تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

تنها؛

روی نیمکت چوبی

چشم در چشم جاده

دور از های و هوی

با هر تپش قلب

در انتظار تو ام

تا برسی از راه

آهای اتوبوس

باز که دیر کردی

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ: نهم مهر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی)

من یه معتادم

خجالت می کشم

از گفتنش، حتی

خجالت می کشم

روزها روی خط راه راه

بر سر یک چهار راه

شب ها توی پارک

از تماشای … ها

خجالت می کشم

من یه معتادم

ایستاده پشت در

در به در دنبال میراث پدر

از مزارش هم

خجالت می کشم

بچه ها من را تماشا می کنند

از نگاهی کنجکاو بر چنین پویانمایی های تلخ

با تبسم از درون کارتن

همچنان اما خجالت می کشم

از صدای زنگ این خانه

هم آوایی میان سکه و کاسه

خجالت می کشم

از اینکه دوست دارم باشد آزادی

خجالت می کشم

سکه ی بیچاره اما رنگ بر سیما ندارد

بی گمان از من

خجالت می کشد

چند روزی توی ترک بودم

در پناه پل

پس از سال ها افتضاح

دیروز پل شد افتتاح

باز هم من

خجالت می کشم

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ: سی ام شهریور ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

این روزها

حال و روز من خوش نیست

باران که می بارد

روحم خیس نمی شود

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ: پنجم آذر ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

باز قطار روی ریل است و مسیرش جوی سیل

راه از آهن است و چرخ آهن زیر پا

رگهای دشت خشک است و من، باران اسیر آسمان

گله آرام است، می چرد؛ مرد چوپان غرق در خواب

خبر از گرگ ها نیست اما خورشید لاجرم بیدار

خواب در چشم من است و پلک من سنگین

پسر کوپه ی همسایه مدام می گوید: “گل در دست من است”

بازی “گل یا پوچ” بی گمان بی خطر است

زندگی یک بازیست، آخرش شیرین نیست

خزان می شود بهار، سبز گشتن زمین بهانه ایست

باز قطار روی ریل است و من می ترسم…

خبری در راه است…

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ: بیست و نهم اسفند ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

روزی رسد که من هم در خاک خفته باشم

جان در بدن نباشد، گویا که مرده باشم

ترسم نشانی از من باقی نمانده باشد

بی بهره از دو دنیا، سرد و فسرده باشم

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ: ششم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

زندگی؛

یعنی همین

یک روز کاری پر تلاش

ارتزاق لقمه ای نان حلال

نان سنگک گر نشد، نان لواش

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ: دوازدهم آبان ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی)

من مسافر قطارم

می رم اما ماندگارم

توی شبهای سیاهی

همدمی جز تو ندارم

قطار زندگی من

بی بهونه بی توقف

میره تا مقصد آخر

راهی جز سفر ندارم

مقصد همه همینجاست

دیگه دلتنگی ندارم

من مسافر قطارم

مونده از من یادگارم

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ : بیست و سوم اسفند ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی)

هیهات اگر خدا نباشد

آن سوی فنا، بقا نباشد

هیهات اگر سراب دیدیم

در عرش و سما کسی نباشد

«س.م.ط.بالا»

دیشب باران که بارید

رختخواب من خیس شد

ایزوگام نداشتیم

گل های سفید قالی زرد شد

مادر گفت : “باید بشورمشان”

گفتم : “حتما هوا آلوده بوده است”

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ هفدهم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود خورشیدی)

بر زمین بنشسته ای داری خدایی می کنی

عمر چندین روزه را، داری جنایی می کنی

چون طواف مردمان از مهرِ صاحبخانه نیست

بینمت روزی، محبت را گدایی می کنی

«س.م.ط.بالا»

(به تاریخ: چهارم دی ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی)

ای زمین ای مادر زخم خورده ای وطن ستم دیده ای خانه ویران شده ای زمین ای گل زیبای کمر شکسته ای ساحل در زباله غرق شده ای ماهی در گِل افتاده ای جنگل در کویر محو شده ای دریاچه در مرگ خفته ای زمین تو بگو آیا امیدی هنوز جاری هست؟ آیا آینده را سزاوار زندگی هست؟ آیا در این تاریکی غم بار می‌توان روشنایی را یافت؟ ای زمین تو بگو آیا قطرات اشک‌ ابرها ، مرثیه‌ای برای رودخانه‌های خشکیده نیست؟ آیا زوزه باد ، ناله موجودات در حال انقراض نیست؟ آیا غبار غلیظ ابر بر فراز شهرها ، نقاب مرگ بر چهره طبیعت نیست؟ ای زمین ای مادر زخم خورده ما …تو بگو …. ___ دلنوشته محیط زیستی ابوالقاسم کریمی ورامین ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ ******
آه، ای زمینِ خسته ، ای زمین زخمی، ای وطن فراموش شده ، چه بر تو گذشته است که اینگونه غریبانه ناله‌ سر می‌کنی؟ آه ، ای مادر غمگین چه کسی بر روح تو ، تازیانه میزند چه کسی تو را رنج میدهد چه کسی… آه ، ای مادر ما ، آیا هنوز هم بشر را سزاوار محبت می بینی؟ روزگاری سبز و شاداب بودی، اما غبار ظلم، آیینه‌ات را تیره کرد. هوا که زمانی سرشار از عطر گل‌ها بود، حالا آغشته به دود و سم شده. رودخانه‌ها که زمانی حیات را فریاد میزدنند، حالا در پنجه سیاه فاضلاب ها گرفتارشده‌اند. جنگل‌ها که زمانی خانه درختان و پناهگاه جانوران بودند، حالا به انبار اَلوار و مخزن زباله تبدیل گشته اند. ای انسان نادان، چه بر سر سرنوشت خود و این کره خاکی آورده ای چگونه از یاد بردی که تو نیز جزئی از طبیعت هستی؟ _____ چهارشنبه – ۱۳ تیر ۱۴۰۳ ابوالقاسم کریمی
لی لی حوضک گنجشکه داشت آب می خورد افتاد تو حوضک کلاغه به دادش رسید از آب بیرونش کشید گنجشکه گفت:کلاغ جون کلاغک مهربون درد نکنه بال تو خوش باشه احوال تو به دادِ من رسیدی منو بیرون کشیدی بالشُ تکوند و پرید رفت تا به لونه ش رسید. پایان مهری طهماسبی دهکردی
به نام خدا خونه ی قدیمی تو کوچه مون یه خونه بود یه خونه ی خیلی قشنگ یه خونه ی خیلی بزرگ با دیوارای رنگارنگ یه باغچه داشت توی حیاط که پر بود از گلهای ناز یه حوض آبی میونش با چندتایی اردک و غاز صاحب خونه دوست می داشت کنار حوضش بشینه تا بازی ماهیارو تو آب حوضش ببینه اردک و غاز توی حیاط شنا میکردن توی حوض توی هوا پرمی شد از عطر خوش گلهای رز یه روزی صاحب خونه خونه را فروخت و رفت سفر صاحب جدید با یک لودر کردش خراب و در به در از اون خونه چیزی نموند جز یه زمین و تل خاک آثار خونه ی قشنگ از رو زمین شد پاک پاک ساخته شده به جای اون یه برج زشت و بدنما با خونه های کوچولو بدون حوض و آب نما یادش بخیر اون خونه ی قدیمی و خیلی قشنگ باغچه و حوض و حیاطش با اون گلای رنگارنگ شاعر: مهری طهماسبی دهکردی
ای باد صبا بازگو کن، این حرف مرا/ تو به سهراب جوان! که ز قبرش، برون آید و دیدار کند/ آب را گل کردند! #حسین_طالبی #طالب