هلاکت اسماعیل
مستعد قربانی در تن همه جانها
صبح صادق و کاذب بر در تو میآیند
بر امید احسانت پهن کرده دامانها
چشم بر رهت دارند کوچهباغها امروز
از دوروی صف بسته در چمن خیابانها
ساغر تهیدستی عمر میکند افزون
چرخ سرنگون کاسه بگذرانده دورانها
ساغر گل از شبنم چشمه حیات آمد
سروها خضرگویان در کنار بستانها
قصر روزگار آخر خاک بر سرت ریزد
چند سازی ای غافل خواب زیر ایوانها
زلف دلبران گردد بر رگ زمین پیوند
عاقبت شود پامال سبزهای مژگانها
دشمنان عاجز را پایمال نتوان کرد
ترکش پر از تیر است شیر را نیستانها
کشکشان سوی لیلی برده عشق مجنون را
طوق بندگی باد چاک در گریبانها
سیدا خط و زلفش قصد دیدنت دارند
خانه را بکن جاروب آمدند مهمانها
از تو دامن پر گل خار در بیابانها
ای کبابت ابراهیم وی هلاکت اسماعیل
مستعد قربانی در تن همه جانها
صبح صادق و کاذب بر در تو میآیند
بر امید احسانت پهن کرده دامانها
چشم بر رهت دارند کوچهباغها امروز
از دوروی صف بسته در چمن خیابانها
ساغر تهیدستی عمر میکند افزون
چرخ سرنگون کاسه بگذرانده دورانها
ساغر گل از شبنم چشمه حیات آمد
سروها خضرگویان در کنار بستانها
قصر روزگار آخر خاک بر سرت ریزد
چند سازی ای غافل خواب زیر ایوانها
زلف دلبران گردد بر رگ زمین پیوند
عاقبت شود پامال سبزهای مژگانها
دشمنان عاجز را پایمال نتوان کرد
ترکش پر از تیر است شیر را نیستانها
کشکشان سوی لیلی برده عشق مجنون را
طوق بندگی باد چاک در گریبانها
سیدا خط و زلفش قصد دیدنت دارند
خانه را بکن جاروب آمدند مهمانها
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - دامن گلستانش تا مرا به چنگ آمد
دامن گلستانش تا مرا به چنگ آمد
پیرهن بر اعضایم همچو غنچه تنگ آمد
جلوه چون تذرو باغ جامه چون پر طاووس
چهره چون گل رعنا با هزار رنگ آمد
بسته بر کمر ترکش تیغ شعله و آتش
بر سر من آن سرکش از برای جنگ آمد
در محیط سودایش کشتی دل افگندم
شد حباب او گرداب موج او نهنگ آمد
خط نامسلمانش داد عقل و دین بر باد
بهر غارت روی لشکر فرنگ آمد
برشکست بزم من آسمان فلاخن شد
بر دهان مینایم جای پنبه سنگ آمد
گل بسر هوس کردم خارم از بدن گل کرد
مرهم آرزو بردم ناخن پلنگ آمد
سیدا شده فرهاد بر هلاک خود راضی
تیشه بس که شد دلگیر بیستون به تنگ آمد
پیرهن بر اعضایم همچو غنچه تنگ آمد
جلوه چون تذرو باغ جامه چون پر طاووس
چهره چون گل رعنا با هزار رنگ آمد
بسته بر کمر ترکش تیغ شعله و آتش
بر سر من آن سرکش از برای جنگ آمد
در محیط سودایش کشتی دل افگندم
شد حباب او گرداب موج او نهنگ آمد
خط نامسلمانش داد عقل و دین بر باد
بهر غارت روی لشکر فرنگ آمد
برشکست بزم من آسمان فلاخن شد
بر دهان مینایم جای پنبه سنگ آمد
گل بسر هوس کردم خارم از بدن گل کرد
مرهم آرزو بردم ناخن پلنگ آمد
سیدا شده فرهاد بر هلاک خود راضی
تیشه بس که شد دلگیر بیستون به تنگ آمد
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - همنشین زنبورم خانه پر عسل دارم
همنشین زنبورم خانه پر عسل دارم
تربیت گر نیشم نوش در بغل دارم
گرد شیشه عیشم آسمان نمی گردد
چون فلاخن از دوران سنگ در بغل دارم
همچو واعظ از دنیا می کنم شکایت ها
می روم ز دنبالش علم بی عمل دارم
سر به جیب چون غنچه برده ام در این گلشن
قانعم به خون دل عیش بی بدل دارم
فکر روز آینده کرده ام ز سر بیرون
از ابد نمی ترسم بیم از ازل دارم
بهر رزق در پیری می کنم ترددها
بر چگونه خواهد داد کشت بی محل دارم
همچو آسیا بر من نیست یک دم آرامی
بهر روزیی مردم روز و شب جدل دارم
از بهار پیریها چون خزان نیم غمگین
همچو سرو سرسبزم طالع عمل دارم
بی تردد از گردون می رسد مرا روزی
شکرلله از ایام طبع بی کسل دارم
حرف پوچ نادان را چاره جز خموشی نیست
ساده لوحم و بنگر با فلک جدل دارم
سیدا عصای من با شکست پیوند است
من کجا توانم رفت رهنمای شل دارم
تربیت گر نیشم نوش در بغل دارم
گرد شیشه عیشم آسمان نمی گردد
چون فلاخن از دوران سنگ در بغل دارم
همچو واعظ از دنیا می کنم شکایت ها
می روم ز دنبالش علم بی عمل دارم
سر به جیب چون غنچه برده ام در این گلشن
قانعم به خون دل عیش بی بدل دارم
فکر روز آینده کرده ام ز سر بیرون
از ابد نمی ترسم بیم از ازل دارم
بهر رزق در پیری می کنم ترددها
بر چگونه خواهد داد کشت بی محل دارم
همچو آسیا بر من نیست یک دم آرامی
بهر روزیی مردم روز و شب جدل دارم
از بهار پیریها چون خزان نیم غمگین
همچو سرو سرسبزم طالع عمل دارم
بی تردد از گردون می رسد مرا روزی
شکرلله از ایام طبع بی کسل دارم
حرف پوچ نادان را چاره جز خموشی نیست
ساده لوحم و بنگر با فلک جدل دارم
سیدا عصای من با شکست پیوند است
من کجا توانم رفت رهنمای شل دارم
صغیر اصفهانی : ترکیبات
شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت عید مولود
ای که در خم گیسو بستهای به زنجیرم
کردهای غم خود را سد راه تدبیرم
بر سرم بنه پایی کز غمت زمین گیرم
چیست ای نگار آخر غیر عشق تقصیرم
چند یاد مژگانت بر جگر زند تیرم
چند هجر ابرویت بر سرم شود جلاد
شد بهار و عشرت یافت از وصال گل بلبل
این منم که محرومم عیش ر از جزء و کل
باشدم حرام ای گل بیتو گر بنوشم مل
عاشقم به روی تو فارغم ز باغ و گل
ترک من بیفشان مو تا خجل شود سنبل
سرو من بیارا قد تا نگون شود شمشاد
خاصه موسمی کز دل خاک لاله رویاند
ابر در فرو پاشد باد گل بر افشاند
مجمع طیور الحق جشن شاعران ماند
قمر یک ز سرمستی حال خود نمیداند
مختلف قوافی را دال و ذال میخواند
بیخبر که بر نظمش شاعران کنند ایراد
من که در جهان همدم نیمدم نمیبینم
عمر را گذر آنی بیندم نمیبینم
هر طرف که رو آرم غیر غم نمیبینم
جز جفا نمییابم جز ستم نمیبینم
جز بلا نمیجویم جز الم نمیبینم
پس چگونه با این غم مینخورده باشم شاد
خیز ای بهشتی رو بادهٔ طهور آور
زان مئی که آن باشد به ز وصل حور آور
تا بری غمم از دل مایهٔ سرور آور
در کف ای بلورین تن ساغر بلور آور
هرکجا که داری میجمله در حضور آور
بیم محتسب تا کی میبیار بادا باد
خاصه در چنین فصلی عیش و باده را شایان
خاصه در چنین ماهی کان چه مه مه شعبان
خاصه یکشبش کانرا نیمه بشمرد دوران
کاندران در این عالم شد تجلی یزدان
واجبی تولد یافت از مشیمهٔ امکان
کامدش ز جان جبریل از پی مبارکباد
در نکوترین میلاد از نکوترین مولود
شد جهان ظلمانی رشگ جنت موعود
بدر فیض شد طالع نور غیب شد مشهود
رفت جان باستقبال آمد آنکه بد مقصود
گشت فیض کل شامل بر عباد از معبود
مرحبا بر این مولود آفرین بر این میلاد
آیتی هویدا شد بلکه ام الایاتی
در حدوث شد ظاهر با قدم قرین ذاتی
روی خلق و خالق را شد پدید مرآتی
معدن فیوضاتی منبع عنایاتی
مصدر مکافاتی مظهر کراماتی
هم عباد را منذرهم لکل قوم هاد
صاحبالزمان مهدی هادی هدایتخواه
بیبیان الا لا بهر او بلا اکراه
هست لااله از آن اوفتاده الا الله
جز طریق او باطل جز براه او بیراه
گرچه حق او دارد اختلاف در افواه
لیک گر شوی منصف حق ز کف نخواهی داد
آنکه دادخواه از جان بهر آل یاسین است
در کرامت و معجز وارث النبین است
در زمان او موقوف از ملل قوانین است
نی هزار گون مذهب نیهزار آئین است
یک کتاب و یک ملت یک خدا و یک دین است
زان یگانگی گردد عالم خراب آباد
در ظهور او عالم طشت پر ز خون گردد
هر نهان شود پیدا هر درون برون گردد
بس نگون بپاخیزد بس بپا نگون گردد
درد و محنت نااهل از فزون فزون گردد
شرح اینحکایت را چون دهم که چون گردد
آنچنان شود کانرا هیچکس ندارد یاد
در زمان او عالم سر بسر گلستانست
دور دور شیطاننی عهد عهد رحمن است
وقت ظلم و زحمت نیگاه عدل و احسانست
جان فدای دورانش زانکه راحت جانست
میر مرحمت حاکم شاه عدل سلطانست
عدل را کند بنیان ظلم را کند بنیاد
دوره سلیمان را هم دلیل دورانش
وین که دیو ودد باشد سر بسر به فرمانش
صاحبالزمان را هم عهد اوست برهانش
در تمامی اشیاء جاری است سلطانش
گر صغیر مینالد روز و شب ز هجرانش
نیست رسم مهجوران غیرناله و فریاد
کردهای غم خود را سد راه تدبیرم
بر سرم بنه پایی کز غمت زمین گیرم
چیست ای نگار آخر غیر عشق تقصیرم
چند یاد مژگانت بر جگر زند تیرم
چند هجر ابرویت بر سرم شود جلاد
شد بهار و عشرت یافت از وصال گل بلبل
این منم که محرومم عیش ر از جزء و کل
باشدم حرام ای گل بیتو گر بنوشم مل
عاشقم به روی تو فارغم ز باغ و گل
ترک من بیفشان مو تا خجل شود سنبل
سرو من بیارا قد تا نگون شود شمشاد
خاصه موسمی کز دل خاک لاله رویاند
ابر در فرو پاشد باد گل بر افشاند
مجمع طیور الحق جشن شاعران ماند
قمر یک ز سرمستی حال خود نمیداند
مختلف قوافی را دال و ذال میخواند
بیخبر که بر نظمش شاعران کنند ایراد
من که در جهان همدم نیمدم نمیبینم
عمر را گذر آنی بیندم نمیبینم
هر طرف که رو آرم غیر غم نمیبینم
جز جفا نمییابم جز ستم نمیبینم
جز بلا نمیجویم جز الم نمیبینم
پس چگونه با این غم مینخورده باشم شاد
خیز ای بهشتی رو بادهٔ طهور آور
زان مئی که آن باشد به ز وصل حور آور
تا بری غمم از دل مایهٔ سرور آور
در کف ای بلورین تن ساغر بلور آور
هرکجا که داری میجمله در حضور آور
بیم محتسب تا کی میبیار بادا باد
خاصه در چنین فصلی عیش و باده را شایان
خاصه در چنین ماهی کان چه مه مه شعبان
خاصه یکشبش کانرا نیمه بشمرد دوران
کاندران در این عالم شد تجلی یزدان
واجبی تولد یافت از مشیمهٔ امکان
کامدش ز جان جبریل از پی مبارکباد
در نکوترین میلاد از نکوترین مولود
شد جهان ظلمانی رشگ جنت موعود
بدر فیض شد طالع نور غیب شد مشهود
رفت جان باستقبال آمد آنکه بد مقصود
گشت فیض کل شامل بر عباد از معبود
مرحبا بر این مولود آفرین بر این میلاد
آیتی هویدا شد بلکه ام الایاتی
در حدوث شد ظاهر با قدم قرین ذاتی
روی خلق و خالق را شد پدید مرآتی
معدن فیوضاتی منبع عنایاتی
مصدر مکافاتی مظهر کراماتی
هم عباد را منذرهم لکل قوم هاد
صاحبالزمان مهدی هادی هدایتخواه
بیبیان الا لا بهر او بلا اکراه
هست لااله از آن اوفتاده الا الله
جز طریق او باطل جز براه او بیراه
گرچه حق او دارد اختلاف در افواه
لیک گر شوی منصف حق ز کف نخواهی داد
آنکه دادخواه از جان بهر آل یاسین است
در کرامت و معجز وارث النبین است
در زمان او موقوف از ملل قوانین است
نی هزار گون مذهب نیهزار آئین است
یک کتاب و یک ملت یک خدا و یک دین است
زان یگانگی گردد عالم خراب آباد
در ظهور او عالم طشت پر ز خون گردد
هر نهان شود پیدا هر درون برون گردد
بس نگون بپاخیزد بس بپا نگون گردد
درد و محنت نااهل از فزون فزون گردد
شرح اینحکایت را چون دهم که چون گردد
آنچنان شود کانرا هیچکس ندارد یاد
در زمان او عالم سر بسر گلستانست
دور دور شیطاننی عهد عهد رحمن است
وقت ظلم و زحمت نیگاه عدل و احسانست
جان فدای دورانش زانکه راحت جانست
میر مرحمت حاکم شاه عدل سلطانست
عدل را کند بنیان ظلم را کند بنیاد
دوره سلیمان را هم دلیل دورانش
وین که دیو ودد باشد سر بسر به فرمانش
صاحبالزمان را هم عهد اوست برهانش
در تمامی اشیاء جاری است سلطانش
گر صغیر مینالد روز و شب ز هجرانش
نیست رسم مهجوران غیرناله و فریاد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - عاقبت دلا دیدی کار یار و من چون شد
عاقبت دلا دیدی کار یار و من چون شد
حاصل من از عشقش دیدهٔ پر از خون شد
مهر اگر فزاید مهر از چه رو به آن مه من
هرچه مهر افزودم جور و کینش افزون شد
دوش مستی ما را جام مینشد باعث
بل ز غمزهٔ ساقی حال ما دگرگون شد
در جنون عشق ای دل نام هم بدل گردد
قیس در غم لیلی گفته گفته مجنون شد
خوی حاتمی باید نام حاتم ار خواهی
ورنه زر همان زر بد، ننگ نام قارون شد
سرو قد جانان را تا نشاند اندر دل
گفتهی صغیر الحق، دلربا و موزون شد
حاصل من از عشقش دیدهٔ پر از خون شد
مهر اگر فزاید مهر از چه رو به آن مه من
هرچه مهر افزودم جور و کینش افزون شد
دوش مستی ما را جام مینشد باعث
بل ز غمزهٔ ساقی حال ما دگرگون شد
در جنون عشق ای دل نام هم بدل گردد
قیس در غم لیلی گفته گفته مجنون شد
خوی حاتمی باید نام حاتم ار خواهی
ورنه زر همان زر بد، ننگ نام قارون شد
سرو قد جانان را تا نشاند اندر دل
گفتهی صغیر الحق، دلربا و موزون شد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۲ - دلخوشی نمی داند، راه خانه ما را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۸ - می برد گل رویت، رنگ صد گلستان را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۷۵ - کار اگر چنین باشد، مزد کار ما معلوم
کار اگر چنین باشد، مزد کار ما معلوم
نزد کارفرمایان، اعتبار ما معلوم
بخت ما نمی داند، غیر واژگون سازی
با چنین مددکاری، کار و بار ما معلوم
دل ز داغ حرمان شد باغ پرگل تازه
باغ ما که این باشد، نوبهار ما معلوم
نخل خشک این باغیم، بی نصیب سرسبزی
گر جهان شود خرم، برگ و بار ما معلوم
می زند عبث طغرا، دم ز شعرپردازی
قدر و قیمت شاعر در دیار ما معلوم
نزد کارفرمایان، اعتبار ما معلوم
بخت ما نمی داند، غیر واژگون سازی
با چنین مددکاری، کار و بار ما معلوم
دل ز داغ حرمان شد باغ پرگل تازه
باغ ما که این باشد، نوبهار ما معلوم
نخل خشک این باغیم، بی نصیب سرسبزی
گر جهان شود خرم، برگ و بار ما معلوم
می زند عبث طغرا، دم ز شعرپردازی
قدر و قیمت شاعر در دیار ما معلوم
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۵۴ - برده عقل و هوش از من دلبری قدح نوشی
برده عقل و هوش از من دلبری قدح نوشی
نازنین گل اندامی یاسمین بناگوشی
زیرکی زبر دستی چابکی قضا شستی
روز تا شب مستی پای تا به سر هوشی
رند حیلهپردازی شوخ فتنهاندازی
دلفریب طنازی بذلهگوی خاموشی
شاهدی کمان ابرو مهوشی مسلسل مو
ریخته فرو گیسو تا کمر گه از دوشی
هشته نی به کس جانی یا سری و سامانی
غیب مردمان دانی عیب عاشقان پوشی
هرکه بیند از دورش میشود به دستورش
پیش چشم مخمورش عبد حلقه در گوشی
نوبتی مرا آن مه آمدی به پیش از ره
چون بدیدمش ناگه بر گشودم آغوشی
گفتنمش نهان تنها چند میزنی صهبا
هم توان زدن با ما جام و همچو میجوشی
گفت شیخ و سجاده وانگهی کشد باده
با چو من بتی ساده اینت دلق مغشوشی
بشنوند گر خلقت برکشند از حلقت
بر در ندهم دلقت با هجوم و چاووشی
باشد از غلط رائی عشق و باده پیمائی
با بتان یغمائی بیحجاب و روپوشی
عاشقی و میخواری در لباس دینداری
نیست جز تبه کاری یا که خواب خرگوشی
گفتمش مکن پرخاش تو حریف و من قلاش
نیش را بهل خوش باش وه گرت بود نوشی
من نه خشک و خود خواهم اهل درد و آگاهم
من صفیعلیشاهم نی کجی غلط کوشی
با من آب میخانه بین شکوه شاهانه
آن نیم که از خانه گندمم برد موشی
گرچه رندم و سر خوش نیست زیر دلقم غش
بر گذشته از آتش با دمم سیاوشی
نیستم به تدبیری هر دم آشناگیری
زود شود ز کس سیری دوست کن فراموشی
من سر خراباتم فارغ از خرافاتم
نی زروی طاماتم زهد خشک بفروشی
خرقه پوشم از کیشی چون تو نی کج اندیشی
عاقبت نیندیشی حرف پیر ننیوشی
گفت با توأم زین پس یار نی بدیگر کس
سال و مه هم آئین بس روز و شب هم آغوشی
آمد و مکرم شد خرقه پوش و محرم شد
ره روی مسلم شد تند و یاوه بخروشی
این خود ار خردمندی بود طبیت و پندی
باش با صفی چندی ده به نصح او گوشی
نازنین گل اندامی یاسمین بناگوشی
زیرکی زبر دستی چابکی قضا شستی
روز تا شب مستی پای تا به سر هوشی
رند حیلهپردازی شوخ فتنهاندازی
دلفریب طنازی بذلهگوی خاموشی
شاهدی کمان ابرو مهوشی مسلسل مو
ریخته فرو گیسو تا کمر گه از دوشی
هشته نی به کس جانی یا سری و سامانی
غیب مردمان دانی عیب عاشقان پوشی
هرکه بیند از دورش میشود به دستورش
پیش چشم مخمورش عبد حلقه در گوشی
نوبتی مرا آن مه آمدی به پیش از ره
چون بدیدمش ناگه بر گشودم آغوشی
گفتنمش نهان تنها چند میزنی صهبا
هم توان زدن با ما جام و همچو میجوشی
گفت شیخ و سجاده وانگهی کشد باده
با چو من بتی ساده اینت دلق مغشوشی
بشنوند گر خلقت برکشند از حلقت
بر در ندهم دلقت با هجوم و چاووشی
باشد از غلط رائی عشق و باده پیمائی
با بتان یغمائی بیحجاب و روپوشی
عاشقی و میخواری در لباس دینداری
نیست جز تبه کاری یا که خواب خرگوشی
گفتمش مکن پرخاش تو حریف و من قلاش
نیش را بهل خوش باش وه گرت بود نوشی
من نه خشک و خود خواهم اهل درد و آگاهم
من صفیعلیشاهم نی کجی غلط کوشی
با من آب میخانه بین شکوه شاهانه
آن نیم که از خانه گندمم برد موشی
گرچه رندم و سر خوش نیست زیر دلقم غش
بر گذشته از آتش با دمم سیاوشی
نیستم به تدبیری هر دم آشناگیری
زود شود ز کس سیری دوست کن فراموشی
من سر خراباتم فارغ از خرافاتم
نی زروی طاماتم زهد خشک بفروشی
خرقه پوشم از کیشی چون تو نی کج اندیشی
عاقبت نیندیشی حرف پیر ننیوشی
گفت با توأم زین پس یار نی بدیگر کس
سال و مه هم آئین بس روز و شب هم آغوشی
آمد و مکرم شد خرقه پوش و محرم شد
ره روی مسلم شد تند و یاوه بخروشی
این خود ار خردمندی بود طبیت و پندی
باش با صفی چندی ده به نصح او گوشی
صفی علیشاه : مسمطات
شماره ۲ - تو پریچهره مر از مردم بالائی
تو پریچهره مر از مردم بالائی
که در آئی و بچشم اندر مینائی
دل هر دل شده یا بی بربائی
یا که خونسازی از دیده بپالائی
ببری ور که کنی خون تو دل آرائی
بدل آرائی و دل بردن میشائی
میرود بینم دل از بر من کمکم
بکمندی همه چین در چین خم در خم
جو بچشم آید پا بنهم باشدیم
گو تو ما ناپری است این نه بنیآدم
که نهان دل برد از آدمیان هر دم
ور بود آدم با کس نبود توأم
چابک آنگونه دل از کف برد آنمهوش
که بتابد بمثل مومی از آتش
آدمی یا که کند از دیدن پریان غش
وین گوارنده بود ما را نی ناخوش
چه گوارنده تر از اینکه بتی دلکش
برد از ما دل با آنهمه هش و بش
نتوان بستن بر رویش هم درها
ور به بندی کشد از هر در او سرها
از هوا آید پنداری بیپرها
بندد از هر سو بر هر کس معبرها
بروش خیزد از لعلش گوهرها
بسخن ریزد از لعلش شکرها
بکفش باشد چون گوئی این گردون
دهدت بازی چند ار بوی افلاطون
نبود چیزی پیشش خرد و قانون
نتوان بردن جانی ز کفش بیرون
جان کم ار گیری پیشش کندت افزون
بنهد منّت و زکس نشود ممنون
آنقدر چابک و پرمایه و حرف افکن
همه باشندش در فهم سخن کودن
پیش او باشد چندار که سخن روشن
ننهد وزنی بر گفته و برگفتن
بجوی گیرد نه دانه و نه خرمن
بل گذارد بسخن جرمت بر گردن
بچه اندازه تو ای شوخ زبر دستی
که ببردی دل و بر گیسو پیوستی
نشدم آگه کی بردی و کی بستی
همچو هشیاری کاید بسر مستی
در ره دل بکدامین سو بنشستی
که ندیدت کس بادامی یاشستی
گفته بودندم ایمه که تو عیاری
کله مردم از سر همه برداری
ببری آنچه بچالاکی و طراری
نگذاری نه دهی پس نه نگهداری
و گر آید ز پیش کس توبه نگذری
چو بره بینیش از طعنه بیازاری
سر مردم بزبان پیچی در گرفته
نشوی گاه سخن گفتن آشفته
گفتهها کانسان کس هیچ به نشنفته
پس بدلها روی آهسته و بنهفته
همچو عیاری کاید بسر خفته
خانه بیند چو شود بیدار او رفته
من براینم که تو ای شوخ پری پیکر
بدرت بود ملک یا پریت مادر
زانکه آئی ز در بسته بکاخ اندر
همچو آن صورت کاندر دل عارف سر
بدر آرد چو رخ آدم در منظر
و آدم است آن نه چو آدمها در محضر
بود اعلی مثل آن فهمی اگر یانی
نه که مثلی بود او را که برد کس پی
نه باو ماند چیزی نه چیزی وی
داریش گر بنظر لیس کمثله شئی
چو در آید شود اندیشه اشیاء طی
نشاه پیدا نه و پیداست نشاط از می
تو نپنداری کانصورت اللهی
بود آن صهبا یا ساقی برواهی
بل بساقی بود آن باقی اگر خواهی
آردش ساقی در ساغر ز آگاهی
چوبنوشی رسدت نشأه بناگاهی
کندت ساقی در اینهمه همراهی
عنب آن می فکر است و خمش وحدت
پرورش یابد با نفخه از جنّت
گرمی عشق بجوش آردش از فکرت
پس شود صافی چون روحی بیکثرت
دل نوشنده از آن افتد در حیرت
که حقیقت بود این با معنی با صورت
چون بدل اید بیرون نرود هرگز
نیست در خارج پیدا شدنش جایز
جز که برحکمتی از آیت یا معجز
همچو بر مریم کامد ملکی ذی عز
یا که او دیدش چون رفت برون از دز
از همان چشمی کوبیند بی حاجز
باشد آن صورت از یک پیر از یک شه
اندر آید بدل از یک حیث از یک ره
تابد آن نور از یک مهر از یک مه
متعدد نشود هرگز برناگه
تا نه بیند رخ رحمتعلی از اله
دل زیکتائی هرگز نشود آگه
من و دل دانیم آن طلعت روحانی
که نه هرگز بتکثر بود ارزانی
زانکه آن چهره نه جسمست نه جسمانی
اولی باشد کورا نبود ثانی
لیک از غببش شاید بسر اخوانی
هم تواش بینی بر صورت انسانی
چونکه ساکن شود آنصورت در سینه
دل و جان یابد تسکین و طمأنینه
وجه غیب آید و گیرد ز دل آئینه
بتو گوید سخن آن دلبر دیرینه
زاول شنبه تا آخر آدینه
گنح مخفی را دل گردد گنجینه
گفتمش روزی کی عالی از اندیشه
صورت از معنی مکفی است در این پیشه
گفت بر صورت شیرت نبود بیشه
به پری لیک توان برد پی از شیشه
شجر از شاخه نباشد بود از ریشه
بین که بر شاخه فکرت نزنی تیشه
شجر و شاخه و ریشه است همه با هم
شجر و شاخ ز ریشه است ولی محکم
اثر از ریشه رسد بر شاخ هر دم
زاده از مریم عیسی نبود مبهم
داده روحالقدس از غیبش گر دم
پسر روح او را کس خواند فافهم
لیک آبست ز جبرئیل نشد هر زن
خاصه کان زانیه باشد نه نکو دامن
مریمی باید با تایید از ذوالمنن
تا شود از دم روحالقدس آبستن
پس مسیحا نفسی زاید کامل فن
که دل مرده زوی زنده شود در تن
تا نپنداری صوفی است هر ابلیسی
احمقی خامی کوته نظری پیسی
نشده همدم عیسائی و ادریسی
که بیاموزد درسم و ره تقدیسی
نشکیبد بوی الا که قدح لیسی
کو گلی زان باغ ار نبود تدلیسی
بتو ز سراسر حقیقت قدری گفتم
آنچه بد در خور توضیح به ننهفتم
من به آن منطق هنگام سخن جفتم
همه آن گویم که گوید واشنفتم
بس گهرهای معانی به بیان سفتم
نیک دریاب که راهت بصفا رفتم
با تو گویم سخنی دیگر اندر سر
مکن آنرا ز صفی چون شنوی ظاهر
آنکه کس نبود بردیدن او قادر
عقلها یکجا از معرفتش قاصر
حسن کند در کش این ناید در خاطر
جز تو او گردی و انکه شویش ناظر
هر چه تو بیرون از خود روی او آید
تا تو ننمائی او ماند و این شاید
بجز او چیزی یکجو ز تو ننماید
همه او باشد و او بالدو او باید
فکرتی میرد چون فکرت نو زاید
تا دگر چیزی بر اصل تو بفزاید
بس غیور است او بر طلعت نیکویش
هیچ نگذارد غیری نگرد سویش
تاکسی باقی است از هستی یک مویش
نتواند دید یک موئی ز ابرویش
جز کسی کوشد فانی ز خود و خودیش
گردد او ناظر از چشمش بر رویش
وادئی کانجا سیمرغ پر اندازد
در خور از عصفور نبود که بپر نازد
جز که از هستی یکباره بپردازد
وانگهی خود را هم پر ملک سازد
ملک ار چند دل وهش بازد
آنکه داند نبرد پی بخرد نازد
سالها من خود هم پر ملک بودم
راهها را همه پی بردم و پیمودم
قطع هر وادی و هر مرحله بنمودم
هر دری را زدم و بستم و بگشودم
ز آنهمه غیر تحیر به نیفزودم
پیش پای خود بنشستم و آسودم
واجبی هویداگشت در لباس امکانی
با شروط مولائی با شؤن سلطانی
واحد و آللهی لا بشرط و فردانی
بود فرد و لا یعرف گشت مرد میدانی
دردنو خود عالی در علو خود دانی
غیر وجه هالک غیر ذاته فانی
بحر وحدت مطالق در ازل تلاطم کرد
جوش تا بروی از قعر لحظه لحظه قلزم کرد
نور حسن خود تابان بر سپهر و انجم کرد
تا نداندش هر کس رخ نهفت و پی گم کرد
شد ببزم میخواران در قدح می از خم کرد
هر که خود را از آن میگشت غرق بحر حیرانی
در حجاب وحدت بود بر جمال خو مایل
عشق او بخود آراست صد هزار گون محفل
وا ندران محافل گشت از هزار در داخل
یک نگاهش از خود برد آنچه دیده در ره دل
دل نه آنکه بود از غیر غیره هوا لباطل
هم دل او و هم دلدار هم بنا هم بانی
صد هزار آئینه هشت پیش رخسارش
و ز هر آن یکی گردید جلوهگر در آثارش
عشق پردهسوز آورد از حرم ببازارش
کس نبود تا گردد در نظر خریدارش
شد روان تماشا را خود بکل اطوارش
تا جمال خود بیند خود بعین وحدانی
شد بباغ و رخ بگوشد آب و رنگ بر گل داد
حسن بر چمن بخشید عشق گل به بلبل داد
سبزه را مزین کرد سرو را تمایل داد
بر شقایق و نسرین رونق و تجمل داد
ناز بر سمن آموخت شاهدی بسنبل داد
اینچنین کند هر جا نفخههای رحمانی
برچمن یکی بگذر تا رخش چو من بینی
آب و رنگ رخسارش در گل و سمن بینی
از لطافت نسرین لطف آن بدن بینی
نی که لطف نسرین است چون تنش که تن بینی
حسن یوسف آن نبود کش به پیرهن بینی
چشم حسن بین خواهد عشق پیرکنعانی
حسن پرده در هر جا خود نما و خودساز است
لن ترانی ار گوید از تجمل و ناز است
باب رؤیتش هر دم بهر عاشقان باز است
رب ارنی از عاشق جذب یار طناز است
پیش عاشق و معشوق زین روش دو صد راز است
بیخبر بوند اغیار زان رموز پنهانی
آنکه را که اندر سر شور و عشق و مستی نیست
در وجود او یکجو جذبه الستی نیست
هم بلوح او نقشی غیر خودپرستی نیست
ره بهستی آن یابدکش نشان ز هستی نیست
در علو آثارش احتمال پستی نیست
همچو فوق هر دستی دست شیر یزدانی
یکه تاز دریا دل قلعه کوب خیبر کن
بت برافکن از کعبه ریشه بر کن از دشمن
در قتال خصم آتش درنبرد مرد آهن
گاه رزم در میدان صف شکاف و شیر افکن
میشکافت بر تنها از نهیب او جوشن
روز سرکشان از وی همچو شام ظلمانی
در غزای اسلامی تیره روز شیران کرد
در جهاد عرفانی ملک نفس ویران کرد
رونق تصوف گشت یاری فقیران کرد
مر صفیعلی شه را فتخار پیران کرد
در طریقت و بیعت دست دستگیران کرد
اینچنین بقا بخشد بر کسی که شد فانی
از فنای درویشان واقف ار شوی اندک
بر فنای خودکشی از خودی شوی مندک
از صحیفه هستی نقش خود نمائی حک
پس بحق شوی باقی بر یقین رسی از شک
چشم دیو بربندی کاو دو بیند آدم یک
سر علم الاسماءء این بود اگر دانی
زان بجای احمد خفت مرتضای کامل دم
چون فزون بهستی بود بیخودیت از عالم
تا بعارف آموزد نکته لقد کرم
یعنی از فنا گردد کامل الظهور آدم
یا بی ازکمی بیشی بیش خود چوگیری کم
خواهد ار کسی برهان گو خود اینت برهانی
سوره بر دو در حج خواند سوی مکه او تنها
یعنی آنکه پیدانیست بر کس آن منم پیدا
در کفم کم از کاهی است این سپهر و مافیها
خصم اگر بود کوهی میر بایمش از جا
خار و خس فتد یکسو وقت جنبش دریا
کاه و کوه یکسانست پیش یم بطوفانی
کافری خیو افکند در نبرد بر رویش
خود ز فعل آن بدخو منقلب نشد خویش
ترک قتل او فرمود برگشود بازویش
کی بود کسی واقف از خصال نیکویش
جز کسی که پیوست با محیط او جویش
صوفیان صافی دم عارفان ربانی
من زیمن اقبالش چون شدم بمیخانه
دیدم آتش افروزی دلفریب و فرزانه
هر که میرسید از راه آن حریف جانانه
بادهاش به پیمودی پی بپی به پیمانه
تا نمودی از مستی ترک عقل و افسانه
عالم دگر دیدی از جهان اعیانی
روی خلق آن عالم همچو مهر تابنده
از صفات خود مرده بر حیات حق زنده
جان ز جان و تن رسته دل ز ما سوی کنده
فارغ اندر استغراق از گذشته و آینده
با چنین شهنشاهی پیش مرتضی بنده
از یقین درویشی نه از گمان شیطانی
اهل ظن و صورت را هل بجا که معذورند
بر دغل دوروئی دل بستهاند و مشهورند
بر هوای تن سر خوش و ز جمال جان کورند
هر زمان ز اهلالله بر بهانه دورند
چون فخاش ظلمت جود رعنا با نورند
با ولی حق در جنگ بر مراد سفیانی
صلح و جنگ این دو نان ای پسر پی نان است
نی که آن معاویه دیو یا سلیمان است
وانکه رسته زین اغراض یارشاه مردانست
بر هر آنچه شد هنگام دان که مرد میدانست
بر غزا چو شد نوبت پور زال دستانست
بر فنا چو شد هنگام عارفیست سبحانی
من بتجربت امروز از جهانیان بیشم
و ز جهانیان یکسر بی ز طمع و تشویشم
تا همی نه پنداری گوشهگیر و درویشم
از دوکون بیگانه باهران تنی خویشم
خلق و خوی هر کسی هست چون نوشته در پیشم
نادر است اگر باشد کس بخوی انسانی
خصلت نکو اول صدق و دیگر انصافست
هر که دارد این خصلت دل زنا حقش صافست
قلب صافی از ناحق کامل اندر اوصافست
کامل الصفات از حق مستحق الطافست
لطف حق چو شد شامل مرد قطب اعرافست
یا نبی کامل دم یا علی عمرانی
قصه خلافت را واگذار و بیغم شو
از فدک مکن صحبت از فلک مقدم شود
هستی ار بنی آدم چون پدر مکرم شو
پا به فرق عالم زن سرفراز عالم شو
در حریم میخانه خرقه سوز و محرم شو
با لباس ازرق نیست ره به کوی عریانی
جای معرفت ای جان خانقاه و مسجد نیست
زانکه واحد مطلق بر مکان مقید نیست
دل سرای توحید است معبد و مشاهد نیست
دیر و کعبه یکسان است گر در آن موحد نیست
تیغ و نی چه حاصل چون بازوی مجاهد نیست
تاکر است در اسلام معنی مسلمانی
که در آئی و بچشم اندر مینائی
دل هر دل شده یا بی بربائی
یا که خونسازی از دیده بپالائی
ببری ور که کنی خون تو دل آرائی
بدل آرائی و دل بردن میشائی
میرود بینم دل از بر من کمکم
بکمندی همه چین در چین خم در خم
جو بچشم آید پا بنهم باشدیم
گو تو ما ناپری است این نه بنیآدم
که نهان دل برد از آدمیان هر دم
ور بود آدم با کس نبود توأم
چابک آنگونه دل از کف برد آنمهوش
که بتابد بمثل مومی از آتش
آدمی یا که کند از دیدن پریان غش
وین گوارنده بود ما را نی ناخوش
چه گوارنده تر از اینکه بتی دلکش
برد از ما دل با آنهمه هش و بش
نتوان بستن بر رویش هم درها
ور به بندی کشد از هر در او سرها
از هوا آید پنداری بیپرها
بندد از هر سو بر هر کس معبرها
بروش خیزد از لعلش گوهرها
بسخن ریزد از لعلش شکرها
بکفش باشد چون گوئی این گردون
دهدت بازی چند ار بوی افلاطون
نبود چیزی پیشش خرد و قانون
نتوان بردن جانی ز کفش بیرون
جان کم ار گیری پیشش کندت افزون
بنهد منّت و زکس نشود ممنون
آنقدر چابک و پرمایه و حرف افکن
همه باشندش در فهم سخن کودن
پیش او باشد چندار که سخن روشن
ننهد وزنی بر گفته و برگفتن
بجوی گیرد نه دانه و نه خرمن
بل گذارد بسخن جرمت بر گردن
بچه اندازه تو ای شوخ زبر دستی
که ببردی دل و بر گیسو پیوستی
نشدم آگه کی بردی و کی بستی
همچو هشیاری کاید بسر مستی
در ره دل بکدامین سو بنشستی
که ندیدت کس بادامی یاشستی
گفته بودندم ایمه که تو عیاری
کله مردم از سر همه برداری
ببری آنچه بچالاکی و طراری
نگذاری نه دهی پس نه نگهداری
و گر آید ز پیش کس توبه نگذری
چو بره بینیش از طعنه بیازاری
سر مردم بزبان پیچی در گرفته
نشوی گاه سخن گفتن آشفته
گفتهها کانسان کس هیچ به نشنفته
پس بدلها روی آهسته و بنهفته
همچو عیاری کاید بسر خفته
خانه بیند چو شود بیدار او رفته
من براینم که تو ای شوخ پری پیکر
بدرت بود ملک یا پریت مادر
زانکه آئی ز در بسته بکاخ اندر
همچو آن صورت کاندر دل عارف سر
بدر آرد چو رخ آدم در منظر
و آدم است آن نه چو آدمها در محضر
بود اعلی مثل آن فهمی اگر یانی
نه که مثلی بود او را که برد کس پی
نه باو ماند چیزی نه چیزی وی
داریش گر بنظر لیس کمثله شئی
چو در آید شود اندیشه اشیاء طی
نشاه پیدا نه و پیداست نشاط از می
تو نپنداری کانصورت اللهی
بود آن صهبا یا ساقی برواهی
بل بساقی بود آن باقی اگر خواهی
آردش ساقی در ساغر ز آگاهی
چوبنوشی رسدت نشأه بناگاهی
کندت ساقی در اینهمه همراهی
عنب آن می فکر است و خمش وحدت
پرورش یابد با نفخه از جنّت
گرمی عشق بجوش آردش از فکرت
پس شود صافی چون روحی بیکثرت
دل نوشنده از آن افتد در حیرت
که حقیقت بود این با معنی با صورت
چون بدل اید بیرون نرود هرگز
نیست در خارج پیدا شدنش جایز
جز که برحکمتی از آیت یا معجز
همچو بر مریم کامد ملکی ذی عز
یا که او دیدش چون رفت برون از دز
از همان چشمی کوبیند بی حاجز
باشد آن صورت از یک پیر از یک شه
اندر آید بدل از یک حیث از یک ره
تابد آن نور از یک مهر از یک مه
متعدد نشود هرگز برناگه
تا نه بیند رخ رحمتعلی از اله
دل زیکتائی هرگز نشود آگه
من و دل دانیم آن طلعت روحانی
که نه هرگز بتکثر بود ارزانی
زانکه آن چهره نه جسمست نه جسمانی
اولی باشد کورا نبود ثانی
لیک از غببش شاید بسر اخوانی
هم تواش بینی بر صورت انسانی
چونکه ساکن شود آنصورت در سینه
دل و جان یابد تسکین و طمأنینه
وجه غیب آید و گیرد ز دل آئینه
بتو گوید سخن آن دلبر دیرینه
زاول شنبه تا آخر آدینه
گنح مخفی را دل گردد گنجینه
گفتمش روزی کی عالی از اندیشه
صورت از معنی مکفی است در این پیشه
گفت بر صورت شیرت نبود بیشه
به پری لیک توان برد پی از شیشه
شجر از شاخه نباشد بود از ریشه
بین که بر شاخه فکرت نزنی تیشه
شجر و شاخه و ریشه است همه با هم
شجر و شاخ ز ریشه است ولی محکم
اثر از ریشه رسد بر شاخ هر دم
زاده از مریم عیسی نبود مبهم
داده روحالقدس از غیبش گر دم
پسر روح او را کس خواند فافهم
لیک آبست ز جبرئیل نشد هر زن
خاصه کان زانیه باشد نه نکو دامن
مریمی باید با تایید از ذوالمنن
تا شود از دم روحالقدس آبستن
پس مسیحا نفسی زاید کامل فن
که دل مرده زوی زنده شود در تن
تا نپنداری صوفی است هر ابلیسی
احمقی خامی کوته نظری پیسی
نشده همدم عیسائی و ادریسی
که بیاموزد درسم و ره تقدیسی
نشکیبد بوی الا که قدح لیسی
کو گلی زان باغ ار نبود تدلیسی
بتو ز سراسر حقیقت قدری گفتم
آنچه بد در خور توضیح به ننهفتم
من به آن منطق هنگام سخن جفتم
همه آن گویم که گوید واشنفتم
بس گهرهای معانی به بیان سفتم
نیک دریاب که راهت بصفا رفتم
با تو گویم سخنی دیگر اندر سر
مکن آنرا ز صفی چون شنوی ظاهر
آنکه کس نبود بردیدن او قادر
عقلها یکجا از معرفتش قاصر
حسن کند در کش این ناید در خاطر
جز تو او گردی و انکه شویش ناظر
هر چه تو بیرون از خود روی او آید
تا تو ننمائی او ماند و این شاید
بجز او چیزی یکجو ز تو ننماید
همه او باشد و او بالدو او باید
فکرتی میرد چون فکرت نو زاید
تا دگر چیزی بر اصل تو بفزاید
بس غیور است او بر طلعت نیکویش
هیچ نگذارد غیری نگرد سویش
تاکسی باقی است از هستی یک مویش
نتواند دید یک موئی ز ابرویش
جز کسی کوشد فانی ز خود و خودیش
گردد او ناظر از چشمش بر رویش
وادئی کانجا سیمرغ پر اندازد
در خور از عصفور نبود که بپر نازد
جز که از هستی یکباره بپردازد
وانگهی خود را هم پر ملک سازد
ملک ار چند دل وهش بازد
آنکه داند نبرد پی بخرد نازد
سالها من خود هم پر ملک بودم
راهها را همه پی بردم و پیمودم
قطع هر وادی و هر مرحله بنمودم
هر دری را زدم و بستم و بگشودم
ز آنهمه غیر تحیر به نیفزودم
پیش پای خود بنشستم و آسودم
واجبی هویداگشت در لباس امکانی
با شروط مولائی با شؤن سلطانی
واحد و آللهی لا بشرط و فردانی
بود فرد و لا یعرف گشت مرد میدانی
دردنو خود عالی در علو خود دانی
غیر وجه هالک غیر ذاته فانی
بحر وحدت مطالق در ازل تلاطم کرد
جوش تا بروی از قعر لحظه لحظه قلزم کرد
نور حسن خود تابان بر سپهر و انجم کرد
تا نداندش هر کس رخ نهفت و پی گم کرد
شد ببزم میخواران در قدح می از خم کرد
هر که خود را از آن میگشت غرق بحر حیرانی
در حجاب وحدت بود بر جمال خو مایل
عشق او بخود آراست صد هزار گون محفل
وا ندران محافل گشت از هزار در داخل
یک نگاهش از خود برد آنچه دیده در ره دل
دل نه آنکه بود از غیر غیره هوا لباطل
هم دل او و هم دلدار هم بنا هم بانی
صد هزار آئینه هشت پیش رخسارش
و ز هر آن یکی گردید جلوهگر در آثارش
عشق پردهسوز آورد از حرم ببازارش
کس نبود تا گردد در نظر خریدارش
شد روان تماشا را خود بکل اطوارش
تا جمال خود بیند خود بعین وحدانی
شد بباغ و رخ بگوشد آب و رنگ بر گل داد
حسن بر چمن بخشید عشق گل به بلبل داد
سبزه را مزین کرد سرو را تمایل داد
بر شقایق و نسرین رونق و تجمل داد
ناز بر سمن آموخت شاهدی بسنبل داد
اینچنین کند هر جا نفخههای رحمانی
برچمن یکی بگذر تا رخش چو من بینی
آب و رنگ رخسارش در گل و سمن بینی
از لطافت نسرین لطف آن بدن بینی
نی که لطف نسرین است چون تنش که تن بینی
حسن یوسف آن نبود کش به پیرهن بینی
چشم حسن بین خواهد عشق پیرکنعانی
حسن پرده در هر جا خود نما و خودساز است
لن ترانی ار گوید از تجمل و ناز است
باب رؤیتش هر دم بهر عاشقان باز است
رب ارنی از عاشق جذب یار طناز است
پیش عاشق و معشوق زین روش دو صد راز است
بیخبر بوند اغیار زان رموز پنهانی
آنکه را که اندر سر شور و عشق و مستی نیست
در وجود او یکجو جذبه الستی نیست
هم بلوح او نقشی غیر خودپرستی نیست
ره بهستی آن یابدکش نشان ز هستی نیست
در علو آثارش احتمال پستی نیست
همچو فوق هر دستی دست شیر یزدانی
یکه تاز دریا دل قلعه کوب خیبر کن
بت برافکن از کعبه ریشه بر کن از دشمن
در قتال خصم آتش درنبرد مرد آهن
گاه رزم در میدان صف شکاف و شیر افکن
میشکافت بر تنها از نهیب او جوشن
روز سرکشان از وی همچو شام ظلمانی
در غزای اسلامی تیره روز شیران کرد
در جهاد عرفانی ملک نفس ویران کرد
رونق تصوف گشت یاری فقیران کرد
مر صفیعلی شه را فتخار پیران کرد
در طریقت و بیعت دست دستگیران کرد
اینچنین بقا بخشد بر کسی که شد فانی
از فنای درویشان واقف ار شوی اندک
بر فنای خودکشی از خودی شوی مندک
از صحیفه هستی نقش خود نمائی حک
پس بحق شوی باقی بر یقین رسی از شک
چشم دیو بربندی کاو دو بیند آدم یک
سر علم الاسماءء این بود اگر دانی
زان بجای احمد خفت مرتضای کامل دم
چون فزون بهستی بود بیخودیت از عالم
تا بعارف آموزد نکته لقد کرم
یعنی از فنا گردد کامل الظهور آدم
یا بی ازکمی بیشی بیش خود چوگیری کم
خواهد ار کسی برهان گو خود اینت برهانی
سوره بر دو در حج خواند سوی مکه او تنها
یعنی آنکه پیدانیست بر کس آن منم پیدا
در کفم کم از کاهی است این سپهر و مافیها
خصم اگر بود کوهی میر بایمش از جا
خار و خس فتد یکسو وقت جنبش دریا
کاه و کوه یکسانست پیش یم بطوفانی
کافری خیو افکند در نبرد بر رویش
خود ز فعل آن بدخو منقلب نشد خویش
ترک قتل او فرمود برگشود بازویش
کی بود کسی واقف از خصال نیکویش
جز کسی که پیوست با محیط او جویش
صوفیان صافی دم عارفان ربانی
من زیمن اقبالش چون شدم بمیخانه
دیدم آتش افروزی دلفریب و فرزانه
هر که میرسید از راه آن حریف جانانه
بادهاش به پیمودی پی بپی به پیمانه
تا نمودی از مستی ترک عقل و افسانه
عالم دگر دیدی از جهان اعیانی
روی خلق آن عالم همچو مهر تابنده
از صفات خود مرده بر حیات حق زنده
جان ز جان و تن رسته دل ز ما سوی کنده
فارغ اندر استغراق از گذشته و آینده
با چنین شهنشاهی پیش مرتضی بنده
از یقین درویشی نه از گمان شیطانی
اهل ظن و صورت را هل بجا که معذورند
بر دغل دوروئی دل بستهاند و مشهورند
بر هوای تن سر خوش و ز جمال جان کورند
هر زمان ز اهلالله بر بهانه دورند
چون فخاش ظلمت جود رعنا با نورند
با ولی حق در جنگ بر مراد سفیانی
صلح و جنگ این دو نان ای پسر پی نان است
نی که آن معاویه دیو یا سلیمان است
وانکه رسته زین اغراض یارشاه مردانست
بر هر آنچه شد هنگام دان که مرد میدانست
بر غزا چو شد نوبت پور زال دستانست
بر فنا چو شد هنگام عارفیست سبحانی
من بتجربت امروز از جهانیان بیشم
و ز جهانیان یکسر بی ز طمع و تشویشم
تا همی نه پنداری گوشهگیر و درویشم
از دوکون بیگانه باهران تنی خویشم
خلق و خوی هر کسی هست چون نوشته در پیشم
نادر است اگر باشد کس بخوی انسانی
خصلت نکو اول صدق و دیگر انصافست
هر که دارد این خصلت دل زنا حقش صافست
قلب صافی از ناحق کامل اندر اوصافست
کامل الصفات از حق مستحق الطافست
لطف حق چو شد شامل مرد قطب اعرافست
یا نبی کامل دم یا علی عمرانی
قصه خلافت را واگذار و بیغم شو
از فدک مکن صحبت از فلک مقدم شود
هستی ار بنی آدم چون پدر مکرم شو
پا به فرق عالم زن سرفراز عالم شو
در حریم میخانه خرقه سوز و محرم شو
با لباس ازرق نیست ره به کوی عریانی
جای معرفت ای جان خانقاه و مسجد نیست
زانکه واحد مطلق بر مکان مقید نیست
دل سرای توحید است معبد و مشاهد نیست
دیر و کعبه یکسان است گر در آن موحد نیست
تیغ و نی چه حاصل چون بازوی مجاهد نیست
تاکر است در اسلام معنی مسلمانی
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۱۲ - شیر بیشهٔ هیجا
خواجه فکر منزل کن، هر قدر که بتوانی
پیش از آن که کاخ عمر، رو نهد به ویرانی
ملک عالم باقی، گر تورا هوس باشد
این سخن شنو، بگسل دل ز عالم فانی
خویش را مجرد کن، از علایق دنیا
وارهان دمی خود رااز خیال شیطانی
چند روز عمر خود در هوس مده بر باد
نقد عمر خود راکن ازهوا نگهبانی
در یم زلال علم، رو تو شست و شویی کن
پاک کن سر و تن را از غبار نادانی
دل مبند بر دنیا زانکه می رود بر باد
گنج و مال قارونی، حشمت سلیمانی
هر قدر که بتوانی سر کس، مگردان فاش
از ره ریا بگذر شو به خوی انسانی
گر که عاقلی زنهار، خلق را مکن آزار
زانکه این گنه رانیست انتها و پایانی
ترک عیش دنیا کن، کوش در ره عقبا
تا ز دست دیو نفس، خویش را تو برهانی
جسم پروری بگذار، روح را صفایی ده
مغز را معطر کن، از شراب روحانی
ای گدای هر جایی! از در کسان برخیز
تا بکی بری منت، بهر لقمهٔ نانی
از سر هوس بگذر،ره به کوی جانان بر
بر درش گدایی کن، تا رسی به سلطانی
شاه یثرب و بطحا، شیر بیشهٔ هیجا
آنکه بر درش جبرئیل، یافت حکم دربانی
هر که از سر اخلاص، بر در علی روکرد
می شود ورا حاصل، قرب و جاه سلمانی
چشم عقل بینا کن، بر علی تولاکن
تا به روضهٔ جنت، ره بری به آسانی
در جهان ز نور علم، قلب را منور کن
تا برون شوی یکسر، زین سرای ظلمانی
پیر می فروشم گفت داد چون به دستم جام
کای پسر مکن کاری،کآورد پشیمانی
چشم دل دمی بگشا، پیش پای خود بنگر
تا نیفتی اندر چاه، از طریق نادانی
دیده بازکن ای دل، دشت کربلا را بین
تا رود ز سر هوشت در کمال حیرانی
کشته های بی سر بین، در میان خاک و خون
در ره رضای دوست، گشته جمله قربانی
بین عزیز زهرا را سر بریده از خنجر
آنکه جبرئیل او را کرد مهد جنبانی
نوح کربلا را بین، در میان بحر خون
کشتی حیاتش را کرده چرخ طوفانی
شبه مصطفی اکبر اوفتاده در میدان
از جفای گل چینان هم چو سرو بستانی
نام کربلا هر گه بشنود کسی بی شک
دست میدهد او را حالت پریشانی
پیش از آن که کاخ عمر، رو نهد به ویرانی
ملک عالم باقی، گر تورا هوس باشد
این سخن شنو، بگسل دل ز عالم فانی
خویش را مجرد کن، از علایق دنیا
وارهان دمی خود رااز خیال شیطانی
چند روز عمر خود در هوس مده بر باد
نقد عمر خود راکن ازهوا نگهبانی
در یم زلال علم، رو تو شست و شویی کن
پاک کن سر و تن را از غبار نادانی
دل مبند بر دنیا زانکه می رود بر باد
گنج و مال قارونی، حشمت سلیمانی
هر قدر که بتوانی سر کس، مگردان فاش
از ره ریا بگذر شو به خوی انسانی
گر که عاقلی زنهار، خلق را مکن آزار
زانکه این گنه رانیست انتها و پایانی
ترک عیش دنیا کن، کوش در ره عقبا
تا ز دست دیو نفس، خویش را تو برهانی
جسم پروری بگذار، روح را صفایی ده
مغز را معطر کن، از شراب روحانی
ای گدای هر جایی! از در کسان برخیز
تا بکی بری منت، بهر لقمهٔ نانی
از سر هوس بگذر،ره به کوی جانان بر
بر درش گدایی کن، تا رسی به سلطانی
شاه یثرب و بطحا، شیر بیشهٔ هیجا
آنکه بر درش جبرئیل، یافت حکم دربانی
هر که از سر اخلاص، بر در علی روکرد
می شود ورا حاصل، قرب و جاه سلمانی
چشم عقل بینا کن، بر علی تولاکن
تا به روضهٔ جنت، ره بری به آسانی
در جهان ز نور علم، قلب را منور کن
تا برون شوی یکسر، زین سرای ظلمانی
پیر می فروشم گفت داد چون به دستم جام
کای پسر مکن کاری،کآورد پشیمانی
چشم دل دمی بگشا، پیش پای خود بنگر
تا نیفتی اندر چاه، از طریق نادانی
دیده بازکن ای دل، دشت کربلا را بین
تا رود ز سر هوشت در کمال حیرانی
کشته های بی سر بین، در میان خاک و خون
در ره رضای دوست، گشته جمله قربانی
بین عزیز زهرا را سر بریده از خنجر
آنکه جبرئیل او را کرد مهد جنبانی
نوح کربلا را بین، در میان بحر خون
کشتی حیاتش را کرده چرخ طوفانی
شبه مصطفی اکبر اوفتاده در میدان
از جفای گل چینان هم چو سرو بستانی
نام کربلا هر گه بشنود کسی بی شک
دست میدهد او را حالت پریشانی
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰ - ای فلک ببال امروز، وی زمین بناز امشب
ای فلک ببال امروز، وی زمین بناز امشب
زانکه باده شد مقصد زانکه ساده شد مطلب
شاه عشق پیدا شد رایتش هویدا شد
ای جهانگیری زد، رکاب بر مرکب
صلح در رکاب او عدل در جناب او
این بود، ورا مکسب آن بود، ورا مشرب
شیر بیشه ایمان حمله ور، شد از ایران
زهر ریزد از دندان خون چکاند از مخلب
زهر، او عدوی ظلم قهر او وبال کین
جان، ز زهر و قهر او هر دو را رسد بر لب
نور او کند روشن شرق و غرب عالم را
حبذا از این مصباح مرحبا بر این کوکب
هادی سبل آم د روز صلح کل آمد
مرد حاسد اندر تاب سوخت منکر اندر، تب
معنی ذهب داند هر که این غزل خواند
«حاجب » از وهب برخواست تا ذهب کند مذهب
زانکه باده شد مقصد زانکه ساده شد مطلب
شاه عشق پیدا شد رایتش هویدا شد
ای جهانگیری زد، رکاب بر مرکب
صلح در رکاب او عدل در جناب او
این بود، ورا مکسب آن بود، ورا مشرب
شیر بیشه ایمان حمله ور، شد از ایران
زهر ریزد از دندان خون چکاند از مخلب
زهر، او عدوی ظلم قهر او وبال کین
جان، ز زهر و قهر او هر دو را رسد بر لب
نور او کند روشن شرق و غرب عالم را
حبذا از این مصباح مرحبا بر این کوکب
هادی سبل آم د روز صلح کل آمد
مرد حاسد اندر تاب سوخت منکر اندر، تب
معنی ذهب داند هر که این غزل خواند
«حاجب » از وهب برخواست تا ذهب کند مذهب
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶ - روشنیم سر تا پا گر زمانه تاریک است
روشنیم سر تا پا گر زمانه تاریک است
گلشنیم پا تا سر راه وصل باریک است
یار، از قدم با ماست گر رقیب نامحرم
گه به فکر تفریق و گاه فکر تفکیک است
کیست کز غم عشقش جان به در تواند برد
دیلم است یا کرد است ترک یا که تاجیک است
انگلیس یا آلمان روس یا که اتریش است
ژاپنی است یا چینی روم یا که بلژیک است
هرچه امپراتور، است یا رئیسجمهور است
یا ز مسجد اقصی یا ز خاک مکزیک است
امر تو، بر او جاریست نهی تو، بر او ساریست
نی مجال شبهه استی نی مقام تشکیک است
خرمگس مکن زین بیش در کدوی ما وِز وِز
کز حق این گرامافون بر صدای موزیک است
در نهاد این کشتی در ضمیر این دریا
نور رستگاری بین چون کناره نزدیک است
از تصرف این بیت فخرهاست بر حافظ
روح پاک او حاضر هان برای تبریک است
مدعی تو خونخواری صلح کل مدزد از ما
این چه رندی بیجا این چه وضع پولتیک است
خامهام تفنگ آمد چامهام شرپنل توپ
«حاجبا» به دشمن گو، هان زمان شلیک است
گلشنیم پا تا سر راه وصل باریک است
یار، از قدم با ماست گر رقیب نامحرم
گه به فکر تفریق و گاه فکر تفکیک است
کیست کز غم عشقش جان به در تواند برد
دیلم است یا کرد است ترک یا که تاجیک است
انگلیس یا آلمان روس یا که اتریش است
ژاپنی است یا چینی روم یا که بلژیک است
هرچه امپراتور، است یا رئیسجمهور است
یا ز مسجد اقصی یا ز خاک مکزیک است
امر تو، بر او جاریست نهی تو، بر او ساریست
نی مجال شبهه استی نی مقام تشکیک است
خرمگس مکن زین بیش در کدوی ما وِز وِز
کز حق این گرامافون بر صدای موزیک است
در نهاد این کشتی در ضمیر این دریا
نور رستگاری بین چون کناره نزدیک است
از تصرف این بیت فخرهاست بر حافظ
روح پاک او حاضر هان برای تبریک است
مدعی تو خونخواری صلح کل مدزد از ما
این چه رندی بیجا این چه وضع پولتیک است
خامهام تفنگ آمد چامهام شرپنل توپ
«حاجبا» به دشمن گو، هان زمان شلیک است
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۴۵ - ای ز مهر روی تو صبح وصل نورانی
ای ز مهر روی تو صبح وصل نورانی
دل ز تار موی تو شام هجر ظلمانی
خورده چشم جادویت خون کافر و مؤمن
برده خال هندویت رونق مسلمانی
نوک غمزه ات دلرا دشنه ای بخون تشنه
چین طره ات جان را مجمع پریشانی
پیش فهم و ادراکت وقت دانش اندوزی
عقل کل فرو برده سر بجیب نادانی
از همای اقبالت ظلی یابد ار موری
در زمان فرو کوبد نوبت سلیمانی
هرکه از می عشقت جرعه بیاشامد
تا ابد نیاساید از خروش سبحانی
تانتابد اندر دل نوری از علی زاهد
کی بدل عیان بینی رازهای پنهانی
دل ز تار موی تو شام هجر ظلمانی
خورده چشم جادویت خون کافر و مؤمن
برده خال هندویت رونق مسلمانی
نوک غمزه ات دلرا دشنه ای بخون تشنه
چین طره ات جان را مجمع پریشانی
پیش فهم و ادراکت وقت دانش اندوزی
عقل کل فرو برده سر بجیب نادانی
از همای اقبالت ظلی یابد ار موری
در زمان فرو کوبد نوبت سلیمانی
هرکه از می عشقت جرعه بیاشامد
تا ابد نیاساید از خروش سبحانی
تانتابد اندر دل نوری از علی زاهد
کی بدل عیان بینی رازهای پنهانی