تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۰ - چو اخگر شعله پرورد است مغز استخوان من
چو اخگر شعله پرورد است مغز استخوان من
چه منتها که دارد گرمی عشقت به جان من
در آتش گر نباشم سوختن بیکار می ماند
چراغ شعله روشن می شود از دودمان من
چه سازم با هجوم آرزو کز بیم خوی او
محبت هم نگردد قاصد راز نهان من
امید آشنایی از وفا بیگانه ای دارم
کز استغنا خیالش هم نگردد همزبان من
چرا قدر اسیر خود نداند چین ابرویش
که عمری کرده از تیغ تغافل امتحان من
چه منتها که دارد گرمی عشقت به جان من
در آتش گر نباشم سوختن بیکار می ماند
چراغ شعله روشن می شود از دودمان من
چه سازم با هجوم آرزو کز بیم خوی او
محبت هم نگردد قاصد راز نهان من
امید آشنایی از وفا بیگانه ای دارم
کز استغنا خیالش هم نگردد همزبان من
چرا قدر اسیر خود نداند چین ابرویش
که عمری کرده از تیغ تغافل امتحان من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۴ - دچارم گر شود آیینه گوید سیر باغ است این
دچارم گر شود آیینه گوید سیر باغ است این
ز دل چون بگذرد پرسد چه زخم است این چه داغ است این
دلم را ساده لوحی بس نبود اندیشه پیما شد
الهی خون شود جام جم است این یا ایاغ است این
نفس در سینه رنگین می تپد از یاد رخساری
بهارم پیش پیش گریه می رقصد دماغ است این
تمنا شوق دیدارش تماشا یاد رخسارش
می است این بزم عیش است این گل است این سیر باغ است این
زگرد تیره روشن تر اسیر آیینه عاشق
مگو شام جدایی سرمه چشم چراغ است این
ز دل چون بگذرد پرسد چه زخم است این چه داغ است این
دلم را ساده لوحی بس نبود اندیشه پیما شد
الهی خون شود جام جم است این یا ایاغ است این
نفس در سینه رنگین می تپد از یاد رخساری
بهارم پیش پیش گریه می رقصد دماغ است این
تمنا شوق دیدارش تماشا یاد رخسارش
می است این بزم عیش است این گل است این سیر باغ است این
زگرد تیره روشن تر اسیر آیینه عاشق
مگو شام جدایی سرمه چشم چراغ است این
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۳ - نگه خون شد به چشم دیدنی کو
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۴ - گریزان خودم از شرم بیتابی پناهی کو
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۴۶ - به سویم آمدی شیدای خویشم ساختی رفتی
به سویم آمدی شیدای خویشم ساختی رفتی
بدین روزم نشاندی بیوفا انداختی رفتی
چه رنگین گشتم از تاراج شوخی آفرین بادا
زدی بستی و کشتی سوختی پرداختی رفتی
چه رحم است این چه انصاف است ظالم اختراع است این
زدی صیدی به خاک ره فکندی تاختی رفتی
مروت اینچنین عاجز نوازی اینچنین باید
ز پا افتاده ای دیدی و قد افراختی رفتی
بدین روزم نشاندی بیوفا انداختی رفتی
چه رنگین گشتم از تاراج شوخی آفرین بادا
زدی بستی و کشتی سوختی پرداختی رفتی
چه رحم است این چه انصاف است ظالم اختراع است این
زدی صیدی به خاک ره فکندی تاختی رفتی
مروت اینچنین عاجز نوازی اینچنین باید
ز پا افتاده ای دیدی و قد افراختی رفتی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۰ - زبیدرد محبت حال اهل دل چه می پرسی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۴ - اگر در خواب خود را دیده باشی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۶۳ - نمی دانم زبان دادخواهی
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳ - به رنگ لاله می جوشد پری جای شکار اینجا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶ - جنون دانسته گستاخ تماشا می کند ما را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹ - الهی آشنا کن ساقی بیگانه ما را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱ - اگر دانم که عشقت گرمتر خواهد تب خود را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲ - ز بی سرمایگی دادم سرانجامی سر خود را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱ - نسیم بی نیازی کرد تا روشن چراغم را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۴ - چراغم روشن است از روی آتشپاره ای امشب
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۴ - دلم در اضطراب اضطراب است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۸۶ - نگاهش از سر مژگان به جنگ است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۲ - شهید دوستی گشتن فن ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰۹ - ببالد دیده حیرانی پناه است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۳۹ - تماشا باز در چشمم نهانی است