عبارات مورد جستجو در ۲۳ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۹۵ - یاران موافق همه از دست شدند
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
سعدی : غزلیات
غزل ۱۳۸ - عشق در دل ماند و یار از دست رفت
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم می‌خورد
ور نه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۲۳۷ - ای بیماری سرو ترا کرده کناغ
ای بیماری سرو ترا کرده کناغ
پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ
خورشید و چراغ من بدی و پس از این
ناییم بهم پیش چو خورشید و چراغ
خاقانی : غزلیات
غزل ۲۲۳ - نماند اهل رنگی که من داشتم
نماند اهل رنگی که من داشتم
برفت آب و سنگی که من داشتم
به بوی دل یار یک‌رنگ بود
به منزل درنگی که من داشتم
برد رنگ دیبا هوا لاجرم
هوا برد رنگی که من داشتم
خزان شد بهاری که من یافتم
کمان شد خدنگی که من داشتم
بجز با لب و چشم خوبان نبود
همه صلح و جنگی که من داشتم
چو شیر، آتشین چنگ و چست آمدم
پی هر پلنگی که من داشتم
کنون جز به تعویذ طفلان درون
نبینند چنگی که من داشتم
نه خاقانیم نام گم کن مرا
که شد نام و ننگی که من داشتم
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۱۰۸ - وه! که کارم ز دست می‌برود
وه! که کارم ز دست می‌برود
روزگارم ز دست می‌برود
خود ندارم من از جهان چیزی
وآنچه دارم ز دست می‌برود
یک دمی دارم از جهان و آن نیز
چون برآرم ز دست می‌برود
بر زمانه چه دل نهم؟ که روان
همچو یارم ز دست می‌برود
در خزان ار دلی به دست آرم
در بهارم ز دست می‌برود
از پی صید دل چه دام نهم؟
که شکارم ز دست می‌برود
چه کنم پیش یار جان افشان؟
که نثارم ز دست می‌برود
نیست جز آب دیده در دستم
زان نگارم ز دست می‌برود
طالعم بین که: در چنین غم‌ها
غمگسارم ز دست می‌برود
بخت بنگر که: پای بر دم مار
یار غارم ز دست می‌برود
دستگیرا، نظر به کارم کن
بین که کارم ز دست می‌برود
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۱۳ - دارم گله از درد نه چندان چندان
دارم گله از درد نه چندان چندان
با گریه توان گفت، نه خندان خندان
در و گهرم جمله به تاراج برفت
آن در و گهر چه بود؟ دندان دندان
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
غزل ۷ - دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند
دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید: «چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند
افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه‌طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
انوری : رباعیات
رباعی ۱۶۱ - یکباره مرا بلایت از پای نشاند
یکباره مرا بلایت از پای نشاند
بر یک یک مویم آب رنجوری ماند
چون سیم و زرم بر آتش تیز گداخت
وان سیم و زری که بود بر خاک فشاند
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۱۸ - چون گریهٔ من ابر بهاری نبود
چون گریهٔ من ابر بهاری نبود
چون نالهٔ من ناله بزاری نبود
چون من زغم مرگ تو ای یار عزیز
در شهر به صد هزار خواری نبود
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۵۶ - دلی داشتم رفت از دست من
دلی داشتم رفت از دست من
کجا آید آن یار در شست من
نه بشناختم قدر والای دل
ربود از کفم طالع پست من
همه تار و پودم ز دل رسته بود
کنون رفت آن مایهٔ هست من
دلی را که پروردهٔ عقل بود
فکند ان هوای زبر دست من
ز دست هوا جام غفلت کشید
کی آید بهوش این سر مست من
گشادم ره طبع و بستم خرد
فغان از گشاد من و بست من
مگر حق گشاید دری فیض را
و گرنه چو می‌آید از دست من
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۴۱۱ - د‌ی ترنگی از شکست ساغرم ‌کل ‌کرد و ریخت
د‌ی ترنگی از شکست ساغرم ‌کل ‌کرد و ریخت
ششجهت ‌کیفیت چشم ترم‌ گل‌ کرد و ریخت
شب چو شمعم وعدهٔ دیدار در آتش نشاند
تا سحر آیینه از خاکسترم‌گل‌کرد و ریخت
خلوت رازم بهشت غیرت طاووس‌ گشت
رنگها چون حلقه بیرون درم‌ گل‌کرد و ریخت
تا تجرد از اثر پرداخت اجزای مرا
سایه همچون ‌مو، ز جسم‌لاغری ‌گل ‌کرد و ریخت
ای هوس دیگر چه دکان قیامت چیدنست
برکف خونی‌که چون‌گل در برم‌ گل‌کرد و ریخت
سیر این باغم‌کفیل یک سحر فرصت نبود
خنده واری تاگریبان بر درم‌گل‌کرد و ریخت
سرنگون شرم عصیان را چه عزت‌،‌ کو وقار
آبروی من ز دامان ترم ‌گل ‌کرد و ریخت
داغم از اوج و حضیض دستخاه انفعال
بر فلک‌هم یک‌عرق‌وار اخترم گل‌کرد و ریخت
سعی مژگان جز ندامت‌ساز پروازی نداشت
بسکه ماندم نارسا اشک از پرم‌ گل‌ کرد و ریخت
صفحه‌ام یاد که آتش زد که تا مژگان زدن
صد نگاه واپسین از پیکرم گل کرد و ریخت
هیچ فردوسی به سامان دل خرسند نیست
خاک هم ‌گر خواست ریزد بر سرم گل کرذ و ریخت
تا بپوشم بیدل آن‌گنجی‌که در دل داشتم
عالم ویرانی از بام و درم گل کرد و ریخت
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۷۲ - گل اندامی که می دادم به خون دیده آبش را
گل اندامی که می دادم به خون دیده آبش را
چسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را؟
در آغوش نسیم صبحدم بی پرده چون بینم؟
گل رویی که من وا کرده ام بند نقابش را
به دست غیر چون بینم عنان طفل خودرایی
که وقت نی سواری می گرفتم من رکابش را؟
به خونم زد رقم، تا با قلم شد آشنا دستش
پریرویی که می بردم به مکتب من کتابش را
نهالی را که من چون تاک پروردم به خون دل
چسان بینم به جام دیگران صائب شرابش را؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۵۹ - عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند
عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند
مشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند
عقد دندان در کنارم ریخت از تار نفس
رشته خشکی زچندین گوهر سیراب ماند
کاروان یوسف از کنعان به مصر آورد روی
دولت بیدار رفت و پای ما در خواب ماند
غمگساران پا کشیدند از سر بالین من
داغ افسوسی بجا از صحبت احباب ماند
زان گهرهایی که می شد خیره چشم عقل از و
در بساط زندگی گرد و کف و خوناب ماند
دل ز بی عشقی درون سینه ام افسرده شد
داغ این قندیل روشن در دل محراب ماند
تن پرستی فرصت مالیدن چشمی نداد
روی مطلب در نقاب پرده های خواب ماند
عقل از کار دل سرگشته سر بیرون نبرد
در دل بحر وجود این عقده گرداب ماند
اهل دردی صائب از عالم دچار ما نشد
در دل ما حسرت این گوهر نایاب ماند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۷ - از چمن رفتی و گل با حسرت بسیار ماند
از چمن رفتی و گل با حسرت بسیار ماند
چشم بلبل در پی آن طره دستار ماند
روی حرف طوطیان هر چند با آیینه است
دید تا آیینه ات را طوطی از گفتار ماند
می سراید زاغ خط او به آواز بلند
کز گلستانش همین خار سر دیوار ماند
پنجه دشمن گریبان مرا از بخت بد
نوبت دامن گرفتن چون رسید از کار ماند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۵ - زندگی در جمع سامان رفت، حیف
زندگی در جمع سامان رفت، حیف
صبح در خواب پریشان رفت، حیف
دانه اشکی نیفشاندیم ما
عمر چون سیل بهاران رفت، حیف
نور جان در ظلمت آباد بدن
چون چراغ زیر دامان رفت، حیف
از بیابان رفت تا مجنون ما
شوخی از چشم غزالان رفت، حیف
می شدی بتخانه ها تعمیر کرد
مشت خاک ما به جولان رفت، حیف
شیشه ها شد از می روشن تهی
نور چشم می پرستان رفت، حیف
دل به امیدی درین وحشت سرا
از پی آهو نگاهان رفت، حیف
دیدهٔ عبرت نمالیدیم ما
عمر در غفلت به پایان رفت حیف
بوی عشق از جیب جانی برنخاست
زین سفال کهنه، ریحان رفت، حیف
ناله ی عاشق نمی آید به گوش
از حمن مرغ خوش الحان رفت، حیف
اول شب از گداز دل حزین
شمع بزم ما به پایان رفت، حیف
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - در مشربی که مسلک و منزل برابر است
در مشربی که مسلک و منزل برابر است
موج عنان گسسته به ساحل برابر است
دل برد طفلی از من و داغم که پیش او
یک مهرهٔ گلین بدو صد دل برابر است
این نقد دنیوی دهد آن فیض اخروی
کی دست بخشش و کف سایل برابر است
آرام واله تو کم از اضطراب نیست
تمکین حیرت و طپش دل برابر است
در دست دل بود سر زنجیر آسمان
هر مد آه ما به سلاسل برابر است
جویا مرا به پیرهن دل عبیرجان
با گرد راه مرشد کامل برابر است
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲ - افزوده غمی چون به غم دیگرم امشب
افزوده غمی چون به غم دیگرم امشب
زنهار مگیرید ز کف ساغرم امشب
بر خرمن من دوش زدی آتش و رفتی
بودت گذری کاش به خاکسترم امشب
گویند به تسکین من افسانه و ترسم
بیرون رود اندیشه او از سرم امشب
آن به که طبیبم نکشد رنج مداوا
بهبودی خود نیست دگر باورم امشب
مجد همگر : رباعیات
شماره ۹۵ - اشکم نه غم زمانه خونین کرده است
اشکم نه غم زمانه خونین کرده است
رویم نه ز درد بینوائی زرد است
شد روز شباب و یار دیرینه ز دست
ای دوست غم این غم است و درد این درد است
میرداماد : رباعیات
شماره ۷۹ - ویرانه خاطرم که حکمت کده است
ویرانه خاطرم که حکمت کده است
بر درگهش از عقول قوسی زده است
هرجوهر حکمت که ره دل زده است
از خازن طبع من یکی کم شده است
احمد شاملو : هوای تازه
به تو بگویم
دیگر جا نیست
قلبت پُر از اندوه است
آسمان‌های تو آبی‌رنگیِ گرمایش را از دست داده است

زیرِ آسمانی بی‌رنگ و بی‌جلا زندگی می‌کنی
بر زمینِ تو، باران، چهره‌ی عشق‌هایت را پُرآبله می‌کند
پرندگانت همه مرده‌اند
در صحرایی بی‌سایه و بی‌پرنده زندگی می‌کنی
آن‌جا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر می‌شود.



دیگر جا نیست
قلبت پُراز اندوه است
خدایانِ همه آسمان‌هایت
بر خاک افتاده‌اند
چون کودکی
بی‌پناه و تنها مانده‌ای
از وحشت می‌خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می‌دهد.

این است انسانی که از خود ساخته‌ای
از انسانی که من دوست می‌داشتم
که من دوست می‌دارم.



دوشادوشِ زندگی
در همه نبردها جنگیده بودی
نفرینِ خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابرِ تنهایی
به زانو در می‌آوری.

آیا تو جلوه‌ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان‌های قرنِ مایی؟ ــ
انسان‌هایی که من دوست می‌داشتم
که من دوست می‌دارم؟



دیگر جا نیست
قلبت پُراز اندوه است.

می‌ترسی ــ به تو بگویم ــ تو از زندگی می‌ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می‌ترسی.

به تاریکی نگاه می‌کنی
از وحشت می‌لرزی
و مرا در کنارِ خود
از یاد
می‌بری.

۱۳۳۴/۶/۱۹