عبارات مورد جستجو در ۳۶ گوهر پیدا شد:
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۳۹۵ - چون بلبل داریم برای بازی
چون بلبل داریم برای بازی
چون گل که ببوییم برون اندازی
شمعم که چو برفروزیم بگدازی
چنگم که ز بهر زدنم می‌سازی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۹۲ - شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
قدم بالای چون سرو تو خم کردست و این مشکل
که بالای تو گر گوید: نکردم، راست پنداری
دمی نزدیک مهجوران نیایی هیچ و ننشینی
طریق دلنوازی از جهان برخاست پنداری
دلت سختست و مژگان تیر، در کار من مسکین
بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست پنداری
خطا زلفت کند، آخر دلم را در گنه آری
جنایت خود کنی و آنگاه جرم از ماست پنداری
ز هجر عنبر زلف و فراق درد دندانت
دو چشم اوحدی هر شب یکی دریاست پنداری
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۹۲۱ - گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به می پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا به دلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲۱
باد بر تو مبارک و خنشان
جشن نوروز و گوسپند کشان
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۹۱۱ - گلشن از نازک‌نهالان یک تن سیمین شده است
گلشن از نازک‌نهالان یک تن سیمین شده است
باغ را چون ابر در آغوش می‌باید کشید
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۸ - گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت
گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت
گفتا که چاره آورد این کارها بروزت
گفتم که سوخت جانم در آتش فراقت
گفتا که کار خامست باید جفا هنوزت
گفتم زسوز هجران آمد مرا بلب جان
گفتا که سازی آخر سربرکند زسوزت
گفتم تموز هجران در من فکند آتش
گفتا بهار وصلی آید پس از تموزت
گفتم که با سگانت دیریست آشنایم
گفتا بلی ولی من نشناختم هنوزت
گفتم که نیست جایز از عاشقان بریدن
گفتا که ما معافیم از جان لایجوزت
سربسته حیرت افزود آیا چها کند باز
با اهل دانش ای فیض گرحل شود رموزت
اقبال لاهوری : پیام مشرق
کبر و ناز
یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت
ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار
گستاخ می سرائی و بیباک میروی
هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار
شایان دودمان کهستانیان نئی
خود را مگوی دخترک ابر کوهسار
گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک
راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار
گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگوی
بر خویشتن مناز و نهال منی مکار
من میروم که در خور این دودمان نیم
تو خویش را ز مهر درخشان نگاه دار
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۳۴۲ - حاضران از دور چون محشر خروشم دیده‌اند
حاضران از دور چون محشر خروشم دیده‌اند
دیده‌ها باز ست لیک از رگوشم دیده‌اند
با خم شوقم چه نسبت زاهد افسرده را
میکشان هم یک دو ساغروار جوشم دیده‌اند
سابه زنگ‌کلفت آیینهٔ خورشید نیست
نشئهٔ صافم چه شد گر درد نوشم دیده اند
صورت پا در رکابی همچو شمع استاده‌ام
رفته خواهد بود سر هم‌گر به دوشم دیده‌اند
در خراباتی که حرف نرگس مخمور اوست
کم جنونی نیست یاران‌ گر به هوشم دیده‌اند
تهمت‌آلود نفس چندین گریبان می‌درد
چون سحر عریانم اما خرقه‌پوشم دیده‌اند
کنج فقرم چون شرار سنگ بزم ایمنی‌ست
مصلحتها در چراغان خموشم دیده‌اند
فرصت نازگلم پر بیدماغ رنگ و بوست
خنده بر لب در دکان گلفروشم دید‌ه اند
حال می‌پندارم و ماضی است استقبال من
در نظر می‌آیم امروزی که دوشم دیده‌اند
شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخی آثار صبح
هرکجا گل کرده باشم شرم‌کوشم دیده‌اند
شاطرعباس صبوحی : غزلیات
مبدأ برهان
بار دگر به کوچهٔ رندان گذر کنیم
تا بشکنیم توبه و سجّاده تر کنیم
یک جرعه در کشیم از آن داروی نشاط
چندین هزار وسوسه از سر بدر کنیم
دل را بدست مطرب و معشوق می‌دهیم
فارغ ز فکر نیک و بد و خیر و شر کنیم
ما کیستیم و قوّت تدبیر ما کدام
تا ادعای دفع قضا و قدر کنیم
زاهد بما نصیحت بیهوده می‌دهد
کز باده بگذریم و ز ساقی حذر کنیم
با اختلاف مبدأ برهان ما و شیخ
این تجربت نباید بار دگر کنیم
یکباره راه زهد سپردیم و گم شدیم
بار دگر صبوحی از این ره گذر کنیم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۸۲۲ - ز جوش نشأه ز مغزم بهار می خیزد
ز جوش نشأه ز مغزم بهار می خیزد
ز فیض اشک گلم از کنار می خیزد
چنین که گوشه ابروی صیقل است بلند
کجا ز آینه ما غبار می خیزد؟
به هر چمن که چو طاوس جلوه گر گردید
تذرو رنگ ز شاخ بهار می خیزد
به داغ سینه صائب به چشم کم منگر
جنون ز دامن این لاله زار می خیزد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۵۷ - زان قامت بلند نظر باز نگذرد
زان قامت بلند نظر باز نگذرد
زین سرو هیچ مرغ به پرواز نگذرد
هنگامه سخن به سخن گرم می شود
صاحب سخن ز چشم سخنسار نگذرد
اشک از غبار خاطر من ره برون نبرد
زین گرد سیل خانه برانداز نگذرد
از سیر لاله زار زند نعل واژگون
برخاک کشتگان اگر از ناز نگذرد
در سینه من است ازان کبک خوشخرام
کوهی کز آن عقاب به پرواز نگذرد
صائب ز عجز نیست ز راه مروت است
فریاد من اگر ز هم آواز نگذرد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۶۶ - خال تو ریشه در شکرستان دوانده است
خال تو ریشه در شکرستان دوانده است
در خط سبز، شهپر طوطی رسانده است
جز خط دل سیه که مبیناد روز خوش
بر شمع آفتاب که دامن فشانده است؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۳۴ - هر کجا از خط سبز تو سخن می خیزد
هر کجا از خط سبز تو سخن می خیزد
موی از سبزه بر اندام چمن می خیزد
مشرق مصرع برجسته دل پرخون است
این سهیلی است که از خاک یمن می خیزد
عنصری بلخی : قصاید
شمارهٔ ۳ - در مدح امیر نصر بن ناصر الدین سبکتگین
هر سؤالی کز آن لب سیراب
دوش کردم همه بداد جواب
گفتمش جز شبت نشاید دید
گفت پیدا بشب بود مهتاب
گفتم از تو که برده دارد مهر
گفت از تو که برده دارد خواب
گفتم از شب خضاب روز مکن
گفت بر زر ز خون مکن تو خضاب
گفتم از تاب زلف تو تابم
گفت ار او تافته شود تو متاب
گفتم آن لاله در خضاب شب است
گفت در عشق او شوی تو مصاب
گفتم آن زلف سخت خوشبویست
گفت ز آنرو که هست عنبر ناب
گفتم آتش بر آن رخت که فروخت
گفت آن کو دل تو کرد کباب
گفتم از حاجبت بتابم روی
گفت کس روی تابد از محراب
گفتم اندر عذاب عشق توام
گفت عاشق بلی بود بعذاب
گفتم از چیست روی راحت من
گفت در خدمت امیر شتاب
گفتم از خدمتش مرا خیرست
گفت ازو جز بخیر نیست مآب
گفتم آن میر نصر ناصر دین
گفت آن مالک ملوک رقاب
گفتم او را کفایت و ادبست
گفت کافی بدو شده آداب
گفتم او را بفضل نسبت هست
گفت فاضل ازو شدست انساب
گفتم ارزاق را کفش سبب است
گفت واقف شدست بر اسباب
گفتم آثار او چه کرد به آز
گفت بر کند آز را انیاب
گفتم آگاهی از فضایل او
گفتم بیرون شد از حد و ز حساب
گفتم از وی بحرب ، کیست رسول
گفت نزدیک تیغ و دور نشاب
گفتم او را زمانه بایسته است
گفت بایسته تر ز عمر و شباب
گفتم او را درست که شناسد
گفت اشناسدش طعان و ضراب
گفتم اندر جهان چنو دیدی
گفت نی هم نخوانده ام بکتاب
گفتم اندر کفش چه گوئی تو
گفت دریا بجای او چو سراب
گفتم ار لفظ سائلان شنود
گفت پاسخ دهد بزرّ و ثیاب
گفتم از خدمتش جزا چه برم
گفت ازو زرّ و از خدای ثواب
گفتم آزاده را بنزدش چیست
گفت جاه و جلالت و ایجاب
گفتم او را سحاب شاید خواند
گفت شاگرد کف اوست سحاب
گفتم از تیر او چه دانی گفت
گفت همتای صاعقه است و شهاب
گفتم آتش رسد بهیبت او
گفت گنجشک چون رسد بعقاب
گفتم آنرا که بد کند چه کند
گفت شمشیر او بس است عذاب
گفتم آن تیغ چیست ، دشمن چه
گفت آن آتش است و این سیماب
گفتم از حکم او برون جاییست
گفت اگر هست ضایع است و خراب
گفتم اعدای او دروغ زنند
گفت همچون مسیلمه کذاب
گفتم اعجاب دین و ملک بیکی است
گفت هر دو بدو کنند اعجاب
گفتم از جود او عنا بر کیست
گفت بر جامه باف و بر ضرّاب
گفتم آنچ از همه شریفترست
گفت دادستش ایزد وهّاب
گفتم ار آفرینش بنویسند
گفت مشکین شوند خطّ و کتاب
گفتم آزاده گوهری وقف است
گفت آری ز نسل و از ارباب
گفتم این اورمزد خردادست
گفت وقت نشاط با اصحاب
گفتم او ملک را کجا دارد
گفت زیر نگین و زیر رکاب
گفتم او همچو باد میگذرد
گفت در مدح زودش اندر یاب
گفتم آفاق را بدو ندهم
گفت خود کس خطا دهد بصواب
گفتم از مدح او نیاسایم
گفت چونین کنند اولوالباب
گفتم او را چه خواهم از ایزد
گفت عمر دراز و دولت شاب
عنصری بلخی : قصاید
شمارهٔ ۵۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی
گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستان
گفتا ز نیست ، نیست نشان اندرین جهان
گفتم که ساعتی ببر من فرونشین
گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان
گفتم که باد سرد زیان داردت همی
گفتا ز باد سرد رسد لاله را زیان
گفتم که گلستانت همه ساله پرگلست
گفتا که گل غریب نباشد بگلستان
گفتم ز بوستان تو یک دسته گل چنم
گفتا که گل مرا نتوان چد ز بوستان
گفتم ز گلستان تو ای ترک خوی چکد
گفتا ز گل گلاب چکیده است بی گمان
گفتم گلابدان شد چشمم گرفت جوش
گفتا ز تفّ آتش جوشد گلابدان
گفتم که زعفران شد رویم ز آب چشم
گفتا کز آب زرد شود روی زعفران
گفتم که مشک و بانست آن جعد و زلف تو
گفتا ببوی و رنگ عزیزست مشک و بان
گفتم که هر زمان تو پدیدار نیستی
گفتا ستاره نیست پدیدار هر زمان
گفتن چرا تو دیر نپایی بر رهی
گفتا که تیر دیر نپاید بر کمان
گفتم ز بوسۀ تو زیان کردم ای نگار
گفتا بطمع سود رسد مرد را زیان
گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بار
گفتا که از فغان بود اندر جهان فغان
گفتم ز من جدا شدی ای بت بمن رسی
گفتا رسم بدولت و فرّ خدایگان
گفتم یمین دولت محمود کامکار
گفتا امین ملت آن شاه کامران
گفتم که باشدش بجهان اندرون قرین
گفتا فلک نیارد چون او بصد قران
گفتم بآسمان برین بر توان شدن
گفتا توان ، زهمت او ساز نردبان
گفتم ببحر اخضر کردم دلش قیاس
گفتا که بحر هرگز کی بود بیکران
گفتم بابر کردم تشبیه کفّ او
گفتا که ابر هرگز نبود گهرفشان
گفتم ، پر ارغوان شد از تیغ او زمین
گفتا ز خون دشمن او رست ارغوان
گفتم ز جور چرخ امان یافت دشمنش
گفتا که در قضای فلک کی بود امان
گفتم فدای عمرش بادا هزار عمر
گفتا فدای جانش بادا هزار جان
گفتم که تیغ او بمیان مصاف چیست
گفتا که در مصاف هزبریست جان ستان
گفتم که باد نیست بر اسب او سبک
گفتا که کوه نیست بر پیل او گران
گفتم که پیل او بچه ماند بگاه رزم
گفتا بقلعه ای که بود آهنین روان
گفتم هزار قلعه روان است شاه را
گفتا که صد هزارش بیش است ناروان
گفتم خدای عرش بدادش همه مراد
گفتا که هست خسرو گیتی سزای آن
گفتم که رایگان نگرفتست مملکت
گفتا که مملکت نتوان یافت رایگان
گفتم که بود یار مر او را بروز رزم
گفتا نخست یاری تأیید آسمان
گفتم که زین گذشت مر او را که یار بود
گفتا چهار چیز بگویم ترا عیان
گفتم که آن چهار کدامست بازگوی
گفتا که تیغ تیزو دل و دو کف و زبان
گفتم که حدّ غزنین از فر او چه کرد
گفتا که زر سرخ پدید آورید کان
گفتم کجاست دولت و باکیست همنشین
گفتا که پیش اوست کمر بسته برمیان
گفتم که دشمنش بجهان اندرون کجاست
گفتا مثال سیمرغ از چشم شد نهان
گفتم سزای دولت و ملکست شهریار
گفتا سزای تاج و کلاهست جاودان
گفتم همیشه تا بود اندر جهان بهار
گفتا همیشه تا بود اندر جهان خزان
گفتم بقاش باد بکام دل و نشاط
گفتا خدای عرش مر او را نگاهبان
امیر معزی : رباعیات
شماره ۱۳۳ - مستم ملکا و هر چه اکنون‌گویم
مستم ملکا و هر چه اکنون‌گویم
موزون نشمارم ارچه موزون گویم
گویی‌که تورا شعر سبک بایدگفت
با رَطل‌ گران شعر سبک چون ‌گویم
قدسی مشهدی : مثنوی‌ها
شمارهٔ ۱۸ - تعریف چشمه اچول
اگر عمر ابد خواهی در ایام
ز آب چشمه اچول طلب، کام
سکندر آب اگر زین چشمه می‌خورد
برای چشمه حیوان نمی‌مرد
ندارد قدر این آب، آب حیوان
ازان تن زنده می‌ماند ازین جان
صفای چشمه بین، کز چند فرسنگ
نماید سنگ در آب، آب در سنگ
عروسی را که رخ شویند ازین آب
بتابد روی از مشّاطه در خواب
بود گر بید را زین آب، امّید
هلالستان نماید سایه بید
برد گر ابر ازین سرچشمه مایه
نیفتد بر زمین از ابر، سایه
اگر این آب، سوی باغ پوید
ید بیضا چو برگ از شاخه روید
درین سرچشمه گردد دیده بینا
به بر گو باد، بوی پیرهن را
صفا نوعی به سنگش نقش بسته
که بازار بلور از وی شکسته
وزد بر کوه اگر زین چشمه صرصر
کند سنگ سیه را رشک مرمر
مخوانش آب خضر از بی‌تمیزی
که هست از آبرو به در عزیزی
اشارت جانب این چشمه از دور
کند انگشت را فواره نور
ندارد آب کوثر این شرافت
شرافت فرض کردی، کو لطافت؟
کند گر امتحان سردی آب
نیارد پنجه مرجان دمی تاب
نمی‌آید به جوش این آب از آتش
هوس گو، زحمت بیهوده می‌کش
مگر یاقوت اینجا آب خورده؟
که آتش آبرویش را نبرده
ازان ماهی زند خود را به قلاب
که در آتش جهد از سردی آب
دهد لب‌تشنگان را با صد امّید
خط موجش برات عمر جاوید
خداوندا ندانم این چه آب است
که چشم خضر بر وی چون حباب است
به روی چشمه ماهی صف کشیده
چو مژگان‌های تر بر روی دیده
دمادم چشمه از ماهی تپیدن
کند چون چشم، انداز پریدن
دلی کاین چشمه را دیده‌ست در خواب
که از چاه زنخدان می‌خورد آب؟
نیابد تا ز چشم بد گزندی
بر این سرچشمه می‌باید سپندی
چه معجز می‌کند این چشمه نوش؟
که دایم دیگ سردش می‌زند جوش
بر این سرچشمه چندان در فشاندم
که دریا را به روی خود نشاندم
چه می‌پرسی حدیث باغ اچول
ارم بر سینه دارد داغ اچول
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۲۱ - یکی شعر سلمان زمن بنده خواست
یکی شعر سلمان زمن بنده خواست
که در دفترم زآن سخن هیچ نیست
بدو گفتم آن گفته های چو آب
کز آن سان دری در عدن هیچ نیست
من از بهر تو مینوشتم و لیک
سخنهای او پیش من هیچ نیست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٠۴ - با عطارد گفتم آخر با تو دارم نسبتی
با عطارد گفتم آخر با تو دارم نسبتی
چند بد مهری کنی به زین غم کارم بخور
گفت کای ابن یمین گر قدرتی بودی مرا
کی بدینسان گشتمی گشتمی گرد جهان آسیمه سر
اکثر اوقات باشد درو بال و احتراق
بر سر تیرم همیدارد فلک زیر و زبر
رونق کارت ز دستم بر نیمآید ولیک
خواهمت گفت از سر اشفاق پندی معتبر
از کریمان چون جهان خالی همی بینی مکن
بعد از این عمر گرامی در سر بوک و مگر
در جگر خوردن بسر بر عمر و بهر یک دو نان
در پی دو نان مپوی و آبروی خود مبر
هر که میخواهد که باشد از هنر با آبروی
سهل باشد گر نباشد در کف او سیم و زر
آهن و فولاد را بنگر که چون شد آبدار
سهل باشد گر نباشد در کف او سیم و زر
آهن و فولاد را بنگر که چون شد آبدار
بر چسان هنگام ضربت میکند پیدا گهر
از کدورات حوادث چونکه ماند با صفا
آبروی کوه باشد چشمه ساران هنر
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۶ - اظهار عاشقی کردن مرجانه با شهریار گوید
سپهبد بپیچید بر خویشتن
سرم گفت کز خود ببری ز تن
که حاصل نگردد ز من کام تو
نیاید سر من بدین دام تو
تو دودی و من آتش سرکشم
تو شامی و من صبح خنجرکشم
ترا کی شناسم بجای عروس
کجا جفت با زاغ گردد خروس
گزیدن ز تو دوریم دور نیست
تو قیری و جفت تو کافور نیست
مرا سر ز تن دور بهتر بود
که مثل تو زشتم برابر بود
چو مرجانه بشنید ازو این سخن
خروشید چون شیر نر اهرمن
که ای نامور کاشناه آمدم
ولیکن تو را نیکخواه آمدم
چرا نیست در روز رخشنده ماه
شب تیره باشد فروزنده ماه
سمن عارضان رخ چو زینت دهند
به گل برگ بر خال عنبر نهند
بباغ ارچه گلهای الوان بود
بنفشه هم از خیل ایشان بود
بیا از من امروز بردار کام
مزن بیرضای من امروز گام
وگرنه ز من رنج بینی بسی
نیابی دگر کام خود از کسی
جهانجو ز افسان چنان بود مست
که نارست یازد سوی تیغ دست
بدان دز همی بود و خون میگریست
چگویم که از درد چون میگریست