تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۸۰ - عشق تو زیر و زبر دارد دلم
عشق تو زیر و زبر دارد دلم
وز جهان آشفته‌تر دارد دلم
پیش ازین شوریده دل بودم ولیک
این زمان شوری دگر دارد دلم
لاف عشقت می‌زند با هر کسی
زین سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد دیوانه‌وار
من نمی‌دانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در میان دل نهاد
دست با غم در کمر دارد دلم
در حصار سینه تنگیها کشید
ز آن ز تن عزم سفر دارد دلم
تا مدد از روی تو نبود کجا
بار غم از سینه بردارد دلم
کمتر از خاکم اگر جز خون خویش
هیچ آبی بر جگر دارد دلم
دور کن از من قضای هجر خود
از تو اومید این قدر دارد دلم
نزد من کز سیم و زر بی‌بهره‌ام
ورچه گنجی پر گهر دارد دلم،
ملک دنیا استخوانی بیش نیست
کش چو سگ بیرون در دارد دلم
سیف فرغانی چو غم از بهر اوست
غم ز شادی دوستر دارد دلم
سیف فرغانی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۰۶ - ای رخ تو شاه ملک دلبری
ای رخ تو شاه ملک دلبری
همچو شاهان کن رعیت پروری
تا تو بر پشت زمین پیدا شدی
شد ز شرم روی تو پنهان پری
با چنین صورت که از معنی پر است
سخت بی‌معنی بود صورت‌گری
ز آرزوی شیوهٔ رفتار تو
خانه بر بامت کند کبک دری
خسروان فرهادوارت عاشقند
ز آنکه از شیرین بسی شیرین‌تری
چشم تو از بردن دلهای خلق
شادمان همچون ز غارت لشکری
دلبری ختم است بر تو ز آنکه تو
جان همی افزایی ار دل می‌بری
از اثرهای نشان و نام تو
جان پذیرد موم از انگشتری
عشق تو ما را بخواهد کشت، آه
عید شد نزدیک و قربان لاغری
در فراق تو غزلها گفته‌ام
بی شکر کردم بسی حلواگری
کاشکی از دل زبان بودی مرا
تا به یادت کردمی جان پروری
با چنین عزت که از حسن و جمال
در مه و خور جز به خواری ننگری،
چون روا باشد که سعدی گویدت
«سرو بستانی تو یا مه یا پری»
سیف فرغانی همی گوید ترا
هر که هست از هر چه گوید برتری
سیف فرغانی : قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص)
شماره ۷ - آن خداوندی که عالم آن اوست
آن خداوندی که عالم آن اوست
جسم و جان در قبضهٔ فرمان اوست
سورهٔ حمد و ثنای او بخوان
کیت عز و علا در شان اوست
گر ز دست دیگری نعمت خوری
شکر او می‌کن که نعمت آن اوست
بر زمین هر ذرهٔ خاکی که هست
آب خورد فیض چون باران اوست
از عطای او به ایمان شد عزیز
جان چون یوسف که تن زندان اوست
بر من و بر تو اگر رحمت کند
این نه استحقاق ما، احسان اوست
از جهان کمتر ثناگوی وی است
سیف فرغانی که این دیوان اوست
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۷۵ - مرگ بر بالین وجانان غافل است
مرگ بر بالین وجانان غافل است
جان بدین سختی سپردن مشکل است
سینه‌ام مجروح و زخمم کاری است
حسرتم جانکاه و دردم قاتل است
هر که داند لذت شمشیر دوست
بر هلاک خویشتن مستعجل است
شربت مرگ از برای عاشقان
صحت کامل، شفای عاجل است
از کمند عشق نتوان شد خلاص
جهد من بی جا و سعی‌ام باطل است
عشق طغیانش به حدی شد که جان
در میان ما و جانان حایل است
خاک کوی دوست دامن‌گیر ماست
وین کسی داند که پایش در گل است
کس به مقصد کی رسد از سعی خویش
کوشش ما سر به سر بی‌حاصل است
جان نثار مقدمش کردم، بلی
تحفهٔ ناقابلان ناقابل است
عاشق آرامی ندارد ورنه یار
مونس جان است و آرام دل است
قاتلی دارم فروغی کز غرور
خود به خون بی‌گناهان قایل است
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۹۲ - تا دهان او لبالب شد ز نوش
تا دهان او لبالب شد ز نوش
غنچه را در پوست خون آمد به جوش
بزم او بهتر ز گلگشت بهشت
نام او خوش تر ز الهام سروش
با غمش تا طاقتی داری بساز
در پی‌اش تا ممکنت باشد بکوش
صید قید او نمی‌یابد خلاص
مست جام او نمی‌آید به هوش
با چنان صورت چسان بندم نظر
با چنین آتش چسان مانم خموش
می‌خرم خار جفایش را به جان
می‌کشم بار گرانش را به دوش
ما و گل‌زاری که از نیرنگ عشق
گل بود خاموش و بلبل در خروش
تا پیامش بشنوی از هر لبی
پنبهٔ غفلت برون آور ز گوش
رهزن آدم شد آن خال سیاه
آه از این گندم‌نمای جوفروش
دوش در خوابش فروغی دیده‌ایم
تا قیامت سرخوشیم از خواب دوش
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۲۵ - تابش صبح بناگوشش ببین
تابش صبح بناگوشش ببین
مهر و مه را خانه بر دوشش ببین
حلقهٔ زلف زره سازش نگر
جلوهٔ سرو قبا پوشش ببین
نوک مژگان سیاهش را نگر
آلت خون سیاووشش ببین
تشنه کامان محبت را نگر
آب حیوان در لب نوشش ببین
تا کشیده حلقهٔ سیمین به گوش
عالمی را حلقه در گوشش ببین
زلف و چشمش خلق را دیوانه کرد
فتنهٔ عقل آفت هوشش ببین
ماه بی مهر فروغی را نگر
خاطر عاشق فراموشش ببین
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۸۴ - زندگی بی او ندارد حاصلی
زندگی بی او ندارد حاصلی
وقت را دریاب اگر صاحب دلی
عشق لیلی موجب دیوانگی است
طعنه بر مجنون مزن گر عاقلی
هر کجا کز لعل جانان دم زنند
جان چه باشد، تحفهٔ ناقابلی
تا به آسانی نمیری پیش دوست
بر تو کی آسان شود هر مشکلی
واقف از سیل سرشکم می‌شدی
گر فرو می‌رفت پایت بر گلی
ناله تاثیری ندارد در دلت
یعنی از درد محبت غافلی
گر کمال هر دو عالم در تو هست
تا پی طفلی نگیری جاهلی
دولت وصل بتان دانی که چیست
خواهش خامی، خیال باطلی
کوشش بی جا مکن در راه وصل
هر زمان کز خود گذشتی واصلی
بر درش دانی فروغی چیستم
پادشاهی در لباس سائلی
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۱۶ - ترک سر مستم که ساغر می گرفت
ترک سر مستم که ساغر می گرفت
عالمی در شور و در شر می گرفت
عکس خورشید جمالش در جهان
شعله می زد هفت کشور می گرفت
چون صبا بر چین زلفش می گذشت
بوستان در مشک و عنبر می گرفت
هر دمی از آه دود آسای من
آتشی در عود و مجمر می گرفت
بوسه‌ای زو دل طلب میکرد لیک
این سخن با او کجا در می گرفت
قصهٔ دردش عبید از سوز دل
هر زمان می گفت و از سر می گرفت
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۳۹ - دوش اشگم سر به جیحون میکشید
دوش اشگم سر به جیحون میکشید
دل بدان زلفین شبگون میکشید
ناتوان شخص ضعیفم هر زمان
اشگ ریزان ناله را چون میکشید
گاه اشگش سوی صحرا میدواند
گاه آهش سوی گردون میکشید
ناگهان خیل خیالش بر سرم
لشگر از بهر شبیخون میکشید
دید آن چشم بلابین دمبدم
تا گریبان جامه در خون میکشید
آستین بر زد خیالش تا به روز
رخت از آن دریا به هامون میکشید
غمزه‌اش تیری که میزد بر عبید
لعل او پیکانش بیرون میکشید
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۴۶ - لعل نوشینش چو خندان می شود
لعل نوشینش چو خندان می شود
در جهان شکر فراوان می شود
قد او هرگه که جولان میکند
گوییا سرو خرامان می شود
پرتو رویش چو می‌تابد ز دور
آفتاب از شرم پنهان می شود
قصهٔ زلفش نمی گویم به کس
زانکه خاطرها پریشان می شود
من نه تنها می شوم حیران او
هرکه او را دید حیران می شود
گرچه می گوید که بنوازم تو را
تا نگه کردی پشیمان می شود
با عبید ار نرم می گردد دلت
کارهای سختش آسان می شود
هرکه را شاهی عالم آرزوست
بندهٔ درگاه سلطان میشود
شاه اویس آن خسرو دریا دلی
کافتابش بنده فرمان می شود
خسروی کز کلک گوهربار او
کار بی سامان به سامان می شود
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۶۱ - باز ترک عهد و پیمان کرده بود
باز ترک عهد و پیمان کرده بود
کشتن ما بر دل آسان کرده بود
دشمنانم بد همی گفتند و او
گوش با گفتار ایشان کرده بود
زلف مشکینش پریشان گشته بود
بس که خاطرها پریشان کرده بود
تا شنیدم آتشی در من فتاد
آنکه بی ما عزم بستان کرده بود
نالهٔ دلسوز ما چون گوش کرد
رحمتی در کار یاران کرده بود
گفت با بیچارگان صلحی کنیم
بخت ما بازش پشیمان کرده بود
خاطرش ناگه برنجید از عبید
بی‌گناهی کان مسلمان کرده بود
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۷۴ - وصل جانان باشدم جان گو مباش
وصل جانان باشدم جان گو مباش
در جهان جز فکر جانان گو مباش
ساکن خلوت سرای انس را
گلشن و بستان و ایوان گو مباش
ما کجا اسباب دنیا از کجا
مور را ملک سلیمان گو مباش
چون ز یزدان هرچه خواهی میدهد
خلعت و انعام سلطان گو مباش
ما گدایانیم ما را چون عبید
مال و جاه و حکم و فرمان گو مباش
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۸۳ - قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام
قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام
خاطر از سودا مشوش کرده‌ام
در ره عشقش میان جان و دل
منزل اندر آب و آتش کرده‌ام
از وصالش تا طمع ببریده‌ام
با خیالش وقت خود خوش کرده‌ام
از نسیم گلستان تا شمه‌ای
بوی او بشنیده‌ام غش کرده‌ام
کیش او بگرفته قربان گشته‌ام
تا نپنداری که ترکش کرده‌ام
از دو لعل و از دو ابرو و دو زلف
گر امان یابم غلط شش کرده‌ام
دل طلب کردم ز زلفش بانک زد
کای عبید آنجا فروکش کرده‌ام
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۸۹ - بیش از این بد عهد و پیمانی مکن
بیش از این بد عهد و پیمانی مکن
با سبکروحان گران جانی مکن
زلف کافر کیش را برهم مزن
قصد بنیاد مسلمانی مکن
غمزه را گو خون مشتاقان مریز
ملک از آن تست ویرانی مکن
با ضعیفان هرچه در گنجد مگو
با اسیران هرچه بتوانی مکن
بیش از این جور و جفا و سرکشی
حال مسکینان چو میدانی مکن
گر کنی با دیگران جور و جفا
با عبیدالله زاکانی مکن
از وصالت چون ببوسی قانعست
بوسه پیشش آر و پیشانی مکن
عبید زاکانی : مقطعات
شمارهٔ ۱ - در حل فال گوید
چون ز بهر فال بگشائی کتاب
از عبید آن فال را بشنو جواب
حرف اول را ز سطر هفتمین
بنگر از رای بزرگان سر متاب
از حروف آن حرف کاندر فاتحه است
باشد آن بی شک دلیل فتح باب
وآنچه شرحش میدهم کان نامده است
نیک باشد گر کنی زان اجتناب
ثا و جیم و خا و زا آنگاه شین
ظاء و فا والله اعلم بالصواب
عبید زاکانی : مقطعات
شمارهٔ ۲۱ - در حقیقت احوال خود گوید
بیش از این از ملک هر سالی مرا
خرده‌ای از هر کناری آمدی
در وثاقم نان خشک و تره‌ای
در میان بودی چو یاری آمدی
گه گهی هم باده حاضر میشدی
گر ندیمی یا نگاری آمدی
نیست در دستم کنون از خشک و تر
زآنچه وقتی در کناری آمدی
غیر من در خانه‌ام چیزی نماند
هم نماندی گر به کاری آمدی
رودکی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۳۰ - در مدح نصر بن احمد سامانی
حاتم طایی تویی اندر سخا
رستم دستان تویی اندر نبرد
نی، که حاتم نیست با جود تو راد
نی، که رستم نیست در جنگ تو مرد
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۹۳ - یخچه می‌بارید از ابر سیاه
یخچه می‌بارید از ابر سیاه
چون ستاره بر زمین از آسمان
چون بگردد پای او از پای دار
آشکوخیده بماند همچنان
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۹۹ - جمله صید این جهانیم، ای پسر
جمله صید این جهانیم، ای پسر
ما چو صعوه، مرگ بر سان زغن
هر گلی پژمرده گردد زو، نه دیر
مرگ بفشارد همه در زیر غن
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۶ - مار را، هر چند بهتر پروری
مار را، هر چند بهتر پروری
چون یکی خشم آورد کیفر بری
سفله طبع مار دارد، بی خلاف
جهد کن تا روی سفله ننگری