تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۵ - به سر خواجه کلان که مرا
به سر خواجه کلان که مرا
نبُود میل با کلاه شما
دنیی و آخرت نمی طلبم
این و آن از کجا و ما ز کجا
حال امروز را غنیمت دان
دی گذشت و نیامده فردا
گوش کن گفته های مستانه
چه کنی قول بو علی سینا
در خرابات مست می گردم
گر حریف منی بیا اینجا
سر زلف نگار در دستم
با خیالش همی برم سودا
نعمت الله چو آینهٔ روشن
می نماید به ما خدا به خدا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۹ - خوش حضوریست بزم ما دریاب
خوش حضوریست بزم ما دریاب
هرچه می بایدت بیا دریاب
می جام فنا چه می نوشی
ذوق خمخانهٔ بقا دریاب
در خرابات دُرد دردش نوش
زان شفاخانه این دوا دریاب
قطره و موج و بحر و جو آبند
عین ما را به عین ما دریاب
رند مستی اگر طلب داری
بر سر کوی او مرا دریاب
نعمت الله را به دست آور
مظهر حضرت خدا دریاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۱ - ای دل اسرار ما ز جان دریاب
ای دل اسرار ما ز جان دریاب
بگذر از خود بیا خدا دریاب
شاهد غیب در شهادت بین
شاه در کسوت گدا دریاب
موج و دریا و خلق و حق بنگر
یک مسمی دو اسم را دریاب
جام وحدت به روی ساقی نوش
ذوق می خوارگی ما دریاب
رنج عشقش بکش شفا بشناس
دُرد دردش بخور دوا دریاب
مطرب عشق ساز ما بنواخت
بشنو ای بینوا نوا دریاب
سایه و آفتاب را بنگر
سید و بنده را بیا دریاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۲ - رو فنا شو بیا بقا دریاب
رو فنا شو بیا بقا دریاب
خوش بقائی از این فنا دریاب
قدمی نه درآ در این دریا
عین ما را به عین ما دریاب
دُردی درد دل تو خوش می نوش
دردمندانه آن دوا دریاب
جام گیتی نما به دست آور
مظهر حضرت خدا دریاب
پادشاه و گدا نشسته به هم
ذوق آن شاه و این گدا دریاب
در میخانه را غنیمت دان
دولت ملک دو سرا دریاب
سید رند مست اگر جوئی
در خرابات بنده را دریاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۳ - ساغر پر شراب را دریاب
ساغر پر شراب را دریاب
آب نوش و حباب را دریاب
چیست نقش خیال جمله حجاب
بی حجابست حجاب را دریاب
آفتاب است و ماه خوانندش
ماه بین آفتاب را دریاب
همه عالم سراب او سر آب
سر آب و سراب را دریاب
دل صاحبدلان به دست آور
جمع ام الکتاب را دریاب
کار خیر است عشق و میخواری
کار خیر و ثواب را دریاب
در خرابات نعمت الله آی
رند مست و خراب را دریاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۸ - آب ما می رود بجو دریاب
آب ما می رود بجو دریاب
عین ما را بجو نکو دریاب
جام بستان و باده را می نوش
خم می می نگر سبو دریاب
وا مکن دیده را ز اهل نظر
او به او بین و او به او دریاب
سخن پشت و رو بسی گفتند
این سخن نیز پشت و رو دریاب
در سر زلف او پریشان شو
جمع می باش مو به مو دریاب
یک زمانی به چشم ما بنگر
آب این چشمه سو به سو دریاب
جام گیتی نما به دست آور
نعمت الله را نکو دریاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۹ - دل به ما ده بیا دلی دریاب
دل به ما ده بیا دلی دریاب
این چنین حل مشکلی دریاب
به خرابات رو خوشی بنشین
رند سرمست واصلی دریاب
این همه علم کرده ای تحصیل
زین همه علم حاصلی دریاب
گر به کرمان همی روی می رو
خدمت میر عاقلی دریاب
ور به بازار می روی ای دوست
آن دکاندار جاهلی دریاب
گرد بر گرد عارفان می گرد
این چنین یار قابلی دریاب
عاشقانه درآ درین مجلس
سید رند کاملی دریاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۷ - مظهر و مظهرند آب و حباب
مظهر و مظهرند آب و حباب
نظری کن به عین ما در آب
عقل گوید حباب و آب دو اَند
عشق گوید یکیست آب و حباب
ظاهر و باطن همه نور است
خوش ظهوری که نور اوست حجاب
نقش غیری خیال اگر بندی
آن خیال است و دیده ای در خواب
غرق آبی و آب می جوئی
گرچه با ما نشسته ای در آب
نور او روز آفتاب نمود
باز در شب نمایدت مهتاب
نعمت الله به نور او دیدم
این چنین دیده اند اولوالالباب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۸ - با تو گویم که چیست جام و شراب
با تو گویم که چیست جام و شراب
به مَثل نزد ما چو آب و حباب
خوش بیا سوی ما در این دریا
عین ما را به عین ما دریاب
موج و دریا یکیست تا دانی
نظری کن به چشم ما در آب
صورت و معنئی که می نگرم
سبب است و مُسببُ الاسباب
هر که گوید که غیر او دیدم
دیده نقش خیال او در خواب
آفتاب است و ماه گویندش
نور مهر است و نام او مهتاب
نعمت الله خدا به من بخشید
یافتم خوش عطائی از وهّاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۰ - آفتابی ز ماه بسته نقاب
آفتابی ز ماه بسته نقاب
کرده در گوش درهای خوشاب
چشم عالم به نور او روشن
سخنی نازک است خوش دریاب
نقش رویش خیال می بندم
که به بیداری و گهی در خواب
می خُمخانهٔ حدوث و قدم
نوش می کن به شادی احباب
نور آن ماهرو که می بینی
آفتابست نام او مهتاب
سر موئی ز سِر او گفتم
سر زلفش از آن شده در تاب
نعمت الله حجاب را برداشت
چون حجاب است در میان اسباب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۳ - صدف و گوهریم و بحر و حباب
صدف و گوهریم و بحر و حباب
جوهرش آب و گوهرش دریاب
قدمی نه درآ درین دریا
نظری کن به عین ما در آب
بزم عشقست و عاشقان سرمست
باده نوشند شادی اصحاب
بر در می فروش رندانه
با مسبب نشسته بی اسباب
آفتابی به ماه رو بنمود
نور مهر است و نام او مهتاب
چشم پندار ما عیان بیند
گر خیالش تو دیده ای در خواب
نعمت الله عطای سید ماست
هب بی عوض دهد وهاب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۷ - آفتابی ز ماه بسته نقاب
آفتابی ز ماه بسته نقاب
می نماید به چشم ما دریاب
نظری کن در آینه بنگر
ور نداری تو آینه دریاب
نقش غیری خیال اگر بندی
آن خیالی بود ولی در خواب
صورت و معنی همه داند
هر که او باشد از اولوالالباب
لیک در هرچه روی بنماید
هم مسبب ببین و هم اسباب
آفتاب است ماه خوانندش
نور مهر است گفته ام مهتاب
نعمت الله مربی نیکوست
تربیت یافته وی از ارباب
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۱ - همه جا خوان نعمت عشق است
همه جا خوان نعمت عشق است
عالمی رحمت عشق است
هر چه در کائنات است می‌بینی
نیک بنگر که حضرت عشق است
خدمت عاشقی اگر یابی
بندگی کن که خدمت عشق است
هر سخاوت که عاشقان دارند
همه از یُمن دولت عشق است
خوش خرابیم و این خرابی ما
اثری از مرمت عشق است
همت ما جز او نمی ‌جوید
این بلندی ز همت عشق است
نعمت‌الله را غنیمت دان
گر تو را ذوق نعمت عشق است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۵ - خانهٔ دل سرای جانان من است
خانهٔ دل سرای جانان من است
خلوت خاص حضرت جان است
بزم عشق است مجلس جانم
ساقیش بندگی جانان است
عشق سر‌مست توبه ‌ام بشکست
بی‌گناهم مرا چه تاوان است
دُرد دردش مدام می‌نوشم
ذوق مستی جانم از آن است
سخنی خوش به ذوق می‌گویم
قصه‌ام داستان مستان است
رندم و ساکن خراباتم
زانکه این گوشه وقف رندان است
نالهٔ عاشقانهٔ سید
بلبل مست گلشن جان است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۵ - قطره‌ای کو به بحر ما پیوست
قطره‌ای کو به بحر ما پیوست
عین دریا بود به ما پیوست
زندهٔ جاودان بُود به خدا
روح پاکی که با خدا پیوست
نکند میل خویش و بیگانه
آشنا چون به آشنا پیوست
در دو عالم به جز یکی نبود
آن یکی با یکی کجا پیوست
نتواند برید پیوندش
آنکه با اصل خویش واپیوست
در دو عالم ولی والا شد
هرکه با شاه اولیا پیوست
بزم عشق است و عاشقان مستند
ذوق داری به ما بیا پیوست
لطف ساقی نگر که جام شراب
می‌دهد او به دست ما پیوست
نعمت‌الله گنج سلطانی
می‌کند صرف هر گدا پیوست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۸ - گر تو را عزم عالم قدم است
گر تو را عزم عالم قدم است
سر فدا کردن اولین قدم است
درد می نوش و درد دل میکش
زانکه این درد و آن دوا به همست
می خمخانه را گرانی نیست
رند سرمست باده نوش کم است
جرعه ای از می محبت او
خوشتر از صد هزار جام جمست
گر حضوری و خلوتی خواهی
بهترین مقامها عدم است
لطف او گر جفا کند با ما
او وفا می کند همه کرم است
می به شادی نعمت الله نوش
غم مخور خوش بزی چه جای غم است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۰ - تا مرا عین عشق مفهوم است
تا مرا عین عشق مفهوم است
سر علمم به عشق معلوم است
تا رموز وجود شد مفهوم
هر وجودی که هست مفهومست
خادم خلوت دلم آری
بنگر آن خادمی که مخدومست
شمع روشن ضمیر مجلس ماست
دل پروانه ای که چون موم است
باز سرمست شد دل مخمور
لیکن از خمر غیر معصوم است
قسمتم عشق بود روز ازل
آری خوش قسمتی که مقسومست
چون که شد سید از خودی فانی
نزد عشاق حی قیوم است
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۶ - روح اعظم روان سید ماست
روح اعظم روان سید ماست
لوح محفوظ آن سید ماست
هر معانی که عارفان دانند
دو سه حرف از بیان سید ماست
بی مثال و مثال هر فردی
یرلغی از نشان سید ماست
جان جزوی فنا شود اما
جان جاوید جان سید ماست
عقل اول به نزد اهل دلان
عاشق عاشقان سید ماست
هر یکی را از او بود اسمی
اسم اعظم از آن سید ماست
نعمت الله که میر مستانست
بندهٔ بندگان سید ماست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۶۳ - دل ما گنج و گنجخانهٔ ماست
دل ما گنج و گنجخانهٔ ماست
گوشهٔ جان ما خزانهٔ ماست
نغمهٔ بلبلان گلشن عشق
صفت صوت خوش ترانهٔ ماست
در خرابات عشق شب تا روز
نالهٔ زار عاشقانهٔ ماست
اندر این دامگاه عرصهٔ دل
مهر شهباز عشق دانهٔ ماست
بی نشان است راه جان لیکن
دل ما پیرو نشانهٔ ماست
هر زمان خود زمانه دگر است
این زمان بی گمان زمانهٔ ماست
دم به دم می رسد ندا کای یار
نعمت الله ما یگانهٔ ماست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۶۷ - علم ام الکتاب حاصل ماست
علم ام الکتاب حاصل ماست
لوح محفوظ حافظ دل ماست
اسم اعظم که صورتش ماییم
جمع معنی هفت هیکل ماست
آنچه بحر محیط خوانندش
نزد ما آن سراب ساحل ماست
منزلانی که دیده در ره اوست
منزلی چند از منازل ماست
آن حقیقت که اول همه اوست
مشکل حل و حل مشکل ماست
عشق او قاتل است و ما مقتول
جان عالم فدای قاتل ماست
نعمت الله به ما شده واصل
طلبش کن ز ما که واصل ماست