عبارات مورد جستجو در ۱۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۷۲۳ - ساقی برخیز کان مه آمد‌
ساقی برخیز کان مه آمد‌
بشتاب که سخت بی‌گه آمد
ترکانه بتاز وقت تنگ است‌
کان ترک خطا به خرگه آمد
در وهم نبود این سعادت‌
اقبال نگر که ناگه آمد
عاشق چو پیاله پر ز خون بود‌
چون ساغر می به قهقه آمد
با چون تو مه آن که وقت دریافت‌
تعجیل نکرد ابله آمد
از خرمن عشق هر که بگریخت‌
کاه است به خرمن که آمد
بی گه شد و هر که اوست مقبل‌
بگریخت ز خود به درگه آمد
اندر تبریز های و هویی‌ست‌
آن را که ز هجر با ره آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۱۲ - الا یا مالکا رق الزمان
الا یا مالکا رق الزمان
الا یا ناسخا، حسن الغوانی
الا من لطفه ماء زلال
و مافی الکون ظرف کالاوانی
سجود کل اوج او حضیض
بشمس الدین سلطان المعانی
الا تبریز بشراک دواما
و صار ساجدیک المشرقان
اظل الله تبریزا بظل
تضعضع من تصوره جنانی
تعالیٰ عن مدیحی، قد تعالیٰ
ولکن لیس صبر فی لسانی
خاقانی : قصاید و قطعات عربی
در وصف بغداد
امشرب الخضر ماء بغداد
او نار موسی لقاء بغداد
کوثرنا دجلة و جنتنا الکرخ
و طوبی هواء بغداد
و قل لمصر بذکر مصراتت
فما لمصر سناء بغداد
تالله للنیل صفو دجلة لا
ولا لمصر صفاء بغداد
هیهات این استقال مصرکم
و این این اعتلاء بغداد
غرتک مصر بقاهرة
قاهرها کبریاء بغداد
نادتک بغداد فانها رغبا
ینسیک مصرا نداء بغداد
فامس بغداد یومها و کذا
خمیسها اربعاء بغداد
امدح بغداد ثم احبسها
مصدا و هذا هجاء بغداد
وابتغی من لئام مصر سنا
و انجمی اسخیاء بغداد
و میم مصر اذل من الف
الوصل ادلاح باء بغداد
و هذه الاحرف الثلثة لی
ماب خیر فناء بغداد
تبت یدا من یذم تربتها
فتبت ذا بناء بغداد
مسکه روح الجنان تمسکه
ذالمسک لابل رخاء بغداد
قبحا لمن قال لاسخاء لها
فجاد ربعی سخاء بغداد
اف لمن قال لا وفاء بها
فمد ضیفی وفاء بغداد
ان غاض ماء السخاء عندکم
لاباس فالورد ماء بغداد
والعرش مرآت کل ذی فکر
فیه تجلی رواء بغداد
سئلتنی عن بناء بیضتها
فاسمع فنفسی فداء بغداد
الجن من قبل آدم اعتقلت
طیبا و روض عراء بغداد
فلقیت روضتها لمرتعه
بغدادها ابتداء بغداد
و آدم استنزلته همته
لما اتاه رجاء بغداد
فکان لما هوی بمهبطه
اهوی هواه ابتغاء بغداد
اقسم بالله ان فی جلدی
روضة خلد غناء بغداد
ادویة الهند جل ادویة
و خیرها هند باء بغداد
یرکض خیل المنی بعرصتها
فلی یرود هباء بغداد
ابناء دهری عبیده و کذا
بنات فکری اماء بغداد
کنت ربیعا و حاجنی لهبی
و ربع لهوی جناء بغداد
صرت خریفا و من لظی کبدی
یحول صیفا شتاء بغداد
یا قبح شروان خذ کتابی‌ها
واحمل ففیه ثناء بغداد
یلثمه الدهر حین اختمه
و فوق ختمی سحاء بغداد
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۵۲ - پایتخت گل
در پایتخت ما بگشادند بخت گِل
شد پایتخت ما به صفت پای تخت گل
خوشگلتر از شوارع ری نیست کاندروست
صدگونه شکل هندسی از لخت لخت گل
هر گه ستور گام نهد از پی عبور
بر گرد گام‌هاش بروید درخت گل
گر تختی از بلور نهی برکنار راه
در نیم لحظه‌اش نشناسی ز تخت گل
گر بخت گل گره خورد از سعی نیم‌شب
عمال نیمروز گشایند بخت گل
یک رخت پاک باز نماند به شهر ری
گر آفتاب و باد نه‌بندند رخت گل
گر قصه موجز آمد عیبم مکن ازآنک
سخت است رد شدن ز قوافی سخت گل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۶۸ - در زلف ناامیدی روی امید باشد
در زلف ناامیدی روی امید باشد
صبح امید یعقوب چشم سفید باشد
بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت
عاشق ز ترک لذت چون ناامید باشد
در روستای مشرب هرروز روز عیدست
در شهربند مذهب سالی دو عید باشد
برخانه وجودم از دل زده است گردون
قفلی که آه وفریادآن را کلید باشد
عاشق نمی توان گفت دیوانه مشربان را
هرکس به خون نغلطید اینجا شهید باشد
از جوی شیرشستیم دست امیدواری
تا چندقاصد مااین پی سفیدباشد
دوران ناامیدی سرحلقه امیدست
صائب ز ناامیدی چون ناامید باشد
همام تبریزی : رباعیات
شماره ۳۱ - ای عرصه تبریز زیانت مرساد
ای عرصه تبریز زیانت مرساد
آسیب زمان به مردمانت مرساد
تو همچو تنی و جان و دل هردو امام
دردی به دل و غمی به جانت مرساد
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۲۰ - در بیان حضرت عبیدالله خان شهربخارا را آئین بستن
بحمدالله که بعد از روزگاری
به روی تخت آمد شهریاری
چه شه شاهنشه فرخنده اقبال
چه شه شهزاده خورشید تمثال
به کنعان کرم یعقوب جاهی
به مصر جود یوسف دستگاهی
جهان گیر و جهان دار و جوان بخت
قوی دولت قوی بازو کمان سخت
تعدی را عتابش دست بسته
ز بیم او تحکم پاشکسته
سر تا را جگر حکمش بریده
تن غارتگران در خون کشیده
به عهدش ظالمان گشتند رنجور
گریزان گشته چون تیر از کمان دور
بخارا پیر بود اکنون جوان شد
به دوران عبیدالله خان شد
سلیمان شوکت و جمشید دولت
سکندر حشمت و دارا حکومت
ز حکمش شهر را بستند آئین
تماشا از دکانها گشت گلچین
ز مستان شد بهار از مقدم او
گلستانها ز طبع خرم او
منور شهر شد چون صبح نوروز
برابر شد به عهد او شب و روز
ز حکمش کوچه ها گردید روشن
ز شب تا روز نتوان فرق کردن
ز طبع موم روغن شد هوا نرم
ز تاب شمع شد بازار شب گرم
چو ماه بدر شاه هفت کشور
لباس شب روی پوشیده در بر
به عزم سیر شد از خانه بیرون
به لشکرگاه کلفت زد شبیخون
به ریگستان نهاد اول قدم را
کشید از آستین دست کرم را
کف او شد زرافشان همچو خورشید
لبالب شد ازو دامان امید
چو ریگستان بهشت از چاکرانش
گلستان ارم از خادمانش
به صحن او نمایان حوض سیراب
فلک افگنده در وی قرص مهتاب
در آتش گر بیفتد سایه باز
در آید همچو مرغابی به پرواز
از آن پس سوی صرافان گذر کرد
نگه دزدیده مردم را خبر کرد
تماشایی به دنبالش فتاده
روان شد شاه همراه پیاده
ز سیرش سبعه سیاره گلچین
چراغش را شده پرواز پروین
قبولش داد زینت چارسو را
چراغان کرده شهر آرزو را
چراغان گشت شهر از کوکب او
عدالت مشعل میر شب او
به شب گردان چو مه شد پرتو افگن
چراغ میر شب را کرد روشن
ز حکم شاه شد بازارها پاک
زمین را آسمان برداشت از خاک
اگر در کوچها ریزند روغن
توان بر ظرف ها آسان گرفتن
همه شب باز درهای دکان ها
ز دزد ایمن متاع کاروان ها
دعاگویان دعا آغاز کردند
سر خود خلق پای انداز کردند
چو شب گشتند اطلس پوش مردم
زمین و آسمان شد پر ز انجم
چو مه هر جا که زد آن شاه خرگاه
نهادش نام او گردون قدم گاه
بخار از یمن شاه هفت کشور
عروسی شد ز سر تا پای زیور
بیا ساقی در ایام جوانی
قدح پر کن ز آب زندگانی
به من ده تا ز غم ها دست شویم
که تا باشم دعای شاه گویم
خدایا ذات این شاه جوان بخت
بود تا حشر برپا بر سر تخت
در میخانه ها شد قیر اندود
دهان شیشه های می گل آلود
زمستان رفت بیرون مست بازی
همه در بر قباهای نمازی
قدح شد سرنگون از احتسابش
فگند از پا صراحی را عتابش
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۷ - به پای شوق گشتم هرطرف بسیار در صحرا
به پای شوق گشتم هرطرف بسیار در صحرا
کشیدم شکل حیرانی بدین پرگار در صحرا
ندارد شهر، میدان غبارانگیزی آهم
به سان گردباد استاده ام ناچار در صحرا
نسیم نرگس مستت کند چون شهرپیمایی
به جای لاله، روید ساغر سرشار در صحرا
طریق اختلاط شهریانم یاد می آید
چو می بینم به هر سو راه ناهموار در صحرا
احمد شاملو : مدایح بی‌صله
سرودِ آوارگان
برای پری‌یوش گنجی

در معبرِ من
دیگر
هیچ چیز نجوا نمی‌کند:
نه نسیم و نه درخت
نه آبی درگذر.

شِرِّه شِرِّه نوحه‌یی گسیخته می‌جنبد
تنها
سیاه‌تر از شب
بر گرده‌ی سرگردانیِ‌ باد.



دور
شهرِ من آنجاست
تنها مانده
در غروبی هموار
که آسان نمی‌گذرد. ــ

شهرِ تاریک
با دو دریچه‌ی مهربان
که بازگشتِ دردناکِ مرا انتظار می‌کشد
در پس‌کوچه‌ی پنهان.

۲۸ خردادِ ۱۳۶۷

مهدی اخوان ثالث : آخر شاهنامه
گله
شب خامش است و خفته در انبان تنگ روی
شهر پلید کودن دون، شهر روسپی
ناشسته دست و رو
برف غبار بر همه نقش و نگار او
بر یاد و یادگارش، آن اسب، آن سوار
بر بام و بر درختش، و آن راه و رهسپار
شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش
پیموده راه تا قلل دور دست خواب
در آرزوی سایهٔ تری و قطره‌ای
رویای دیر باورشان را
کنده است همت ابری، چنانکه شهر
چون کشتی شده ست، شناور به روی آب
شب خامش است و اینک، خاموش‌تر ز شب
ابری ملول می‌گذرد از فراز شهر
دور آنچنانکه گویی در گوشش اختران
گویند راز شهر
نزدیک آنچنانک
گلدسته‌ها رطوبت او را
احساس می‌کنند
ای جاودانگی
ای دشت‌های خلوت و خاموش
باران من نثار شما باد
عبدالقهّار عاصی : اشعار نو
آه
در شهری که
دستانِ مرد هم
از تنگمایگیش
پوسیده می‌شود،
و زندگی
جریانِ نامنظّمِ فرسایشی است
ممتد
آدمی را
در حقارتی ممتد،
یا تعبیری است ناشیانه از انسان
در بیگانگی با آیینه‌اش،
آه!
دستِ چه کسی را باید
به اعتماد فشرد؟
در شهری که حرف‌ها
آن قدر در عزایِ مفهوم
رنگ و رخ باخته‌اند
که الف می‌شود
آتش
که با می‌شود
باروت
و سخن
همه از گردشِ آسیابی است در خون،
با که از آن سویِ این شهر سخن باید گفت؟
در شهری که آغاز نیست
ادامه نیست
خورشید را چه گفته بخواهی به خانه‌ات؟
در شهری که
زیبایی
تفسیری است کنایه‌آمیز
از تفنگ
کشتن
یا کشته شدن،
و هنر
حصاریی پنج‌کارته است
و ادبیات
اسیرِ دوازده پل
شعر را از چه درِ باز برون باید برد؟
در شهری که
آدم‌ها
-کابوس‌هایِ سیّارِ‌مرگ-
-تابوت‌هایِ عقیمِ لبخند-
همه زندانیِ مجبوریت و واهمه‌اند
به کنارِ چه کس احساسِ خودی باید کرد؟
زیرِّ نامِ چه کس از عشق دهل باید زد؟
۲۲سنبله۱۳۶۳ کابل
خسرو گلسرخی : خسرو گلسرخی
روا مَدار ...
غروب ِ فصلی
این کفتران عاصی ِ شهر
به انزوای ساکت آن سوی میله های بلند ...
*
هرگز طلوع ِ سلسله وار شبی در اینجا نیست
و تو بسان همیشه ، همیشه دانستن
چه خوب می دانی
که این صدای کاذب جاری درون کوچه و کومه
در این حصار شب زده ی تار
بشارتی ست
بشارت ظهور جوانه ،
جوانه های بلند
که رنگِ اناری ِمیله ،
با آن شتاب و بداهت
دروغ ِ بزرگ
زمانه ی خود را
در اوج انزجار انکار می کنند ...
خسرو گلسرخی : خسرو گلسرخی
فصل انفجار خاک ...
فصل ِ کاشتن گذشت
ای پر از جوانه و خاک
از کجای دستِ رود
می توان خرید
مشتِ آب پاک را
تا تو باور کنی
پیام های خفته درجوانه را ...
*
نیزه های نعره ی روح ِخسته و شکسته ی
یک جوانه در سپیده دم
قلبِ "اعتراف" را شهید می کند :
- "سرد می شود
لحظه های آهنین و داغ ِ ما
در میان جوی های آبِ هرز
چکه ی غلیظ سرخ ِ خونمان
ماهی صبور حوض های خانگی ست ..."
*
فصل انفجار ِ خاک خواب رفت
رعد های بی صدا
فتح کرده اند
آسمان کاغذی ِ شهر ِ ما
و جوانه ها
با تمامی سپید ِ وُسعتِ وجودشان
در میان جنگل ِ فریب شهر ، غرق گشته اند :
"ماچ و بوس" ، "باد" و کاغذ ِ شعار ِ
"خوب زیستن" !
نورهای کاذبِ درون کوی ِشهر
یا نئون های خوشگل و تمیز و دل فریبِ
"هفت رنگ" !
دودهای مشمئز کننده ،
ساق های "خوش تراش" !
شیشه های الکل سپید
و هزار اختگی
و هزار اختگی ...
*
فصل ِ کاشتن گذشت
ای رفیق روستا
ای که بوی شهر مست می کند تو را
هر سلام
خداحافظی است ...
شهر ها همه ، روح خستگی ست
ما پیامبر عُفونَتیم
و رسالتی بدون هاله ،
بدون حرف و آیه
بر خیال ِ آب ها نوشته ایم ...
*
ای رفیق روستا
فصل کاشتن گذشت
فصل انفجار خاک
خواب رفت ...