تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۱۸ - ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن
ماهرویا، رخ ز من پنهان مکن
چشم من از هجر خود گریان مکن
ز آرزوی روی خود زارم مدار
از فراق خود مرا بی‌جان مکن
از من مسکین مبر یک‌بارگی
من ندارم طاقت هجران، مکن
بی‌کسی را بی‌دل و بی‌جان مدار
مفلسی را بی‌سر و سامان مکن
گر گناهی کرده‌ام از من مدان
خویشتن را گو، مرا تاوان مکن
هر چه آن کس در جهان با کس نکرد
با من بیچاره هر دم آن مکن
با عراقی غریب خسته دل
هر چه از جور و جفا بتوان مکن
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۱۹ - بی‌رخت جانا، دلم غمگین مکن
بی‌رخت جانا، دلم غمگین مکن
رخ مگردان از من مسکین، مکن
خود ز عشقت سینه‌ام خون کرده‌ای
از فراقت دیده‌ام خونین مکن
بر من مسکین ستم تا کی کنی؟
خستگی و عجز من می‌بین، مکن
چند نالم از جفا و جور تو؟
بس کن و بر من جفا چندین مکن
هر چه می‌خواهی بکن، بر من رواست
بی نصیبم زان لب شیرین مکن
بر من خسته، که رنجور توام
گر نمی‌گویی دعا، نفرین مکن
در همه عالم مرا دین و دلی است
دل فدای توست، قصد دین مکن
خواه با من لطف کن، خواهی جفا
من نیارم گفت: کان کن، این مکن
با عراقی گر عتابی می‌کنی
از طریق مهر کن، وز کین مکن
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۲۹ - ای همه میل دل من سوی تو
ای همه میل دل من سوی تو
قبلهٔ جان چشم تو و ابروی تو
نرگس مستت ربوده عقل من
برده خوابم نرگس جادوی تو
بر سر میدان جانبازی دلم
در خم چوگان ز زلف و گوی تو
آمدم در کوی امید تو باز
تا مگر بینم رخ نیکوی تو
من جگر تفتیده بر خاک درت
آب حیوان رایگان در جوی تو
ای امید من، روا داری مگر؟
باز گردم ناامید از کوی تو
لطف کن، دست جفا بر من مدار
من ندارم طاقت بازوی تو
روزگاری بوده‌ام بر درگهت
چشم امیدم بمانده سوی تو
تا مگر بینم دمی رنگ رخت
تا مگر یابم زمانی بوی تو
چون ندیدم رنگ رویت، لاجرم
مانده‌ام در درد بی‌داروی تو
بر من مسکین عاجز رحم کن
چون فروماندم ز جست و جوی تو
در غم تو روزگارم شد دریغ!
ناشده یک لحظه همزانوی تو
هم مشام جانم آخر خوش شود
از نسیم جان فزای موی تو
خود عراقی جان شیرین کی دهد؟
تا به کام دل نبیند روی تو
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۳۰ - ترک من، ای من غلام روی تو
ترک من، ای من غلام روی تو
جمله ترکان جهان هندوی تو
لعل تو شیرین‌تر از آب حیات
زان بگو خوشتر چه باشد؟ روی تو
خرم آن عاشق، که بیند آشکار
بامدادان طلعت نیکوی تو
فرخ آن بی‌دل، که یابد هر سحر
از گل گلزار عالم بوی تو
حیف نبود ما چنین تشنه جگر؟
و آب حیوان رایگان در جوی تو
دل گرفتار کمند زلف تو
جان شکار غمزهٔ جادوی تو
غمزهٔ خونخوار تو کرد آنچه کرد
تا چه خواهد کرد با ما خوی تو؟
من چو سر در پای تو انداختم
بر سر آیم عاقبت چون موی تو
چون دل من در سر زلف تو شد
هم شود گه گاه همزانوی تو
هم ببیند جان جمال تو عیان
چون نهان شد در خم گیسوی تو
هم زمان جایی دگر سازی مقام
تا نیابد کس نشان و بوی تو
هر نفس جایی دگر پی گم کنی
تا عراقی ره نیابد سوی تو
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۴۰ - بازم از غصه جگر خون کرده‌ای
بازم از غصه جگر خون کرده‌ای
چشمم از خونابه جیحون کرده‌ای
کارم از محنت به جان آورده‌ای
جانم از تیمار و غم خون کرده‌ای
خود همیشه کرده‌ای بر من ستم
آن نه بیدادی است کاکنون کرده‌ای
زیبد ار خاک درت بر سر کنم
کز سرایم خوار بیرون کرده‌ای
از من مسکین چه پرسی حال من؟
حالم از خود پرس: تا چون کرده‌ای؟
هر زمان بهر دل مجروح من
مرهمی از درد معجون کرده‌ای
چون نگریم زار؟ چون دانم که تو
با عراقی دل دگرگون کرده‌ای
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۴۱ - تا تو در حسن و جمال افزوده‌ای
تا تو در حسن و جمال افزوده‌ای
دل ز دست عالمی بربوده‌ای
در جهان این شور و غوغا از چه خاست؟
گر جمال خود به کس ننموده‌ای
گوی در میدان حسن افگنده‌ای
نیکوان را چاکری فرموده‌ای
پرده از چهره زمانی دور کن
کافتابی را به گل اندوده‌ای
چون نباشم من سگ درگاه تو؟
چون بدین نام خوشم بستوده‌ای
در جهان بیهوده می‌جستم تو را
خود تو در جان عراقی بوده‌ای
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۴۲ - تا زخوبی دل ز من بربوده‌ای
تا زخوبی دل ز من بربوده‌ای
کمترک بر جان من بخشوده‌ای
تا مرا بر خویش عاشق کرده‌ای
روی خوب خود به من ننموده‌ای
بر من مسکین نمی‌بخشی، مگر
ناله‌های زار من نشنوده‌ای؟
از وفا و دوستی کم کرده‌ای
در جفا و دشمنی افزوده‌ای
کی خبر باشد تو را از حال من؟
من چنین در رنج و تو آسوده‌ای
کاشکی دانستمی باری که تو
هیچ با من یک نفس خوش بوده‌ای؟
تا در خود بر عراقی بسته‌ای
صد در از محنت برو بگشوده‌ای
کاشکی دانستمی باری که تو
با عراقی یک نفس خوش بوده‌ای؟
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۴۸ - پیش ازینم خوشترک می‌داشتی
پیش ازینم خوشترک می‌داشتی
تا چه کردم؟ کز کفم بگذاشتی
باز بر خاکم چرا می‌افگنی؟
چون ز خاک افتاده را برداشتی
من هنوز از عشق جانی می‌کنم
تو مرا خود مرده‌ای انگاشتی
تا نیابم یک دم از محنت خلاص
صد بلا بر جان من بگماشتی
تا شبیخونی کنی بر جان من
صد علم از عاشقی افراشتی
من ندارم طاقت آزار تو
جنگ بگذار، آشتی کن، آشتی
هان! عراقی، خون گری کامید تو
آن چنان نامد که می‌پنداشتی
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۸۲ - سر عشقت کس تواند گفت؟ نی
سر عشقت کس تواند گفت؟ نی
در وصفت کس تواند سفت؟ نی
دیدهٔ هر کس به جاروب مژه
خاک درگاهت تواند رفت؟ نی
از گلستان جمال دلگشات
هیچ بی‌دل را گلی بشکفت؟ نی
آفتابا، در هوایت ذره‌ام
آفتاب از ذره رخ بنهفت؟ نی
حلقه بر در می‌زدم، گفتی: درآی
اندر آن بودم که غیرت گفت: نی
آخر این بخت مرا بیداریی
هیچ کس را بخت چندین خفت؟ نی
از برای تو عراقی طاق شد
از همه خوبان و با تو جفت نی
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۸۳ - کی بود کین درد را درمان کنی؟
کی بود کین درد را درمان کنی؟
کی بود کین رنج را آسان کنی؟
کی بسازی چارهٔ بیچاره‌ای؟
بی‌دلی را کی دوای جان کنی؟
کی برون آیی ز پرده آشکار؟
چند روی خوب را پنهان کنی؟
چند رو گردانی از سرگشته‌ای؟
عاجزی را چند سرگردان کنی؟
در بیابان غمم، وقت این دم است
کابر رحمت بر سرم باران کنی
بسکه غم خوردم ز جان سیر آمدم
چند بر خوان غمم مهمان کنی؟
دود سوز من گذشت از آسمان
تا کیم در بوتهٔ هجران کنی؟
همچو ابراهیم از لطفت سزد
کز میان آتشم بستان کنی
چون عراقی سر نهاده در برت
هم سزد گر درد او درمان کنی
هاتف اصفهانی : ماده تاریخ‌ها
شماره ۳۶ - ساکن کنعان مهجوری خلیل
ساکن کنعان مهجوری خلیل
آن که چون یعقوب باشد ممتحن
وان که هست از تیشهٔ صبر و شکیب
کوه اندوه و بلا را کوه کن
آنکه هرگز جز حدیث درد عشق
برنیاید از لب او یک سخن
چون غم و درد نهانش کرده بود
فارغ از هر محفل و هر انجمن
داشت چون وحشی غزالان روز و شب
وحشت از پیر و جوان و مرد و زن
کرد پیدا بهر خود غمخانه‌ای
آن گرفتار بلایا و محن
کرد معمور آن مصیبت خانه را
بهر اندوه و ملال خویشتن
کرد چون تعمیرش و آن غمکده
گشت نو از گردش چرخ کهن
کلک هاتف از پی تاریخ آن
زد رقم معمور شد بیت الحزن
هاتف اصفهانی : ماده تاریخ‌ها
شماره ۴۱ - میرزا صادق که پیش قامتش
میرزا صادق که پیش قامتش
سرو باشد چون نهال کوتهی
آنکه از نورالهی روی اوست
آگهی بخش دل هر آگهی
کوکب بخت بلند بی‌زوال
پیش پا بگذاشتش روشن رهی
بست عقد ازدواج و اتصال
با درخشان مهری و تابان مهی
چون به شادی و نشاط آن هر دو یار
همنشین گشتند در خلوت‌گهی
عقل با هاتف پی تاریخ آن
گفت مهری مجتمع شد با مهی
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
قصیدهٔ ۳۳
گر به کوه اندر پلنگی بودمی
سخت فک و تیز چنگی بودمی
گه پی صید گوزنی رفتمی
گاه در دنبال رنگی بودمی
گاه در سوراخ غاری خفتمی
گاه بر بالای سنگی بودمی
صیدم از کهسار و آبم ز آبشار
فارغ از هر صلح و جنگی بودمی
گه خروشان بر کران مرغزار
گه شتابان زی النگی بودمی
یا به ابر اندر عقابی گشتمی
یا به بحر اندر نهنگی بودمی
بودمی شهدی برای خویشتن
بهر بدخواهان شرنگی بودمی
ایمن از هر کید و زرقی خفتمی
غافل از هر نام و ننگی بودمی
نه مرید شیخ و شابی گشتمی
نه اسیر خمر و بنگی بودمی
ور اسیر دام و مکری گشتمی
یا خود آماج خدنگی بودمی
غرقه در خون خفتمی یا در قفس
مانده زیر پالهنگی بودمی
مر مرا خوشتر که در این دیولاخ
خواجهٔ با ریو و رنگی بودمی
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۲۸۹ - بر مه روی تو خط مشگ بار
بر مه روی تو خط مشگ بار
ساخته روزم چو شب از غصه تار
در چمن از عشق تو گل سینه چاک
بر فلک از مهر تو مه داغدار
غمزهٔ غماز تو سحر آفرین
آهوی صیاد تو مردم شکار
لاله و گل از رخ تو منفعل
سنبل و ریحان ز خطت شرمسار
دل منه ای خواجه بر اسباب دهر
کام خود از شاهد و ساقی برآر
آرزوی دیدن جان گر کنی
دیدهٔ دل بر رخ دلدار دار
تا بکی ای سرو قد لاله رخ
محتشم از داغ تو باشد فکار
شیخ بهایی : مثنویات پراکنده
شماره ۶ - ای نسیم صبح، خوشبو می‌رسی
ای نسیم صبح، خوشبو می‌رسی
از کدامین منزل و کو می‌رسی؟
می‌فزاید از تو جانها را طرب
تو مگر می‌آیی از ملک عرب؟
تازه گردید از تو جان مبتلا
تو مگر کردی گذر از کربلا؟
می‌رسد از تو نوید لاتخف
می‌رسی گویا ز درگاه نجف
بارگاه مرقد سلطان دین
حیدر صفدر، امیرالموئمنین
حوض کوثر، جرعه‌ای از جام او
عالم و آدم، فدای نام او
یارب امید بهائی را برآر
تا کند پیش سگانش، جان نثار
شیخ بهایی : مثنویات پراکنده
شماره ۷ - روح بخشی، ای نسیم صبحدم
روح بخشی، ای نسیم صبحدم
خود مگر می‌آیی از ملک عجم
تازه گردید از تو درد اشتیاق
می‌رسی گویا ز اقلیم عراق
مردهٔ صد ساله یابد از تو جان
تو مگر کردی گذر از اصفهان
شیخ بهایی : مثنویات پراکنده
شماره ۹ - راه مقصد دور و پای سعی لنگ
راه مقصد دور و پای سعی لنگ
وقت همچون خاطر ناشاد تنگ
جذبه‌ای از عشق باید، بی‌گمان
تا شود طی هم زمان و هم مکان
روز از دود دلم تاریک و تار
شب چه روز آمد ز آه شعله بار
کارم از هندوی زلفش واژگون
روز من شب شد، شبم روز از جنون
شیخ بهایی : مثنویات پراکنده
شماره ۱۰ - عادت ما نیست، رنجیدن ز کس
عادت ما نیست، رنجیدن ز کس
ور بیازارد، نگوییمش به کس
ور برآرد دود از بنیاد ما
آه آتش بار ناید یاد ما
ورنه ما شوریدگان در یک سجود
بیخ ظالم را براندازیم، زود
رخصت اریابد ز ما باد سحر
عالمی در دم کند زیر و زبر
شیخ بهایی : نان و حلوا
بخش ۱ - نان و حلوا
نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو
باغ و راغ و حشمت و اقبال تو
نان و حلوا چیست؟ این طول امل
وین غرور نفس و علم بی‌عمل
نان و حلوا چیست؟ گوید با تو فاش
این همه سعی تو از بهر معاش
نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت
اوفتاده همچو غل در گردنت
شیخ بهایی : نان و حلوا
بخش ۲ - بسم الله الرحمن الرحیم
ایها اللاهی عن العهد القدیم
ایها الساهی عن النهج القویم
استمع ماذا یقول العندلیب
حیث یروی من احادیث الحبیب
مرحبا؛ ای بلبل دستان حی!
کامدی، از جانب بستان حی
یا برید الحی! اخبرنی بما
قاله فی حقنا، اهل الحما
هل رضوا عنا و مالوا للوفا
ام علی الهجر استمرو اوالجفا
مرحبا، ای پیک فرخ فال ما!
مرحبا، ای مایهٔ اقبال ما!
مرحبا، ای عندلیب خوش نوا!
فارغم کردی، ز قید ماسوا
ای نواهای تو نار مؤصده
زد به هر بندم هزار آتشکده
مرحبا،ای طوطی شکر شکن!
قل فقد اذهبت عن قلبی الحزن
بازگو از نجد و از یاران نجد
تا در و دیوار را آری به وجد
بازگو از «زمزم» و «خیف» و «منا»
وارهان دل از غم و جان از عنا
بازگو از مسکن و مأوای ما
بازگو از یار بی‌پروای ما
آنکه از ما، بی‌سبب افشاند دست
عهد را ببرید و پیمان را شکست
از زبان آن نگار تند خو
از پی تسکین دل، حرفی بگو
یاد ایامی که با ما داشتی
گاه خشم از ناز و گاهی آشتی
ای خوش آن دوران که گاهی از کرم
در ره مهر و وفا می‌زد قدم