نصرالله منشی : باب الزاهد وابن عرس
بخش ۴ - زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت، و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد. شادیها کردند و نذرها بوفا رسانی
زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت، و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد. شادیها کردند و نذرها بوفا رسانید. چون مدت ملالت زن بگذشت خواست که بحمامی رود، پسر را بپدر سپرد و برفت. ساعتی بود معتمد پادشاه روزگار باستدعای زاهد آمد. تاخیر ممکن نگشت؛ و در خانه راسوی داشتند که با ایشان یکجا بودی و بهرنوع از وی فراغی حاصل شمردندی، او را با پسر بگذاشت و برفت. چندانکه او غایب شد ماری روی بمهد کودک نهاد تا اورا هلاک کند. راسو مار را بکشت و پسر را خلاص داد. چون زاهد بازآمد راسو در خون غلطیده پیش او باز دوید. زاهد پنداشت که آن خون پسر است، بیهوش گشت و پیش از تعرف کار و تتبع حال عصا را در راسو گرفت و سرش بکوفت. چون در خانه آمد پسر را بسلامت یافت و مار را ریزه ریزه دید. لختی بر دل کوفت و مدهوش وار پشت بدیوار بازگشت و روی و سینه میخراشید: ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۱۱۳ - اشکم همه صرف شد در اندیشه ی دل
اشکم همه صرف شد در اندیشه ی دل بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲ - ساقیا بیدار گردان چشم خواب آلوده را
ساقیا بیدار گردان چشم خواب آلوده را اوحدی مراغهای : جام جم
در غزل
مطرب، آخر تو نیز شادم کن رشیدالدین میبدی : ۲۴- سورة النّور- مدنیّة
۵ - النوبة الثانیة
قوله تعالى: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحاباً» اى یسوق سحابا الى حیث یرید، «ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ» اى یجمع بین قطع السحاب المتفرّقة بعضها الى بعض، «ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکاماً» متراکما بعضه فوق بعض، یقال رکمت المتاع و غیره اذا وضعت بعضه فوق بعض، «فَتَرَى الْوَدْقَ» اى المطر، و قیل الودق البرق، و قیل هو المصدر، تقول و دق السّحاب یدق و دقا، «یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ» اى وسطه، و هو جمع الخلل کالجبال جمع الجبل، معنى آنست که یا محمّد نبینى اللَّه را که میراند میغ آهسته و با درنگ آن گه پاره پاره با هم میسازد و طبق طبق درهم مىبندد، آن گه تا بر تا مىافکند، و توى بر توى برمینهد تا آب برتابد، و آن گه مجرا در مجرا راست میکند تا قطره راه یابد، و بر آن مجراها موکلان بر گمارد تا بى فرمان نبارد. سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۴۸ - در حضرت تو کآنجاسلطان کند غلامی
در حضرت تو کآنجاسلطان کند غلامی سعیدا : غزلیات
شماره ۴۵۴ - به جمال تو بود دیدهٔ بینا مشغول
به جمال تو بود دیدهٔ بینا مشغول مولوی : رباعیات
رباعی ۱۰۱۷ - ای کرده به پنج شمع روشن هر شش
ای کرده به پنج شمع روشن هر شش حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - طرب ای دل که یار می آید
طرب ای دل که یار می آید سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۸۰ - ای زروی خوب تو پشت زمین آراسته
ای زروی خوب تو پشت زمین آراسته شاه اسماعیل صفوی ( خطایی ) : گزیدهٔ اشعار ترکی
قیرخلار میدانی
قیرخلار میدانینا واردیم, باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۷۰ - غم و درد مو از عطار واپرس
غم و درد مو از عطار واپرس کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۰۲ - ای ز روی تو آب بر آتش
ای ز روی تو آب بر آتش نصرالله منشی : باب الاسد و الثور
بخش ۴۳ - بازرگان آهنفروش
و مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است که گفته بود:زمینی که موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز کودکی در قیاس ده من برباید؟ دمنه گفت:چگونه؟ گفت:آوردهاند که بازرگانی اندک مال بود و میخواست که سفری رود. صد من آهن داشت، در خانه دوستی بر وجه امانت بنهاد و برفت. چون بازآمد امین، ودیعت فروخته بود و بها خرج کرده. بازرگان روزی بطلب آهن بنزدیک او رفت. مرد گفت: آهن در پیغوله خانه بنهاده بودم و دران احتیاطی نکرده، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود. بازرگان گفت: آری، موش آهن را نیک دوست داردو دندان او برخائیدن آن قادر باشد. امین راست کار شاد گشت، یعنی «بازرگان نرم شد و دل از آن برداشت. » گفت: امروز مهمان من باش. گفت: فردا باز آیم. نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۸ - من مست جام وحدتم هذا جنون العاشقین
من مست جام وحدتم هذا جنون العاشقین عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
المقاله الحادیه و العشرون
مشو مغرور ملک و گنج و دینار مولوی : دفتر اول
بخش ۷۲ - نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را
چون که شیر اندر بر خویشش کشید سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - ز اطراف گلستان تو روئیده خار حیف
ز اطراف گلستان تو روئیده خار حیف مفاتیح الجنان : بعضی آیات و دعاهاى کوتاه سودمند
استغاثه به حضرت مهدى (ع)
سید علی خان شیرازی در کتاب «کلم طیب» فرموده است: این دعا، دعای استغاثه به حضرت صاحب الزّمان (صلوات الله علیه) است، هرکجا که باشی دو رکعت نماز بخوان و سپس زیر آسمان رو به قبله بایست و بگو: اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۴۲۹ - درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورش
درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورش
بخش ۴ - زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت، و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد. شادیها کردند و نذرها بوفا رسانی
زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت، و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد. شادیها کردند و نذرها بوفا رسانید. چون مدت ملالت زن بگذشت خواست که بحمامی رود، پسر را بپدر سپرد و برفت. ساعتی بود معتمد پادشاه روزگار باستدعای زاهد آمد. تاخیر ممکن نگشت؛ و در خانه راسوی داشتند که با ایشان یکجا بودی و بهرنوع از وی فراغی حاصل شمردندی، او را با پسر بگذاشت و برفت. چندانکه او غایب شد ماری روی بمهد کودک نهاد تا اورا هلاک کند. راسو مار را بکشت و پسر را خلاص داد. چون زاهد بازآمد راسو در خون غلطیده پیش او باز دوید. زاهد پنداشت که آن خون پسر است، بیهوش گشت و پیش از تعرف کار و تتبع حال عصا را در راسو گرفت و سرش بکوفت. چون در خانه آمد پسر را بسلامت یافت و مار را ریزه ریزه دید. لختی بر دل کوفت و مدهوش وار پشت بدیوار بازگشت و روی و سینه میخراشید: ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۱۱۳ - اشکم همه صرف شد در اندیشه ی دل
اشکم همه صرف شد در اندیشه ی دل بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۲ - ساقیا بیدار گردان چشم خواب آلوده را
ساقیا بیدار گردان چشم خواب آلوده را اوحدی مراغهای : جام جم
در غزل
مطرب، آخر تو نیز شادم کن رشیدالدین میبدی : ۲۴- سورة النّور- مدنیّة
۵ - النوبة الثانیة
قوله تعالى: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحاباً» اى یسوق سحابا الى حیث یرید، «ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ» اى یجمع بین قطع السحاب المتفرّقة بعضها الى بعض، «ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکاماً» متراکما بعضه فوق بعض، یقال رکمت المتاع و غیره اذا وضعت بعضه فوق بعض، «فَتَرَى الْوَدْقَ» اى المطر، و قیل الودق البرق، و قیل هو المصدر، تقول و دق السّحاب یدق و دقا، «یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ» اى وسطه، و هو جمع الخلل کالجبال جمع الجبل، معنى آنست که یا محمّد نبینى اللَّه را که میراند میغ آهسته و با درنگ آن گه پاره پاره با هم میسازد و طبق طبق درهم مىبندد، آن گه تا بر تا مىافکند، و توى بر توى برمینهد تا آب برتابد، و آن گه مجرا در مجرا راست میکند تا قطره راه یابد، و بر آن مجراها موکلان بر گمارد تا بى فرمان نبارد. سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۴۸ - در حضرت تو کآنجاسلطان کند غلامی
در حضرت تو کآنجاسلطان کند غلامی سعیدا : غزلیات
شماره ۴۵۴ - به جمال تو بود دیدهٔ بینا مشغول
به جمال تو بود دیدهٔ بینا مشغول مولوی : رباعیات
رباعی ۱۰۱۷ - ای کرده به پنج شمع روشن هر شش
ای کرده به پنج شمع روشن هر شش حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - طرب ای دل که یار می آید
طرب ای دل که یار می آید سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۸۰ - ای زروی خوب تو پشت زمین آراسته
ای زروی خوب تو پشت زمین آراسته شاه اسماعیل صفوی ( خطایی ) : گزیدهٔ اشعار ترکی
قیرخلار میدانی
قیرخلار میدانینا واردیم, باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۷۰ - غم و درد مو از عطار واپرس
غم و درد مو از عطار واپرس کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۰۲ - ای ز روی تو آب بر آتش
ای ز روی تو آب بر آتش نصرالله منشی : باب الاسد و الثور
بخش ۴۳ - بازرگان آهنفروش
و مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است که گفته بود:زمینی که موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز کودکی در قیاس ده من برباید؟ دمنه گفت:چگونه؟ گفت:آوردهاند که بازرگانی اندک مال بود و میخواست که سفری رود. صد من آهن داشت، در خانه دوستی بر وجه امانت بنهاد و برفت. چون بازآمد امین، ودیعت فروخته بود و بها خرج کرده. بازرگان روزی بطلب آهن بنزدیک او رفت. مرد گفت: آهن در پیغوله خانه بنهاده بودم و دران احتیاطی نکرده، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود. بازرگان گفت: آری، موش آهن را نیک دوست داردو دندان او برخائیدن آن قادر باشد. امین راست کار شاد گشت، یعنی «بازرگان نرم شد و دل از آن برداشت. » گفت: امروز مهمان من باش. گفت: فردا باز آیم. نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۸ - من مست جام وحدتم هذا جنون العاشقین
من مست جام وحدتم هذا جنون العاشقین عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
المقاله الحادیه و العشرون
مشو مغرور ملک و گنج و دینار مولوی : دفتر اول
بخش ۷۲ - نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را
چون که شیر اندر بر خویشش کشید سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - ز اطراف گلستان تو روئیده خار حیف
ز اطراف گلستان تو روئیده خار حیف مفاتیح الجنان : بعضی آیات و دعاهاى کوتاه سودمند
استغاثه به حضرت مهدى (ع)
سید علی خان شیرازی در کتاب «کلم طیب» فرموده است: این دعا، دعای استغاثه به حضرت صاحب الزّمان (صلوات الله علیه) است، هرکجا که باشی دو رکعت نماز بخوان و سپس زیر آسمان رو به قبله بایست و بگو: اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۴۲۹ - درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورش
درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورش