ابوالفضل بیهقی : مجلد نهم
بخش ۱۰ - شرح حال علی قهندزی
شرح احوال علی قهندزی و گرفتاری او امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۴۷۵ - مرا دل ده که من سنگی ندارم
مرا دل ده که من سنگی ندارم شاه اسماعیل صفوی ( خطایی ) : گزیدهٔ اشعار ترکی
دیلبر
گئتدی اول دیلبر, بسی درد و بلا قالدی منه فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۱۴۴ - باز غم بگرفت دامانم، دریغ
باز غم بگرفت دامانم، دریغ قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۳۶ - بدوستی، که ترا نیک دوست می دارم
بدوستی، که ترا نیک دوست می دارم حافظ : غزلیات
غزل ۱۴۲ - دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۱ - شعر من نان مصر را ماند
شعر من نان مصر را ماند قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۹۸ - آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان
آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان ملا احمد نراقی : باب چهارم
فایده دوم - درجات علم از نظر شرافت و وجوب تحصیل
بدان که جمیع علوم اگر چه روح را کمال اند و نفس را جمال، لیکن متفاوتند در شرافت و تکمیل و وجوب تحصیل، زیرا که علوم بر دو قسم اند: ملا احمد نراقی : باب چهارم
حق معلوم و حق حصاد
چهارم: حق معلوم و حق حصاد و حد او و اولی عبارت است: از آنچه که آدمی با خود قرار بگذارد که هر روز، یا هر هفته، یا هر ماه و یا هر سال، از مال خود به فقرا بدهد یا صله رحم به جا آورد، غیر از آنچه واجب است. مولوی : دفتر اول
بخش ۱۳۳ - پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهٔ او را
آن عرابی از بیابان بعید جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۹ - در دلم از گریه دایم سخت تر گردد گره
در دلم از گریه دایم سخت تر گردد گره جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹۹ - ننگ منت بر نتابد همت مردانه ام
ننگ منت بر نتابد همت مردانه ام جویای تبریزی : رباعیات
شماره ۴۰ - هر کس از وضع خود گریزان گردد
هر کس از وضع خود گریزان گردد نصرالله منشی : باب الصائغ و السیاح
بخش ۲ - آوردهاند که جماعتی از صیادان در بیابانی از برای دد، چاهی فروبردند، ببری و بوزنه ای و ماری دران افتادند. و بر اثر ایشان زرگری هم بدان مضبوط گشت؛ و ایش
آوردهاند که جماعتی از صیادان در بیابانی از برای دد، چاهی فروبردند، ببری و بوزنه ای و ماری دران افتادند. و بر اثر ایشان زرگری هم بدان مضبوط گشت؛ و ایشان از رنج خود بایذای او نرسیدند. و روزها بر آن قرار بماندند تا یکروز سیاحی بریشان گذشت و آن حال مشاهدت کرد و با خود گفت: این مرد را از این محنت خلاصی طلبم و ثواب آن ذخیره آخرت گردانم. رشته فرو گذاشت، بوزنه دران آویخت، بار دیگر مار مسابقت کرد، بار سوم ببر. چون هرسه بهامون رسیدند او را گفتند: ترا بر هریک از ما نعمتی تمام متوجه شد. در این وقت، مجازات میسر نمی گردد-بوزنه گفت:وطن من در کوهست پیوسته شهر بوراخور؛ و ببر گفت: در آن حوالی بیشه ای است، من آنجا باشم؛ و مار گفت: من درباره آن شهر خانه دارم -اگر آنجا گذری افتد و توفیق مساعدت نماید بقدر امکان عذر این احسان بخواهیم، و حالی نصیحتی د اریم: آن مرد را بیرون میار، که آدمی بدعهد باشد و پاداش نیکی بدی لازم پندارد، بجمال ظاهر ایشان فریفته نباید شد، که قبح باطن بران راجع است. جویای تبریزی : رباعیات
شماره ۸۴ - بس فیض که از چلیم اندوخته ام
بس فیض که از چلیم اندوخته ام جمالالدین عبدالرزاق : مقطعات
شمارهٔ ۱۰۸ - در بسته
گفتند دی مرا که بر خواجه میروی صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۹۳۷ - زچشم بد خدا آن پاک دامن را نگه دارد
زچشم بد خدا آن پاک دامن را نگه دارد جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۹ - از آن دو لب چه گل کام می توان چیدن
از آن دو لب چه گل کام می توان چیدن فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۲۹ - بنثر اگر چه توان گوهر سخن گفتن
بنثر اگر چه توان گوهر سخن گفتن
بخش ۱۰ - شرح حال علی قهندزی
شرح احوال علی قهندزی و گرفتاری او امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۴۷۵ - مرا دل ده که من سنگی ندارم
مرا دل ده که من سنگی ندارم شاه اسماعیل صفوی ( خطایی ) : گزیدهٔ اشعار ترکی
دیلبر
گئتدی اول دیلبر, بسی درد و بلا قالدی منه فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۱۴۴ - باز غم بگرفت دامانم، دریغ
باز غم بگرفت دامانم، دریغ قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۳۶ - بدوستی، که ترا نیک دوست می دارم
بدوستی، که ترا نیک دوست می دارم حافظ : غزلیات
غزل ۱۴۲ - دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد مولوی : غزلیات
غزل ۹۸۱ - شعر من نان مصر را ماند
شعر من نان مصر را ماند قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۹۸ - آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان
آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان ملا احمد نراقی : باب چهارم
فایده دوم - درجات علم از نظر شرافت و وجوب تحصیل
بدان که جمیع علوم اگر چه روح را کمال اند و نفس را جمال، لیکن متفاوتند در شرافت و تکمیل و وجوب تحصیل، زیرا که علوم بر دو قسم اند: ملا احمد نراقی : باب چهارم
حق معلوم و حق حصاد
چهارم: حق معلوم و حق حصاد و حد او و اولی عبارت است: از آنچه که آدمی با خود قرار بگذارد که هر روز، یا هر هفته، یا هر ماه و یا هر سال، از مال خود به فقرا بدهد یا صله رحم به جا آورد، غیر از آنچه واجب است. مولوی : دفتر اول
بخش ۱۳۳ - پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهٔ او را
آن عرابی از بیابان بعید جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۹ - در دلم از گریه دایم سخت تر گردد گره
در دلم از گریه دایم سخت تر گردد گره جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹۹ - ننگ منت بر نتابد همت مردانه ام
ننگ منت بر نتابد همت مردانه ام جویای تبریزی : رباعیات
شماره ۴۰ - هر کس از وضع خود گریزان گردد
هر کس از وضع خود گریزان گردد نصرالله منشی : باب الصائغ و السیاح
بخش ۲ - آوردهاند که جماعتی از صیادان در بیابانی از برای دد، چاهی فروبردند، ببری و بوزنه ای و ماری دران افتادند. و بر اثر ایشان زرگری هم بدان مضبوط گشت؛ و ایش
آوردهاند که جماعتی از صیادان در بیابانی از برای دد، چاهی فروبردند، ببری و بوزنه ای و ماری دران افتادند. و بر اثر ایشان زرگری هم بدان مضبوط گشت؛ و ایشان از رنج خود بایذای او نرسیدند. و روزها بر آن قرار بماندند تا یکروز سیاحی بریشان گذشت و آن حال مشاهدت کرد و با خود گفت: این مرد را از این محنت خلاصی طلبم و ثواب آن ذخیره آخرت گردانم. رشته فرو گذاشت، بوزنه دران آویخت، بار دیگر مار مسابقت کرد، بار سوم ببر. چون هرسه بهامون رسیدند او را گفتند: ترا بر هریک از ما نعمتی تمام متوجه شد. در این وقت، مجازات میسر نمی گردد-بوزنه گفت:وطن من در کوهست پیوسته شهر بوراخور؛ و ببر گفت: در آن حوالی بیشه ای است، من آنجا باشم؛ و مار گفت: من درباره آن شهر خانه دارم -اگر آنجا گذری افتد و توفیق مساعدت نماید بقدر امکان عذر این احسان بخواهیم، و حالی نصیحتی د اریم: آن مرد را بیرون میار، که آدمی بدعهد باشد و پاداش نیکی بدی لازم پندارد، بجمال ظاهر ایشان فریفته نباید شد، که قبح باطن بران راجع است. جویای تبریزی : رباعیات
شماره ۸۴ - بس فیض که از چلیم اندوخته ام
بس فیض که از چلیم اندوخته ام جمالالدین عبدالرزاق : مقطعات
شمارهٔ ۱۰۸ - در بسته
گفتند دی مرا که بر خواجه میروی صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۹۳۷ - زچشم بد خدا آن پاک دامن را نگه دارد
زچشم بد خدا آن پاک دامن را نگه دارد جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۹ - از آن دو لب چه گل کام می توان چیدن
از آن دو لب چه گل کام می توان چیدن فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۲۹ - بنثر اگر چه توان گوهر سخن گفتن
بنثر اگر چه توان گوهر سخن گفتن