تعداد ۱۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مسعود سعد سلمان : قطعات (گزیدهٔ ناقص)
شمارهٔ ۱۴ - گفتم که تو مرا مرثیت کنی
گفتم تو مرا مرثیت کنی
خویشان مرا تعزیت کنی
فرزند مرا چون برادران
در هر هنری تربیت کنی
یابی به جهان عمر تا که قاف
تا قاف پر از قافیت کنی
شاهان جهان را به مدح‌ها
هر جنس بسی تهنیت کنی
جان را و روان را به فضل و عقل
تیمار کشی تقویت کنی
اعمال خرد را ز طبع و دل
ترتیب همی تمشیت کنی
میدان سخن را به نظم و نثر
پر بارهٔ نیکو شیت کنی
در عالم دانش به سعی فهم
طاعت همه بی‌معصیت کنی
کی بود گمانم کز این جهان
بی‌زاد به رفتن نیت کنی
انوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰ - در مدح فیروزشاه گفته و التزام آنچه حضرت سلیمان داشته از مراتب جاه و نعمت نموده
کو آصف جم گو بیا ببین
بر تخت سلیمان راستین
پیشش بدل دیو و دام و دد
درهم زده صفهای حور عین
بادی که کشیدی بساط او
بر درگه اعلاش زیر زین
مهری که وحوش و طیور را
در طاعتش آورد بر نگین
از بیم سپاهش سپاه خصم
چون مور نهان گشته در زمین
پای ملخی بیش نی بقدر
در همت او ملک آن و این
بر تخت چو عرش سبای او
از عرش رسولان آفرین
چون صرح ممرد شراب صرف
بی‌ورزش انصاف آب و طین
در سایه پر همای چتر
طی کرده اقالیم ملک و دین
بی‌سابقهٔ وحی جبرئیل
اسرار وجودش همه یقین
بی‌واسطهٔ هدهدش خبر
از جنبش روم و قرار چین
بی‌عهدهٔ عهد پیمبری
آیات کمالش همه مبین
وقتش نشود فوت اگرنه روز
در حال کند از قفا جبین
چون دیو به مزدوری افکند
آنرا که خلافش کند لعین
بر چرخ کشد پایه چون شهاب
آنرا که وفاقش بود قرین
چون رای زند در امور ملک
بحر سخنش را گهر ثمین
چون صف کشد اندر مصاف خصم
شیر علمش را صفت عرین
هم در کتف دایگان رضیع
هم در شکم مادران جنین
از بیعت او مهر بر زبان
وز طاعت او داغ بر سرین
در جنبش جیشش نهفته فتح
چون موم در اجزای انگبین
در دولت خصمش نهان زوال
چون یاس در ایام یاسمین
عزمش به وفاق فلک ضمان
رایش به صلاح جهان ضمین
گر عزم فلک خود بود وفی
گر رای ملک خود بود رزین
سدش نشود رخنه از غرور
حصنی که چو حزمش بود حصین
زورش نکشد طعنه از فتور
حبلی که چو عهدش بود متین
با کوشش او شیر آسمان
شیریست مزور ز پوستین
با بخشش او دست آفتاب
دستی است معطل در آستین
در ملک زمینش نبوده عار
باری چو ملک باشی این چنین
مثل ملک و ملک روزگار
حوت فلک و آب پارگین
با شین شهی آمد از عدم
زان تاجور آمد چو حرف شین
مذکور به فرزند تاج‌بخش
آنجا به فریدون شد آبتین
مشهور به فرزند تاجدار
اینجا به ملک شه طغان تکین
روزی که به مردی کنند کار
وقتی که چو مردان کشند کین
چون زخمه گذارند شستها
آید وتر چرخ در طنین
چون حمله پذیرند پر دلان
آید کرهٔ خاک در حنین
وز نعل سمند و سیاه و بور
چون کار درافتد بهان و هین
در خاره فتد عقدها چو عین
در پشته فتد رخنها چو سین
در مغز عدو حفرها برد
تا گوهر خنجر کند دفین
وز ابر سنان ژاله‌ها زند
تا سودهٔ ناچخ کند عجین
دیدست به کرات بی‌شمار
در معرکها چرخ تیزبین
با بیلک او مرگ همعنان
با رایت او فتح همنشین
چین گره ابروی اجل
در روی املها فکنده چین
دندان سنان آسمان خراش
آغوش کمند آشتی گزین
از خرج عرق سرکشان نزار
وز دخل ورم خستگان سمین
یک طایفه را نعرها بلند
یک طایفه را ناله‌ها حزین
در قلب چنان ورطهٔ خشن
در عین چنان فتنهٔ سجین
از جانب او جز کمان نکرد
در حمله چو بی‌طاقتان انین
وز لشکر او جز اجل نبرد
در خفیه چو بی‌آلتان کمین
رمحش نه عصای کلیم بود
وز خوردن اعدا نشد بطین
عفوش نه دعای مسیح بود
وز کثرت احیا نشد غمین
تا غصه خورد ناقص از تمام
تا طعنه کشد خاین از امین
در غصهٔ این ملک باد رای
در طعنهٔ آن خسروی تکین
ساعات بقای ملک شهور
ایام نفاذ ملک سنین
در بزم شهی یسر بر یسار
در رزم شهان یمن بر یمین
دوران جهان تابع و مطیع
دارای جهان ناصر و معین
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۴۶ - می آرد شرف مردمی پدید
می آرد شرف مردمی پدید
آزاده نژاد از درم خرید
می آزاده پدید آرد از بداصل
فراوان هنرست اندرین نبید
هرآن گه که خوری می خوش آن گه است
خاصه چو گل و یاسمن دمید
بسا حصن بلندا، که می گشاد
بسا کرهٔ نوزین، که بشکنید
بسا دون بخیلا، که می بخورد
کریمی به جهان در پراگنید
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۴۰ - خیانت
آن را که نگون است رایتش
من هیچ نخواهم حمایتش
و آن دیو که این کار خواسته است
دیوانه بخوانند، ملتش
این کشور تحت‌الحمایه نیست
هم نیز برنجد زصحبتش
ملکی که ز جیحون و هیرمند
تا دجله برآید مساحتش
از کس بنخواهد حمایتی
وین گفته نگنجد به غیرتش
آن کس که به‌ ما داده یادداشت
وان صاحب او، چیست نیتش
بی‌جنگ بخواهد جهان گرفت؟
صعبا و غریبا حکایتش
امروز که هر ملت نژند
در سایهٔ تیغ است حرکتش
بی‌قیمت خون‌بندگی خطاست
وین بنده گرانست قیمتش
گویند سپهدار داده خط
لعنت به خطوط پر مخافش
گر داده خطی این‌چنین خطاست
کاین ملک بری بوده ذمتش
بی‌رأی شه و رأی مجلسین
ملت نشناسد به صحتش
لعنت به وزیری چنین که هست
بر خیر بداندیش‌، همتش
با آن که فزون دارد احترام
با آن که فزونست ثروتش
قوم و وطن خود کند ذلیل
وانگاه بخندد به ذلتش
بخشد وطن خود به رایگان
وانگاه گریزد ز خشیتش
زودا و قریباکه در رسد
خائن به سزای خیانتش
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۴۱ - تغزل
بربوده دلم چشم پر فنش
وان عارض چون ماه روشنش
نسرینش رخ و سوسنش دو زلف
من بندهٔ نسرین و سوسنش
عشقی است دگرگونه با ویم
مهریست دگرگونه با منش
خاطر شده مفتون عارضش
دیده شده حیران دیدنش
مانا ملک‌العرش از نخست
آمیخته با نیکوئی تنش
حورای جنان بوده مادرش
فردوس برین بوده مسکنش
امروز بدیدم به رهگذار
خون دل خلقی بگردنش
برخاسته دامن کشان به راه
و آویخته قومی به دامنش
افتاده بسی جان و دل به خاک
پیش مژهٔ ناوک افکنش
ز انبوه دل از دست رفتگان
چون کعبه شده کوی و برزنش
من نیز فرا رفته تا مگر
یک خوشه ربایم ز خرمنش
از دیده فشاندم بسی سرشک
پیش دل چون روی و آهنش
بگذشت و به من بر نظر نکرد
تا بود چنین بود دیدنش
شیون کند از دست او دلم
با آنکه نه نیکوست شیونش
شیون چه کند بنده‌ای که هست
درگاه خداوند مأمنش
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۴۳ - بیدار شو!
ای خفته درین خاکدان رباط
چون طفل فروبسته در قماط
تا چند نشینی به آب وتاب
ای خواجه درین خاکدان رباط
زود است که بینی به جز کفن
بیداد نبود هیچ در بساط
باله که گذشتن نشایدت
روز دگر از روزن خیاط
بی‌طاعت ایزد چه گونه‌ای
با جسم نحیف و پل صراط
مرگ است چو کلب عقور و ما
سرگرم به ‌موشیم چون ‌قطاط
چون برق‌، ربیع از پی ربیع
چون باد، شباط از پی شباط
عمر است که می‌بگذرد ز ما
ما خفته و آسوده در نشاط
برخیز و بکن فکری ای بهار
زان پیش که خاکت شود ملاط
شد قافله‌، بیدار شو ز خواب
ای خفته درین خاکدان رباط
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۸۰ - تغزل
ای حلقهٔ زلف تو پر شکن
وی نرگس مست توصف شکن
از یک شکن طرهٔ دوتات
بر جان و دل من دو صد شکن
ای زلف تو سررشتهٔ بلا
وی چشم تو سر منشاء فتن
ای نور تو را شمس مکتسب
وی لعل‌ تو را شهد مرتهن
ای چشم تو چون آهوی ختا
وی خال تو چون نافهٔ ختن
ای جعد تو یک باغ ضیمران
وی چهر تو یک راغ نسترن
ماه از رخ تو یافته بها
مشک از خط تو یافته ثمن
چشمان تو اندر پناه زلف
چون در دل شب دزد راهزن
هر غمزهٔ تو ناوکی به دل
هر مژهٔ تو خنجری به تن
صد یوسف دل کرده‌ای اسیر
وافکنده‌ای اندر چه ذقن
زان ناوک مژگان دل گداز
گردیده مرا دل چو پروزن
بگشای به جای من ای نگار
از پای دل آن زلف چون رسن
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۴۶ - دو نامهٔ منظو‌م (خطاب به حاجی حسین آقا ملک که از بهار کتابی خریده بود و ادای قیمت آن به درازا کشیده بود)
سر حلقهٔ صاحبدلان حسین
ای سرور عالیجناب من
دارم سخنانی صواب چند
بشنو سخنان صواب من
توخود ملکی برملوک عصر
زین رو به‌تو هست انتساب من
یاد آر که ورزید باب تو
پیوسته ارادت به باب من
شد صرف خلوص و مودتت
سرمایهٔ عهد شباب من
بود ارچه مهیا به فضل حق
از سعی و عمل نان و آب من
لیکن به سرای تو بد ز صدق
پیوسته ایاب و ذهاب من
دیدار تو اصل سرور من
اخلاص تو فصل الخطاب من
در خطهٔ ری بس شباکه بود
در باغ صبا خورد و خواب من
در امر تو بود انقیاد من
وز نهی تو بود اجتناب من
بی‌هیچ طمع مخلص وشفیق
تا آن که ببردی کتاب من
چون حبس شدم نامه کردمت
باشدکه فرستی حساب من
ز انصاف مرمت کنی بفور
بنیاد وجود خراب من
وندر حق اطفال من کنی
لطف و پدری در غیاب من
ظنم به خطا رفت کامدی
فارغ ز عذاب و عقاب من
چون‌سوی‌صفاهان شدم ز حبس
گشتی غمی از فتح باب من
بس نامه فرستادم و پیام
یک نامه ندادی جواب من
هرگز نسزد از تو رادمرد
کافیون کنی اندر شراب من
زیبنده نباشد اکرکند
سیمرغ تو قصد ذباب من
با گنج کتابی که مر توراست
بندی طمع اندرکتاب من
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۴۷ - قطعهٔ دوم (خطاب به حاجی حسین آقا ملک که از بهار کتابی خریده بود و ادای قیمت آن به درازا کشیده بود)
سر دفتر آزادگان حسین
برد از دل من صبر و تاب من
وی با قلم آتشین خویش
بر خاک جفا ریخت آب من
ده سال کتاب مرا نداد
وز خاطر او شد حساب من
وز دیدن من هم کرانه کرد
سرچشمهٔ من شد سراب من
نامه بنوشتم به حضرتش
سربسته پس آمدکتاب من
گفتم بود این خواجهٔ کریم
در قحط و شداید سحاب من
معمار عنایات او کند
آباد بنای خراب من
در جاهلی ار کرده‌ام خطا
عفوش ندراند حجاب من
پیوسته نگوید ‌به نظم ‌و نثر
کردی تو چرا، هجو باب من
زیرا پس از آن شعر ، مدح ‌ها
زاده است ز طبع چو آب من
ظنم به خطا رفت و عاقبت
شد اختر بختم شهاب من
هم‌ دوست ‌زکف ‌رفت ‌و هم کتاب
با سرکه بدل شد شراب من
با این همه جز شکوه وگله
نشنید کس اندر خطاب من
ناچار فرستادی آن کتاب
چون سخت گران شد تکاب من
سیمت نگرفتم از آن که نیست
سویت پی سیم اقتراب من
چون شمس‌ برون ‌آی ‌و چون ‌سحاب
میبار به کشت یباب‌ من
دو نامه و دو رشتهٔ گهر
بنگاشتی اندر عتاب من
وان قطعه شیوا که ساختی
چون عقد پرن در جواب من
فرسود روان مرا و برد
از قلب پریش انقلاب من
تقدیم درت کردم آن کتاب
تا آن که بگویی کتاب من
لیکن نگرایم به باب تو
تا تو نگرایی به باب من
مسعود سعد سلمان : مقطعات
شمارهٔ ۱۳۱ - مرثیت یکی از سخنوران
گفتم تو مرا مرثیت کنی
خویشان مرا تعزیت کنی
فرزند مرا چون برادران
در هر هنری تربیت کنی
یابی به جهان عمر تا که قاف
تا قاف پر از قافیت کنی
شاهان جهان را به مدح ها
هر جنس بسی تهنیت کنی
عمال خرد را ز طبع و دل
ترتیب نهی تمشیت کنی
جان را و روان را به فضل و عقل
تیمارکش تقویت کنی
میدان سخن را به نظم و نثر
بر باره نیکو شیت کنی
در عالم دانش به سعی فهم
طاعت همه بی معصیت کنی
کی بود گمانم کز این جهان
بی زاد به رفتن نیت کنی
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۵۴ - در معارف
از خدمت مخلوق باز کش
ای نفس عنا کش ، عنان خویش
تا سیر شوی تو ز نان او
سیر آمده باشی ز جان خویش
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳ - ای داغ تو لالۀ باغ دلم
ای داغ تو لالۀ باغ دلم
وی سوز تو نور چراغ دلم
ای ترا ز لطف تو گلشن جان
وی تازه ز قهر تو داغ دلم
سرگشتۀ کوی تو شد دل من
هرگز نروی بسراغ دلم
امید که هیچ مباد تهی
از بادۀ شوق ایاغ دلم
حقا که فراق تن و جانم
خوشتر باشد ز فراغ دلم
این نامۀ شوق از مفتقر است
یعنی که رسول بلاغ دلم
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۳ - فی التغزل
ای مشک تو در چین و در شکن
آشوب ختا فتنه ختن
ای عود تو بر آفتاب دود
ای دود تو بر ماه پیرهن
زلفست بران روی همچو ماه
یا لخلخه عود بر سمن
با دسته ئی از سنبل سیاه
رستست ز باغ بهار من
ماهست ولی ماه آسمان
از لاله ندارد چو او دهن
سروست ولی سرو بوستان
چو نان نخرامیده در چمن
از سرو بسی بهترست و ماه
سرویست که با ماه مقترن
از این خط و از این ذقن فتاد
مور من بیچاره در لگن
شد با رسن زلف او بچاه
تا دید دل ساده آن ذقن
بر تافت سر طره بتاب
دل ماند درین چاه بی رسن
دارم وثنی در سرای دل
او را همه اعضای من شمن
جز من بود آیا موحدی
باشد دل او خانه و شن
آندل که بمژگان آن پریست
چون مرغ مسمن بباب زن
یا در شکن آندو زلف حور
در دست دو هندوی راهزن
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۴۴ - در مدح بورشد رشید محتاج
بورشد رشید ای جمال ملک
ای ذات تو ذات کمال ملک
ای دولت تو عید و جشن خلق
ای حشمت تو پر و بال ملک
طبع تو نسیم هوای فضل
حلم تو زمین نهال ملک
عدل از تو سپرده طریق شرع
ظلم از تو چشیده دوال ملک
چون نال زرنج تو کوه خصم
چون کوه ز ناز تو نال ملک
آورده به استاد پیش دل
درس تو همه قیل و قال ملک
پالوده چو پالونه گاه بذل
دست تو همه ملک و مال ملک
با حفظ تو گستاخ نگذرد
نکبای قضا بر عبال ملک
با امن تو در واخ ننگرد
شیر فلک اندر غزال ملک
آفاق بگیرد به فضل ید
بخت تو تعالی مثال ملک
سیمرغ در آرد به دام امر
رای تو بر احوال حال ملک
رامست و جمام است ملک تا
بر تست جواب و سؤال ملک
گفتی که چو بختی است ملک و هست
پاس تو زمام و عقال ملک
وهمی که ضمیرت به پرورد
خواند خرد آن را خیال ملک
نعلی که براقت بیفکند
گوید فلک آن را هلال ملک
صمصام تو را گوشتی دهد
بازوی تو روز قتال ملک
تادیب ترا تقویت کند
انگشت تو بر گوشمال ملک
آزرده ز جور جهان ستد
داد تو ز چنگ محال ملک
الفغده به دندان ملک داد
عون تو به نوک خلال ملک
تکلیف تو خانان ملک را
آورده به صف نعال ملک
تخویف تو رایان هند را
افکند به حد جبال ملک
تا پست نگردد بنای چرخ
تا تنگ نباشد مجال ملک
ایام تو در امر و نهی باد
چون روز و شب و ماه و سال ملک
«یازنده چو تاب سنان شمع
سازنده چو آب زلال ملک »
«در جام تو جوش حرام رز
با طبع تو سحر حلال ملک »
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۵۷ - در مدح سلطان علاء الدوله ابو سعید مسعود بن ابراهیم
شه باز به حضرت رسید هین
یکران مرا برنهید زین
تا خوی کند از شرم او زمان
چون طی کنم از نعل او زمین
آباد بر این چرخ تیز گرد
از نور سراپای او عجین
هم زور چون شیرانش بر کتف
هم موی چون گورانش بر سرین
گر نیزه گذارد شهاب او
دیوی فکند لعب او لعین
ور حمله پذیرد سوار او
حصنی بودش پشت او حصین
کرد آخر او هر نفس هزار
بر صورت او خواند آفرین
گر میل به جرمش به حق کند
یعنی عوض کهرباست این
پروانه که در جلوه بیندش
با پیرهن شمعی و سمین
لبیک زند گوید ای فلک
جان بازی من بین و شمع بین
ای باد هوا ای براق جم
ای قاصد روم و رسول چین
یکران من اندر سبق مگر
چین حسدت بست بر جبین
کز منظر او در گذر همی
بر آب نشانی خطوک چین
ایزد نه به از به بیافرید
از رشک چرائی دژم چنین
در خاک مکش خویشتن به خشم
بر سنگ مزن خویشتن بکین
خواهی که بیکران من رسی
بر سایه یکران من نشین
تا شاد فرود آردت چو من
بر درگه سلطان داد و دین
بوسعد سلیمان روزگار
مسعود فریدون آ بین
آن شاه که چشم فلک ندید
در خاتم شاهی چنو نگین
وآن شیر که شمشیر حق نیافت
در مالش باطل چنو معین
راحت ز درد عدل او به ملک
چون بوی درآمد به یاسمین
فترت بتف باس او ز شرع
چون موم جدا شد ز انگبین
صیت ملک و ذکر جم شنو
این صوت زئیر آمد آن طنین
عرض شه و جرم فلک نگر
این نفس نفیس آمد آن مهین
یک پنجه نیارد برون فلک
چون پنجه رادیش ز آستین
با همت او آشنا شود
پیش از حرکت قالب جنین
عزمش که بتابد به کف کند
ملکی و نباشد بدان ضنین
رمحش که بیازد فرو خورد
خلقی و نگردد بدان بطین
بیلک به کمانش به جان خصم
چون . . .
شعله ز حسامش در آب غرق
چون برق بایما دهد دفین
شاها ملکا از گمان تو
رخشنده بود گوهر یقین
در خلد با عزاز پرورد
تکبیر غزات تو حور عین
هر قول نه قولی است چون بیانت
آحاد . . .
هر بحر نه بحری است چون ذلت
قیفال . . . از وتین
تا طعمه بازان شود تذرو
تا سکنه شیران بود عرین
باد اختر سلطان تو مضئی
باد آیت برهان تو مبین
با دولت تو ناصحت رفیق
با طالع تو مادحت قرین
بر درگه حق شأن تو بزرگ
در نصرت دین رأی تو رزین
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۱۸ - چکامه
طهماسب خداوند راستین
داردیم و کان در دو آستین
دریا ز یسارش برد یسار
گردون بیمینش خورد یمین
خوانده است مؤید بدولتش
دارای جهان شهریار دین
زیرا که خیام جلال را
حبلی است ز تایید او متین
بالد ز سرش رایت و کلاه
نازد بکفش خامه نگین
ای خامه تو موی مهوشان
ای نامه تو روی حور عین
ای خسته کمانت پر عقاب
ای بسته گمانت در یقین
جمشید بگیرد ترا رکاب
خورشید ببوسد ترا زمین
با برز منوچهر و کیقباد
با گرز فریدون و آبتین
فرهنگ ترا خوانده مرحبا
اقبال ترا گفته آفرین
شاها ملکا آسمان بمن
بی سابقتی بسته است کین
آویخته حلقم بریسمان
آمیخته زهرم بانگبین
جز خون نخورم روز و شب مگر
دنیا چو مشیمه است و من جنین
ز آن رو که بود درگهت مرا
حصنی ز جفای فلک حصین
در بارگهت ملتجی شدم
دادم بستان از سپهر هین
درگاه تو باشد پناه من
فردوس بود جای متقین
ایاک نولی و نستمد
ایاک نرجی و نستعین
بر خلق توئی صاحب و عمید
بر شاه توئی ناصح و امین
تا مشک ترا بارد از قلم
تا ماه ترا تابد از جبین
تا میل بنین است زی بنات
تا شرم بنات است از بنین
باشی بهمه سروران مطاع
باشی ز همه خسروان گزین
جور از فلک و مردمی ز تو
شعر از من و مشک از غزال چین
معروف بلشکر کشی شوی
در شرق چو پور سبکتکین
مشهور بدشمن کشی شوی
در غرب چو فرزند تاشفین
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۲۵ - طهماسب خداوند راستین
طهماسب خداوند راستین
داردیم و کان در دو آستین
دریا ز یسارش برد یسار
گردون به یمینش خورد یمین
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۲۹ - در مدح و طلب جامه
ای از کف تو هر گرسنه سیر
وای هر زبر از همت تو زیر
اندر کف آزم همان چنان
که آهو بچه ای در دهان شیر
گر بد دلم و نیم سیر آز
شاید که تو سیری و «هم» دلیر
یک جامه دبیقی به من فرست
که عقل زبونست و آز چیر
ور زانکه ندانی که از چه رنگ
همچون من «و» تو سیر و نیم سیر