تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۶ - عاشقانی که عشق می بازند
عاشقانی که عشق می بازند
عاشقانه به عشق می نازند
مطربانه چو در طرب آیند
ساز ما را به لطف بنوازند
زده دستی به دامن معشوق
تا سر خود به پاش اندازند
گر صدند ار هزار یک باشد
همه با هم یگانه دمسازند
رند مستی اگر به دست آرند
جمله با او تمام پردازند
این چنین عارفان که می گویم
پاکبازان شهر شیرازند
نعمت الله و دوستدارانش
عشق با عاشقان همی بازند
عاشقانه به عشق می نازند
مطربانه چو در طرب آیند
ساز ما را به لطف بنوازند
زده دستی به دامن معشوق
تا سر خود به پاش اندازند
گر صدند ار هزار یک باشد
همه با هم یگانه دمسازند
رند مستی اگر به دست آرند
جمله با او تمام پردازند
این چنین عارفان که می گویم
پاکبازان شهر شیرازند
نعمت الله و دوستدارانش
عشق با عاشقان همی بازند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۸ - همه در بحر بیکران غرقند
همه در بحر بیکران غرقند
چون حبابند این و آن غرقند
غرق آبند و آب می جویند
از ازل تا ابد چنان غرقند
تن ما چون حباب و جان موجست
عشق بحر است و عاشقان غرقند
کشتی ما کجا رسد به کنار
ناخدایان در این میان غرقند
بحر در جوش و باده در کار است
بر چه باشد که بحریان غرقند
هفت دریا درین محیط وجود
دیده ایم و یکان یکان غرقند
رند دریا دلیست سید ما
سید و بنده جاودان غرقند
چون حبابند این و آن غرقند
غرق آبند و آب می جویند
از ازل تا ابد چنان غرقند
تن ما چون حباب و جان موجست
عشق بحر است و عاشقان غرقند
کشتی ما کجا رسد به کنار
ناخدایان در این میان غرقند
بحر در جوش و باده در کار است
بر چه باشد که بحریان غرقند
هفت دریا درین محیط وجود
دیده ایم و یکان یکان غرقند
رند دریا دلیست سید ما
سید و بنده جاودان غرقند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۸۲ - خلق دنیا مقلد قالند
خلق دنیا مقلد قالند
اهل عقبی مقید حالند
ای خوشا وقت ما و آن یاران
که منزه ز قال و از حالند
دیگران گوشمال مال خورند
عاشقان گوشمال را مالند
عارفان مجرد مفرد
چون الف فرد و دال ابدالند
عاشقان بلبلان معشوقند
در گلستان عشق از آن نالند
سالکانی که پیر توحیدند
فارغ از ماه و هفته و سالند
روح محضند همچو سید ما
ظن مبر کاهل دل ز صلصالند
اهل عقبی مقید حالند
ای خوشا وقت ما و آن یاران
که منزه ز قال و از حالند
دیگران گوشمال مال خورند
عاشقان گوشمال را مالند
عارفان مجرد مفرد
چون الف فرد و دال ابدالند
عاشقان بلبلان معشوقند
در گلستان عشق از آن نالند
سالکانی که پیر توحیدند
فارغ از ماه و هفته و سالند
روح محضند همچو سید ما
ظن مبر کاهل دل ز صلصالند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۸۹ - خاکساران که گو به پاکردند
خاکساران که گو به پاکردند
کی توانند گرد ما گردند
عاشقانی که عشق می بازند
پیش معشوق جان فدا کردند
می خمخانهٔ حدوث و قدم
باده نوشان به جرعه ای خوردند
دُرد دردش به دست رندان ده
نه به آن زاهدان که بی دردند
گر صدند ار هزار اهل کمال
عاشقانه به عشق او فردند
زندگانی که کشتهٔ عشقند
نزد مردان مرد ما مردند
کرم حضرت خدا و رسول
نعمت الله به ذوق پروردند
کی توانند گرد ما گردند
عاشقانی که عشق می بازند
پیش معشوق جان فدا کردند
می خمخانهٔ حدوث و قدم
باده نوشان به جرعه ای خوردند
دُرد دردش به دست رندان ده
نه به آن زاهدان که بی دردند
گر صدند ار هزار اهل کمال
عاشقانه به عشق او فردند
زندگانی که کشتهٔ عشقند
نزد مردان مرد ما مردند
کرم حضرت خدا و رسول
نعمت الله به ذوق پروردند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۰۱ - تا نگوئی که خواجه مالش ماند
تا نگوئی که خواجه مالش ماند
مال پامال شد و بالش ماند
خواجه پیوسته در خیالی بود
عاقبت مرد و قیل و قالش ماند
حاصل خواجه قیل و قالی بود
نقش خواجه شد و خیالش ماند
رفت صاحبدلی از این عالم
اثری خوش از آن کمالش ماند
عاشقی کو ز عشق حالی داشت
گرچه عاشق نماند حالش ماند
کوزه ای گر شکست و آبش ریخت
عین سرچشمهٔ زلالش ماند
نعمت الله ز دیده پنهان شد
در نظر نور بی مثالش ماند
مال پامال شد و بالش ماند
خواجه پیوسته در خیالی بود
عاقبت مرد و قیل و قالش ماند
حاصل خواجه قیل و قالی بود
نقش خواجه شد و خیالش ماند
رفت صاحبدلی از این عالم
اثری خوش از آن کمالش ماند
عاشقی کو ز عشق حالی داشت
گرچه عاشق نماند حالش ماند
کوزه ای گر شکست و آبش ریخت
عین سرچشمهٔ زلالش ماند
نعمت الله ز دیده پنهان شد
در نظر نور بی مثالش ماند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۲۱ - نظری کن در آن جمال نگر
نظری کن در آن جمال نگر
حسن او بین و در کمال نگر
جام گیتی نما به دست آور
نور تمثال بی مثال نگر
ساغر می بنوش رندانه
آب سرچشمهٔ زلال نگر
همه عالمند از او به خیال
غیر او نیست این خیال نگر
عشق دارم که وصل او یابم
طلب و طالب محال نگر
در خرابات میر مستانیم
حکم ما و نشان آل نگر
نعمت الله را اگر یابی
اثر ذوق او و حال نگر
حسن او بین و در کمال نگر
جام گیتی نما به دست آور
نور تمثال بی مثال نگر
ساغر می بنوش رندانه
آب سرچشمهٔ زلال نگر
همه عالمند از او به خیال
غیر او نیست این خیال نگر
عشق دارم که وصل او یابم
طلب و طالب محال نگر
در خرابات میر مستانیم
حکم ما و نشان آل نگر
نعمت الله را اگر یابی
اثر ذوق او و حال نگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۲۷ - هر چه بینی به نور او بنگر
هر چه بینی به نور او بنگر
روی او را به او نکو بنگر
مجمع بیدلان اگر جوئی
زلف او گیر و مو به مو بنگر
صفت ما و ذات ما گم شد
صفت او و ذات او بنگر
نظری کن به آب دیدهٔ ما
قطره و بحر و موج و جو بنگر
می خمخانه را خوشی می نوش
جام می بین و هم سبو بنگر
روی خود را در آینه بنما
جان و جانانه روبرو بنگر
نعمت الله به ذوق می بینی
دیگران را به گفتگو بنگر
روی او را به او نکو بنگر
مجمع بیدلان اگر جوئی
زلف او گیر و مو به مو بنگر
صفت ما و ذات ما گم شد
صفت او و ذات او بنگر
نظری کن به آب دیدهٔ ما
قطره و بحر و موج و جو بنگر
می خمخانه را خوشی می نوش
جام می بین و هم سبو بنگر
روی خود را در آینه بنما
جان و جانانه روبرو بنگر
نعمت الله به ذوق می بینی
دیگران را به گفتگو بنگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۳۲ - عقل غیر از عقال نیست دگر
عقل غیر از عقال نیست دگر
غایتش جز محال نیست دگر
مدتی بحث او شنید ستم
بجز از قیل و قال نیست دگر
مالک لم یزل خداوند است
غیر او لایزال نیست دگر
نوش کن جام می که خوشتر ازین
هیچ آب زلال نیست دگر
جز خیال جمال حضرت او
در خیالم جمال نیست دگر
خوش کمالی که عاشقان دارند
غیر از این خود کمال نیست دگر
نعمت الله رسید تا جائی
که سخن را مجال نیست دگر
غایتش جز محال نیست دگر
مدتی بحث او شنید ستم
بجز از قیل و قال نیست دگر
مالک لم یزل خداوند است
غیر او لایزال نیست دگر
نوش کن جام می که خوشتر ازین
هیچ آب زلال نیست دگر
جز خیال جمال حضرت او
در خیالم جمال نیست دگر
خوش کمالی که عاشقان دارند
غیر از این خود کمال نیست دگر
نعمت الله رسید تا جائی
که سخن را مجال نیست دگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۵۵ - دل فدا کرده ایم و جان بر سر
دل فدا کرده ایم و جان بر سر
خانمان باخته جهان بر سر
حاجیان گر به پا به مکه روند
خوش رواننند عاشقان بر سر
دامنش را اگر به دست آریم
سر به پایش نهیم و جان بر سر
بس که سودای زلف او پختیم
دیگ سودا رود روان بر سر
خاک پایش که تاج فرق من است
می نهم همچو سروران بر سر
خم می خوش خوشی به جوش آمد
رفت مستانه این زمان بر سر
بت پرست ار ببیند این بت من
سر ببازد روان بتان بر سر
خوش میانی گرفته ام به کنار
تا چه آید از این میان بر سر
نعمت الله جان به جانان داد
دل و دین نیز این و آن بر سر
خانمان باخته جهان بر سر
حاجیان گر به پا به مکه روند
خوش رواننند عاشقان بر سر
دامنش را اگر به دست آریم
سر به پایش نهیم و جان بر سر
بس که سودای زلف او پختیم
دیگ سودا رود روان بر سر
خاک پایش که تاج فرق من است
می نهم همچو سروران بر سر
خم می خوش خوشی به جوش آمد
رفت مستانه این زمان بر سر
بت پرست ار ببیند این بت من
سر ببازد روان بتان بر سر
خوش میانی گرفته ام به کنار
تا چه آید از این میان بر سر
نعمت الله جان به جانان داد
دل و دین نیز این و آن بر سر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۵۷ - عشق جانان ما ز جان خوشتر
عشق جانان ما ز جان خوشتر
ذوق ما از همه جهان خوشتر
مجلس واعظان خوش است ولی
صحبت بزم عاشقان خوشتر
ما معانی خوشی بیان کردیم
آن معانی از این بیان خوشتر
همدم جام می دمی بر ما
بی شک از عمر جاودان خوشتر
بر لب چشمه خوش بود مأوی
غرقهٔ بحر بی کران خوشتر
آب دیده روان شده هر سو
این چنین آب رو روان خوشتر
خوش بود حور و جنت المأوی
نعمت الله از این و آن خوشتر
ذوق ما از همه جهان خوشتر
مجلس واعظان خوش است ولی
صحبت بزم عاشقان خوشتر
ما معانی خوشی بیان کردیم
آن معانی از این بیان خوشتر
همدم جام می دمی بر ما
بی شک از عمر جاودان خوشتر
بر لب چشمه خوش بود مأوی
غرقهٔ بحر بی کران خوشتر
آب دیده روان شده هر سو
این چنین آب رو روان خوشتر
خوش بود حور و جنت المأوی
نعمت الله از این و آن خوشتر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۶۲ - عاشقم من به قطب دین حیدر
عاشقم من به قطب دین حیدر
یار یاران و قطب دین حیدر
دوست دارم به جان و دل شب و روز
دوستداران قطب دین حیدر
مست میخانهٔ قدم گشتند
باده نوشان قطب دین حیدر
حلقه در گوش و طوق در گردن
تاج داران قطب دین حیدر
آینه در نمد نهان دارند
حق شناسان قطب دین حیدر
برتر از صورتند و از معنی
پاکبازان قطب دین حیدر
همچو من سیدی سزد که بود
یار یاران قطب دین حیدر
یار یاران و قطب دین حیدر
دوست دارم به جان و دل شب و روز
دوستداران قطب دین حیدر
مست میخانهٔ قدم گشتند
باده نوشان قطب دین حیدر
حلقه در گوش و طوق در گردن
تاج داران قطب دین حیدر
آینه در نمد نهان دارند
حق شناسان قطب دین حیدر
برتر از صورتند و از معنی
پاکبازان قطب دین حیدر
همچو من سیدی سزد که بود
یار یاران قطب دین حیدر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۶۳ - جام گیتی نما به دست آور
جام گیتی نما به دست آور
معنی انما به دست آور
بشنو و از مراد خود بگذر
رو رضای خدا به دست آور
آستین بر همه جهان افشان
دامن کبریا به دست آور
دُرد دردش بنوش مردانه
این چنین خوش دوا به دست آور
آبروئی بجو در این دریا
عین ما را به ما به دست آور
زر و سیم فنا چه می جوئی
نقد گنج بقا به دست آور
نعمت این و آن به جا بگذار
نعمت الله را به دست آور
معنی انما به دست آور
بشنو و از مراد خود بگذر
رو رضای خدا به دست آور
آستین بر همه جهان افشان
دامن کبریا به دست آور
دُرد دردش بنوش مردانه
این چنین خوش دوا به دست آور
آبروئی بجو در این دریا
عین ما را به ما به دست آور
زر و سیم فنا چه می جوئی
نقد گنج بقا به دست آور
نعمت این و آن به جا بگذار
نعمت الله را به دست آور
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۶۴ - بشنو حضرتش به دست آور
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۶۵ - یار صاحب نظر به دست آور
یار صاحب نظر به دست آور
حاصل بحر و بر به دست آور
گر به شب آفتاب می جوئی
ماده دور قمر به دست آور
هست در مصر نیشکر بسیار
شکر از نیشکر به دست آور
این چنین دلبری که می جوئی
رو به خون جگر به دست آور
خوش در این بحر ما در آ با ما
صدف پر گهر به دست آور
با هنرمند صحبتی می دار
عارفانه هنر به دست آور
بندهٔ بندگان سید شو
حضرت معتبر به دست آور
حاصل بحر و بر به دست آور
گر به شب آفتاب می جوئی
ماده دور قمر به دست آور
هست در مصر نیشکر بسیار
شکر از نیشکر به دست آور
این چنین دلبری که می جوئی
رو به خون جگر به دست آور
خوش در این بحر ما در آ با ما
صدف پر گهر به دست آور
با هنرمند صحبتی می دار
عارفانه هنر به دست آور
بندهٔ بندگان سید شو
حضرت معتبر به دست آور
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۶۶ - برو و دلبری به دست آور
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۷۵ - گر تو مرد موحدی ای یار
گر تو مرد موحدی ای یار
چه کنی دوستی تو با اغیار
جام توحید نوش شادی ما
تا که گردی ز عمر برخوردار
تو به کثرت چنین گرفتاری
دم ز توحید می زنی هشدار
جام گیتی نما به دست آور
نظری کن به مجمع انواز
همه عالم خزانهٔ عشق است
خازنش بین و مخزن اسرار
دُردی درد نوش رندانه
دل بیمار می کنش تیمار
نعمت الله مدام سرمست است
درخرابات همدم خمار
چه کنی دوستی تو با اغیار
جام توحید نوش شادی ما
تا که گردی ز عمر برخوردار
تو به کثرت چنین گرفتاری
دم ز توحید می زنی هشدار
جام گیتی نما به دست آور
نظری کن به مجمع انواز
همه عالم خزانهٔ عشق است
خازنش بین و مخزن اسرار
دُردی درد نوش رندانه
دل بیمار می کنش تیمار
نعمت الله مدام سرمست است
درخرابات همدم خمار
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۷۷ - یار یاران یار باش ای یار
یار یاران یار باش ای یار
چه کنی دوستی تو با اغیار
نار چون نار را نمی سوزد
نار شو تا تو را نسوزد نار
سر موئی حجاب اگر داری
به سر ما که ازمیان بردار
جان به جانان سپار و خوش می باش
دل رها کن به خدمت دلدار
کار ما عاشقی و میخواری است
غیر از این نیست عاشقان را کار
رند مست از خمار نندیشد
زان که باشد مدام با اغیار
وحده لاشریک له گفتم
کردم اقرار کی کنم انکار
گرچه دل را تو قلب می خوانی
باشد آن نقد مخزن اسرار
گفتهٔ سیدم خوشی می خواند
نعمت الله ز یاد هم مگذار
چه کنی دوستی تو با اغیار
نار چون نار را نمی سوزد
نار شو تا تو را نسوزد نار
سر موئی حجاب اگر داری
به سر ما که ازمیان بردار
جان به جانان سپار و خوش می باش
دل رها کن به خدمت دلدار
کار ما عاشقی و میخواری است
غیر از این نیست عاشقان را کار
رند مست از خمار نندیشد
زان که باشد مدام با اغیار
وحده لاشریک له گفتم
کردم اقرار کی کنم انکار
گرچه دل را تو قلب می خوانی
باشد آن نقد مخزن اسرار
گفتهٔ سیدم خوشی می خواند
نعمت الله ز یاد هم مگذار
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۷۸ - در ترقی همیشه باش ای یار
در ترقی همیشه باش ای یار
در تنزل مباش چون اغیار
جام می عاشقانه خوش می نوش
تا که گردی ز عمر برخوردار
نزد ما موج و بحر هر دو یکیست
غیر ما نیست اندک و بسیار
گر یکی در هزار پیش آید
آن یکی را هزار خوش بشمار
جان جاوید اگر همی جوئی
جان به جانان خویشتن بسپار
سر موئی اگر حجاب بود
از میان آن حجاب را بردار
کار عشق است و کار ما این است
نعمت الله به کار خود بگذار
در تنزل مباش چون اغیار
جام می عاشقانه خوش می نوش
تا که گردی ز عمر برخوردار
نزد ما موج و بحر هر دو یکیست
غیر ما نیست اندک و بسیار
گر یکی در هزار پیش آید
آن یکی را هزار خوش بشمار
جان جاوید اگر همی جوئی
جان به جانان خویشتن بسپار
سر موئی اگر حجاب بود
از میان آن حجاب را بردار
کار عشق است و کار ما این است
نعمت الله به کار خود بگذار
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۸۰ - منم آئینهٔ حقیقت یار
منم آئینهٔ حقیقت یار
گرچه باشد حقیقت آینه دار
نور چشم من است و در دیده
نیست جز روی خوب او دیدار
خانه خالی و یار در خلوت
لیس فی الدار غیره دیار
در خرابات عشق می گردیم
عاشق و رند و لاابالی وار
نتوان یافت در همه عالم
همچو من دردمند دُردی خوار
فارغ از محتسب گرفته شراب
آمده مست بر سر بازار
همدمم جام و محرمم باده
نعمت الله حریف و ساقی یار
گرچه باشد حقیقت آینه دار
نور چشم من است و در دیده
نیست جز روی خوب او دیدار
خانه خالی و یار در خلوت
لیس فی الدار غیره دیار
در خرابات عشق می گردیم
عاشق و رند و لاابالی وار
نتوان یافت در همه عالم
همچو من دردمند دُردی خوار
فارغ از محتسب گرفته شراب
آمده مست بر سر بازار
همدمم جام و محرمم باده
نعمت الله حریف و ساقی یار
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۸۵ - ساقیا جام خوشگوار بیار
ساقیا جام خوشگوار بیار
آبروئی به روی ما باز آر
عاشقان مست و عاقلان مخمور
رند میخانه زاهد بازار
دل ما خلوتی است خوش حالی
لیس فی الدار غیره دیار
بحر و موج و حباب و جو آبند
چار نام و یکی بود ناچار
یک شرابست و جام رنگارنگ
یک وجود و کمال او بسیار
نوش کن جام و می به شادی ما
تا که گردی ز عمر برخوردار
نه شرابی که این و آن گویند
آن چنان می که باشدش خمار
جور او راحت دل و جان است
حاش لله کجا بود آزار
هر که انکار نعمت الله کرد
به خدا نیستش مگر اقرار
آبروئی به روی ما باز آر
عاشقان مست و عاقلان مخمور
رند میخانه زاهد بازار
دل ما خلوتی است خوش حالی
لیس فی الدار غیره دیار
بحر و موج و حباب و جو آبند
چار نام و یکی بود ناچار
یک شرابست و جام رنگارنگ
یک وجود و کمال او بسیار
نوش کن جام و می به شادی ما
تا که گردی ز عمر برخوردار
نه شرابی که این و آن گویند
آن چنان می که باشدش خمار
جور او راحت دل و جان است
حاش لله کجا بود آزار
هر که انکار نعمت الله کرد
به خدا نیستش مگر اقرار