عطار نیشابوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰
گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی
فیاض لاهیجی : رباعیات
شمارهٔ ۱۴۳
دنیا چاهی است نزد دانا بی‌ته
هجویری : باب المحبّة و ما یتعلّق بها
کیفیّةُ المحبَّةِ مِنَ اللّهِ تعالی بأولیائِهِ و مِن اولیائه إلی حَضْرته
بدان که محبت حق تعالی مر بنده را ارادت خیر بود و رحمت کردن بر وی و محبت اسمی است از اسامی ارادت چون رضا و سخط و رأفت، و آن‌چه بدین ماند. حمل این اسامی جز به ارادت حق تعالی نشاید کرد و آن یک صفت است او را قدیم که بدان خواهان است مر افعال خود را. پس اندر حکم مبالغت و اظهار فعل از این بعضی اخص بعضی است.
اهلی شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۴۷
آتش آهم نهال وادی ایمن شده
صفایی جندقی : غزلیات
شمارهٔ ۵۳
قضا چنانکه ترا طرز دلبری آموخت
خیالی بخارایی : غزلیات
شمارهٔ ۱۶۳
خطت را تا به خون ریزی نشان شد
صفایی جندقی : غزلیات
شمارهٔ ۲۷۲
به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارم
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شمارهٔ ۴۷
همه عالم حجاب و عین حجاب
قصاب کاشانی : غزلیات
شمارهٔ ۲۹۰
ز خود در عشق چون پروانه باید بی‌خبر گردی
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۰۰
ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم
سعیدا : رباعیات
شمارهٔ ۳۹
آن کس که حیا ندارد او انسان نیست
مولانا خالد نقشبندی : غزلیات
غزل شماره ۵۶
هر دم به گوشم آید از سوز دل صدایی
سلطان باهو : غزلیات
غزل ۲۰
بارها گفتم ترا دل بارها
صائب تبریزی : متفرقات
شمارهٔ ۲۳۴
مگر شمشیر او امروز آب تازه ای دارد؟
ابوالفضل بیهقی : مجلد هفتم
بخش ۳۳ - مرگ خواجه احمد حسن
دهم ماه محرّم خواجه احمد حسن‌ نالان شد نالانی‌یی سخت قوی‌ که قضای مرگ‌ آمده بود. بدیوان وزارت نمیتوانست آمد و بسرای خود می‌نشست و قومی‌ را میگرفت‌ و مردمان او را میخاییدند و ابو القاسم کثیر را که صاحبدیوانی خراسان‌ داده بودند، درپیچید و فراشمار کشید و قصدهای بزرگ‌ کرد، چنانکه بفرمود تا عقابین‌ و تازیانه و جلّاد آوردند و خواسته بود تا بزنند، او دست باستادم زد و فریاد خواست، استادم بامیر رقعتی نبشت و بر زبان عبدوس پیغام داد که بنده نگوید که حساب دیوان مملکت نباید گرفت و مالی که بر او بازگردد، از دیده و دندان‌ او را بباید داد، فامّا چاکران و بندگان خداوند بر کشیدگان‌ سلطان پدر نباید که بقصد ناچیز گردند. و این وزیر سخت نالان است و دل از خویشتن برداشته، میخواهد که پیش از گذشته شدن انتقامی بکشد. بوالقاسم کثیر حقّ خدمت قدیم دارد و وجیه‌ گشته است، اگر رأی عالی بیند، وی را دریافته شود » امیر چون بر این واقف شد، فرمود که تو که بونصری، ببهانه عیادت‌ نزدیک خواجه بزرگ رو تا عبدوس‌ بر اثر تو بیاید و عیادت برساند از ما و آنچه باید کرد درین باب بکند. بونصر برفت چون بسرای وزیر رسید، ابو القاسم کثیر را دید در صفّه‌، با وی مناظره مال‌ میرفت و مستخرج‌ و عقابین و تازیانه و شکنجه‌ها آورده و جلّاد آمده‌ و پیغام درشت میآوردند از خواجه بزرگ. بونصر مستخرج را و دیگر قوم‌ را گفت: یک ساعت این حدیث در توقّف دارید، چندانکه‌ من خواجه را ببینم. و نزدیک خواجه رفت، او را دید در صدری‌ خلوت‌گونه‌ پشت باز نهاده‌ و سخت اندیشه‌مند و نالان. بونصر گفت: خداوند چگونه میباشد؟ خواجه گفت امروز بهترم، ولکن هر ساعت مرا تنگدل کند این نبسه کثیر ؛ این مردک مالی بدزدیده و در دل کرده که ببرد، و نداند که من پیش تا بمیرم از دیده و دندان وی برخواهم کشید، و میفرمایم که تا بر عقابینش کشند و میزنند تا آنچه برده است بازدهد. بونصر گفت:
قاسم انوار : رباعیات
شمارهٔ ۱۷
از بهر تو آمدم ببازار وجود
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۰۶۰
عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
اوحدالدین کرمانی : الباب السادس: فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب
شمارهٔ ۲۱۴
در شهر ظریف و خوب روی ارچه بسی است
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شمارهٔ ۵
گفتیم بشکفیم دو روزی در این چمن
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۵۰
ای آنکه به جز تو نیست فریادرسی