انوری : رباعیات
رباعی ۴۱۱ - ای دل به غم عشق بدین دشواری
ای دل به غم عشق بدین دشواری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶ - چون به زنجیر محبت بسته یی پای مرا
چون به زنجیر محبت بسته یی پای مرا
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۷۰ - عاشقان جان و دل خویش بدلدار دهید
عاشقان جان و دل خویش بدلدار دهید
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۵۰ - لبت یاقوت گوهر پوش دارد
لبت یاقوت گوهر پوش دارد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر مذمّت عمّ گوید
آنکه عمّ تو و آنکه خال تواند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۵۳ - بی وصل تو جان نخواهم ای زیبا یار
بی وصل تو جان نخواهم ای زیبا یار
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۴۰ - جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوست
جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوست
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۶۵ - هر کثرت و وحدت که دهد دست به هم
هر کثرت و وحدت که دهد دست به هم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - بی شمع می، به بزم دل و دیده نور نیست
بی شمع می، به بزم دل و دیده نور نیست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۹۹ - بیا ایعشق جانسوز آتشم در جان محزون زن
بیا ایعشق جانسوز آتشم در جان محزون زن
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۳۶۳ - آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد
آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۸ - یا رب بریز شهد عبادت بکام ما
یا رب بریز شهد عبادت بکام ما
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۳۸ - ای روشنی دیده دعا می رسانمت
ای روشنی دیده دعا می رسانمت
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۷۶ - ای آنکه زمانه کمترین بندۀ تست
ای آنکه زمانه کمترین بندۀ تست
محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۹۹ - آورده‌اند کی وقتی در میهنه جماعت صوفیان را چند روز بود کی گوشت نبود کی در مطبخ بکار برند و حسن ترتیب آن نداشت وجمع را تقاضای گوشت می‌بود. روزی شیخ برخ
آورده‌اند کی وقتی در میهنه جماعت صوفیان را چند روز بود کی گوشت نبود کی در مطبخ بکار برند و حسن ترتیب آن نداشت وجمع را تقاضای گوشت می‌بود. روزی شیخ برخاست و جمع در خدمت شیخ برفتند تا از دروازۀ راه مرو بیرون شد و بر بالای زعقل شد که بر سر بیابان مرو هست و بیستاد و توقف کرد آهویی از صحرا پیدا شد و می‌آمد تا پیش شیخ و در زمین می‌گشت. شیخ را آب در چشم می‌آمد و می‌گفت نباید نباید!. پس شیخ روی بجمع آورد و گفت دانید کی این آهو چه می‌گوید؟ می‌گوید آمده‌ام تا خودفدای اصحابنا کنم تا فراغت دل شما حاصل گردد و ما می‌گوییم نباید کی بچگان داری و او الحاح می‌کند. پس شیخ و اصحابنا بگریستند و نعرها زدند و حالتها رفت. پس شیخ آهو را بدکان قصاب فرستاد و حسن را گفت بگو تا بکارد تیز او را بسمل کند تا امشب صوفیان را مرادی حاصل شود حسن بحکم اشارت برفت و کار ساخته گردانید و جماعت بیاسودند از آن گوشت آهو.
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۷ - مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوست
مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۵۱ - از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد
از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۱ - ای سبز تلخ این نگه جان گداز چیست
ای سبز تلخ این نگه جان گداز چیست
احمد شاملو : هوای تازه
ساعتِ اعدام
در قفلِ در کلیدی چرخید
اثیر اخسیکتی : رباعیات
شماره ۲۰ - دل دوش دم از هوای دلبر میزد
دل دوش دم از هوای دلبر میزد