تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۲۷ - هر که را اندیشهٔ درمان بود
هر که را اندیشهٔ درمان بود
درد عشق تو برو تاوان بود
بر کسی درد تو گردد آشکار
کو ز چشم خویشتن پنهان بود
گرچه دارد آفتابی در درون
لیک همچون ذره سرگردان بود
ای دل محجوب بگذر از حجاب
زانکه محجوبی عذاب جان بود
گر هزاران سال باشی در عذاب
میتوان گفتن که بس آسان بود
لیک گر افتد حجابی در رهت
این عذاب سخت صد چندان بود
چند اندیشی بمیر از خویش پاک
تا نمیری کی تو را درمان بود
چون بمیرد شمع برهد از بلا
نه دگر سوزنده نه گریان بود
هر دم از سر گیر چو شمع و بسوز
زانکه سوز شمع تا پایان بود
چون بسوزی پاک پیش چشم تو
هر دو کون و ذرهای یکسان بود
عرش را گر چشم جان آید پدید
تا ابد در خردلی حیران بود
عرش و خردل و آنچه در هر دو جهان است
ذره ذره جامهٔ جانان بود
تو درون جامهٔ جانان مدام
تا ایازت دایما سلطان بود
صد هزاران چیز داند شد به طبع
آن عصا کان لایق ثعبان بود
آن عصا کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصای موسی عمران بود
وان نفس کان مردگان را زنده کرد
نی دم عیسی حکمتدان بود
آن عصا آنجا یدالله بود و بس
وان نفس بی شک دم رحمان بود
وان هزاران خلق کز داود مرد
آن نه زین الحان که زان الحان بود
در بر مردی که این سر پی برد
مردی رستم همه دستان بود
گر ندانستی تو این سر تن بزن
تا در آن ساعت که وقت آن بود
تن زن ای عطار و تن زن دم مزن
زانکه اینجا دم زدن نقصان بود
درد عشق تو برو تاوان بود
بر کسی درد تو گردد آشکار
کو ز چشم خویشتن پنهان بود
گرچه دارد آفتابی در درون
لیک همچون ذره سرگردان بود
ای دل محجوب بگذر از حجاب
زانکه محجوبی عذاب جان بود
گر هزاران سال باشی در عذاب
میتوان گفتن که بس آسان بود
لیک گر افتد حجابی در رهت
این عذاب سخت صد چندان بود
چند اندیشی بمیر از خویش پاک
تا نمیری کی تو را درمان بود
چون بمیرد شمع برهد از بلا
نه دگر سوزنده نه گریان بود
هر دم از سر گیر چو شمع و بسوز
زانکه سوز شمع تا پایان بود
چون بسوزی پاک پیش چشم تو
هر دو کون و ذرهای یکسان بود
عرش را گر چشم جان آید پدید
تا ابد در خردلی حیران بود
عرش و خردل و آنچه در هر دو جهان است
ذره ذره جامهٔ جانان بود
تو درون جامهٔ جانان مدام
تا ایازت دایما سلطان بود
صد هزاران چیز داند شد به طبع
آن عصا کان لایق ثعبان بود
آن عصا کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصای موسی عمران بود
وان نفس کان مردگان را زنده کرد
نی دم عیسی حکمتدان بود
آن عصا آنجا یدالله بود و بس
وان نفس بی شک دم رحمان بود
وان هزاران خلق کز داود مرد
آن نه زین الحان که زان الحان بود
در بر مردی که این سر پی برد
مردی رستم همه دستان بود
گر ندانستی تو این سر تن بزن
تا در آن ساعت که وقت آن بود
تن زن ای عطار و تن زن دم مزن
زانکه اینجا دم زدن نقصان بود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۳۰ - هر که را در عشق تو کاری بود
هر که را در عشق تو کاری بود
هر سر مویی برو خاری بود
یک زمان مگذار بی درد خودم
تا مرا در هجر تو یاری بود
مست گشتم از تو گفتی صبر کن
صبر کردن کار هشیاری بود
دل ز من بردی و گفتی غم مخور
گر دلی نبود نه بس کاری بود
گر تو را در عشق دین و دل نماند
این چنین در عشق بسیاری بود
دل شد از دست و ز جان ترسم ازانک
طره تو چست طراری بود
بی نمکدان لبت در هر دو کون
میندانم تا جگر خواری بود
گر بخندی عاشق بیمار را
وقت بیماری شکرباری بود
رسته دندانت در بازار حسن
تا قیامت روز بازاری بود
گر بهای بوسه خواهی جز به جان
میندانم تا خریداری بود
نافه وصلت که بویی کس نیافت
کی سزای ناسزاواری بود
ای عجب بی زلف عنبر بیزتو
هر کسی خواهد که عطاری بود
هر سر مویی برو خاری بود
یک زمان مگذار بی درد خودم
تا مرا در هجر تو یاری بود
مست گشتم از تو گفتی صبر کن
صبر کردن کار هشیاری بود
دل ز من بردی و گفتی غم مخور
گر دلی نبود نه بس کاری بود
گر تو را در عشق دین و دل نماند
این چنین در عشق بسیاری بود
دل شد از دست و ز جان ترسم ازانک
طره تو چست طراری بود
بی نمکدان لبت در هر دو کون
میندانم تا جگر خواری بود
گر بخندی عاشق بیمار را
وقت بیماری شکرباری بود
رسته دندانت در بازار حسن
تا قیامت روز بازاری بود
گر بهای بوسه خواهی جز به جان
میندانم تا خریداری بود
نافه وصلت که بویی کس نیافت
کی سزای ناسزاواری بود
ای عجب بی زلف عنبر بیزتو
هر کسی خواهد که عطاری بود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۳۴ - با لب لعلت سخن در جان رود
با لب لعلت سخن در جان رود
با سر زلف تو در ایمان رود
عقل چون شرح لب تو بشنود
پیش لعلت از بن دندان رود
هر که او سرسبزی خط تو دید
چون قلم سر بر خط فرمان رود
چون ببیند پستهٔ خط فستقیت
در خط تو با دل بریان رود
آنچه رویت را رود در نیکویی
میندانم تا فلک را آن رود
چون شود خورشید رویت آشکار
ماه زیر میغ در پنهان رود
هر که روی همچو خورشید تو دید
گر همه چرخ است سرگردان رود
هست جان عطار را شیرین از آنک
شرح آن لب بر زبان جان رود
با سر زلف تو در ایمان رود
عقل چون شرح لب تو بشنود
پیش لعلت از بن دندان رود
هر که او سرسبزی خط تو دید
چون قلم سر بر خط فرمان رود
چون ببیند پستهٔ خط فستقیت
در خط تو با دل بریان رود
آنچه رویت را رود در نیکویی
میندانم تا فلک را آن رود
چون شود خورشید رویت آشکار
ماه زیر میغ در پنهان رود
هر که روی همچو خورشید تو دید
گر همه چرخ است سرگردان رود
هست جان عطار را شیرین از آنک
شرح آن لب بر زبان جان رود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۳۶ - تا سر زلف تو درهم میرود
تا سر زلف تو درهم میرود
در جهان صد خون به یک دم میرود
تا بدیدم زلف تو ای جان و دل
دل ز دستم رفت و جان هم میرود
دل ندارم تا غم زلفت خورم
وین سخن از جان پر غم میرود
آسمان از اشتیاق روی تو
همچو زلفت پشت پر خم میرود
دل در اندوه تو مرد و این بتر
کز پی دل جان به ماتم میرود
میدهی دم میستانی جان من
راستی بیعی مسلم میرود
هر زمانی توبهای میبشکنی
توبه الحق با تو محکم میرود
ناز کم کن زانکه تا خطت دمید
آنچه میرفتت کنون کم میرود
خون مخور عطار را کز شوق تو
با دلی پر خون ز عالم میرود
در جهان صد خون به یک دم میرود
تا بدیدم زلف تو ای جان و دل
دل ز دستم رفت و جان هم میرود
دل ندارم تا غم زلفت خورم
وین سخن از جان پر غم میرود
آسمان از اشتیاق روی تو
همچو زلفت پشت پر خم میرود
دل در اندوه تو مرد و این بتر
کز پی دل جان به ماتم میرود
میدهی دم میستانی جان من
راستی بیعی مسلم میرود
هر زمانی توبهای میبشکنی
توبه الحق با تو محکم میرود
ناز کم کن زانکه تا خطت دمید
آنچه میرفتت کنون کم میرود
خون مخور عطار را کز شوق تو
با دلی پر خون ز عالم میرود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۳۸ - گر نسیم یوسفم پیدا شود
گر نسیم یوسفم پیدا شود
هر که نابینا بود بینا شود
بس که پیراهن بدرم تا مگر
بویی از پیراهنش پیدا شود
گر برافتد برقع از پیش رخش
زاهد منکر سر غوغا شود
ور برافشاند سر زلف دو تا
دل ز زلفش کافری یکتا شود
هر دلی کز زلف او زنار ساخت
بیشک آن دلمؤمنی حقا شود
گر بیابد عقل بوی زلف او
عقل از لایعقلی رسوا شود
از دو عالم فارغ آید تا ابد
هر که او مشغول این سودا شود
گر کسی پرسد که پیش روی او
دل چرا شوریده و شیدا شود
تو جوابش ده که پیش آفتاب
ذره سرگردان و ناپروا شود
ای دل از دریا چرا تنها شدی
از چنین دریا کسی تنها شود
هر که دور افتد ز جای خویشتن
میدود تا زودتر آنجا شود
ماهی از دریا چو بر خاک اوفتد
میتپد تا چون سوی دریا شود
گر تو بنشینی به بیکاری مدام
کارت ای غافل کجا زیبا شود
گر دل عطار با دریا رسد
گوهری بیمثل و بیهمتا شود
هر که نابینا بود بینا شود
بس که پیراهن بدرم تا مگر
بویی از پیراهنش پیدا شود
گر برافتد برقع از پیش رخش
زاهد منکر سر غوغا شود
ور برافشاند سر زلف دو تا
دل ز زلفش کافری یکتا شود
هر دلی کز زلف او زنار ساخت
بیشک آن دلمؤمنی حقا شود
گر بیابد عقل بوی زلف او
عقل از لایعقلی رسوا شود
از دو عالم فارغ آید تا ابد
هر که او مشغول این سودا شود
گر کسی پرسد که پیش روی او
دل چرا شوریده و شیدا شود
تو جوابش ده که پیش آفتاب
ذره سرگردان و ناپروا شود
ای دل از دریا چرا تنها شدی
از چنین دریا کسی تنها شود
هر که دور افتد ز جای خویشتن
میدود تا زودتر آنجا شود
ماهی از دریا چو بر خاک اوفتد
میتپد تا چون سوی دریا شود
گر تو بنشینی به بیکاری مدام
کارت ای غافل کجا زیبا شود
گر دل عطار با دریا رسد
گوهری بیمثل و بیهمتا شود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۳۹ - هر گدایی مرد سلطان کی شود
هر گدایی مرد سلطان کی شود
پشهای آخر سلیمان کی شود
نی عجب آن است کین مرد گدا
چون که سلطان نیست سلطان کی شود
بس عجب کاری است بس نادر رهی
این چو عین آن بود آن کی شود
گر بدین برهان کنی از من طلب
این سخن روشن به برهان کی شود
تا نگردی از وجود خود فنا
بر تو این دشوار آسان کی شود
گفتمش فانی شو و باقی تویی
هر دو یکسان نیست یکسان کی شود
گرچه هم دریای عمان قطرهای است
قطرهای دریای عمان کی شود
گر کسی را دیده دریابین نشد
قطرهبین باشد مسلمان کی شود
تا نگردد قطره و دریا یکی
سنگ کفرت لعل ایمان کی شود
جمله یک خورشید میبینم ولیک
میندانم بر تو رخشان کی شود
هر که خورشید جمال او ندید
جانفشان بر روی جانان کی شود
صد هزاران مرد میبینم ز عشق
منتظر بنشسته تا جان کی شود
چند اندایی به گل خورشید را
گل بدین درگه نگهبان کی شود
از کفی گل کان وجود آدم است
آن چنان خورشید پنهان کی شود
گر به کلی برنگیری گل ز راه
پای در گل ره به پایان کی شود
نه چه میگویم تو مرد این نهای
هر صبی رستم به دستان کی شود
کی توانی شد تو مرد این حدیث
هر مخنث مرد میدان کی شود
تا نباشد همچو موسی عاشقی
هر عصا در دست ثعبان کی شود
عمرت ای عطار تاوان کردهای
بر تو آن خورشید تابان کی شود
پشهای آخر سلیمان کی شود
نی عجب آن است کین مرد گدا
چون که سلطان نیست سلطان کی شود
بس عجب کاری است بس نادر رهی
این چو عین آن بود آن کی شود
گر بدین برهان کنی از من طلب
این سخن روشن به برهان کی شود
تا نگردی از وجود خود فنا
بر تو این دشوار آسان کی شود
گفتمش فانی شو و باقی تویی
هر دو یکسان نیست یکسان کی شود
گرچه هم دریای عمان قطرهای است
قطرهای دریای عمان کی شود
گر کسی را دیده دریابین نشد
قطرهبین باشد مسلمان کی شود
تا نگردد قطره و دریا یکی
سنگ کفرت لعل ایمان کی شود
جمله یک خورشید میبینم ولیک
میندانم بر تو رخشان کی شود
هر که خورشید جمال او ندید
جانفشان بر روی جانان کی شود
صد هزاران مرد میبینم ز عشق
منتظر بنشسته تا جان کی شود
چند اندایی به گل خورشید را
گل بدین درگه نگهبان کی شود
از کفی گل کان وجود آدم است
آن چنان خورشید پنهان کی شود
گر به کلی برنگیری گل ز راه
پای در گل ره به پایان کی شود
نه چه میگویم تو مرد این نهای
هر صبی رستم به دستان کی شود
کی توانی شد تو مرد این حدیث
هر مخنث مرد میدان کی شود
تا نباشد همچو موسی عاشقی
هر عصا در دست ثعبان کی شود
عمرت ای عطار تاوان کردهای
بر تو آن خورشید تابان کی شود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۴۱ - هر که صید چون تو دلداری شود
هر که صید چون تو دلداری شود
عاجزی گردد گرفتاری شود
هر که خار مژهٔ تو بنگرد
هر گلی در چشم او خاری شود
باز چون گلبرگ روی تو بدید
بی شکش هر خار گلزاری شود
شیر دل پیش نمکدان لبت
چون به جان آید جگر خواری شود
گر لبت در ابر خندد همچو برق
ابر تا محشر شکرباری شود
در طواف نقطهٔ خالت ز شوق
چرخ سرگردان چو پرگاری شود
مس اگرچه زر تواند شد ولیک
وصف خط تو چو بسیاری شود
پیش سرسبزی خطت زاشتیاق
زر کند بدرود و زنگاری شود
سرفرازی کو سر زلف تو دید
تا بجنبد سرنگونساری شود
میل زلف تو به ترسایی است از آنک
گه چلیپا گاه زناری شود
گو بیا و مذهب زلف تو گیر
هر که میخواهد که دینداری شود
گر فروشی بر من غمکش جهان
هر سر مویم خریداری شود
هر که او دلزنده عشق تو نیست
گر همه مشک است مرداری شود
نیست آسان هیچ کار عشق تو
زان به تن بردن چو دشواری شود
پی چو گم کردند کار عشق را
عاشقی کو کز پی کاری شود
عشق را هرگز نماند رونقی
هر کسی گر صاحباسراری شود
صد هزاران قطره گردد ناپدید
تا یکی زان در شهواری شود
چون کسی را بوی نبود زین حدیث
کی شود ممکن که عطاری شود
عاجزی گردد گرفتاری شود
هر که خار مژهٔ تو بنگرد
هر گلی در چشم او خاری شود
باز چون گلبرگ روی تو بدید
بی شکش هر خار گلزاری شود
شیر دل پیش نمکدان لبت
چون به جان آید جگر خواری شود
گر لبت در ابر خندد همچو برق
ابر تا محشر شکرباری شود
در طواف نقطهٔ خالت ز شوق
چرخ سرگردان چو پرگاری شود
مس اگرچه زر تواند شد ولیک
وصف خط تو چو بسیاری شود
پیش سرسبزی خطت زاشتیاق
زر کند بدرود و زنگاری شود
سرفرازی کو سر زلف تو دید
تا بجنبد سرنگونساری شود
میل زلف تو به ترسایی است از آنک
گه چلیپا گاه زناری شود
گو بیا و مذهب زلف تو گیر
هر که میخواهد که دینداری شود
گر فروشی بر من غمکش جهان
هر سر مویم خریداری شود
هر که او دلزنده عشق تو نیست
گر همه مشک است مرداری شود
نیست آسان هیچ کار عشق تو
زان به تن بردن چو دشواری شود
پی چو گم کردند کار عشق را
عاشقی کو کز پی کاری شود
عشق را هرگز نماند رونقی
هر کسی گر صاحباسراری شود
صد هزاران قطره گردد ناپدید
تا یکی زان در شهواری شود
چون کسی را بوی نبود زین حدیث
کی شود ممکن که عطاری شود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۴۴ - هرچه در هر دو جهان جانان نمود
هرچه در هر دو جهان جانان نمود
تو یقین میدان که آن از جان نمود
هست جانت را دری اما دو روی
دوست از دو روی او دو جهان نمود
کرد از یک روی دنیا آشکار
وز دگر روی آخرت پنهان نمود
آخرت آن روی و دنیا این دگر
ای عجب یک چیز این و آن نمود
هر دو عالم نیست بیرون زین دو روی
هرچه آن دشوار یا آسان نمود
در میان این دو دربند عظیم
چون نگه کردم یکی ایوان نمود
یک درش دنیا و دیگر آخرت
بلکه دو کونش چو دو دوران نمود
باز پرسیدم ز دل کان قصر چیست
گفت خلوتخانهٔ جانان نمود
گفتم آخر قصر سلطان جان ماست
جان نمود این قصر یا سلطان نمود
گفت دایم بر تو سلطان است جان
بارگاه خویش در جان زان نمود
پرتو او بینهایت اوفتاد
لاجرم بیحد و بی پایان نمود
تا ابد گر پیش گیری راه جان
ذرهای نتوانی از پیشان نمود
پرتوی کان دور بود آن کفر بود
وانکه آن نزدیک بود ایمان نمود
چند گویم این جهان و آن جهان
از دو روی جان همی نتوان نمود
گرد جان در گرد چون مردان بسی
تا توانی عشق را برهان نمود
در جهان جان بسی سرگشتهاند
کمترین یک چرخ سرگردان نمود
میرو و یک دم میاسا از روش
کین سفر در روح جاویدان نمود
گر تورا افتاد یک ساعت درنگ
صد درنگ از عالم هجران نمود
همچو گویی گشت سرگردان مدام
هر که خود را مرد این میدان نمود
خود در این میدان فروشد هر که رفت
وانکه یکدم ماند هم حیران نمود
تا ابد در درد این، عطار را
ذره ذره کلبهٔ احزان نمود
تو یقین میدان که آن از جان نمود
هست جانت را دری اما دو روی
دوست از دو روی او دو جهان نمود
کرد از یک روی دنیا آشکار
وز دگر روی آخرت پنهان نمود
آخرت آن روی و دنیا این دگر
ای عجب یک چیز این و آن نمود
هر دو عالم نیست بیرون زین دو روی
هرچه آن دشوار یا آسان نمود
در میان این دو دربند عظیم
چون نگه کردم یکی ایوان نمود
یک درش دنیا و دیگر آخرت
بلکه دو کونش چو دو دوران نمود
باز پرسیدم ز دل کان قصر چیست
گفت خلوتخانهٔ جانان نمود
گفتم آخر قصر سلطان جان ماست
جان نمود این قصر یا سلطان نمود
گفت دایم بر تو سلطان است جان
بارگاه خویش در جان زان نمود
پرتو او بینهایت اوفتاد
لاجرم بیحد و بی پایان نمود
تا ابد گر پیش گیری راه جان
ذرهای نتوانی از پیشان نمود
پرتوی کان دور بود آن کفر بود
وانکه آن نزدیک بود ایمان نمود
چند گویم این جهان و آن جهان
از دو روی جان همی نتوان نمود
گرد جان در گرد چون مردان بسی
تا توانی عشق را برهان نمود
در جهان جان بسی سرگشتهاند
کمترین یک چرخ سرگردان نمود
میرو و یک دم میاسا از روش
کین سفر در روح جاویدان نمود
گر تورا افتاد یک ساعت درنگ
صد درنگ از عالم هجران نمود
همچو گویی گشت سرگردان مدام
هر که خود را مرد این میدان نمود
خود در این میدان فروشد هر که رفت
وانکه یکدم ماند هم حیران نمود
تا ابد در درد این، عطار را
ذره ذره کلبهٔ احزان نمود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۴۷ - برق عشق از آتش و از خون جهد
برق عشق از آتش و از خون جهد
چون به جان و دل رسد بیچون جهد
دل کسی دارد که در جانش ز عشق
هر زمانی برق دیگرگون جهد
کشتیم بر آب دریا هست و من
منتظر تا باد دریا چون جهد
گر نباشد باد سخت از پیش و پس
بو که این کشتیم با هامون جهد
کشتیی هرگز ازین دریای ژرف
هیچکس را جست تا اکنون جهد
کی بود آخر که بادی در رسد
در خم آن طرهٔ میگون جهد
بوی زلف او به جان ما رسد
دل ز دست صد بلا بیرون جهد
خون عشقش هر شبی زان میخورم
تا رگم در عشق روزافزون جهد
چون رگ عشق تو دارم خون بیار
تا درآشامم که از رگ خون جهد
گر کند عطار از زلفش رسن
از میان چنبر گردون جهد
چون به جان و دل رسد بیچون جهد
دل کسی دارد که در جانش ز عشق
هر زمانی برق دیگرگون جهد
کشتیم بر آب دریا هست و من
منتظر تا باد دریا چون جهد
گر نباشد باد سخت از پیش و پس
بو که این کشتیم با هامون جهد
کشتیی هرگز ازین دریای ژرف
هیچکس را جست تا اکنون جهد
کی بود آخر که بادی در رسد
در خم آن طرهٔ میگون جهد
بوی زلف او به جان ما رسد
دل ز دست صد بلا بیرون جهد
خون عشقش هر شبی زان میخورم
تا رگم در عشق روزافزون جهد
چون رگ عشق تو دارم خون بیار
تا درآشامم که از رگ خون جهد
گر کند عطار از زلفش رسن
از میان چنبر گردون جهد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۴۹ - یک شکر زان لب به صد جان میدهد
یک شکر زان لب به صد جان میدهد
الحق ارزد زانکه ارزان میدهد
عاشق شوریده را جان است و بس
لعل او میبیند و جان میدهد
قوت جان آن را که خواهد در نهان
زان دو یاقوت درافشان میدهد
شیوهای دارد عجب در دلبری
عشوه پیدا بوسه پنهان میدهد
عاشق گریان خود را میکشد
خونبها زان لعل خندان میدهد
چشم بد را چشم او بر خاک راه
میکشد چون باد و قربان میدهد
گر دو چشمش میکشد زان باک نیست
چون دو لعلش آب حیوان میدهد
عاشقان را هر پریشانی که هست
زان سر زلف پریشان میدهد
هر زمانی عالمی سرگشته را
سر سوی وادی هجران میدهد
میبباید شست دست از جان خویش
هین که وصلش دست آسان میدهد
از کمال نیکویی آن تندخوی
بر سپهر تند فرمان میدهد
جان ستاند هر که از وی داد خواست
داد مظلومان ازین سان میدهد
یک سخن گفته است با عطار تلخ
جان شیرین بی سخن زان میدهد
الحق ارزد زانکه ارزان میدهد
عاشق شوریده را جان است و بس
لعل او میبیند و جان میدهد
قوت جان آن را که خواهد در نهان
زان دو یاقوت درافشان میدهد
شیوهای دارد عجب در دلبری
عشوه پیدا بوسه پنهان میدهد
عاشق گریان خود را میکشد
خونبها زان لعل خندان میدهد
چشم بد را چشم او بر خاک راه
میکشد چون باد و قربان میدهد
گر دو چشمش میکشد زان باک نیست
چون دو لعلش آب حیوان میدهد
عاشقان را هر پریشانی که هست
زان سر زلف پریشان میدهد
هر زمانی عالمی سرگشته را
سر سوی وادی هجران میدهد
میبباید شست دست از جان خویش
هین که وصلش دست آسان میدهد
از کمال نیکویی آن تندخوی
بر سپهر تند فرمان میدهد
جان ستاند هر که از وی داد خواست
داد مظلومان ازین سان میدهد
یک سخن گفته است با عطار تلخ
جان شیرین بی سخن زان میدهد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۷۱ - قطره گم گردان چو دریا شد پدید
قطره گم گردان چو دریا شد پدید
خانه ویران کن چو صحرا شد پدید
گم نیارد گشت در دریا دمی
هر که در قطره هویدا شد پدید
گر کسی در قطره بودن بازماند
قطره ماند گرچه دریا شد پدید
گم شو اینجا از وجود خویش پاک
کان که اینجا گم شد آنجا شد پدید
ناپدید امروز شو از هرچه هست
کین چنین شد هر که فردا شد پدید
رویهای زشت فانی محو به
خاصه دایم روی زیبا شد پدید
دوشم از پیشان خطاب آمد به جان
کان که پنهان گشت پیدا شد پدید
ناپدید از خویش شو یکبارگی
کان که از خود محو، از ما شد پدید
بستهٔ پستی مباش ای مرغ عرش
پر برآور هین که بالا شد پدید
گم شدن فرض است هر دو کون را
لا چه وزن آرد چو الا شد پدید
خرد مشمر لا که از لا بود و بس
کز ثری تا بر ثریا شد پدید
در احد چون اسم ما یک جلوه کرد
در عدد بنگر چه اسما شد پدید
ترک اسما کن که هر کو ترک کرد
در مسما رفت و تنها شد پدید
از هزاران درد دایم باز رست
تا ابد در یک تماشا شد پدید
در چنین بازار چون عطار را
سود وافر بود سودا شد پدید
خانه ویران کن چو صحرا شد پدید
گم نیارد گشت در دریا دمی
هر که در قطره هویدا شد پدید
گر کسی در قطره بودن بازماند
قطره ماند گرچه دریا شد پدید
گم شو اینجا از وجود خویش پاک
کان که اینجا گم شد آنجا شد پدید
ناپدید امروز شو از هرچه هست
کین چنین شد هر که فردا شد پدید
رویهای زشت فانی محو به
خاصه دایم روی زیبا شد پدید
دوشم از پیشان خطاب آمد به جان
کان که پنهان گشت پیدا شد پدید
ناپدید از خویش شو یکبارگی
کان که از خود محو، از ما شد پدید
بستهٔ پستی مباش ای مرغ عرش
پر برآور هین که بالا شد پدید
گم شدن فرض است هر دو کون را
لا چه وزن آرد چو الا شد پدید
خرد مشمر لا که از لا بود و بس
کز ثری تا بر ثریا شد پدید
در احد چون اسم ما یک جلوه کرد
در عدد بنگر چه اسما شد پدید
ترک اسما کن که هر کو ترک کرد
در مسما رفت و تنها شد پدید
از هزاران درد دایم باز رست
تا ابد در یک تماشا شد پدید
در چنین بازار چون عطار را
سود وافر بود سودا شد پدید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۷۵ - تا خطت آمد به شبرنگی پدید
تا خطت آمد به شبرنگی پدید
فتنه شد از چند فرسنگی پدید
چون ز تنگت نیست رایج یک شکر
جان کجا آید ز دلتنگی پدید
پیش خورشید رخت چون ذرهای
عقل ناید از سبک سنگی پدید
در زمستان روی چون گل جلوه کن
تا کند بلبل خوش آهنگی پدید
خون من خوردست چشم شنگ تو
چشم تو تا کی کند شنگی پدید
بی تو عمری صبر کردم وین زمان
اسب صبرم میکند لنگی پدید
میکشم خواری رنگارنگ تو
آخر آید بو که یک رنگی پدید
طفلکیام هندوی وصلت مکن
هجر را بر صورت زنگی پدید
گر شود عطار خاکت آفتاب
بر درش آید به سرهنگی پدید
فتنه شد از چند فرسنگی پدید
چون ز تنگت نیست رایج یک شکر
جان کجا آید ز دلتنگی پدید
پیش خورشید رخت چون ذرهای
عقل ناید از سبک سنگی پدید
در زمستان روی چون گل جلوه کن
تا کند بلبل خوش آهنگی پدید
خون من خوردست چشم شنگ تو
چشم تو تا کی کند شنگی پدید
بی تو عمری صبر کردم وین زمان
اسب صبرم میکند لنگی پدید
میکشم خواری رنگارنگ تو
آخر آید بو که یک رنگی پدید
طفلکیام هندوی وصلت مکن
هجر را بر صورت زنگی پدید
گر شود عطار خاکت آفتاب
بر درش آید به سرهنگی پدید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۷۶ - در ره عشق تو پایان کس ندید
در ره عشق تو پایان کس ندید
راه بس دور است و پیشان کس ندید
گرد کویت چون تواند دید کس
زانکه تو در جانی و جان کس ندید
از نهانی کس ندیدت آشکار
وز هویداییت پنهان کس ندید
بلعجب دردی است دردت کاندرو
تا قیامت روی درمان کس ندید
در خرابات خراب عشق تو
یک حریف آب دندان کس ندید
گوهر وصلت از آن در پرده ماند
کز جهان شایستهٔ آنکس ندید
در بیابانت ز چندین سوخته
یک نشان از صد هزاران کس ندید
بس دل شوریده کاندر راه عشق
جان بداد و روی جانان کس ندید
جمله در راهت فرو رفته به خاک
بوالعجب تر زین بیابان کس ندید
خون خور ای عطار و تن در صبر ده
کانچه میجویی تو آسان کس ندید
راه بس دور است و پیشان کس ندید
گرد کویت چون تواند دید کس
زانکه تو در جانی و جان کس ندید
از نهانی کس ندیدت آشکار
وز هویداییت پنهان کس ندید
بلعجب دردی است دردت کاندرو
تا قیامت روی درمان کس ندید
در خرابات خراب عشق تو
یک حریف آب دندان کس ندید
گوهر وصلت از آن در پرده ماند
کز جهان شایستهٔ آنکس ندید
در بیابانت ز چندین سوخته
یک نشان از صد هزاران کس ندید
بس دل شوریده کاندر راه عشق
جان بداد و روی جانان کس ندید
جمله در راهت فرو رفته به خاک
بوالعجب تر زین بیابان کس ندید
خون خور ای عطار و تن در صبر ده
کانچه میجویی تو آسان کس ندید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۷۸ - دل چه خواهی کرد چون دلبر رسید
دل چه خواهی کرد چون دلبر رسید
جان برافشان هین که جان پرور رسید
شربت اسرار را فردا منه
زانکه تا این درکشی دیگر رسید
گر سفالی یافتی در راه عشق
خوش بشو انگار صد گوهر رسید
خود تو آتش بر سفالی مینهی
هین که آنجا قسم تو کمتر رسید
صد هزاران موج گوناگون بخاست
دانی از چه موج بحر اندر رسید
چون یکی است این موج بحر مختلف
از چه خاست و از خشک و تر رسید
بحر کل یک جوش زد در سلطنت
به یکدم صد جهان لشکر رسید
چون نمیآید به سر زان بحر هیچ
پس چرا صد چشمه چون کوثر رسید
قطره چون دریاست دریا قطره هم
پس چرا این کامل آن ابتر رسید
قرب و بعد موج چون بسیار گشت
هر زمانی اختلافی در رسید
سلطنت از بحر میماند به سر
بحر قسم قطرهٔ مضطر رسید
بی نهایت بود بحر، این اختلاف
از بصر آمد نه از مبصر رسید
بحر چون محوست، موجش در خطر
بحر را در دیده پا و سر رسید
کی بیاید بی نهایت در بصر
در خطر صد با خطر مبصر رسید
چون عدد در بحر رنگ بحر داشت
گر رسید انگشت از اخگر رسید
خوش برآمد صبح توحید از افق
زانکه خورشید آمد و اختر رسید
این همه اختر که شب بر آسمانست
لقمهای گردد چو قرص خور رسید
پس یقین میدان که یک چیز است و بس
گر هزاران مختلف هم بررسید
در میان این سخن عطار را
هم قلم بشکست و هم دفتر رسید
جان برافشان هین که جان پرور رسید
شربت اسرار را فردا منه
زانکه تا این درکشی دیگر رسید
گر سفالی یافتی در راه عشق
خوش بشو انگار صد گوهر رسید
خود تو آتش بر سفالی مینهی
هین که آنجا قسم تو کمتر رسید
صد هزاران موج گوناگون بخاست
دانی از چه موج بحر اندر رسید
چون یکی است این موج بحر مختلف
از چه خاست و از خشک و تر رسید
بحر کل یک جوش زد در سلطنت
به یکدم صد جهان لشکر رسید
چون نمیآید به سر زان بحر هیچ
پس چرا صد چشمه چون کوثر رسید
قطره چون دریاست دریا قطره هم
پس چرا این کامل آن ابتر رسید
قرب و بعد موج چون بسیار گشت
هر زمانی اختلافی در رسید
سلطنت از بحر میماند به سر
بحر قسم قطرهٔ مضطر رسید
بی نهایت بود بحر، این اختلاف
از بصر آمد نه از مبصر رسید
بحر چون محوست، موجش در خطر
بحر را در دیده پا و سر رسید
کی بیاید بی نهایت در بصر
در خطر صد با خطر مبصر رسید
چون عدد در بحر رنگ بحر داشت
گر رسید انگشت از اخگر رسید
خوش برآمد صبح توحید از افق
زانکه خورشید آمد و اختر رسید
این همه اختر که شب بر آسمانست
لقمهای گردد چو قرص خور رسید
پس یقین میدان که یک چیز است و بس
گر هزاران مختلف هم بررسید
در میان این سخن عطار را
هم قلم بشکست و هم دفتر رسید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۷۹ - درد کو تا دردوا خواهم رسید
درد کو تا دردوا خواهم رسید
خوت کو تا در رجا خواهم رسید
چون تهی دستم ز علم و از عمل
پس چگونه در جزا خواهم رسید
بی سر و پای است این راه عظیم
من به سر یا من به پا خواهم رسید
در چنین راهی قوی کاری بود
گر به یک بانگ درا خواهم رسید
میروم پیوسته در قعر دلم
میندانم تا کجا خواهم رسید
جان توان دادن درین دریای خون
تا مگر در آشنا خواهم رسید
پی کسی بر آب دریا کی برد
من به گرداب بلا خواهم رسید
هر دم این دریا جهانی خلق خورد
گرچه من بر ناشتا خواهم رسید
علم در علم است این دریای ژرف
من چنین جاهل کجا خواهم رسید
گر هزاران ساله علم آنجا برم
آن زمان از روستا خواهم رسید
هیچ نتوان بردن آنجا جز فنا
کز بقا بس مبتلا خواهم رسید
هر که فانی شد درین دریا برست
وای بر من گر به پا خواهم رسید
بیخودی است اینجا صواب هر دو کون
گر رسم با خود خطا خواهم رسید
شبنمیام ذرهای دارم فنا
کی به دریای بقا خواهم رسید
برنتابم این فنا سختی کشم
خوش بود گر در فنا خواهم رسید
کی شود عطار الا لا شود
زانچه بر الا بلا خواهم رسید
خوت کو تا در رجا خواهم رسید
چون تهی دستم ز علم و از عمل
پس چگونه در جزا خواهم رسید
بی سر و پای است این راه عظیم
من به سر یا من به پا خواهم رسید
در چنین راهی قوی کاری بود
گر به یک بانگ درا خواهم رسید
میروم پیوسته در قعر دلم
میندانم تا کجا خواهم رسید
جان توان دادن درین دریای خون
تا مگر در آشنا خواهم رسید
پی کسی بر آب دریا کی برد
من به گرداب بلا خواهم رسید
هر دم این دریا جهانی خلق خورد
گرچه من بر ناشتا خواهم رسید
علم در علم است این دریای ژرف
من چنین جاهل کجا خواهم رسید
گر هزاران ساله علم آنجا برم
آن زمان از روستا خواهم رسید
هیچ نتوان بردن آنجا جز فنا
کز بقا بس مبتلا خواهم رسید
هر که فانی شد درین دریا برست
وای بر من گر به پا خواهم رسید
بیخودی است اینجا صواب هر دو کون
گر رسم با خود خطا خواهم رسید
شبنمیام ذرهای دارم فنا
کی به دریای بقا خواهم رسید
برنتابم این فنا سختی کشم
خوش بود گر در فنا خواهم رسید
کی شود عطار الا لا شود
زانچه بر الا بلا خواهم رسید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۹۳ - عشق آبم برد گو آبم ببر
عشق آبم برد گو آبم ببر
روز آرام و به شب خوابم ببر
چند دارم تشنهٔ لعل تو جان
جان خوشی زان لعل سیرابم ببر
من کیم خاک توام بادی به دست
آتشی در من زن و آبم ببر
نی خطا گفتم که در تاب و تبم
مینیارم تاب تو تابم ببر
چند تابد دل ز تاب زلف تو
تاب دل از زلف پرتابم ببر
هستم از عناب تو صفرا زده
این همه صفرا ز عنابم ببر
غرقهٔ دریای عشقت گشتهام
دست من گیر و ز غرقابم ببر
چون کمان شد پشت عطار از غمت
زین میان چون تیر پرتابم ببر
روز آرام و به شب خوابم ببر
چند دارم تشنهٔ لعل تو جان
جان خوشی زان لعل سیرابم ببر
من کیم خاک توام بادی به دست
آتشی در من زن و آبم ببر
نی خطا گفتم که در تاب و تبم
مینیارم تاب تو تابم ببر
چند تابد دل ز تاب زلف تو
تاب دل از زلف پرتابم ببر
هستم از عناب تو صفرا زده
این همه صفرا ز عنابم ببر
غرقهٔ دریای عشقت گشتهام
دست من گیر و ز غرقابم ببر
چون کمان شد پشت عطار از غمت
زین میان چون تیر پرتابم ببر
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۹۵ - ای تو را با هر دلی کاری دگر
ای تو را با هر دلی کاری دگر
در پس هر پرده غمخواری دگر
چون بسی کار است با هر کس تورا
هر کسی را هست پنداری دگر
لاجرم هرکس چنان داند که نیست
با کست بیرون ازو کاری دگر
چون جمالت صد هزاران روی داشت
بود در هر ذره دیداری دگر
لاجرم هر ذره را بنمودهای
از جمال خویش رخساری دگر
تا نماند هیچ ذره بی نصیب
دادهای هر ذره را یاری دگر
لاجرم دادی تو یک یک ذره را
در درون پرده بازاری دگر
چون یک است اصل این عدد از بهر آنست
تا بود هر دم گرفتاری دگر
ای دل سرگشته تا کی باشدت
هر زمانی درد و تیماری دگر
کی رسد از دین سر مویی به تو
زیر هر موییت زناری دگر
خیز و ایمان آر و زنارت ببر
توبه کن مردانه یکباری دگر
دل منه بر هیچ چون عطار هیچ
تا کیت هر لحظه دلداری دگر
در پس هر پرده غمخواری دگر
چون بسی کار است با هر کس تورا
هر کسی را هست پنداری دگر
لاجرم هرکس چنان داند که نیست
با کست بیرون ازو کاری دگر
چون جمالت صد هزاران روی داشت
بود در هر ذره دیداری دگر
لاجرم هر ذره را بنمودهای
از جمال خویش رخساری دگر
تا نماند هیچ ذره بی نصیب
دادهای هر ذره را یاری دگر
لاجرم دادی تو یک یک ذره را
در درون پرده بازاری دگر
چون یک است اصل این عدد از بهر آنست
تا بود هر دم گرفتاری دگر
ای دل سرگشته تا کی باشدت
هر زمانی درد و تیماری دگر
کی رسد از دین سر مویی به تو
زیر هر موییت زناری دگر
خیز و ایمان آر و زنارت ببر
توبه کن مردانه یکباری دگر
دل منه بر هیچ چون عطار هیچ
تا کیت هر لحظه دلداری دگر
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۹۶ - پیر ما میرفت هنگام سحر
پیر ما میرفت هنگام سحر
اوفتادش بر خراباتی گذر
نالهٔ رندی به گوش او رسید
کای همه سرگشتگان را راهبر
نوحه از اندوه تو تا کی کنم
تا کیم داری چنین بی خواب و خور
در ره سودای تو درباختم
کفر و دین و گرم و سرد و خشک و تر
من همی دانم که چون من مفسدم
ننگ میآید تو را زین بی هنر
گرچه من رندم ولیکن نیستم
دزد و شب رو رهزن و درویزه گر
نیستم مرد ریا و زرق و فن
فارغم از ننگ و نام و خیر و شر
چون ندارم هیچ گوهر در درون
مینمایم خویشتن را بد گهر
این سخن ها همچو تیر راسترو
بر دل آن پیر آمد کارگر
دردیی بستد از آن رند خراب
درکشید و آمد از خرقه بدر
دردی عشقش به یکدم مست کرد
در خروش آمد کهای دل الحذر
ساغر دل اندر آن دم دم بدم
پر همی کرد از خم خون جگر
اندر آن اندیشه چون سرگشتگان
هر زمان از پای میآمد به سر
نعره میزد کاخر این دل را چه بود
کین چنین یکبارگی شد بی خبر
گرچه پیر راه بودم شصت سال
میندانستم درین راه این قدر
هر که را از عشق دل از جای شد
تا ابد او پند نپذیرد دگر
هر که را در سینه نقد درد اوست
گو به یک جوهر دو عالم را مخر
بگسلان پیوند صورت را تمام
پس به آزادی درین معنی نگر
زانچه مر عطار را داده است دوست
در دو عالم گشت او زان نامور
اوفتادش بر خراباتی گذر
نالهٔ رندی به گوش او رسید
کای همه سرگشتگان را راهبر
نوحه از اندوه تو تا کی کنم
تا کیم داری چنین بی خواب و خور
در ره سودای تو درباختم
کفر و دین و گرم و سرد و خشک و تر
من همی دانم که چون من مفسدم
ننگ میآید تو را زین بی هنر
گرچه من رندم ولیکن نیستم
دزد و شب رو رهزن و درویزه گر
نیستم مرد ریا و زرق و فن
فارغم از ننگ و نام و خیر و شر
چون ندارم هیچ گوهر در درون
مینمایم خویشتن را بد گهر
این سخن ها همچو تیر راسترو
بر دل آن پیر آمد کارگر
دردیی بستد از آن رند خراب
درکشید و آمد از خرقه بدر
دردی عشقش به یکدم مست کرد
در خروش آمد کهای دل الحذر
ساغر دل اندر آن دم دم بدم
پر همی کرد از خم خون جگر
اندر آن اندیشه چون سرگشتگان
هر زمان از پای میآمد به سر
نعره میزد کاخر این دل را چه بود
کین چنین یکبارگی شد بی خبر
گرچه پیر راه بودم شصت سال
میندانستم درین راه این قدر
هر که را از عشق دل از جای شد
تا ابد او پند نپذیرد دگر
هر که را در سینه نقد درد اوست
گو به یک جوهر دو عالم را مخر
بگسلان پیوند صورت را تمام
پس به آزادی درین معنی نگر
زانچه مر عطار را داده است دوست
در دو عالم گشت او زان نامور
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۹۹ - جان به لب آوردم ای جان درنگر
جان به لب آوردم ای جان درنگر
میشوم با خاک یکسان درنگر
چند خواهم بود نی دنیا نه دین
عاجز و فرتوت و حیران درنگر
دور از روی تو کار خویش را
مینبینم روی درمان درنگر
میفروشم آبروی خویشتن
بر درت چون خاک ارزان درنگر
گر نگه کردن به من ننگ آیدت
سوی من از دیده پنهان درنگر
تا فتادم از تو یوسفروی دور
ماندهام در چاه و زندان درنگر
بی سر زلف تو چون دیوانهای
سر نهادم در بیابان درنگر
چون به جز تو ننگرم من در دو کون
تو به من نیز آخر ای جان درنگر
عشق در وصل تو عطار را
کرد غرق بحر هجران درنگر
میشوم با خاک یکسان درنگر
چند خواهم بود نی دنیا نه دین
عاجز و فرتوت و حیران درنگر
دور از روی تو کار خویش را
مینبینم روی درمان درنگر
میفروشم آبروی خویشتن
بر درت چون خاک ارزان درنگر
گر نگه کردن به من ننگ آیدت
سوی من از دیده پنهان درنگر
تا فتادم از تو یوسفروی دور
ماندهام در چاه و زندان درنگر
بی سر زلف تو چون دیوانهای
سر نهادم در بیابان درنگر
چون به جز تو ننگرم من در دو کون
تو به من نیز آخر ای جان درنگر
عشق در وصل تو عطار را
کرد غرق بحر هجران درنگر
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۰۰ - گر ز سر عشق او داری خبر
گر ز سر عشق او داری خبر
جان بده در عشق و در جانان نگر
چون کسی از عشق هرگز جان نبرد
گر تو هم از عاشقانی جان مبر
گر ز جان خویش سیری الصلا
ور همی ترسی تو از جان الحذر
عشق دریایی است قعرش ناپدید
آب دریا آتش و موجش گهر
گوهرش اسرار و هر سری ازو
سالکی را سوی معنی راهبر
سرکشی از هر دو عالم همچو موی
گر سر مویی درین یابی خبر
دوش مست و خفته بودم نیمشب
کوفتاد آن ماه را بر من گذر
دید روی زرد ما در ماهتاب
کرد روی زرد ما از اشک تر
رحمش آمد شربت وصلم بداد
یافت یک یک موی من جانی دگر
گرچه مست افتاده بودم زان شراب
گشت یک یک موی بر من دیدهور
در رخ آن آفتاب هر دو کون
مست و لایعقل همی کردم نظر
گرچه بود از عشق جانم پر سخن
یک نفس نامد زبانم کارگر
خفته و مستم گرفت آن ماه روی
لاجرم ماندم چنین بی خواب و خور
گاه میمردم گهی میزیستم
در میان سوز چون شمع سحر
عاقبت بانگی برآمد از دلم
موجها برخاست از خون جگر
چون از آن حالت گشادم چشم باز
نه ز جانان نام دیدم نه اثر
من ز درد و حسرت و شوق و طلب
میزدم چون مرغ بسمل بال و پر
هاتفی آواز داد از گوشهای
کای ز دستت رفته مرغی معتبر
خاک بر دنبال او بایست کرد
تا نرفتی او ازین گلخن به در
تن فرو ده آب در هاون مکوب
در قفس تا کی کنی باد ای پسر
بی نیازی بین که اندر اصل هست
خواه مطرب باش و خواهی نوحهگر
این کمان هرگز به بازوی تو نیست
جان خود میسوز و حیران مینگر
ماندی ای عطار در اول قدم
کی توانی برد این وادی به سر
جان بده در عشق و در جانان نگر
چون کسی از عشق هرگز جان نبرد
گر تو هم از عاشقانی جان مبر
گر ز جان خویش سیری الصلا
ور همی ترسی تو از جان الحذر
عشق دریایی است قعرش ناپدید
آب دریا آتش و موجش گهر
گوهرش اسرار و هر سری ازو
سالکی را سوی معنی راهبر
سرکشی از هر دو عالم همچو موی
گر سر مویی درین یابی خبر
دوش مست و خفته بودم نیمشب
کوفتاد آن ماه را بر من گذر
دید روی زرد ما در ماهتاب
کرد روی زرد ما از اشک تر
رحمش آمد شربت وصلم بداد
یافت یک یک موی من جانی دگر
گرچه مست افتاده بودم زان شراب
گشت یک یک موی بر من دیدهور
در رخ آن آفتاب هر دو کون
مست و لایعقل همی کردم نظر
گرچه بود از عشق جانم پر سخن
یک نفس نامد زبانم کارگر
خفته و مستم گرفت آن ماه روی
لاجرم ماندم چنین بی خواب و خور
گاه میمردم گهی میزیستم
در میان سوز چون شمع سحر
عاقبت بانگی برآمد از دلم
موجها برخاست از خون جگر
چون از آن حالت گشادم چشم باز
نه ز جانان نام دیدم نه اثر
من ز درد و حسرت و شوق و طلب
میزدم چون مرغ بسمل بال و پر
هاتفی آواز داد از گوشهای
کای ز دستت رفته مرغی معتبر
خاک بر دنبال او بایست کرد
تا نرفتی او ازین گلخن به در
تن فرو ده آب در هاون مکوب
در قفس تا کی کنی باد ای پسر
بی نیازی بین که اندر اصل هست
خواه مطرب باش و خواهی نوحهگر
این کمان هرگز به بازوی تو نیست
جان خود میسوز و حیران مینگر
ماندی ای عطار در اول قدم
کی توانی برد این وادی به سر