تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۷۱ - ای دل سر همتم که چون چرخ فروست
ای دل سر همتم که چون چرخ فروست
ناید به جهان فرود با هر چه در اوست
خونم بر دشمن ار بریزد به از آنک
آب رخ من ریخته گردد بر دوست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۷۲ - قصاب که در گردن جان چنبر اوست
قصاب که در گردن جان چنبر اوست
از پشتی حسن سنیه کرده ست و نکوست
با چرخ زند پهلو و دارد در پوست
دلداری دشمن و جگرخواری دوست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۷۳ - ایزد که جهان ساخته قدرت اوست
ایزد که جهان ساخته قدرت اوست
دو چیز ترا بداد و آن سخت نکوست
نه سیرت آنکه دوست داری کس را
نه صورت آنکه کس ترا دارد دوست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۷۴ - طاووس توام جلوه گر حسن تو دوست
طاووس توام جلوه گر حسن تو دوست
هر جوهر و زر که بد برون داد زپوست
نه فاخته کز مشک خطت وام گرفت
وان مظلمه بازمانده در گردن اوست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۷۵ - من بودم و شمع و ساغر یک من و دوست
من بودم و شمع و ساغر یک من و دوست
محروم می و شمع میان من و دوست
رازی که ز جان و دل نهفتم امروز
شد فاش به شهر از دهن دشمن و دوست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۷۶ - چشمم به جنازه تو چون درنگریست
چشمم به جنازه تو چون درنگریست
خون ریخت که بی رخ تو چون خواهم زیست
زنهار ز چشم شوخ آن کز چو توئی
جان بستد و در جوانی تو نگریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۷۷ - شه می دهدم نوید هر لحظه دویست
شه می دهدم نوید هر لحظه دویست
عقلم گوید نی بر این شاه مایست
با طبع وفا و مهر و آزرمش هست
با خنجر تیز و دل بی رحمش نیست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۷۸ - در عالم سفله از بنی آدم کیست
در عالم سفله از بنی آدم کیست
کو زد نفسی که نز پی مردن نیست
آنکو که دمی ز ناز خندید چو برق
کز حادثه همچو ابر سالی نگریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۷۹ - در خواب غرور خلق بیداری نیست
در خواب غرور خلق بیداری نیست
وز مستی جهل دهر هشیاری نیست
احوال غم فراق آن عهد شکن
در حال چو با قلم بگفتم بگریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۰ - گر کوتهی عمر ز بیدادگریست
گر کوتهی عمر ز بیدادگریست
با ظلم تو این عمر دراز تو ز چیست
پیغمبر حق به سال شصت و سه گذشت
تو ظالم ضال تا به صد خواهی زیست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۱ - ز اخلاق هر آنچه در بشر می بایست
ز اخلاق هر آنچه در بشر می بایست
ز آداب هر آنچه در هنر می بایست
بودت همه با کمال خوبی و سخا
جز عمر به کار تو چه درمی بایست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۲ - از چرخ کبود بر دلم زنگاریست
از چرخ کبود بر دلم زنگاریست
وز دهر سیه سپید بردل باریست
این سرخی اشک و زردی چهره من
از خط بنفش سبزواری یاریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۳ - هر روز زمانه را ز نو بازاریست
هر روز زمانه را ز نو بازاریست
هر لحظه ز نو حادثه در پیکاریست
ای یار کهن ز رنج نو دل مشکن
کاین چرخ کهن نو به نو اندر کاریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۴ - از مرگ تو مهر و ماه و انجم بگریست
از مرگ تو مهر و ماه و انجم بگریست
حور و ملک و پری و مردم بگریست
بر ساز بنام تو سرودی گفتم
طنبور بنالید و بریشم بگریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۵ - با دل غم آن صنم بگفتم بگریست
با دل غم آن صنم بگفتم بگریست
با دیده چو شرح غم بگفتم بگریست
احوال غم فراق آن عهدشکن
در حال چو با قلم بگفتم بگریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۶ - چشم شب دوش اشک به دامن بگریست
چشم شب دوش اشک به دامن بگریست
بر من ز جفای دوست دشمن بگریست
گردون که هزار دشمنی با من داشت
خوش خوش به هزار دیده بر من بگریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۷ - کس نیست که از غمت به زاری نگریست
کس نیست که از غمت به زاری نگریست
وز بهر تو سرو جویباری نگریست
چندانکه گریست چشم من بر قد تو
برسرو چمن ابر بهاری نگریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۸ - می آمد و دزدیده مرا می نگریست
می آمد و دزدیده مرا می نگریست
می رفت و دگر سوی قفا می نگریست
یا شیوه خویشتن خوشش می آمد
یا از سر مرحمت به ما می نگریست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۸۹ - چون گل به میان خار می باید زیست
چون گل به میان خار می باید زیست
با دشمن دوست وار می باید زیست
خواهی که سخن ز پرده بیرون نشود
در پرده روزگار می باید زیست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۱۹۰ - چون دید که تن را به غمش تاب ورکی ست
چون دید که تن را به غمش تاب ورکی ست
شد دور که در دعوی عشق تو شکی ست
واکنو که چو مو گشته ام از عشق میانش
آمد که میان من و تو هر دو یکی ست