تعداد ۱۰۲۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۶۴ - هرگز نمی گیرد کسی جز درد، بازوی مرا
هرگز نمی گیرد کسی جز درد، بازوی مرا
در کنج تنهایی، زغم، چون دست بر رو می زنم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۸۷ - برهم خورد از گفتگو، ربط به هم پیوستگان
برهم خورد از گفتگو، ربط به هم پیوستگان
گیرد دو لب از هم کنار، آید چو حرفی در میان
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۶۷۸ - از بس که دارم زین چمن، درد و غم آوارگی
از بس که دارم زین چمن، درد و غم آوارگی
چون گل به جیب و دامنم، بی سعی ریزد پارگی
ای همنشین بهر خدا، بگذر ز فکر چاره ام
ترسم من بیچاره را، افزون شود بیچارگی
گردون اگر داند که من، مرد سفر کردن نیم
در مسکن خویشم دهد، چون آسیا آوارگی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۰۱ - کشتی ز بی آرامی ام، آرام جان کیستی
کشتی ز بی آرامی ام، آرام جان کیستی
کردی به این بیخوابی ام، شب میهمان کیستی
از سرکشی یک جا نه ای، با خویشتن هم وا نه ای
از خود نه ای از ما نه ای، آخر تو زان کیستی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۰۶ - در کار معنی پروری کافتاده ناحق بر سرم
در کار معنی پروری کافتاده ناحق بر سرم
بخت بدم می افکند، هر دم به فکر باطلی
ای مرد قابل، واژگون اظهار حال خویش کن
کز دهریابی عافبت، مانند هر ناقابلی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۱۱ - زین گونه گر شیرین بود، لعل لب نوشین تو
زین گونه گر شیرین بود، لعل لب نوشین تو
در بوسه خوردنها مرا از اشتها می افکنی!
ای چرخ، فردا می دهم یک دجله آب کوثرت
امروز اگر خاک مرا، در کربلا می افکنی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۵۰ - از بس گل ناسازی ام در جیب و دامن می کنی
از بس گل ناسازی ام در جیب و دامن می کنی
زان پیشتر کآیی برم، سامان رفتن می کنی
ای بت نه ناقوس منی، بهر چه در خلوتسرا
تا می رسد دستم به تو، بنیاد شیون می کنی
از نوبهار آرزو، گلهای اشکم تازه شد
پایی بنه بردیده ام، گر سیر گلشن می کنی
ای دل نخواهی یافتن، از دختر رز بهتری
از صحبت او پا مکش، گر خواهش زن می کنی
طغرا، نفاق دوستان، هرگز نخواهد گشت کم
در پیش ایشان بی سبب، تعریف دشمن می کنی
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - دل را دگر در کین ما بر لب چه نفرین می‌رود
دل را دگر در کین ما بر لب چه نفرین می‌رود
کز سینه تا گوش اثر بر دوش آمین می‌رود
دست غروری چاک زد پیراهن صبر مرا
کش ناوک ناز از کمان لبریز تمکین می‌رود
گشتم شهید غمزه‌ای کز زخم گل می‌رویدم
نعشم نهان در خون دل از بیم تحسین می‌رود
برگ گل نومیدیم دریای خون در دل گره
آیدنسیم ار سوی من چون شعله رنگین می‌رود
از دولت زنار ما کفر آن چنان آباد شد
کز کعبه تا دیر مغان دین از پی دین می‌رود
مسکین فصیحی دوش جان می‌داد و می‌نالید غم
کامشب چراغ زندگی ما را ز بالین می‌رود
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - می‌آید از سیر جگر آهم گلستان در بغل
می‌آید از سیر جگر آهم گلستان در بغل
یاس و تمنا در نفس امید و حرمان در بغل
ز آن‌سان که طفلان چمن دزدند گل از باغبان
آهم کند گلهای داغ از سینه پنهان در بغل
زین پیشتر گل می‌فشاند از خنده چاک سینه‌ام
پژمرده کرد این لاله را تبهای حرمان در بغل
من در سجود بت ولی لبریز استغفار دل
دامان ز نعمت موج‌زن دریای کفران در بغل
گر من بمیرم ای نگه از گلستانش وامیا
ترسم کشد ناگه ترا گستاخ مژگان در بغل
از چین زلفی می‌رسم سودایی وآشفته‌سر
یک کعبه بت در آستین یک دیر ایمان در بغل
دل را پرستم ار بود زیبا پرستش جز ترا
کان غنچه از شاخ وفا روییده پیکان در بغل
داغم ولی از وصل من نشکفت آغوش دلی
روزی مگر گیرد مرا تابوت خندان در بغل
هم‌زاد ناموس غمم زآنم فصیحی پرورد
زخم شهیدان درکفن خاک شهیدان در بغل
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۳ - مسکین فصیحی دوش جان می‌داد و می‌نالید غم
مسکین فصیحی دوش جان می‌داد و می‌نالید غم
کامشب چراغ زندگی ما را ز بالین می‌رود
میرداماد : غزلیات
شماره ۳۵ - گفتی که شد دردت فزون صبر است و بس درمان تو
گفتی که شد دردت فزون صبر است و بس درمان تو
صبر از کجا و جان من ای جان ودل قربان تو
افتادم اندر چنگ غم چون خس که در آتش فتد
باری عجب درمانده ام دست من و دامان تو
دل بیخود و من بی خبر ترسم که آخر بر دهد
یکباره بر باد بلا خاکسترم هجران تو
گر خود شود در زیر گل خاک استخوانهای تنم
چون سبزه روید همچنان از خاک من پیکان تو
از درد یار ای دل کسی هرگز چنین افغان کند
حاشا که امشب درد را دل خون شد از افغان تو
اشراق در جان تا به کی بر رغم ما آتش زنی
ما را چه غم سیل بلا گو سر بنه در جان تو
صفی علیشاه : قصاید
شماره ۷ - چون موج زن شد در ازل دریای ذات‌ذوالکرم
چون موج زن شد در ازل دریای ذات‌ذوالکرم
شد چارده گوهر عیان زان بحر هر یک عین یم
می‌خواست شاه ذو صفت ظاهر کمال سلطنت
آن بحر ژرف از مکرمت در جنبش آمد لاجرم
آن در بحر اصطفی یعنی نبی مصطفی
هشت از حجاب اختفی در محفل خلوت قدم
سلطان ذات اقدمش بهر وجود مقدش
فرمود آندم در دمش خلق آنچه هست از بیش و کم
این آفرینش مو بمو باشد زکوه حسن او
یعنی تصدق کرد هو بروی دو عالم را زنم
از حق بیان طاوها وارد بموی مصطفی
وز رب حدیث والضحی یعنی بروی او قسم
حسنش ز حق مرآت حق ذاتش دلیل ذات حق
نازل بر او آیات حق در وصف شاه محتشم
دارای ملک جان و دل جان جهان سلطان دل
درد و غمش درمان دل آن مرتضای ذوالکرم
شاهنشه جان آفرین دلدل سوار دشت کین
ختم رسل را جانشین فخر بشر را ابن عم
زهرای اطهرا جان هوجان عالی جانان هو
آب رخ مردان هو بنت نبی فخر امم
سال حیات جسم وی شد هم عدد با اسم حی
احیا ز جودش کل شئی هم از اخص هم از اعم
آن مجتبای پاک فن مسموم اهل کین حسن
ذات خدای ذوالمنن ثابت ز ذاتش تام و نم
معبود اهل دل حسین المصطفی را نور عین
مولای خلق عالمین شاهشه عالی همم
زین‌العباد آن شیر حق منّت‌کش زنجیر حق
حق پیر او اومیر حق با حق وجودش جمله ضم
آن باقر علم لدن نخل بقا را بیخ و بن
حرفی ز علمش قول کن رشحی ز جودش هفت یم
جعفر شه صادق لقب مجموعه علم و ادب
کاندر رواج دین رب آمد بحق ثابت قدم
موسی بن جعفر بحر هو آنخسرو فرخنده خو
کاندر پی تعظیم او پشت فلک گردیده خم
فرزند موسی شاه دین شمس ولایت ماه دین
روشن زرایش راه دین هشتم امام پاک دم
شاه جواد آن جان جان دلدار دل جانان جان
در ملک جان سلطان جان بحر سخاکان کرم
سلطان دریا دل تقی میزان مسعود وشقی
حبش دلیل متقی فخر عرب میر عجم
آن عسکری شاه اجل علام غیب لم یزل
کز وصف نامش در ازل بشکافت از هیبت قلم
مهدی شه قیوم حی دیان دین دیموم حی
قطب زمان معصوم حی آن خالق نور و ظلم
این دور در بود وجود او مرکز جود وجود
او اصل مقصود وجود او وجه خلاق العدم
فعل و صفاتش در نما فعل و صفات کبریا
اسماء ذات ذوالعلا شد بهر او اسم و علم
یک قول آن کامل فنون شد موجود کونین چون
بر آند و حرف کاف و نون برداشت لعل لب زهم
تخم نبوت را ثمر بحر ولایت را گهر
وجه حقیقت را بصر دیر هویت را صنم
در وصف ذاتش مصطفی چون گفت لااحصی ثنا
گوید چه هر گیج و گدا اوصاف شاه محتشم
باز آمدم اندر ثنا گیرم ز سر مدح رضا
آن جان جان اولیا سلطان فیاض النعم
آن بوالحسن فرد صمد موسی بن جعفر را ولد
کز نقش شیر آرد اسد چون بر دهد فرمان بدم
جاری چو گشت از قدرتش نطفم کنون در حضرتش
از جان سرایم مدحتش تا می‌توان دمبدم
شاهی که در ذات وصفت پاکست از وصف و سمت
هم از حدود و از جهت هم از حدوث و از قدم
حق را ظهور بر حق او هم مظهر حق هم حق او
مصداق ذات مطلق او اندر عیان و در کتم
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۸ - سیمرغ بهر دانه ای کی صید گردد خام را
سیمرغ بهر دانه ای کی صید گردد خام را
بر چین ز راه مرغ دل صیاد نادان دام را
ای عقل دور اندیش رو، هم قانع و درویش باش
از بهر انعامی چرا، در پی روی انعام را
ز اسرار جام جم دهد پیر خراباتم خبر
چون جم اگر پر می کنی از روی حکمت جام را
زلف و بیاض و عارضت صبحی توان آورد شام
هم شام تیره صبح را، هم صبح روشن شام را
کعبه چرا پوشد به تن هر ساله زرین پیرهن
بهر طواف کوی تو بندد، به خود احرام را
هر دم تبسم می کنی بر چشم گریان خلق را
از پسته خندان کشی روغن عجب بادام را
ز اصنام بی حس هرکسی دارد، به پنهانی بسی
با قدرت حسن ای صنم بشکن همه اصنام را
دردی کش میخانه را بعد از سلام ما بگو
کز جوششش یارآورد پیران درد آشام را
ای صلح کل از جنگ و کین مردم همه سرسامیند
با حکمت کامل ز سر بیرون کن این سرسام را
پیغمبران بت ز تو، سرمشق قانون می کنند
سرمشق را تجدید ده یکسان کن این پیغام را
جنس سلامت نادر است اندر دیار مسلمین
آن کیست تا معنی کند «حاجب » چنین اسلام را
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰ - کم شانه می زن ای صنم آن طره پرتاب را
کم شانه می زن ای صنم آن طره پرتاب را
از آشیان بیرون مکن مرغ دل بی تاب را
خاک وجود عاشقان برباد خودکامی مده
ای ترک آتش خوبگیر از تشنه کامان آب را
زنجیر شیران کرده ای هر تاری از گیسوی خود
پرداختن از جنس خود ای شیر شکر قاب را
محرابیان ابرویت اندر صلوة دایمند
بگذار بر اهل ریا این منبر و محراب را
دریاب عمر جاودان از جرعه پیرمغان
زین باده کن مست ابد یکباره شیخ و شاب را
بی آتش و بی دود، و دم گرمیم در سرمای دی
منعم بگو کمتر کشد منت خز و سنجاب را
ای عدل عالمگیر ما با صلح کل دمساز شو
برچین بساط ظلم و کین بر هم زن این اسباب را
خورشیدوش پنهان مشو مه خودنمائی می کند
باز آی تا رسوا کنی این کرمک شب تاب را
در خواب دیدم شمس را تابید از برج شرف
از خانقاهش یافتم تعبیر کردم خواب را
«حاجب »به می ار کرده رم از بیم گرگ و سگ چه غم
راعی چو شد خصم رمه خجلت دهد اکلاب را
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - ای مست عالم سوز من شد مستی از چشمت عیان
ای مست عالم سوز من شد مستی از چشمت عیان
از چشم مستت تا ابد مستند ذرات جهان
جانها فدای مستیت عالم طفیل هستیت
بالاتر از گل پستیت عالیست تن والاست جان
ای از تو ارسال رسل از تو طراط از تو سبل
ای آیت تقدیس کل وی رایت علم و بیان
دانند ارباب بصر کز شمس ضو یابد قمر
شمس از تو دارد این اثر چرخ از تو دارد این نشان
ای قبله مسجود دین وی کعبه اهل یقین
یا رحمت للعالمین یا صاحب عصر و زمان
حسن تو عالم گیر شد عالم زعشقت پیر شد
خاک رهت اکسیر شد کوی تو شد دارلامان
ای قبله دل کوی تو محراب جان ابروی تو
حبل المتین گیسوی تو قد تو طوبای جنان
«حاجب » تو اسم اعظمی جم را تو نقش خاتمی
بالای چشم عالمی ای چشم بینای جهان
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - از پرتو عکس رخت، افتاده بر طرف چمن
از پرتو عکس رخت، افتاده بر طرف چمن
یکجا صبا یکجا خزان یکجا گل ویکجا سمن
برقع ز عارض برگشا تا عالمی شیدا کنی
جمعی ز مو برخی زرو، خلق از لب و من از دهن
چون در تبسم می روی از فرقتت گم می کند
سوسن زبان قمری فغان بلبل نوا طوطی سخن
هر گه که بر خیزی بپا بر گرد سر می گرددا
شمع از زمین مه از سما روح از تن و جان از بدن
افتاده بر طرف چمن از خرمی های رخت
آب از روش باد از طپش ریگ از گل و حالت زمن
دانم زمن رنجیده ای ای نازنین خونم بریز
این خنجر و این حنجرم این هم من و این هم کفن
از وصف آن شیرین زبان پرسید «حاجب » گفتمش
رخساره مه ابرو کمان زلفان سیه چشمان ختن
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۷ - صبحست ساقی خیز و ده آن ساغر دوشینه را
صبحست ساقی خیز و ده آن ساغر دوشینه را
کز زنگ غم چون آینه سازد مصفی سینه را
برقع بماهت تا بچند از زلف مشکین افکنی
در زنک مپسند اینقدر ای سنگدل آیینه را
در کنج سینه تا بکی گنجی تو پنهان میکنی
بشکن طلسم و باز کن باری در گنجینه را
تا سازدم یکباره تن آواره زین دیر کهن
خیز و بجامم در فکن آن باده دیرینه را
افتادم از افسردگی آن آب آتش طبع کو
تا خیزم و سوزم ببر این خرقه پشمینه را
زاهد بیا چون عاشقان بر جامه جان چاکزن
تا چند دوزی از ریا بر پاره تن پینه را
تا بید نوری از علی شد خلوت اعیان جلی
روزی که کردی منجلی از جیب غیب آئینه را
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۴ - ای زاب و رنگ عارضت شادابی گلزارها
ای زاب و رنگ عارضت شادابی گلزارها
هر خار گلزاری شود گر بگذری بر خارها
از کفر زلفت ای صنم ذکری برآید از حرم
بر گردن هر ذاکری شد سبحه چون زنارها
میخواست مانی تا کشد نقشی چو خطت دایما
با گردش دوران او بر گرد شد پرگارها
نگشایدم گر باغبان بر رخ دری ز آن گلستان
گیرم چو مرغی آشیان در رخنه دیوارها
رازی که در دل سالها از خلق پنهان داشتم
اشک روانم فاش کرد آخر سر بازارها
دوشم بصدر مصطبه خوش گفت ترسا زاده
کاهنگ چنگ و جام می آسان کند اسرارها
تابید تا نور علی از مشرق جان و دلم
تابان شده ز آب گلم خورشید وش انوارها
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۹۸ - من در تاج خسروان آن لؤلؤ لالا ستم
من در تاج خسروان آن لؤلؤ لالا ستم
در قعر بحر بیکران آن گوهر یکتاستم
گه نار و گه نور آمدم گه مست مخمور آمدم
بردار منصور آمدم هم لا و هم الاستم
من مست جام کوثرم در قلزم جان گوهرم
من عکس روی دلبرم در هر دلی پیداستم
گه خالد و سلمی شدم گه وامق و عذرا شدم
مجنون بدم لیل شدم در منزل اعلاستم
مخمور و مستم چیستم مفتون زلف کیستم
نی هستم و نی نیستم یکتای بیهمتاستم
گه ساقی و گه باده ام گه عاشق آزاده ام
گه نقش و گاهی ساده ام گه جام و گه میناستم
نور علی عالیم در کشور جان والیم
وز حق پر از خود خالیم مهر جهان آراستم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۰۷ - بازم آمدم موسی صفت ظاهر ید بیضا کنم
بازم آمدم موسی صفت ظاهر ید بیضا کنم
فرعون و قومش سربسر مستغرق دریا کنم
باز آمدم همچون خلیل از معجزات دمبدم
نمرودی و نمرود را معدوم و ناپیدا کنم
باز آمدم عیسی صفت گردن زنم دجال را
وز امر مهدی عالمی از یکنفس احیا کنم
گه ماهرا تابان کنم خورشید وش در آسمان
گاهی چو یونس سوی یم در بطن ماهی جا کنم
از پای تا سرگشته ام در بحر وحدت غوطه ور
تا جیب و دامان چون صدف پر لؤلؤ لا لا کنم
زاهد چه میلافی برو کنجی بمیر و دم مزن
ورنه سراسر پرده ها از روی کارت وا کنم
آخر نگفتی چیستم نه هستم و نه نیستم
من کیستم من کیستم تا سر حق گویا کنم
من مظهر حق آمدم لاقید مطلق آمدم
هر لحظه در دیوان دل دیباچه انشا کنم
نور علی نور علی شد در دلم چون منجلی
زان عاشقانه در جهان سر نهان پیدا کنم