تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۰ - وله ایضا
در دام رهی فتاد امروز
صیدی که ز دامها بجستست
و اقبال آنست کز شبانه
چون نرگس خویش نیم مستست
وین لحظه گشادن قبایش
در چند پیاله باده بستست
گر خواجۀ به لطف دست گیرد
بر من نه نخستمینش دستست
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۴۷ - وله ایضا
هر جا سبکی حرام خواریست
باشه چو پیاله باده نوشست
می گیرد عقد زر برانگشت
هر کو چو شمامه زرد گوشست
در بند، شکم تهیست آن کس
کز طبع چونی شکر فروشست
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۶۳ - وله ایضا فی استدعا التّبن
اسبم دی گفت می روم من
کاریت بجانب عدم نیست
گفتم که دمی بپای و گفتا
درآخور تو برون زدم نیست
میمیرم از آرزوی کاهی
و اندر تو به نیم جو کرم نیست
گر برگ ستور داریت نیست
بفروش چه داریم ستم نیست؟
جو ز آخر چرب باز کردی
یک توبره کاه خشک هم نیست؟
تا کی ز نشت وزین بر پشت؟
خود زین شکم تهیت غم نیست؟
جز راه به پشت من ندانی
می پنداری مرا شکم نیست
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۷۴ - ایضا له
ای لطف تو در تن هنرجان
وی لفظ تو بر سر فلک تاج
از بهر قبول خویش کرده
جان لطف تو در ضمیر ادراج
روشن ز حدیث تو خرد را
در شرح معمیّات منهاج
هر شب تا روز فکرتم را
بر بام معالی تو معراج
طبعت به کمال قدرت خویش
ز اشکال عقیم کرده انتاج
برفست امروز و کودکانم
هستند در آرزوی تتماج
داریم ز نعمت تو هر چیز
و اکنون هستم به آرد محتاج
هر چند ز نعمت تو داریم
بسیار سپید و زرد چون عاج
لیکن تتماج از چنین آرد
کاچی باشد بوقت انضاج
ابرام رهی بکش چنان گیر
کوهست صفا و بدر و حجّاج
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۷۹ - وله ایضا
عشّاق که قدر دل شناسند
دل از غم یار بر نگیرند
وان رهروان که راه دانند
پای از سر خار برنگیرد
وان دلداران که جانسپارند
دست از دم مار بر نگیرند
در پردۀ دوستی نشینند
زان، پرده زکار برنگیرند
هرچ آن بشمار اندر آید
زان هیچ شمار برنگیرند
هر سفته که آن زغیب آرند
زان نقد عیار برنگیرند
زان آرزویی که در دل اید
یکّی ز هزار بر نگیرند
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۸۱ - ایضا؛ له
زان پس که هزار غصّه خورم
در بندگیت سه سال آزاد
گفتم شودم جرایت افزون
چون هر کس را زیادتی داد
افزون نشد این و آنچه خود بود
یکبارگی از قلم بیفتاد
از صورت حال خود برین شکل
دانی که چه آیدم همی یاد
خر رفت که آورد سرویی
ناورد سرو و گوش بنهاد
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۰۱ - ایضا له
ای آنکه همای همّت تو
جز بر فلک آشیان ندارد
یک نکته ز راز خویش گردون
از خاطر تو نهان ندارد
بی رای تو مملکت چه باشد؟
چون کالبدی که جان ندارد
چون دست بر آورد سخایت
هیچش غم بحروکان ندارد
پیشانی هیچ گردنی نیست
کز خاک درت نشان ندارد
معلوم تو هست کین دعا گوی
سرمایه بجز زبان ندارد
وان نیز جز از برای مدحت
در کارگه دهان ندارد
ای آنکه رهی توقّع خیر
الّا ز تو در جهان ندارد
با زاری گشت بنده لیکن
جز بر در تو دکان ندارد
شد شعر فروش زانکه هر کس
کو شعر فروخت نان ندارد
شایستۀ چون تو مشتریّی
اطلس بجز آسمان ندارد
چون لایق بندگان درگاه
چیزیست که جر فلان ندارد
از روی کرم قبول فرمای
هر چند محلّ آن ندارد
ور حاجت وی روا کنی نیز
زان لطف جز این گمان ندارد
مقصود بهر چه حاصل آید
صاحب نظرش گران ندارد
آن کیست که خود زاهل معنی؟
تشریف تو رایگان ندارد
بر درگه تو من گدا نیز
گر سود کنم زیان ندارد
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۲۲ - ایضا له
دانی که طمع چه گفت با من؟
بشنو که ز لطف و ظرف باشد
با خواجه اگر تو برف اوّل
بر کار کنی شگرف باشد
تا تتماجی کنیم ترتیب
چون روغن و آرد و ترف باشد
گفتم که نیاورم این که ترسم
کان موجب جور و حرف باشد
لیکن بفرستم ار تو خواهی
شعری که به جای برف باشد
مقصود به هر چه حاصل آید
از مرد کریم حرف باشد
ای آنکه به چشم فکر غوّاص
بحر کرم تو ژرف باشد
این شعر مرا به برف برگیر
پیداست که خود چه صرف باشد
لطفی کن و هر چه میفرستی
باید که سه چار ظرف باشد
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۲۹ - ایضا له
صدرا ز برای خدمت تو
گر بذل کنیم جان چه باشد؟
تا مدحت تست بر زبانم
شیرین تر ازین زبان چه باشد؟
جز خصمی دولت تو کردن
بدبختی جاودان چه باشد؟
بنیوش حکایتی که با آن
صد قصّه و داستان چه باشد؟
مهمان من آمدند قومی
وین بنده ز میهمان چه باشد؟
گر لاف زنم ز تیره روزی
روشنتر ازین نشان چه باشد؟
افلاس و خمار و این حریفان
زین بدتر در جهان چه باشد؟
سرد و ترش اندرین چنین جای
الّا رخ میزبان چه باشد؟
ایشان همه در حدیث مطرب
انده مخور ای فلان چه باشد؟
بسیار فتد چنین زیانها
خرج دو سه قلتبان چه باشد؟
من عذر همی کنم که تان خود
بر ذوق لب و دهان چه باشد؟
وز زیر دو لب همی کنم جنگ
کین محنت ناگهان چه باشد؟
تن در دادم چو در فتادم
حاصل ز غم و فغان چه باشد؟
کردم کرم آنچه بود حاصل
در خانۀ مفلسان چه باشد؟
چون ظاهرم این بود تجمّل
پیداست که در نهان چه باشد
نان نیز چو نانوا نیارد
بر سفره و گرد خوان چه باشد؟
از گوشت حدیث بر ندارم
در کارد باستخوان چه باشد؟
ور نقل طلب کنند از من
جز عربده آن زمان چه باشد؟
روشن ز میانه وجه باده است
تا خود پس از ینمان چه باشد؟
در خشم مشو که این گران بین
بفرست سبک، گران چه باشد؟
زنهار در آن مکن توقّف
در خورد توان آنچه باشد
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۹۶ - وله ایضا
اندیشه بکردم از سپاهان
دوزخ به سه چار چیز خوشتر
انواع عذابهای دوزخ
هست آن و چهار چیز دیگر
تیمار عیال و خرج بسیار
اندیشة دزد و بیم کافر
با این غم و رنج بی نهایت
دارم وطنی بدوزخ اندر
سرمای چنین به زرّ خشکم
می بفروشد هیزم تر
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۹۷ - وله ایضا
ای رتبت تو ورای مقدار
وی همّت تو ستاره آثار
مدح تو فزون ز کنه فکرت
قدر تو برون ز حدّ گفتار
دست تو نگون چو بخت دشمن
بخت تو چو چشم خصم بیدار
فرّاش قدر ز بهر قدرت
نه خیمۀ چرخ کرده طیّار
قدر تو چو آتش آسمان سای
قهر تو چو خاک آدمی خوار
در دست هنر ز خلق تو گل
در پای ستم ز کلک تو خار
چشم سر من تویی بتحقیق
ورنه ز چه یی چنین گهر بار؟
با لطف توام عتابکی هست
موزون، نه به حدّ رنج و آزار
صد دینارم خطی نوشتی
پیرارو، نبود از تو بسیار
من خام طمع خیال بستم
کان را کرمت کند به ادرار
یک سال به هر دری دویدم
نگرفت کسش بهیچ بر کار
بازش به قلم دوباره کردی
زان هم نگشود نیم دینار
باز آوردم به خدمت اینک
امسال چنان که پار و پیرار
گر دادنیست زر بفرمای
ور نیست دوپاره کن بیکبار
بر هیچکسم مکن حوالت
هم خود به خودیّ خویش بگزار
اینجا سخنی دگر بماندست
وان بر کرم تو نیست دشوار
هر چند که برمنست تقصیر
مرسوم سه ساله یاد می دار
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۰۱ - وله ایضا
ای دل سیه لطیف دیدار
وی سیم تن خجسته آثار
از تیغ و قلم نه یی تو خالی
خالی نبود ز تیغ سردار
از حقّۀ تو نگار گیرد
مشّاطۀ نیکوان افکار
ز آب دهن تو زنده گردد
ماهی که بود جماد کردار
گاهی دهن توناف آهو
گاهی شکم تو پیلة مار
باشی همه ساله سرفکنده
ز اندیشۀ مشک و سیم بسیار
دارند همیشه بر کنارت
با آنکه گرانی وسیه کار
مرغی که توزقّۀ کردی او را
پا شد گهر و شکر زمنقار
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۸۹ - ایضا له
هر کو به هنر کند مباهات
یا فخر آرد به فضل و خامه
از فقر سیاه رو چو کلکست
وز پشت شکسته همچو نامه
باشد چو قلم تهیّ و عریان
پشت و شکمش زنان و جامعه
انگشت محاسبانه دارد
زان باشد زرد رخ شمامه
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۲ - و له ایضا فی صفة صندوقچه
ای از پی حلّ و عقد دایم
در بند و گشایش او فتاده
جز با محرم ز غایت حفظ
راز دل خود برون نداده
سرکوفته یی و از صلابت
هم بر سر پای ایستاده
از بلعجی زبانت اوّل
گویا شده پس دهان گشاده
خاموشی و گاه نطق لفظت
بی صورت همه حروف ساده
گویا بزبان حال کز من
نتوان طلبید نا نهاده
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۳ - ایضا له
ای خواجه بدیدمت دل تو
چون عارض یار تست ساده
آگاه نیی که اندرین دور
منسوخ شدست نقل و باده
جایی که ز بیم تیغ کافر
گشتند نران دهر ماده
شاهان جهان فلک سواران
جستند چو لوریان پیاده
در هر بن خار ماهرویی
از پرده چو گل برون فتاده
بر هر سر راه نازنینی
لب بسته و چشمها گشاده
نا داده کسیش شربتب آب
جان داده به تیغ اب داده
معروف تر از من و تو بسیار
هستند به .... فقر کاده
در وقت چنین بجز تو کس نیست
بر در بر آرزو نهاده
وین هم ز عجایب جهانست
ای خوش نفس حلال زاده
افتاده منارهای اسلام
....ت چو مناره ایستاده
گر نوحه گری کنی کنون به
از مطربی چنین فلاده
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۲۹ - وله ایضا
ای لطف تو آب زندگانی
وی ذات تو عالم معانی
در چشم خرد ز روی معنی
بایسته تری ز زندگانی
در طبع هنر ز راه صورت
شایسته تری ز شادمانی
ننهفته ز منهی ضمیرت
اجرام سپهر سوزیانی
دیدار تو از خوشیّ و راحت
چون دولت و مستی و جوانی
مهر تو مرا چو جان عزیزست
از کف ندهم برایگانی
از دل باشد دعای خادم
نه چون دگران سر زبانی
تشریف رهی نداد این بار
کلک تو به عذر ناتوانی
راضی شدم ار ز ناتوانیست
اندی که نباشد از توانی
بر من که سبک دلم ز شوقت
از بهر چه کرد سرگرانی؟
گفتی که دعا نمی نویسی
این شیوه به من مبر گمانی
بر بنده نوشتن است و آنرا
دادن به الاغ و کاروانی
لیکن نتواندش نگه داشت
از آفتهای آسمانی
این هم ز شقاوت دعاگوست
گر خدمت او تو می نخوانی
گه گاه ز روی لطف آخر
یاد آر ز بنده گر توانی
گر یاد کنی ز من وگرنه
من آن تو ام دگر تو دانی
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۳۱ - ایضا له
آن ریش فلان مزد قانی
ریشیست عظیم باستانی
بسیار، چو حادثات گیتی
نا خوش، چو بلای ناگهانی
در هم ، چو دلش ز تنگ عیشی
محکم،چو کفش ز سوزیانی
انبومو گران و زشت و ناخوش
مانندۀ ابر مهرگانی
بر سینۀ او ز دورگویی
بر خر نمدیست ترکمانی
ناید به هزار سال پیدا
تیزی که درو شود نهانی
آویخته زو بصد علامت
چو پشم سگان کاهدانی
آلوده چو عرضش از معایب
خالی چو دماغش از معانی
از جملۀ ریشهای گیتی
آن را شاید که ریش خوانی
نتوان گفتن به ... یک تن
آن ریش چنان هزا رگانی
هر شاخی از آن به... قومی
وان قوم ظریف و اصفهانی
بس لایق تست این که گویند
ریش تو ریم ز باستانی
این قدر نداند آن مدمّغ
با آن همه فضل و چیز دانی
کان ریش چنان نمی پسندند
صاحب طبعان این زمانی
زیرا که بهیچ کار ناید
الّا ز برای دمنه دانی
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۴۶ - ایضا له
مخدوم کمال ملّت و دین
ای رای تو سوی نیک رایی
کار قلم تو نقشبندی
رسم کرمت گره گشایی
بر رغم زمانه لطف طبعت
بر دست گرفته جان فزایی
خطّ تو چو زلف ماه رویان
انداخته دام دلربایی
پیوسته خیال طلعت تو
در دید؟ ما چو روشنایی
از حد بگذشت اشتیاقم
چونی و چگونه یی کجایی؟
آن چیست که از تو نیست ما را ؟
با اینهمه دوری و جدایی
نه نامه، نه پرسش و نه پیغام
نه دوستی و نه آشنایی
سبحان الله ز طالع من
بگرفت زمانه بیوفایی
اکنون که ز هیچ سو ندارد
بازار هنروران روایی
بل هم بتو آورم که هستی
معشوقۀ روز بینوایی
مرسوم تو بود و بس رهی را
سرمایۀ اصل کد خدایی
وان نیز ز دست برد هجران
در پای فتاد چند لایی
معزولی و خرج و دست تنگی
آورد مرا به ژاژ خایی
در غیبت تو علاء دین را
از محتشمیّ و پادشایی
خود نیست بداعی التفاقی
چندان که همی کند گدایی
وز هیبت اوست دختر رز
بر بسته نقاب پارسایی
توفیق کرم نه هر کسی راست
کان هست عطیّتی خدایی
با آنکه مراست صد شکایت
از مجلس عالی علایی
شاید که تو شکر گویی از وی
زیبد که تواش همی ستایی
کز غایت بد ادایی او
معروف شدی به نیک ادایی
چون می نرزدیکی من انگور
پیش پسرت سر سنایی
ما نیز سه چار ساله مرسوم
بگذاشته ایم تا تو آیی
کمال‌الدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۳ - وله ایضا
اسبی دارم که دور از اسبت
همواره در آرزوی کاهست
می خسبد روز همچو شب زانک
آفاق بچشم او سیاهست
در خاک ز بهر قوت، خاشاک
می جوید ازین سبب دو تا هست
پوشیده پلاس و خاک بر سر
پیوسته ز جوع داد خواهست
آسوده بماند پشتش از زین
زانکش شکم تهی پنا هست
زین پس نرود پیاده یک گام
کان گوشه نشین نه مرد را هست
در تک ببرد سبق بر این اسب
چو بین اسبی که جفت شاهست
بد تر جایی بمذهب او
در زیر سپهر پایگا هست
نه کاه در و ، نه جو، نه سبزه
این آخر او چه جایگاهست؟
افسانۀ جو فرامشش شد
زیرا که ندید دیر گا هست
این حال جوست و بی تکلف
تا کاه نخورد یک دو ما هست
تا روزه بشب بدان گشاید
ترتیب ببرگش آب چا هست
تیغی یمنی بخورد روزی
... ا هست
دندان گیرد ز روی من زانک
با کاه بر نگش اشتبا هست
عالم همه تا بگاه دیوار
بر گرسنگی او گوا هست
فریادش اگر رسی کنون رس
کش حال ز حد برون تبا هست
تو غره مشو که می زند دم
یک دم باشد زنیست تا هست
یک بار الحمد و تو بری کاه
در کارش کن که بی گنا هست
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۵۵ - ای حکم تو چون قضای مبرم
ای حکم تو چون قضای مبرم
در زیر نگین گرفته عالم
خورشید ملوک نصرة الدین
ای ذات تو نصرت مجسم
تاریخ اساس پادشاهیت
بر فطرت آسمان مقدم
مشاطه فتح جز به نامت
از هم نگشاد زلف پرچم
میدان تو بخت را معسکر
ایوان تو عدل را میخم
اقبال تو هم ز بدو فطرت
چون معجزه مسیح مریم
هرجا که زده به عنف زخمی
لطف تو بر او نهاده مرهم
عفو و سخطت مجاج زنبور
آمیخته با لعاب ارقم
تقدیر حروف کن فکان را
در حرف سنانت کرده مدغم
وز کشف عبارتت نمانده
بر لوح وجود هیچ مبهم
جوشیده ز شوق مجلس تو
خون دل جام در کف جم
از رشک سنان دیوبندت
دیوانه شده روان رستم
وز غیرت آستان عالیت
پوشیده فلک لباس ماتم
با گوهر پاکت از خجالت
در خاک نشسته آب زمزم
هر جا که رسید موکب تو
از چرخ شنید خیر مقدم
بر درگه تو امید را فال
ناآمده جز اصبت فالزم
ای گشته چهار فصل گیتی
از عدل تو چون بهار خرم
در عهد تو هیچ گوش نشنید
فریاد مگر ز زیر و از بم
عدلت نگذاشت راستی را
جز در خم زلف نیکوان خم
در مدت یک دو مه کمابیش
صد دشمن بیش کرده ای کم
در موسم فتح باب تیغت
از مرکز خاک بگذرد نم
بر روزن قبه جلالت
گردون طبقی بود مهندم
یگچند ز دیو مردمی خصم
پنداشت که یافت اسم اعظم
خود کوری دیو را سلیمان
باز امد و باز یافت خاتم
دشمن به تو کرده ملک تسلیم
وین کار تو را بود مسلم
تا پست نگردد از حوادث
بنیاد بقای نسل آدم
همواره بنای دولتت باد
چون قاعده سپهر محکم