تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۹۷ - کردگارا کیسه ای دارم زسیم و زر تهی
کردگارا کیسه ای دارم زسیم و زر تهی
هر سبکساری مرا بر دل بدین دارد گران
دیگران را کیسه ها دادی گران ازسیم و زر
دیگران را همچو من کن یا مرا چون دیگران
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۱۶ - ای چو ابر و بحر بر هر نیک و بد دستت سخی
ای چو ابر و بحر بر هر نیک و بد دستت سخی
هر سوالی کز سخاوت باشد آن را پاسخی
از سخای مجلس تو، وز عطای دست تو
آن همی خواهم که گرداند بخیلان راسخی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۲۲ - ای شهاب دین به خدمت چند کرت آمدم
ای شهاب دین به خدمت چند کرت آمدم
هر که را گفتم که ممکن هست دیدن گفت نی
خواستم تا از جمال بی همال و روی تو
با سعادت جفت گردم بازگشتم جفت نی
ادیب صابر : قصاید
شماره ۱۱ - ای نموده تیره تیره سلسله بر ارغوان
ای نموده تیره تیره سلسله بر ارغوان
وی کشیده خیره خیره، غالیه بر گرد آن
هر زمان زان تیره تیره تیره روی ابر و میغ
هر زمان زان خیره خیره خیره بوی مشک وبان
رسته داری رشته رشته زیر گوهر در ناب
بسته داری پشته پشته زیر کتان پرنیان
هر زمان زان رشته رشته، رشته گوهر خجل
هر زمان زان پشته پشته، پشته نسرین نوان
حقه حقه لعل داری پر در و گوهر نثار
حلقه حلقه زلف داری بر قمر عنبر فشان
هر زمان زان حقه حقه، حقه بارد چشم و دل
هر زمان زان حلقه حلقه، حلقه سازد گوش و جان
گه گشایی نافه نافه، مشک زیر نسترن
گه نمایی توده توده، سیم زیر پرنیان
هر زمان زان نافه نافه، نافه تبت خجل
هر زمان زان توده توده، توده گل ناتوان
خوشه خوشه جعد تر داری به روی مه نگون
حلقه حلقه زلف کج داری به روی گلستان
هر زمان زان خوشه خوشه، خوشه بارم چون عقیق
هر زمان زان حلقه حلقه، حلقه گردم چون کمان
نکته نکته گر بپرسد صدر دین از حال من
اندک اندک پیش او زین حال بگشایم زبان
هر زمان زان نکته نکته، نکته ای گویم غریب
هر زمان زان اندک اندک، اندکی جویم امان
ادیب صابر : قطعات
شماره ۷ - روز می خوردن به دوزخ رفتی ای اخطی ز بزم
روز می خوردن به دوزخ رفتی ای اخطی ز بزم
صد هزاران آفرین بر روز می خوردنت باد
تا تو رفتی عالمی از رفتن تو زنده شد
گرچه اهل نعمتی رحمت براین مردنت باد
ادیب صابر : قطعات
شماره ۱۵ - گر مرا سودای عشق آن دهن کمتر شود
گر مرا سودای عشق آن دهن کمتر شود
جان من کم رنج بیند درد من کمتر شود
با چنان حسن و لطافت با چنان بالا و لب
سخت نادر باشد ار سودای من کمتر شود
ادیب صابر : مفردات
شماره ۶ - مرغزاری کاندر آن باشد گذر یکسر تو را
مرغزاری کاندر آن باشد گذر یکسر تو را
چشمه حیوان شود هر چشمه آن مرغزار
ادیب صابر : مفردات
شماره ۱۰ - ذوق عشقت کاشکی جانا نمی دیدی دلم
ذوق عشقت کاشکی جانا نمی دیدی دلم
یا تن کاهیده من تاب هجران داشتی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۱ - شرم می آید ز قاصد طفل محبوب مرا
شرم می آید ز قاصد طفل محبوب مرا
بر سر راهش بیندازید مکتوب مرا
دست پرورد توام ای عشق، پاس من بدار
هرکه بیند از تو می داند بد و خوب و مرا
فرصتت بادا که می باید ستمکاری چنین
این قرار و طاقت و این صبر ایوب مرا
نازپرورد وصالم گوش بر حرفم مکن
آرزو بسیار باشد طبع محبوب مرا
بی سوالی خون خود در حشر می بخشم به او
زان که دانم از طلب عارست مطلوب مرا
شوخ طبعی، ز اختلاط غیرمنعت چون کنم
بیش ازین نتوان شنیدن حرف دلکوب مرا
امشب از یوسف رخی چشم «نظیری » روشن است
باز نوری هست در کاشانه یعقوب مرا
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶ - طاعت ما نیست غیر از ورزش پندار ما
طاعت ما نیست غیر از ورزش پندار ما
هست استغفار ما محتاج استغفار ما
هر گشادی کز سوی ما شد گره بر کار زد
قطع ها کردیم اما شد همه زنار ما
از نخستین جلوه قد دلبری افراشت حسن
از نگاه اول افتاد این گره در کار ما
شوق، صدمنصور کشت و عشق صدیوسف فروخت
بوالعجب هنگامه ها گرمست در بازار ما
از شمیم گل دماغ ما پریشان می شود
بر نمی تابد دم عیسی دل بیمار ما
خانه ما خاکساران بر سر راه صباست
شب نمی سوزد چراغ از پستی دیوار ما
وقت می خواران شبیخون قضا برهم نزد
تا چراغ بزم مستان شد دل هشیار ما
باغبان در موسم گل گو در بستان ببند
دفتر شعرتر ما، بس بود گلزار ما
نغمه مستانه می ریزد «نظیری » را ز لب
از نوا خالی مبادا خانه خمار ما
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷ - بر فلک تابد مسیحا رشته زنار ما
بر فلک تابد مسیحا رشته زنار ما
بر زمین منصور افرازد ستون دار ما
از معاصی توبه می کردیم پیش از عاشقی
این زمان عصیان شود از کفر استغفار ما
از شبان وادی ایمن نفس سوزان تریم
موسی اندر طور می رقصد ز موسیقار ما
شاهباز خامه ما عرض پروازی کند
مرغ جنت راست آب و دانه در منقار ما
گر به طبع زاهدان تلخ است طعم ما چه غم
روشن از رخسار می خواران شود معیار ما
خضر وقتی کو؟ که تعمیر خراب ما کند
زان که گنجی هست پنهان در ته دیوار ما
هر کجا عشق است مستولی طبیبان خسته اند
از کدامین درد واجوید دل بیمار ما
زیرکان را دانه و آب چمن خامش نکرد
عندلیب مست رمزی داند از اسرار ما
چون مگس بر قند می جوشیم بر مطلوب خویش
گرمی سودای یوسف نشکند بازار ما
خسرو نظمی «نظیری » نقش شیرین طرح کن
چرخ بار ما کشد چون عشق باشد کار ما
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱ - دیدمش در دل نهفتم آه بی تاثیر را
دیدمش در دل نهفتم آه بی تاثیر را
در کمان از بس که دزدیدم شکستم تیر را
پای رفتن نیست زین بزمم که در بیرون در
بخت دارد در کمین هجر گریبان گیر را
خوشدل از غیرم که در بزم وصال او نیافت
ذوق درد اضطراب و لذت تغییر را
از کمند دادی گر آزارم خجل از من مباش
کرده ام خاطرنشان خویش صد تقصیر را
گشته دل پامال حسرت عشوه در کارش مکن
قلب زراندود ما ضایع کند اکسیر را
از نگاهی شد «نظیری » صید و من در انفعال
زان که آن وحشی نمی ارزد بهای تیر را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۶ - تا به کی بر خرقه بندم جسم غم فرسوده را
تا به کی بر خرقه بندم جسم غم فرسوده را
سر به طوفان می دهم این مشت خاک سوده را
در درون همچون عنب شد خوشه اشکم گره
بس فرو خوردم به دل خون های ناپالوده را
گوش ها کر گشت و یارب یاربم کاری نکرد
نیست گویا روزنی این سقف قیراندوده را
خضر صد منزل به پیشم آمد و نشناختم
بازمی باید ز سر گیرم ره پیموده را
وه که یک قاصد که باشد محرم این راز نیست
چند بر کاغذ نویسم حال و شویم دوده را
از شراب سودمندم بخت بد پرهیز داد
می که می خوردم نمی خوردم غم بیهوده را
گل ز بهر اشک لؤلؤیی رنگ کاهیم
در بلورین حقه دارد کهربای سوده را
از کنایت گاه مستی منع آن لب چون کنم
می چکد بی خود حلاوت قند آب آلوده را
با «نظیری » چون نشینی گوش بر حرفش مکن
در پریشانی میفکن خاطر آسوده را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۸ - از پی آشوب ما، در زلف دارد شانه را
از پی آشوب ما، در زلف دارد شانه را
شورش زنجیر در شور آورد دیوانه را
حسن بنیاد محبت بر پریشانی نهاد
تا نشورد خاک را دهقان نریزد دانه را
حور و جنت جلوه بر زاهد دهد در راه دوست
اندک اندک عشق در کار آورد بیگانه را
عشق کامل نیست تا در بند مال و مسکنی
آن زمان آتش علم گردد که سوزد خانه را
هرچه خود را زد به آتش عین آتش گشت و رفت
در حقیقت شعله بال و پر شود پروانه را
جای یک ناخن درستی در سراپایم نماند
هر زمان دیوانه ویران تر کند ویرانه را
گر رود عشق از مزاج پیر لذت کی رود
بوی می باقی بود چون بشکنی پیمانه را
عقده دل در شکنج طره نگشاید به عقل
یک گره زان زلف درهم بشکند صد شانه را
سرگذشت عهد گل را از «نظیری » بشنوید
عندلیب آشفته تر می گوید این افسانه را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۷۰ - ناله ما نغمه اهل نوا را گرم ساخت
ناله ما نغمه اهل نوا را گرم ساخت
شوق ما هنگامه این ماجرا را گرم ساخت
زآتش وادی بیفکندیم نعلین از قدم
موسی ما گرم رو گردید و ما را گرم ساخت
در گرفت از بهر خاطر گرمی پروانه موم
شمع مجلس شد که در کاشانه جا را گرم ساخت
گرمی هنگامه گلشن پی آشوب ماست
گل شکفت از ناله بلبل که ما را گرم ساخت
مایه مهر و محبت از رواج افتاده است
صحبت ما، روز بازار وفا را گرم ساخت
کین خسرو گر نبودی ساختی فرهاد کار
طعنه ناموس خوی پادشا را گرم ساخت
هر بن مژگان به چشم خلق قربان کرده است
گریه ما داستان کربلا را گرم ساخت
اعتمادی بر شمیم حله یوسف نداشت
سرمه خاکسترم باد صبا را گرم ساخت
شد به غربت قدر من معلوم بر اهل وطن
گرمی هنگامه مهر آشنا را گرم ساخت
دیدم اشفاق رخت محروم گشتم از لبت
وسعت احسان در استغنا گدا را گرم ساخت
از علو رفعتم معلوم شد حسن قبول
چون مراد دل اجابت شد دعا را گرم ساخت
رشح ابرست این «نظیری » یا صبا یا عطر گل
بلبل از شعر ترت صوت و نوا را گرم ساخت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۷۱ - آن دهد در گریه پند ما که با ما دشمن است
آن دهد در گریه پند ما که با ما دشمن است
هرکه می گیرد شناور را به دریا دشمن است
هر که را دل در درون شادست با بیرون چه کار
شمع را خلوت نگهبان است و صحرا دشمن است
خود مگر از در درآیی ورنه از ما تا به تو
صد بیابانست و در هر گام صد جا دشمن است
دل آن آزرده تر داریم کازارش کنند
خصمی خود می کند هرکس که با ما دشمن است
خون ز چشم کاروانی ریخت در بازار مصر
هر که را یوسف بود کالا به سودا دشمن است
تا غمم گردید مونس کلفتم با کس نماند
دوست چون هم خوابه گردد مو بر اعضا دشمن است
های های گریه ای باید که دل خالی کند
ورنه چون در دل گره باشد مداوا دشمن است
گر بهار آید «نظیری » ور خزان با من مگوی
خاطر مشغول عاشق را تماشا دشمن است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۷۲ - گر شرر گر شعله هرجا گشت پیدا آتش است
گر شرر گر شعله هرجا گشت پیدا آتش است
چاره دل کن که با آتش مدارا آتش است
رشک مانع، شوق غالب، در تو یارب چون رسم
راه عاشق در میان هفت دریا آتش است
چون چراغ مرده از صحبت دلی آورده ام
از دم خلوت نشینانم تمنا آتش است
گر به کفرستان بری این روی آتشناک را
برهمن در رقص می آید که حق با آتش است
از نسیم صبح می سوزد حریفان را جمال
نازکان را بر سر آن کوی سر ما آتش است
در سلم رسم است ما را دین و دنیا باختن
هر که را در سر قماری هست سودا آتش است
عاشقی و حسن را در پرده نتوان داشتن
شعله غمازی کند ناچار هر جا آتش است
گریه گرم «نظیری » ریگ در وادی گداخت
از سرشکش تا به زانو در ته پا آتش است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۷۷ - بی تو دوشم در درازی از شب یلدا گذشت
بی تو دوشم در درازی از شب یلدا گذشت
آفتاب امروز چون برق از سرای ما گذشت
نیش خاری نیست کز خون شکاری سرخ نیست
آفتی بود این شکارافکن کزین صحرا گذشت
شوکت حسنش کسی را رخصت آهی نداد
گرچه هر سو دادخواهی بود، او تنها گذشت
جلوه اش ننمود از بس محو رفتارش شدم
ناله ام نشنید از بس گرم استغنا گذشت
خواستی آشفتگی دستار بردن از سرش
بس که سرمست و به خود مغرور و بی پروا گذشت
با پریشانان چه گویم، صولت هجرش چه کرد
باد یأسی آمد و بر دفتردل ها گذشت
باز امشب با سگ کویش «نظیری » همرهست
شوکتی دیدم که پنداری جم و دارا گذشت
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۸۱ - آنچه رحم از دل برد تأثیر فریاد منست
آنچه رحم از دل برد تأثیر فریاد منست
وانچه نسیان آورد خاصیت یاد منست
ساختن ممنون دیدار و به حسرت سوختن
از تصرف های حرمان خداداد منست
حرف عاشق بی زبانی، شکوه دل عاجزیست
آن چه هرگز آشنا با لب نشد داد منست
نیست در عالم تمنایی که از قیدم نجست
هرکجا بینی هوایی صید آزاد منست
مضطرب دارم چرا دل در ره آزادگی
پشت توفیق و توکل خسته زاد منست
آن شکارم من که لایق هم به کشتن نیستم
شرم می آید مرا زان کس که صیاد منست
خشم مرد و شکوه رفت اکنون ز شست عشق تو
آرزو غلطان به خون در محنت آباد منست
کار دشوار «نظیری » گریه می آرد که او
شاد از تدبیرهای سست بنیاد منست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۸۵ - لخت دل بر جیب و جیبم بر کنار افتاده است
لخت دل بر جیب و جیبم بر کنار افتاده است
دست و دل گم گشتم تا بازم چکار افتاده است
ساز و برگ شادمانی را که می داند کجاست؟
درهم اندوه و نشاط روزگار افتاده است
خسته دل تر می شوم تا تلخ تر نوشم دوا
پند مردم در مذاقم خوشگوار افتاده است
از کدورت برنیابم گر صفا دستم کشد
تیره روزم بخت با من سازگار افتاده است
غصه مرد و غم به ماتم سوخت اکنون هجر را
صد چراغ مرده بر گرد مزار افتاده است
ظرف این هنگامه پیدا کن خراباتست این
گرد هر ویرانه صد منصور و دار افتاده است
کی «نظیری » خوار ماند عشق رانست قویست
یک دو روزی غایتش از اعتبار افتاده است