تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۱۱ - از وصل توام امید بهروزی نیست
از وصل توام امید بهروزی نیست
وز قهر تو جز داغ جگرسوزی نیست
ور در عمری پیش رخت آیم باز
جز دیدن و حسرتی مرا روزی نیست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۱۲ - روزی نبود که با منت جنگی نیست
روزی نبود که با منت جنگی نیست
شب نیست که از تو بر دلم سنگی نیست
با من که زخون دیدگان رنگینم
گر صلح نداری آشتی رنگی نیست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۱۳ - در عشق به از رندی و خودکامی نیست
در عشق به از رندی و خودکامی نیست
مستوری و عاشقی به جز خامی نیست
گرم است به نام زشت هنگامه عشق
افسرده تر از عشق و نکونامی نیست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۱۴ - شاها چو تو در سپهر دین ماهی نیست
شاها چو تو در سپهر دین ماهی نیست
دل را به جز از مهر تو دلخواهی نیست
چون بخت به خدمت تو می آیم لیک
چون حادثه نزدیک توام راهی نیست
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۱۵ - نه اهل بهشتی تو بدین سیرت زشت
نه اهل بهشتی تو بدین سیرت زشت
نه درخور دوزخی بدین خوی و سرشت
از ننگ تو خاموش شود نار جحیم
وز عار تو رضوان بگریزد ز بهشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۱۶ - دی بگذشتم چو بیهشان بردر و دشت
دی بگذشتم چو بیهشان بردر و دشت
وز بوی گلاب و گل دماغم پر گشت
گفتم که چه حالت است گفتند این دم
آن گلرخ سروقامت آنجا بگذشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۱۷ - گر کسری و قارون شوی ای باد به مشت
گر کسری و قارون شوی ای باد به مشت
بر عمر مکن تکیه و بر گردون پشت
کاین خاک همانست که قارون را خورد
وین چرخ همان است که کسری را کشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۱۸ - در کوی تو آب چشمم از سر بگذشت
در کوی تو آب چشمم از سر بگذشت
وز خاک در تو چشم من سیر نگشت
بر من مفشان تو دست تا نفشانم
از دست تو بر سر همه خاک در و دشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۱۹ - در نامه تو قلم چو گردن بفراشت
در نامه تو قلم چو گردن بفراشت
گفتم بنویسم و سرشکم نگذاشت
حال دل مشتاق نه آن صورت داشت
کآنرا به سر کلک توانست نگاشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۰ - دلبر به گه وداع چون رو برداشت
دلبر به گه وداع چون رو برداشت
هر کس که مرا بدید بی جان پنداشت
بگذشت چو برق تیز و خندان و مرا
چون ابر دریده جیب و دامن بگذاشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۱ - تقدیر و قضا ترا چو آزرم نداشت
تقدیر و قضا ترا چو آزرم نداشت
بر جان و جوانیت دلی نرم نداشت
اندر عجبم ز جان ستان کز چو توئی
جان بستد و از جمال تو شرم نداشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۲ - وصلت بگذشت و دیده با نم بگذاشت
وصلت بگذشت و دیده با نم بگذاشت
هجرت برسید و بر دلم درد گذاشت
دل را ز تو ناامیدی امید نبود
چشمم ز تو این سنگدلی چشم نداشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۳ - زان نقش که بر دلم خیال تو نگاشت
زان نقش که بر دلم خیال تو نگاشت
هجران تو سنگدل خیالی نگذاشت
من کز تو جفا و ناامیدی دیدم
یارب ز که امید وفا خواهم داشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۴ - عمری به امید و آرزویت بگذشت
عمری به امید و آرزویت بگذشت
یکچند درآمد شد کویت بگذشت
با اینهمه در امید ناامیدی
عمرم همه در حسرت رویت بگذشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۵ - عمری که در این هجر جگر سوز گذشت
عمری که در این هجر جگر سوز گذشت
بر جان و دلم چو تیر دلدوز گذشت
روزی گفتی به وصل ما دیررسی
شد دیر و از آن دیر بسی روز گذشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۶ - ای عارض تو نخست بنیاد بهشت
ای عارض تو نخست بنیاد بهشت
روی تو مثال خلوت آباد بهشت
گر باشم در بهشت یاد تو کنم
ور روی تو بینم نکنم یاد بهشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۷ - ای روی تو در جهان نمودار بهشت
ای روی تو در جهان نمودار بهشت
با روی تو فارغم ز دیدار بهشت
گر خلق به چشم من ببینند رخت
زان پس نشود کسی خریدار بهشت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۸ - خاکی ز زمین که عطف دامانت برفت
خاکی ز زمین که عطف دامانت برفت
در دیده کشم به آشکار و به نهفت
این عذر که آمدی کجا خواهم خواست
وین لطف که کرده ای کجا دانم گفت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۲۹ - از روزن خیمه گفت ماهم به نهفت
از روزن خیمه گفت ماهم به نهفت
چون ماه فرو رود منت گردم جفت
مه رفت و مهم نامد و چشم هیچ نخفت
نا آمد اختر مرا دگر چتوان گفت
مجد همگر : رباعیات
شماره ۲۳۰ - تا درد تو شد با دل حیرانم جفت
تا درد تو شد با دل حیرانم جفت
بس در که دو چشم گوهرافشانم سفت
گفتی که چگونه ای چه پرسی از من
من بی تو چنانم که بنتوانم گفت