سعیدا : غزلیات
شماره ۴۵۱ - شد شبنم بی مهر روان بر ورق گل
شد شبنم بی مهر روان بر ورق گل
رفیق اصفهانی : مفردات
شماره ۳ - دلم می‌خواست بینم صورت او بی‌نقاب اما
دلم می‌خواست بینم صورت او بی‌نقاب اما
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۳۴ - ما دل آسوده تا خدا چه کند
ما دل آسوده تا خدا چه کند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۹۶ - شکر است که سجّاده درافتاد ز دوشم
شکر است که سجّاده درافتاد ز دوشم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۴۰ - غمی رنگین تر از گلزار دارم
غمی رنگین تر از گلزار دارم
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۰ - بر سر خاک ایرج
ایرجا سر بِدَرآور که امیر آمده است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۱۸ - جواب نامه ما را صبا نمی آرد
جواب نامه ما را صبا نمی آرد
عطار نیشابوری : بخش اول
الحكایة و التمثیل
پیره زالی برد پیش بوسعید
اوحدالدین کرمانی : الباب السادس: فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب
شماره ۲۴ - عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۳۳ - او درین فکر تا به ما چه کند
او درین فکر تا به ما چه کند
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۲۹ - عاشقی خواهی که تا پایان بری
عاشقی خواهی که تا پایان بری
غزالی : رکن دوم - رکن معاملات
بخش ۷۳ - باب دوم
بدان که حسبت بر همه مسلمانان واجب است. این علم حسبت و شرط آن دانستن واجب بود که هر فریضه ای که شرایط آن نشناسند، گزاردن آن ممکن نشود. و حسبت را چهار رکن است: یکی محتسب و یکی آن که حسبت بر وی است و یکی آن که حسبت در وی است و یکی چگونگی احتساب.
اوحدالدین کرمانی : الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شماره ۱۳۹ - تا ظن نبری که خان و مان محتشمی است
تا ظن نبری که خان و مان محتشمی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۴۷ - گر شوی واقف تو ای بی حاصل از اسرار دل
گر شوی واقف تو ای بی حاصل از اسرار دل
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۴۳ - حق تعالی که مالک الملکست
حق تعالی که مالک الملکست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۰۵۶ - گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ
گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ
هجویری : مقدمات
- اما آن‌چه گفتم: «مقصودت معلوم شد و سخن اندر غرضت اندر این کتاب مقسوم شد». مراد ا
اما آن‌چه گفتم: «مقصودت معلوم شد و سخن اندر غرضت اندر این کتاب مقسوم شد». مراد از این قول آن بود که تا مسئول را مقصود سائل معلوم نگردد، مراد سائل محصول نگردد؛ که سؤال از اشکال کنند و چون به جواب، اشکال حل نشود فایده ندهد و حل اشکال جز به معرفت اشکال نتوان کرد. و آن‌چه گفتم: «سخن اندر غرضت مقسوم شد»، یعنی سئوال بر جمله را جواب بر جمله باشد، چون سائل بر جملهٔ درجات و اخوات سؤال خود عالم بود؛ و باز مبتدی را به تفصیل حاجت باشد و اقسام حدود و بیان آن، خاصه که غرض تو اسعذک اللّه اندر این آن بوده است که تا تفصیل دهم و کتابی سازم از سؤال تو. و باللّه التوفیق.
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۲۰ - مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در
مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۳۸ - هر باد که از سوی بخارا به من آید
هر باد که از سوی بخارا به من آید
انوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در مدح مودود شاه زنگی
بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوست