تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۳۴ - ساری پی دانه سیر می کرد
ساری پی دانه سیر می کرد
در دامن کوهسار و هامون
ناگه تله ای بدید در دشت
با قامت گوژ و پشت وارون
گفتش الف قدت چرا شد
چون پیکر دال و قامت نون
گفتا شب و روز سجده دارم
بر درگه کردگار بیچون
گفتش ز چه روی استخوانت
از پوست همی شده است بیرون
گفتا ز ریاضت است کاینسان
کاهیده تنم بسان مجنون
گفتا ز چه این طناب پشمین
شد بسته به پیکر همیون
گفتا که شعار فقر باشد
پشمین چو طراز شاهی اکسون
گفتا که بدستت اندر این چوب
از چیست چو گرزه فریدون
گفت ای پسر این عصای پیری است
کش دهر خمیده قد موزون
گفتا به کف تو دانه از چیست
چون خوشه به کشتزار گردون
گفتا ز برای مستحقی است
تا صدقه دهم بر او همیدون
گفتا به منش ببخش اینک
گفتا ز منش بگیر اکنون
چو خواست ربایدش ز هر سو
زد جیش بلا بر او شبیخون
گردید اسیر و شد گرفتار
افتاد بدام و گشت مسجون
قی قی زد و گفت آه و افسوس
کاین جمله فسانه بود و افسون
این است سزای آنکه گردید
بر زاهد خرقه پوش مفتون
اینست جزای آنکه دل بست
بر زهد مرائیان ملعون
ای اهل زمانه پند گیرید
از حال فکار این جگر خون
شمر است و یزید اینکه بینید؟
در کسوت بایزید و ذوالنون
امروز بود طراز محراب
دوشینه به باده بود مرهون
از رخت وجود او پلیدی
کی پاک کند شخار و صابون
در دامن کوهسار و هامون
ناگه تله ای بدید در دشت
با قامت گوژ و پشت وارون
گفتش الف قدت چرا شد
چون پیکر دال و قامت نون
گفتا شب و روز سجده دارم
بر درگه کردگار بیچون
گفتش ز چه روی استخوانت
از پوست همی شده است بیرون
گفتا ز ریاضت است کاینسان
کاهیده تنم بسان مجنون
گفتا ز چه این طناب پشمین
شد بسته به پیکر همیون
گفتا که شعار فقر باشد
پشمین چو طراز شاهی اکسون
گفتا که بدستت اندر این چوب
از چیست چو گرزه فریدون
گفت ای پسر این عصای پیری است
کش دهر خمیده قد موزون
گفتا به کف تو دانه از چیست
چون خوشه به کشتزار گردون
گفتا ز برای مستحقی است
تا صدقه دهم بر او همیدون
گفتا به منش ببخش اینک
گفتا ز منش بگیر اکنون
چو خواست ربایدش ز هر سو
زد جیش بلا بر او شبیخون
گردید اسیر و شد گرفتار
افتاد بدام و گشت مسجون
قی قی زد و گفت آه و افسوس
کاین جمله فسانه بود و افسون
این است سزای آنکه گردید
بر زاهد خرقه پوش مفتون
اینست جزای آنکه دل بست
بر زهد مرائیان ملعون
ای اهل زمانه پند گیرید
از حال فکار این جگر خون
شمر است و یزید اینکه بینید؟
در کسوت بایزید و ذوالنون
امروز بود طراز محراب
دوشینه به باده بود مرهون
از رخت وجود او پلیدی
کی پاک کند شخار و صابون
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۳۹ - تاریخ جلوس مظفرالدین شاه
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۴۲ - ای اهل زمانه پند گیرید
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۵۳ - تاریخ کشته شدن جعفرخان رشیدالسلطان و علیخان ارشدالدوله در شهر رمضان المبارک ۱۳۲۹
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۴۳ - آن هفت خطی که برنگارند
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۸ - بمناسبت تاجگذاری ۱۳۳۲
ای تاج خدایگان اعظم
دیهیم قباد و افسر جم
زیب سر کسری و فریدون
پیرایه تارک همایون
کاوس پی تو درکه و دشت
با برق و سحاب هم سفر گشت
سیروس پی تو ساخته رزم
با پادشهان چین و خوارزم
در راه تو گشته تیر رستم
در چشم سپند یار مدغم
وز شوق تو برکشیده شاپور
کتف عربان بزخم ساطور
بهرام بعشق تخت ایران
بر بود ترا ز چنگ شیران
وندر طلبت بدشنه تیز
شیرویه درید ناف پرویز
محمود سبکتکین به تاراج
در هند پی تو رفت ای تاج
وز تیشه غازیان اسلام
بشکست به سومنات اصنام
اندر طلب تو شاه سلجوق
در روم و ختا فراشت منجوق
وز آل زیاد و آل بویه
دشمن بغفان و سوگ و مویه
نادر ز پی تو تاخت در هند
ز آمویه فشاند گرد تا سند
تا بر سر جمشید بودی
چون کعبه در امید بودی
سودند شهان چین و خلخ
پیش تو بخاک آستان رخ
از بحر سیاه تا شط نیل
شد سجده گه تو میل در میل
جیش تو بروم فوج در فوج
چون بحر مدیترانه در موج
از ساحل رودخانه کر
خرگه زده تا بغار بسفر
افراشته موکبت مرادق
بر چرخ برین ز کوه طارق
افریقیه بر تو باج می داد
قسطنطینت خراج می داد
وز نور و فروغت اندر ایوان
شرمنده شد آفتاب و کیوان
ای شمس قلاده ثریا
تقدیم رهت و شاح جوزا
امروز هلال تاج داری است
بل غره شهر شهریاری است
تو ماهی و فرق شاه چرخت
مرغ ظفری و نسر فرخت
چندی ز نظر نهفته بودی
در ستر محاق خفته بودی
در آرزوی تو هر دقیقه
چون سال گذشته فی الحقیقة
ای بس مه و سال و هفته و روز
بودیم ز حسرت تو در سوز
با خفاشان به پرده شب
چون جغد سرود نوحه بر لب
حیرت زده چون کواکب خمس
جویای فتوح مطلع الشمس
اورنگ شهی بخویش می گفت
با مقدم شاه کی شوم جفت
ایوان گفتی بخویش تا کی
دورم ز قدوم وارث کی
چشم تو ز شوق تارک شاه
نغنود و همیشه بود در راه
جزعت ز جزع گهر نشان بود
رویت بسهیل و کهکشان بود
بی ناموسان بی حقیقت
جادومنشان کژ طریقت
ایام محاق ماه ما را
هم عزلت پادشاه ما را
دانسته بوقت خود مساعد
افراشته یال و کتف و ساعد
در تاریکی ز هر کرانه
یک تیر زده بصد نشانه
همسایه ز بام و دشمن از در
گشتند درون خانه اندر
بیگانه و خویش بهر غارت
کردند هجوم در عمارت
چون شاه به تخت زر برآمد
از شام سیه سحر برآمد
خورشید دمید و سایه بگریخت
وز معجزه بند سحر بگسیخت
الحمد که حاسد بداندیش
شد کشته بزخم ناوک خویش
صد شکر که حسرتش به دل ماند
بارش بخر و خرش به گل ماند
آن ابر سیاه منقشع شد
وان دود غلیظ مرتفع شد
می از خم و گل ز شاخ سر زد
خورشید درون کاخ سر زد
شاه آمد و برگرفت پرده
زین تازه عروس هفت کرده
بیمار نوان درون بستر
چون دید طبیب مهرگستر
اندر قدمش فتاد و زارید
خون از مژگان بدیده بارید
از دیده فشاند گریه شوق
برداشت اجل ز گردنش طوق
از صبح امید تافت پرتو
در کاخ سعادت شه نو
ای تاج کیان براه باریک
در شام سیاه و روز تاریک
گر نایب سلطنت نمیبود
زین خاک شدی بر آسمان دود
از خلق نهفته نیست مانا
کاین صاحب کاردان دانا
از راه وفا و حق پرستی
پرداخت بکار شه دو دستی
دستی و بزمام ملک می داشت
با دست دگر علم برافراشت
دست چپ و راست بود شه را
حافظ شده مسند و کله را
عدلش خوانده است قرة العین
عقلش گفته ست ذوالیمینین
یمن است و یسار در کنارش
چون کار یمین کند یارش
ای افسر کیقباد و دارا
نور شرف از تو آشکارا
امروز بفرق این شهنشاه
پرتو فکنی بگنبد و ماه
پیش گهرت ز خاک افلاک
ذات الکرسی فتاده بر خاک
افکنده سنان سماک رامح
شمشیر نهاده سعد ذابح
جبهه بره تو جبهه ساید
اکلیل به پیشبازت آید
غفره بر تو نهاده مغفر
نثره کندت نثار گوهر
تو افسر پادشاه شرقی
خورشید ملوک را بفرقی
تاج سر تاج ملک و دینی
دیهیم خدیو راستینی
آن دره تاج تاجداران
غرق دل و دستش ابر و باران
احمد شه نام جوی دیندار
هفتم شه خاندان قاجار
شاهی که بصیر و قدردان است
عارف بمقام بخردان است
احمد شاه از حساب ابجد
پنجاه و نه است بعد سیصد
وین نام ز روی کنج کاوی
گردید بقدردان مساوی
ای مجلس پایدار ملی
ای طور مقدس تجلی
ای کعبه عدل و روضه فخر
ای سجده گه ملوک اسطخر
در جوی تو آب عدل جاری
وین هفت سفینه ات جواری
تو باغی و شهریار سروت
تو سروی و پادشاه تذروت
تو چرخی و قهر تو مجره
مبعوثانت چو ماه و زهره
تابان چو نجوم در بروجند
دائم بصعود و در عروجند
تو ثانی قبة الزمانی
ایوان سعادت و امانی
در بارگهت خدیو آفاق
با رأفت و داد بسته میثاق
سوگند بدین و داد خورده
وز حلف فصول یاد کرده
ای دار سلام و دین اسلام
ای قبله خاص و کعبه عام
قانون تو احسن الفواعد
اقبال بساعدت مساعد
شه در تو نهاده از وفا گام
خورشید بقصرت آمد از بام
ما مشرقیان ملک پرستیم
در دامن شه فکنده دستیم
خاک ره شاه دادخواهیم
فرمان برو حق گذار شاهیم
جمشید پرست و کی نوازیم
ضحاک کش و ستم گدازیم
این گفت ز اهل خاورستان
فاش است به مسجد و دبستان
زنبور عسل بشاه نازد
مور از شه خویش سرفرازد
تا راست شبی که مه ندارد
خوار است کسی که شه ندارد
صد شکر که ما بنیروی بخت
داریم شهی ستوده بر تخت
ای افسر داد پیشدادی
پیرایه فرق کیقبادی
امروز شدی بتارک ماه
یعنی به سر مبارک شاه
گشتند تو را درون مشکو
شاهان زمانه تهنیت گو
بنشانده ادیب اندرین جشن
در گلشن طبع گلبنی گشن
بسروده برای سال تاریخ
بیتی روشن چو ماه و مریخ
و آن بیت لطیف نغز این است
در پوست مبین که مغز این است
نازد بلوای مهر و کیوان
«تاج ملک الملوک ایران »
دیهیم قباد و افسر جم
زیب سر کسری و فریدون
پیرایه تارک همایون
کاوس پی تو درکه و دشت
با برق و سحاب هم سفر گشت
سیروس پی تو ساخته رزم
با پادشهان چین و خوارزم
در راه تو گشته تیر رستم
در چشم سپند یار مدغم
وز شوق تو برکشیده شاپور
کتف عربان بزخم ساطور
بهرام بعشق تخت ایران
بر بود ترا ز چنگ شیران
وندر طلبت بدشنه تیز
شیرویه درید ناف پرویز
محمود سبکتکین به تاراج
در هند پی تو رفت ای تاج
وز تیشه غازیان اسلام
بشکست به سومنات اصنام
اندر طلب تو شاه سلجوق
در روم و ختا فراشت منجوق
وز آل زیاد و آل بویه
دشمن بغفان و سوگ و مویه
نادر ز پی تو تاخت در هند
ز آمویه فشاند گرد تا سند
تا بر سر جمشید بودی
چون کعبه در امید بودی
سودند شهان چین و خلخ
پیش تو بخاک آستان رخ
از بحر سیاه تا شط نیل
شد سجده گه تو میل در میل
جیش تو بروم فوج در فوج
چون بحر مدیترانه در موج
از ساحل رودخانه کر
خرگه زده تا بغار بسفر
افراشته موکبت مرادق
بر چرخ برین ز کوه طارق
افریقیه بر تو باج می داد
قسطنطینت خراج می داد
وز نور و فروغت اندر ایوان
شرمنده شد آفتاب و کیوان
ای شمس قلاده ثریا
تقدیم رهت و شاح جوزا
امروز هلال تاج داری است
بل غره شهر شهریاری است
تو ماهی و فرق شاه چرخت
مرغ ظفری و نسر فرخت
چندی ز نظر نهفته بودی
در ستر محاق خفته بودی
در آرزوی تو هر دقیقه
چون سال گذشته فی الحقیقة
ای بس مه و سال و هفته و روز
بودیم ز حسرت تو در سوز
با خفاشان به پرده شب
چون جغد سرود نوحه بر لب
حیرت زده چون کواکب خمس
جویای فتوح مطلع الشمس
اورنگ شهی بخویش می گفت
با مقدم شاه کی شوم جفت
ایوان گفتی بخویش تا کی
دورم ز قدوم وارث کی
چشم تو ز شوق تارک شاه
نغنود و همیشه بود در راه
جزعت ز جزع گهر نشان بود
رویت بسهیل و کهکشان بود
بی ناموسان بی حقیقت
جادومنشان کژ طریقت
ایام محاق ماه ما را
هم عزلت پادشاه ما را
دانسته بوقت خود مساعد
افراشته یال و کتف و ساعد
در تاریکی ز هر کرانه
یک تیر زده بصد نشانه
همسایه ز بام و دشمن از در
گشتند درون خانه اندر
بیگانه و خویش بهر غارت
کردند هجوم در عمارت
چون شاه به تخت زر برآمد
از شام سیه سحر برآمد
خورشید دمید و سایه بگریخت
وز معجزه بند سحر بگسیخت
الحمد که حاسد بداندیش
شد کشته بزخم ناوک خویش
صد شکر که حسرتش به دل ماند
بارش بخر و خرش به گل ماند
آن ابر سیاه منقشع شد
وان دود غلیظ مرتفع شد
می از خم و گل ز شاخ سر زد
خورشید درون کاخ سر زد
شاه آمد و برگرفت پرده
زین تازه عروس هفت کرده
بیمار نوان درون بستر
چون دید طبیب مهرگستر
اندر قدمش فتاد و زارید
خون از مژگان بدیده بارید
از دیده فشاند گریه شوق
برداشت اجل ز گردنش طوق
از صبح امید تافت پرتو
در کاخ سعادت شه نو
ای تاج کیان براه باریک
در شام سیاه و روز تاریک
گر نایب سلطنت نمیبود
زین خاک شدی بر آسمان دود
از خلق نهفته نیست مانا
کاین صاحب کاردان دانا
از راه وفا و حق پرستی
پرداخت بکار شه دو دستی
دستی و بزمام ملک می داشت
با دست دگر علم برافراشت
دست چپ و راست بود شه را
حافظ شده مسند و کله را
عدلش خوانده است قرة العین
عقلش گفته ست ذوالیمینین
یمن است و یسار در کنارش
چون کار یمین کند یارش
ای افسر کیقباد و دارا
نور شرف از تو آشکارا
امروز بفرق این شهنشاه
پرتو فکنی بگنبد و ماه
پیش گهرت ز خاک افلاک
ذات الکرسی فتاده بر خاک
افکنده سنان سماک رامح
شمشیر نهاده سعد ذابح
جبهه بره تو جبهه ساید
اکلیل به پیشبازت آید
غفره بر تو نهاده مغفر
نثره کندت نثار گوهر
تو افسر پادشاه شرقی
خورشید ملوک را بفرقی
تاج سر تاج ملک و دینی
دیهیم خدیو راستینی
آن دره تاج تاجداران
غرق دل و دستش ابر و باران
احمد شه نام جوی دیندار
هفتم شه خاندان قاجار
شاهی که بصیر و قدردان است
عارف بمقام بخردان است
احمد شاه از حساب ابجد
پنجاه و نه است بعد سیصد
وین نام ز روی کنج کاوی
گردید بقدردان مساوی
ای مجلس پایدار ملی
ای طور مقدس تجلی
ای کعبه عدل و روضه فخر
ای سجده گه ملوک اسطخر
در جوی تو آب عدل جاری
وین هفت سفینه ات جواری
تو باغی و شهریار سروت
تو سروی و پادشاه تذروت
تو چرخی و قهر تو مجره
مبعوثانت چو ماه و زهره
تابان چو نجوم در بروجند
دائم بصعود و در عروجند
تو ثانی قبة الزمانی
ایوان سعادت و امانی
در بارگهت خدیو آفاق
با رأفت و داد بسته میثاق
سوگند بدین و داد خورده
وز حلف فصول یاد کرده
ای دار سلام و دین اسلام
ای قبله خاص و کعبه عام
قانون تو احسن الفواعد
اقبال بساعدت مساعد
شه در تو نهاده از وفا گام
خورشید بقصرت آمد از بام
ما مشرقیان ملک پرستیم
در دامن شه فکنده دستیم
خاک ره شاه دادخواهیم
فرمان برو حق گذار شاهیم
جمشید پرست و کی نوازیم
ضحاک کش و ستم گدازیم
این گفت ز اهل خاورستان
فاش است به مسجد و دبستان
زنبور عسل بشاه نازد
مور از شه خویش سرفرازد
تا راست شبی که مه ندارد
خوار است کسی که شه ندارد
صد شکر که ما بنیروی بخت
داریم شهی ستوده بر تخت
ای افسر داد پیشدادی
پیرایه فرق کیقبادی
امروز شدی بتارک ماه
یعنی به سر مبارک شاه
گشتند تو را درون مشکو
شاهان زمانه تهنیت گو
بنشانده ادیب اندرین جشن
در گلشن طبع گلبنی گشن
بسروده برای سال تاریخ
بیتی روشن چو ماه و مریخ
و آن بیت لطیف نغز این است
در پوست مبین که مغز این است
نازد بلوای مهر و کیوان
«تاج ملک الملوک ایران »
ادیب الممالک : مثنویات
شماره ۹ - ما را چه که باغ لاله دارد
ما را چه که باغ لاله دارد
ما را چه که خسته ناله دارد
ما را چه که گربه می کند تخم
ما را چه که گاو می زند شخم
ما را چه که گوش خر دراز است
ما را چه که چشم گرگ باز است
ما را چه که حمله می کند ببر
ما را چه که قطره بارد از ابر
ما را چه که میش بره دارد
ما را چه که اسب کره دار
ما را چه که بجنگ روس و ژاپن
یا حمله بالن و دراگن
ما در غم خویش ناله داریم
کاندوه هزار ساله داریم
هستیم چو مرغ پر شکسته
از تیر قضا نژند و خسته
نه جفت و نه آب و دانه داریم
نه لانه و نه آشیانه داریم
ما شکوه زبخت خویش داریم
زاری بدرون ریش داریم
ما پشه دام عنکبوتیم
باد برهوت بر بروتیم
پی توشه علم و مایه فن
افتاده بگرد بام و برزن
پی خاصیت کمال و تقوی
از فضل و هنر کنیم دعوی
ما را چه که خسته ناله دارد
ما را چه که گربه می کند تخم
ما را چه که گاو می زند شخم
ما را چه که گوش خر دراز است
ما را چه که چشم گرگ باز است
ما را چه که حمله می کند ببر
ما را چه که قطره بارد از ابر
ما را چه که میش بره دارد
ما را چه که اسب کره دار
ما را چه که بجنگ روس و ژاپن
یا حمله بالن و دراگن
ما در غم خویش ناله داریم
کاندوه هزار ساله داریم
هستیم چو مرغ پر شکسته
از تیر قضا نژند و خسته
نه جفت و نه آب و دانه داریم
نه لانه و نه آشیانه داریم
ما شکوه زبخت خویش داریم
زاری بدرون ریش داریم
ما پشه دام عنکبوتیم
باد برهوت بر بروتیم
پی توشه علم و مایه فن
افتاده بگرد بام و برزن
پی خاصیت کمال و تقوی
از فضل و هنر کنیم دعوی
ادیب الممالک : مثنویات
شماره ۲۱ - ای تازه عروس مهربانم
ای تازه عروس مهربانم
وصل تو حیات جاودانم
خورشید سپهر اقتدارم
پیرایه بزم افتخارم
مهر تو نشسته در دل من
عشق تو سرشته با گل من
تو سرو حدیقه بتولی
نوباوه گلشن رسولی
اصل طرب و نهال عیشی
فرزند پیمبر قریشی
مه طلعت و آینه ضمیری
همخوابه و همسر امیری
با من به نژاد و اصل جفتی
کز گلبن احمدی شگفتی
از شرم تو ای امیر بانو
خورشید به خاک سوده زانو
ای گلبن باغ و شمع محفل
ای مونس جان و راحت دل
تا از تو شدم جدا و مهجور
بیمارم و ناتوانم و رنجور
بی روی تو در سرا و گلشن
تنگ است دلم چو چشم سوزن
نه صبر و توان و تاب دارم
نه راحت و خورد و خواب دارم
همچون مرغی کز آشیانه
پرد بهوای آب و دانه
پیوسته دلم در آرزویت
پرواز همی کند بسویت
گوئی رخت ای چراغ روشن
مغناطیس است و من چو آهن
خواهم ز خدا که تا قیامت
باشی بسعادت و سلامت
در مهد امان و تخت اقبال
از گردش چرخ فارغ البال
از روی امیر شاد و خرم
مسعود و معزز و مکرم
باشید بهم انیس و مونس
چون لاله آبدار و نرگس
اندر لب جو چو سرو آزاد
در باغ چو ارغوان و شمشاد
رخشنده چو آفتاب انور
مجموع چو پیکر دو پیکر
با یار قرین چو غمزه با چشم
اما تهی از ملامت و خشم
تو ماهی و جفت آفتابی
شاهینی و همسر عقابی
خواهم که ازین عقاب و شاهین
باز آید بیضه های زرین
هر جوجه آن بسان شهباز
گیرد سوی اوج چرخ پرواز
مهپاره ازین دو شاه زاید
سیاره ازین دو ماه زاید
تا هست زمین ماه و انجم
خورشید چو جام و آسمان خم
جام طرب از می جوانی
پرکن بنشاط و کامروانی
روزت فیروز و شب به از روز
شام تو چو بامداد نوروز
نوروز تو بهتر از شب قدر
روی تو نکوتر از مه بدر
شه گفته اقدس السیاده
مفتاح خزائن المساده
وصل تو حیات جاودانم
خورشید سپهر اقتدارم
پیرایه بزم افتخارم
مهر تو نشسته در دل من
عشق تو سرشته با گل من
تو سرو حدیقه بتولی
نوباوه گلشن رسولی
اصل طرب و نهال عیشی
فرزند پیمبر قریشی
مه طلعت و آینه ضمیری
همخوابه و همسر امیری
با من به نژاد و اصل جفتی
کز گلبن احمدی شگفتی
از شرم تو ای امیر بانو
خورشید به خاک سوده زانو
ای گلبن باغ و شمع محفل
ای مونس جان و راحت دل
تا از تو شدم جدا و مهجور
بیمارم و ناتوانم و رنجور
بی روی تو در سرا و گلشن
تنگ است دلم چو چشم سوزن
نه صبر و توان و تاب دارم
نه راحت و خورد و خواب دارم
همچون مرغی کز آشیانه
پرد بهوای آب و دانه
پیوسته دلم در آرزویت
پرواز همی کند بسویت
گوئی رخت ای چراغ روشن
مغناطیس است و من چو آهن
خواهم ز خدا که تا قیامت
باشی بسعادت و سلامت
در مهد امان و تخت اقبال
از گردش چرخ فارغ البال
از روی امیر شاد و خرم
مسعود و معزز و مکرم
باشید بهم انیس و مونس
چون لاله آبدار و نرگس
اندر لب جو چو سرو آزاد
در باغ چو ارغوان و شمشاد
رخشنده چو آفتاب انور
مجموع چو پیکر دو پیکر
با یار قرین چو غمزه با چشم
اما تهی از ملامت و خشم
تو ماهی و جفت آفتابی
شاهینی و همسر عقابی
خواهم که ازین عقاب و شاهین
باز آید بیضه های زرین
هر جوجه آن بسان شهباز
گیرد سوی اوج چرخ پرواز
مهپاره ازین دو شاه زاید
سیاره ازین دو ماه زاید
تا هست زمین ماه و انجم
خورشید چو جام و آسمان خم
جام طرب از می جوانی
پرکن بنشاط و کامروانی
روزت فیروز و شب به از روز
شام تو چو بامداد نوروز
نوروز تو بهتر از شب قدر
روی تو نکوتر از مه بدر
شه گفته اقدس السیاده
مفتاح خزائن المساده
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۲۴ - تمثیل گرگ و بره
آن لحظه که در میان خون خفت
آهسته بزیر لب همی گفت
ای از قدح غرور سرمست
آلوده به خون بیگنه دست
ما کشته حرص و آز خلقیم
پاره شکم و بریده حلقیم
محروم ز نعمت جهانیم
بسته لب و دوخته دهانیم
نه خورده گیاه باغ و بستان
نزمام مکیده شیر پستان
نشناخته پا ز سر دم از شاخ
افتاده بزیر تیغ سلاخ
مائیم که در مشیمه مام
هستیم شهید تیغ ایام
تا از دل مام گشته بیرون
غلطیده بخاک و خفته در خون
ما را شده آخرینه زندان
در معده می کشان و رندان
آهسته بزیر لب همی گفت
ای از قدح غرور سرمست
آلوده به خون بیگنه دست
ما کشته حرص و آز خلقیم
پاره شکم و بریده حلقیم
محروم ز نعمت جهانیم
بسته لب و دوخته دهانیم
نه خورده گیاه باغ و بستان
نزمام مکیده شیر پستان
نشناخته پا ز سر دم از شاخ
افتاده بزیر تیغ سلاخ
مائیم که در مشیمه مام
هستیم شهید تیغ ایام
تا از دل مام گشته بیرون
غلطیده بخاک و خفته در خون
ما را شده آخرینه زندان
در معده می کشان و رندان
ادیب الممالک : اصطلاحات علم رمل
شمارهٔ ۱ - قطعه
یک نقطه خط شمار لحیان
انگیس بعکس او همی دان
خط و نقط و دو خط به تقدیر
حمره است و بیاض عکس آن گیر
دو نقطه دو خط برون نصرت
دو خط دو نقط درون نصرت
نقطه خط و نقطه خط برون را
قبض است و مخالفش درون را
دو خط که دو نقطه در دو حدش
شد عقله و اجتماع ضدش
سه نقطه و خط برون عتبه
یک خط سه نقط درون عتبه
دو نقطه خطی و نقطه کوسج
عکسش تو نقی شمر ز مخرج
شد چار نقط طریق طاعت
ور چار خط است دان جماعت
اشکال رمل اینست و بس
خواهی اگر ترتیب آن
لحن بقاع اعقفن
بغطج بود نرکیب آن
انگیس بعکس او همی دان
خط و نقط و دو خط به تقدیر
حمره است و بیاض عکس آن گیر
دو نقطه دو خط برون نصرت
دو خط دو نقط درون نصرت
نقطه خط و نقطه خط برون را
قبض است و مخالفش درون را
دو خط که دو نقطه در دو حدش
شد عقله و اجتماع ضدش
سه نقطه و خط برون عتبه
یک خط سه نقط درون عتبه
دو نقطه خطی و نقطه کوسج
عکسش تو نقی شمر ز مخرج
شد چار نقط طریق طاعت
ور چار خط است دان جماعت
اشکال رمل اینست و بس
خواهی اگر ترتیب آن
لحن بقاع اعقفن
بغطج بود نرکیب آن
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۹ - قطعه ناتمام بخط استاد
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۱۵ - خطاب بمدرسه مزینیه بنات
ای مدرسه مزینیه
ای روضه دلکش سنیه
ای مهد بنات فخر و عصمت
مقصوره امهات حکمت
ای گلبن هوش را گلستان
اطفال وجود را دبستان
ای ستر عرائس معانی
ای چرخ نجوم آسمانی
ای رانده به درگهت مراکب
در کوکبه شرف کواکب
ای خفته ترا به مهد فرهنگ
مهر و مه و زهره و شباهنگ
الحمد که گلبنت جوان است
آب شرفت به جو روان است
در سایه بید و شاخ سروت
شد نغمه سرا همی تذروت
ما تازه گلان که بر درختیم
از فضل تو شاد و نیک بختیم
باغ گل و لاله بهشتیم
در مزرع علم سبز کشتیم
دخت شرفیم و مام دانش
داریم به کف زمام دانش
از چشمه علم آب نوشیم
در جام شرف شراب نوشیم
طفلیم و ترا بخوان طفیلیم
مهمان تو در نهار و لیلیم
در سلسله بنات حوا
در خانه امهات و آباء
هستیم چو رشته منضد
از لعل و بجاده و زبرجد
روزی دو سه نگذرد ازین روز
کز نطق خوش و رخ دلفروز
ام الحسنات و الکرامات
باشیم و کنیم عقل را مات
در نحر معارف از ولائد
بندیم وسائط الفلائد
در ذروه منتهی المدارج
آریم بر آسمان معارج
ای خانه فخر و سرفرازی
ای کارگه بشر طرازی
ای بیت جلال و کعبه عز
مصباح هنر چراغ معجز
ایوان تو را سپهر اطلس
طاقی است به هیئت مسدس
از بیت قوام گشته قائم
بر لوح فلک تو را قوائم
ای بانی این بنای محکم
کدبانوی دختران آدم
در باغ شکوفه معانی
سرچشمه آب زندگانی
از گوهر خاتم النبیین
صدیقه نژاد و مریم آیین
در بیت کمال، ربة البیت
هوش تو چراغ عقل رازیت
در کشت هنر توئی کدیور
فرهنگ گرفته از تو زیور
از فکر تو بردمد حقایق
چونان که ز بوستان شقایق
بخت خوش و طالع سعیدت
خوانده است شفیقة العمیدت
قلبت که سراچه الهی است
روشن ز دعای صبحگاهی است
مرضیه صفت وضی نژادی
پاکیزه نهاد و پاکزادی
دیو از تو رخ پری گرفته
سیمای گل طری گرفته
بر جیس و مه آفتاب و کیوان
پرورده نعمتت در ایوان
با لفظ فصیح و قول لین
دوشیزه فضل را مزین
هارون تو بسته قدس را مهد
ز اسرار مبین بقیة العهد
در دامن تو دمیده هر دم
روح القدسی به جیب مریم
بنت الشفه تو مریم آسا
آبستن گوهر مسیحا
احسنت بر این اساس زیبا
کش اطلس چرخ فرش دیبا
ماشاء الله تبارک الله
زین کاخ مزین منزه
امید که این بهشت نوباد
همواره به همت تو آباد
در سایه شاه داد پرور
کوشد به همه ملوک سرور
از تاج قباد و تخت جمشید
بنشسته بر اوج ماه و خورشید
محبوب قلوب پیر و برنا
فرمانده عاجز و توانا
ابری که بر از ستاره اوجش
بحری که گهر نشانده موجش
از همت صاحب ستوده
دانشور دانش آزموده
دستور وزارت معارف
فرزانه حکیم ملک عارف
حکمش زده بر سپهر رایات
صدگونه ز محکمات آیات
ابراهیمی که اندرین عهد
زد بر بت جهل تیشه جهد
بتخانه ز عزتش معزا
در سوگ منات و لات و عزی
یارب به جلال و جاه احمد
سرحلقه انبیا محمد
بر ذات علی و آل پاکش
وان روی منیر تابناکش
کاین مدرسه را بدار توام
در سایه شهریار قائم
ای روضه دلکش سنیه
ای مهد بنات فخر و عصمت
مقصوره امهات حکمت
ای گلبن هوش را گلستان
اطفال وجود را دبستان
ای ستر عرائس معانی
ای چرخ نجوم آسمانی
ای رانده به درگهت مراکب
در کوکبه شرف کواکب
ای خفته ترا به مهد فرهنگ
مهر و مه و زهره و شباهنگ
الحمد که گلبنت جوان است
آب شرفت به جو روان است
در سایه بید و شاخ سروت
شد نغمه سرا همی تذروت
ما تازه گلان که بر درختیم
از فضل تو شاد و نیک بختیم
باغ گل و لاله بهشتیم
در مزرع علم سبز کشتیم
دخت شرفیم و مام دانش
داریم به کف زمام دانش
از چشمه علم آب نوشیم
در جام شرف شراب نوشیم
طفلیم و ترا بخوان طفیلیم
مهمان تو در نهار و لیلیم
در سلسله بنات حوا
در خانه امهات و آباء
هستیم چو رشته منضد
از لعل و بجاده و زبرجد
روزی دو سه نگذرد ازین روز
کز نطق خوش و رخ دلفروز
ام الحسنات و الکرامات
باشیم و کنیم عقل را مات
در نحر معارف از ولائد
بندیم وسائط الفلائد
در ذروه منتهی المدارج
آریم بر آسمان معارج
ای خانه فخر و سرفرازی
ای کارگه بشر طرازی
ای بیت جلال و کعبه عز
مصباح هنر چراغ معجز
ایوان تو را سپهر اطلس
طاقی است به هیئت مسدس
از بیت قوام گشته قائم
بر لوح فلک تو را قوائم
ای بانی این بنای محکم
کدبانوی دختران آدم
در باغ شکوفه معانی
سرچشمه آب زندگانی
از گوهر خاتم النبیین
صدیقه نژاد و مریم آیین
در بیت کمال، ربة البیت
هوش تو چراغ عقل رازیت
در کشت هنر توئی کدیور
فرهنگ گرفته از تو زیور
از فکر تو بردمد حقایق
چونان که ز بوستان شقایق
بخت خوش و طالع سعیدت
خوانده است شفیقة العمیدت
قلبت که سراچه الهی است
روشن ز دعای صبحگاهی است
مرضیه صفت وضی نژادی
پاکیزه نهاد و پاکزادی
دیو از تو رخ پری گرفته
سیمای گل طری گرفته
بر جیس و مه آفتاب و کیوان
پرورده نعمتت در ایوان
با لفظ فصیح و قول لین
دوشیزه فضل را مزین
هارون تو بسته قدس را مهد
ز اسرار مبین بقیة العهد
در دامن تو دمیده هر دم
روح القدسی به جیب مریم
بنت الشفه تو مریم آسا
آبستن گوهر مسیحا
احسنت بر این اساس زیبا
کش اطلس چرخ فرش دیبا
ماشاء الله تبارک الله
زین کاخ مزین منزه
امید که این بهشت نوباد
همواره به همت تو آباد
در سایه شاه داد پرور
کوشد به همه ملوک سرور
از تاج قباد و تخت جمشید
بنشسته بر اوج ماه و خورشید
محبوب قلوب پیر و برنا
فرمانده عاجز و توانا
ابری که بر از ستاره اوجش
بحری که گهر نشانده موجش
از همت صاحب ستوده
دانشور دانش آزموده
دستور وزارت معارف
فرزانه حکیم ملک عارف
حکمش زده بر سپهر رایات
صدگونه ز محکمات آیات
ابراهیمی که اندرین عهد
زد بر بت جهل تیشه جهد
بتخانه ز عزتش معزا
در سوگ منات و لات و عزی
یارب به جلال و جاه احمد
سرحلقه انبیا محمد
بر ذات علی و آل پاکش
وان روی منیر تابناکش
کاین مدرسه را بدار توام
در سایه شهریار قائم
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۴۱ - یک روز تو را به راه دیدم
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - ای جسم تو، جان آفرینش
ای جسم تو، جان آفرینش؛
جان تو، جهان آفرینش!
ای کرده بعالم آشکارا
نام تو نشان آفرینش
ای گشته بلند در زمانه
از شان تو شان آفرینش
پیدا شد، ز آفریدن تو
بس راز نهان آفرینش
بر چون تو مکینی، از جلالت؛
تنگ است مکان آفرینش
مثل تو ندیده در جهان کس
از بدو زمان آفرینش
چون تو نشکفت و، نشکفد نیز
گل از بستان آفرینش
ز آغاز بهار باغ ایجاد
تا فصل خزان آفرینش
نقشی ز شمایل تو خوشتر
نابسته بنان آفرینش
آراسته داشت روی یوسف
روزی دودکان آفرینش
امروز، بآفرین حسنت
گویاست زبان آفرینش
در شکر چراغ رویت امروز
کافروخت شبان آفرینش
روشن شده شمعها درین دیر
از پیر مغان آفرینش
از تیر قلم فگنده یی خم
بر پشت کمان آفرینش
سر برزده خامه ات ز یک شاخ
با چوب شبان آفرینش
گردت گله وار، خلق عالم؛
روزی خور خوان آفرینش
در رزم تو آسمان گذارد
از دست عنان آفرینش
تیغت چو زند زبانه، افتد؛
از کار زبان آفرینش
از سهم تو، بر فلک رساند؛
خصم تو فغان آفرینش
هم آباد است، و هم خراب است؛
ای از تو توان آفرینش
از خلق تو، بوستان ایجاد
از جود تو، کان آفرینش
رای تو و بخت تو گزیدم
از پیر و جوان آفرینش
تا تو بمیانه آمدستی
پیدا نه کران آفرینش
حمدا لله ثم حمدا
بر رنج کشان آفرینش
از سودای محبت تو
شد سود زیان آفرینش
ای در شرح بلند قدریت
کوتاه بیان آفرینش
از انوری این قصیده کش گفت
بیرون ز گمان آفرینش
خواندی و، بچشم مینمودت؛
دشوار بسان آفرینش
من نیز، گلی دو دسته بستم
از لاله ستان آفرینش
تا درنگری بچشم انصاف
ای قاعده دان آفرینش
نی نی، غلط است آنچه گفتم؛
فرق است میان آفرینش
او از قند و کلیچه شیرین
کرده است دهان آفرینش
من تره و نان جو نهادم
بر گوشه ی خوان آفرینش
ز استعداد است آنچه دادند
ای مسأله خوان آفرینش
این استعداد تا که بخشند
اکنون، نه در آن آفرینش
آذر کوتاه کن زبان، باش
چون من حیران آفرینش
لال آمده روستایی عقل
در شهرستان آفرینش
بادا تا باد، خرم این باغ؛
از رطل گران آفرینش
چون گل، بر روی دستانت
در خنده دهان آفرینش
چون ابر، بروز دشمنانت
در گریه روان آفرینش
جان تو، جهان آفرینش!
ای کرده بعالم آشکارا
نام تو نشان آفرینش
ای گشته بلند در زمانه
از شان تو شان آفرینش
پیدا شد، ز آفریدن تو
بس راز نهان آفرینش
بر چون تو مکینی، از جلالت؛
تنگ است مکان آفرینش
مثل تو ندیده در جهان کس
از بدو زمان آفرینش
چون تو نشکفت و، نشکفد نیز
گل از بستان آفرینش
ز آغاز بهار باغ ایجاد
تا فصل خزان آفرینش
نقشی ز شمایل تو خوشتر
نابسته بنان آفرینش
آراسته داشت روی یوسف
روزی دودکان آفرینش
امروز، بآفرین حسنت
گویاست زبان آفرینش
در شکر چراغ رویت امروز
کافروخت شبان آفرینش
روشن شده شمعها درین دیر
از پیر مغان آفرینش
از تیر قلم فگنده یی خم
بر پشت کمان آفرینش
سر برزده خامه ات ز یک شاخ
با چوب شبان آفرینش
گردت گله وار، خلق عالم؛
روزی خور خوان آفرینش
در رزم تو آسمان گذارد
از دست عنان آفرینش
تیغت چو زند زبانه، افتد؛
از کار زبان آفرینش
از سهم تو، بر فلک رساند؛
خصم تو فغان آفرینش
هم آباد است، و هم خراب است؛
ای از تو توان آفرینش
از خلق تو، بوستان ایجاد
از جود تو، کان آفرینش
رای تو و بخت تو گزیدم
از پیر و جوان آفرینش
تا تو بمیانه آمدستی
پیدا نه کران آفرینش
حمدا لله ثم حمدا
بر رنج کشان آفرینش
از سودای محبت تو
شد سود زیان آفرینش
ای در شرح بلند قدریت
کوتاه بیان آفرینش
از انوری این قصیده کش گفت
بیرون ز گمان آفرینش
خواندی و، بچشم مینمودت؛
دشوار بسان آفرینش
من نیز، گلی دو دسته بستم
از لاله ستان آفرینش
تا درنگری بچشم انصاف
ای قاعده دان آفرینش
نی نی، غلط است آنچه گفتم؛
فرق است میان آفرینش
او از قند و کلیچه شیرین
کرده است دهان آفرینش
من تره و نان جو نهادم
بر گوشه ی خوان آفرینش
ز استعداد است آنچه دادند
ای مسأله خوان آفرینش
این استعداد تا که بخشند
اکنون، نه در آن آفرینش
آذر کوتاه کن زبان، باش
چون من حیران آفرینش
لال آمده روستایی عقل
در شهرستان آفرینش
بادا تا باد، خرم این باغ؛
از رطل گران آفرینش
چون گل، بر روی دستانت
در خنده دهان آفرینش
چون ابر، بروز دشمنانت
در گریه روان آفرینش
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - در مدح صباحی
چون انجمن سپهر از انجم
شد پاک چو این جهان ز مردم
گیسو ببرید لیلی شب
بر سوک هر اختری که شد گم
زال گیتی، سمور شب کند
پوشیده بجشن روز، قاقم
ساقی سپهر می برآورد
لعلی قدح، از زمردین خم
گلگون شده زان می گل آگین
این نیلی طاق سبز طارم
من بنده نه خفته و نه بیدار
بر بستر خواب در تلاطم
بخت من و، باد صبحدم بود
با هم ز نفاقشان تزاحم
آنم میگفت: لاتقم، نم؛
اینم میگفت: لاتنم قم
برخیز که قاصدی ز کاشان
آمد قصدش زیارت قم
کانجا خفته است، بانوی دین
بر در ز ملائکش تراکم
معصومه ی پاک، کش پدر بود
معصوم نهم، امام هفتم
هم داشت قصیده ی صباحی
هم جست تو را نشان ز مردم
او کرده مرا، همی تفحص
من جسته بهمرهان تقدم
تا دیدم بر فراز اسبیش
پولادین ساق و آهنین سم
چون سبز خط ایاز یالش
چون مشکین زلف لیلی اش دم
تابان چو هلال، چار نعلش
هر یک مهر سپهر چارم
یک رشته در نسفته در دست
یکدسته گل شکفته در کم
داوود نه، لیک گوییا بود
ز آیات زبور در ترنم
چشم گریان و، گفتم: احسنت
کآمد بدل منت ترحم
دستی زده دامنش گرفتم
گم کرده زبان ره تکلم
گریان من و، او ز گریه ی من
آورده بگرد لب تبسم
کاین تازه قصیده ی صباحی است
بشنو مکن این قدر تظلم
وه وه چه قصیده ی صباحی
آویزه ی گوش شاه انجم
زین انعامند دوستانت
چون من همه عمر در تنعم
کالانعامند حاسدانت
خاکم بدهن، گزاف بل هم
ای، هم سبق تو عقل اول
وی هم نفس تو، صبح دویم!
ای رسته ز منت معلم
معلومات تو، بی تعلم
هرگز مکشد ز یمن حکمت
محکوم تو از فلک تحکم
نازاده چو نونتیجه یی پاک
زان هفت اب و ازین چهار ام
از نوش لب تو اهل کاشان
رسته ز گزند نیش کژدم
نظم تو، گره گشای پروین؛
نثر تو، زره ربای قلزم
گفت انوری این قصیده، گفتی؛
دیدم جو کشته او، تو گندم!
در مجلس تو، ز دیگران شعر
برساحل شط بود تیمم
من هم ز نخی دو گر ز دستم
حاشا کنم اعتلا توهم
من ابکم و سامعان اصم، نیست
از صحبت بکم بهره ور صم
ای دوست و دشمن تو در حشر
ممتاز ز هم چو کاکل از دم
آنان، بجنان کشند ساغر
اینان، بسقر کشند هیزم
شد پاک چو این جهان ز مردم
گیسو ببرید لیلی شب
بر سوک هر اختری که شد گم
زال گیتی، سمور شب کند
پوشیده بجشن روز، قاقم
ساقی سپهر می برآورد
لعلی قدح، از زمردین خم
گلگون شده زان می گل آگین
این نیلی طاق سبز طارم
من بنده نه خفته و نه بیدار
بر بستر خواب در تلاطم
بخت من و، باد صبحدم بود
با هم ز نفاقشان تزاحم
آنم میگفت: لاتقم، نم؛
اینم میگفت: لاتنم قم
برخیز که قاصدی ز کاشان
آمد قصدش زیارت قم
کانجا خفته است، بانوی دین
بر در ز ملائکش تراکم
معصومه ی پاک، کش پدر بود
معصوم نهم، امام هفتم
هم داشت قصیده ی صباحی
هم جست تو را نشان ز مردم
او کرده مرا، همی تفحص
من جسته بهمرهان تقدم
تا دیدم بر فراز اسبیش
پولادین ساق و آهنین سم
چون سبز خط ایاز یالش
چون مشکین زلف لیلی اش دم
تابان چو هلال، چار نعلش
هر یک مهر سپهر چارم
یک رشته در نسفته در دست
یکدسته گل شکفته در کم
داوود نه، لیک گوییا بود
ز آیات زبور در ترنم
چشم گریان و، گفتم: احسنت
کآمد بدل منت ترحم
دستی زده دامنش گرفتم
گم کرده زبان ره تکلم
گریان من و، او ز گریه ی من
آورده بگرد لب تبسم
کاین تازه قصیده ی صباحی است
بشنو مکن این قدر تظلم
وه وه چه قصیده ی صباحی
آویزه ی گوش شاه انجم
زین انعامند دوستانت
چون من همه عمر در تنعم
کالانعامند حاسدانت
خاکم بدهن، گزاف بل هم
ای، هم سبق تو عقل اول
وی هم نفس تو، صبح دویم!
ای رسته ز منت معلم
معلومات تو، بی تعلم
هرگز مکشد ز یمن حکمت
محکوم تو از فلک تحکم
نازاده چو نونتیجه یی پاک
زان هفت اب و ازین چهار ام
از نوش لب تو اهل کاشان
رسته ز گزند نیش کژدم
نظم تو، گره گشای پروین؛
نثر تو، زره ربای قلزم
گفت انوری این قصیده، گفتی؛
دیدم جو کشته او، تو گندم!
در مجلس تو، ز دیگران شعر
برساحل شط بود تیمم
من هم ز نخی دو گر ز دستم
حاشا کنم اعتلا توهم
من ابکم و سامعان اصم، نیست
از صحبت بکم بهره ور صم
ای دوست و دشمن تو در حشر
ممتاز ز هم چو کاکل از دم
آنان، بجنان کشند ساغر
اینان، بسقر کشند هیزم
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۴ - تیر تو کز استخوان ما جست
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۳۳ - دردی دارم که گفتنی نیست
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۴۱ - هم خنده خوش است و هم خرامت!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۴۲ - هر مرغ که میپرد ز بامت
هر مرغ که میپرد ز بامت
گویم، به من آورد پیامت!
خونم، که چو آب شد حلالت؛
گر با دگران خوری حرامت!
مپسند ستمگران به محشر
خندند به زخم ناتمامت
خوش دانه به حیله میفشانی
از صید مگر تهی است دامت؟!
تو خواه ببخش و خواه بفروش؛
زین کوی نمیرود غلامت!
ای دوست! مریز خون دشمن
کز دوست کشند انتقامت
شکر از آذر، شکایت از غیر؛
تا زین دو خوش آید از کدامت؟!
گویم، به من آورد پیامت!
خونم، که چو آب شد حلالت؛
گر با دگران خوری حرامت!
مپسند ستمگران به محشر
خندند به زخم ناتمامت
خوش دانه به حیله میفشانی
از صید مگر تهی است دامت؟!
تو خواه ببخش و خواه بفروش؛
زین کوی نمیرود غلامت!
ای دوست! مریز خون دشمن
کز دوست کشند انتقامت
شکر از آذر، شکایت از غیر؛
تا زین دو خوش آید از کدامت؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۶۳ - یارم ز وفا چو دست گیرد
یارم ز وفا چو دست گیرد
از دست من آنچه هست گیرد
صیاد کسی است کو تواند
صیدی که ز دام جست گیرد
مشکن دلم از جفا که ترسم
بنیاد وفا شکست گیرد
از پا فکند که دست گیرد
چون دست سبو به دست گیرد
بیجاست نباز غیر، کآخر
بت جانب بت پرست گیرد!
دشمن، اگرم فکند از پای
غم نیست، که دوست دست گیرد
گر دست دهد که می بنوشم
کو هشیاری که مست گیرد
از دست من آنچه هست گیرد
صیاد کسی است کو تواند
صیدی که ز دام جست گیرد
مشکن دلم از جفا که ترسم
بنیاد وفا شکست گیرد
از پا فکند که دست گیرد
چون دست سبو به دست گیرد
بیجاست نباز غیر، کآخر
بت جانب بت پرست گیرد!
دشمن، اگرم فکند از پای
غم نیست، که دوست دست گیرد
گر دست دهد که می بنوشم
کو هشیاری که مست گیرد