تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
انوری : مقطعات
شماره ۱۱۰ - کیمیایی ترا کنم تعلیم
کیمیایی ترا کنم تعلیم
که در اکسیر و در صناعت نیست
رو قناعت گزین که در عالم
کیمیایی به از قناعت نیست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۱ - در مذمت سواری
تو مرا گر پیاده‌ام منکوه
که مرا از پیادگی گله نیست
جنبش آسمان به نفس خودست
پای‌بند طویله و گله نیست
در سواری تو لاف فخر مزن
که ترا جای لاف و مشغله نیست
تو چو کوهی و در مفاصل کوه
حرکت جز به سعی زلزله نیست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۳ - در مذمت زن خواستن
به خدایی که بی‌ارادت او
خلق را رنج و شادمانی نیست
کاندرین روزگار زن کردن
بجز از محض قلتبانی نیست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۶ - مطایبه
هر کرا ریدنی بگیرد سخت
رید بایدش و کارها بگذاشت
زانکه ما تجربت بسی کردیم
تا نریدیم هیچ سود نداشت
تیز دادیم و گندها کردیم
عقلها نیز هم برین بگماشت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۲۱ - در اشتیاق
به خدایی که از صنایع او
روی هر بوستان منقش گشت
که مرا در فراق خدمت تو
زندگانی چو مرگ ناخوش گشت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۲۲ - مدح زین‌الدین عبدالله را گوید و حضور میزبان را خواهد
ای بزرگی کز آب و خاک چو تو
دست دوران آسمان نسرشت
تخمی از لطف در زمین کمال
چو تو حراث روزگار نکشت
یاد کردی ز انوری به کرم
باز بر پشت روزگار نبشت
غرض او تویی و خدمت تو
نه ملاقات چوب و صحبت خشت
در سرایی که تو نخواهی بود
در و دیوار او چه خوب و چه زشت
به خدایی که کعبه خانهٔ اوست
که بود کعبه بی‌توام چو کنشت
میزبان اول آنگهی خانه
روئیة الله نخست باز بهشت
انوری : مقطعات
شماره ۱۲۶ - نیز مدح و غزل نخواهم گفت
نیز مدح و غزل نخواهم گفت
گرچه طبعم به شعر موی شکافت
کانک معشوق بود پیر شدست
وانک ممدوح بود فرمان یافت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۲۷ - در شکر
من به الماس طبع تا بزیم
گوهر مدحت تو خواهم سفت
تو عطا گر دهی و گر ندهی
بالله ار جز ثنات خواهم گفت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۲۸ - در عذر مستی
خسروا گوهر ثنای ترا
جز به الماس عقل نتوان سفت
دی چو خورشید در حجاب غروب
روی از شرم رای تو بنهفت
بیتی از گفته باز می‌گفتم
رای عالی بر امتحان آشفت
گردی ار عقل داشت صحن دماغ
جان به جاروب هیبت تو برفت
نطقم اندر حجاب شرم بماند
خرم اندر خلاف عجز بخفت
حیرتم بر بدیهه خار نهاد
تا به باغ بدیهه گل نشکفت
عذر مستی مگیر و بی‌خردی
آشکارست این سخن نه نهفت
خود تو انصاف من بده چو منی
چون تویی را ثنا تواند گفت؟
عقل الحق از آن شریفترست
که شود با دماغ مستان جفت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۳۰ - ایضاله
ای ز جانم عزیزتر خاکی
گر زمین عطف دامن تو برفت
از تو باز آمدن که یارد خواست
عذر این آمدن که داند گفت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۳۲ - در هجو خواجه صلاح نامی
گفتم آن تو نیست خواجه صلاح
گفت چه گفتم آن دو خلقانت
گفت چون نیست گفتم از پی آنک
گر بدو نافذست فرمانت
چون گذاری که بر زند هر روز
قلتبانی سر از گریبانت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۳۸ - در شکایت
اندرین عصر هرکه شعر برد
به امید صلت بر ممدوح
چار آلت بیایدش ورنه
گردد از رنج غم دلش مجروح
دانش خضر و نعمت قارون
صبر ایوب و زندگانی نوح
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۴۲ - در تهنیت دارو خوردن مجدالدین
مجد دین ای جهان جود و کرم
دست جود تو ابر و باران باد
ساحت عالم از طراوت تو
چون رخ باغ در بهاران باد
نظر چشم و بوسه‌های لبت
به لب و چشم گلعذاران باد
شربت خوشگوار امروزت
چون همه عمر خوش‌گواران باد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۴۳ - ایضا در تهنیت دارو خوردن مجدالدین
ای زمان فرع زندگانی تو
زندگانیت جاودانی باد
وی جهان شادمان به صحبت تو
همه عمرت به شادمانی باد
امر و نهی تو بر زمین و زمان
چون قضاهای آسمانی باد
بر در و بام حضرت عالیت
که بهشتش بنای ثانی باد
روز و شب خدمت قضا و قدر
پرده‌داری و پاسبانی باد
با فلک مرکب دوام ترا
هم رکابی و هم عنانی باد
خضر و اسکندری به دانش و داد
شربتت آب زندگانی باد
تو توانا و ناتوانی را
با مزاج تو ناتوانی باد
تا به پایان رسد زمانهٔ پیر
جاه و بخت ترا جوانی باد
هست فرمانت بر زمانه روان
دایمش همچنین روانی باد
ملک و اقبال و دولت و شرفت
این جهانی و آن جهانی باد
انوری : مقطعات
شماره ۱۴۷ - ای ریاحین ملک تازه به تو
ای ریاحین ملک تازه به تو
راحت از راح قسم روحت باد
شهپر فکرت جهان‌پیما
قدم قاصد فتوحت باد
از تو بر فتنه نوحه کرده فلک
زندگانی و عمر نوحت باد
نسبت عشق و رغبت باده
مانع توبهٔ نصوحت باد
تا بود راح کارساز صبوح
کار هر صبح با صبوحت باد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۵۳ - در مفارقت دوستی
به خدایی که از شب تیره
روز روشن همی پدید آرد
بی‌قلم بر بساط آینه فام
صورت آفتاب بنگارد
کز غمت انوری ز آتش دل
آب حسرت ز دیده می‌بارد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۵۵ - در مدح ترکان خاتون
طاعت پادشاه وقت به وقت
هرکه در بندگی بجای آرد
رحمت سایهٔ خدای برو
سایهٔ رحمت خدای آرد
خاصه آن پادشا که چترش را
بخت با سایهٔ همای آرد
ستراعلی جلال دولت و دین
که اگر سوی سد ره رای آرد
جبرئیل از پی رکاب رویش
نوبتی بر در سرای آرد
آنکه در حل مشکلات امور
کلک او صد گره‌گشای آرد
کاه با اصطناع انصافش
خدمتیهای کهربای آرد
روز حکمش قضای ملزم را
هر زمان زیر دست رای آرد
رشک دستش سحاب نیسان را
گریهای به های های آرد
آنکه چون عصمتش تتق بندد
دور بینندگی به پای آرد
مردم دیده را ز خاصیتش
آسمان از رمد قبای آرد
باد را سوی حضرتش تقدیر
بسته دست و شکسته پای آرد
نفس نامی ز حرص مدحت او
برگ سوسن سخن‌سرای آرد
ای سلیمان عهد را بلقیس
کس به داود لحن نای آرد
بنده گرچه به دستبرد سخن
با همه روزگار پای آرد
طبع حسان مصطفایی کو
تا ثناهای غمزده‌ای آرد
زانکه مقبول مصطفی نشود
هرچه طیان ژاژخای آرد
از سلیمان و مور و پای ملخ
یاد کن هرچه این گدای آرد
تا بود زادهٔ بنات زمان
هرچه خاک نبات‌زای آرد
باد را جوز دی چو عدل بهار
رنگ‌فرسای مشکسای آرد
لالهٔ ناشکفته بی‌رزمی
رمحهای سنان‌گزای آرد
نرگس نوشکفته بی‌بزمی
جامهای جهان‌نمای آرد
جاهت اندر ترقیی بادا
که مددهای جانفزای آرد
خصمت اندر تراجعی بادا
که خللهای جانگزای آرد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۵۷ - شراب خواهد
ای جهانی پر از مکارم تو
انوری در جهان ترا دارد
چون قوی‌دل بود به رحمت تو
هر زمان زحمتت همی آرد
چکند گرچه نیست بر تو عزیز
خویشتن خوار می‌نپندارد
بسکه کوشد که با تو دم نزند
کرمت خامشش بنگذارد
مبرمی شرط شاعریست ولیک
بنده را زان شمار نشمارد
اینک این مباینت حکمیست
که به انصاف حکم بگزارد
اینکه او پشت دست می‌خاید
همه را پشت پای می‌خارد
چه کنم قصه چون دراز کنم
عیش تلخم همی بیازارد
آب چون آتشم فرست که باد
بر سرم خاک غم همی بارد
آب انگور بوک سعی کند
تا غمم غوره در نیفشارد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۶۰ - در شکایت دهر
جور یکسر جهان چنان بگرفت
که همی بوی عدل نتوان برد
وز بزرگی که نفس حادثه راست
می‌شناسم که فاعلیست نه خرد
وز طریق دگر شناخته‌ام
که ره جور جابران بسپرد
ماند یک چیز اینکه او چو بکرد
تختهٔ دیگران چرا بسترد
نه همه مغز به که لختی پوست
نه همه صاف به که بعضی درد
ور تو بر اتفاق و بخت نهی
چون کلاهی ببایدش زد و برد
عقل آغاز کار کم نکند
نه در این ماجرا کم است از کرد
وانکه قسمی به خویشتن بربست
خویشتن را شریک ملک شمرد
وانکه دست از چرا و چون بکشید
وقت تسلیم هم قدم نفشرد
خواجه دانی که چیست حاصل کار
تا نباید عنان به دیو سپرد
متفکر همی بباید زیست
متحیر همی بباید مرد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۶۲ - کتاب و کلاهی نزد بزرگی داشت در تقاضای آن گوید
به کلاهی بزرگ کرد مرا
آنکه گیتی به چشمشس آمد خرد
آنکه آب کلاهداری چرخ
آب دستار خواجگیش ببرد
هر که پیشش کمر به خدمت بست
بر کله گوشهٔ زمانه سپرد
... در زهرهٔ سپهر نمود
تا کلاهه بخورد و لب بسترد
پس چو از قلهٔ‌المبالاتش
پس از آن کس مرا به کس نشمرد
دست از صحبتم چنان بکشید
پای بر فرق من چنان بفشرد
که نه محرم شدم به شادی و غم
نه حریف آمدم به صافی و درد
گفتم آن را کله چگونم نهم
که کلاهی ببایدش زد و برد
خیز پیرا که راه ما غلط است
به سر راه باز گرد چو کرد
آن جوان بخت را بپرس و بگوی
که سفینه بده کلاه بمرد