تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - دل در طلیت روی به صحرای غم آورد
دل در طلیت روی به صحرای غم آورد
جان بیدهنت رخت بکوی عدم آورد
ما را هوس زلف تو در کوی نو انداخت
حاجی ز پی حلقه قدم در حرم آورد
محروم مران از در خویشم که گدا را
امید عطا بر در اهل کرم آورد
روزی که بسر وقت من آنی همه گویند
شاهیست که در کوی گدائی قدم آورد
فریاد من از غمزه شوخ تو که در دهر
آئین جفا کاری و رسم ستم آورد
باد این سر سودا زده خاک ره آن باد
کز کوی نو جان در تن ما دم بدم آورد
نقش دل و دین شست کمال از ورق جان
تا وصف خط و خال بتان در قلم آورد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱۹ - دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بود
دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بود
غمخانه درویش به از خلد برین بود
هم دولت سلطانی و هم پایه شاهی
در بارگه عشرت ما عیش کمین بود
حاجت بمی و نقل نبده مجلسیانرا
کان لب بشکر خنده هم آن بود
از گوشه خاطر بنشاط نظر او
و همین بود اندیشه برون آمد و غم نیز بر این بود
دل رفت به حیرت همه شب در سر آن زلف
کر طالع شوریده امیدش به چنین بود
القصة بنظاره آن روی براندیم
عیشی که به از مملکت روی زمین بود
من بعد کمال از اجل اندیشه ندارد
کز زندگیش غایت مقصود همین بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - دوشینه خیالت همه شب مونس ما بود
دوشینه خیالت همه شب مونس ما بود
تا روز دو دست من و آن زلف دوتا بود
مجلس خوش و دل جمع و مرتب همه اسباب
ازعیش به یاد تو چگویم که چها بود ت
در کلبه ما محنت هر روزه شب دوش
شریف نفرمود ندانم که کجا بود
من در عجب آن لحظه ز تشریف خیالت
کان پایه نه در خورد من بی سرو پا بود
گر یکدمه وصل تو خریدیم بعد جان
آن هم سر یک موی ترا نیم بها بود
اندیشه خون ریختنم دوش به آن چشم
بر عزم جفا کردی و آن عین وفا بود
گر داشت کمال از نو نهان سوز تو چون شمع
بر سوز نهائیش رخ زرد گوا بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۲۸ - رویت به چنین دیده تماشا نتوان کرد
رویت به چنین دیده تماشا نتوان کرد
وصل تو بدینه سینه تمنا نتوان کرد
تا دیده نخست از نظرت وام نگیرد
نظارة آن صورت زیبا نتوان کرد
تا همت عالی نشود رهبر خاطر
اندیشه آن قامت و بالا نتوان کرد
گر نیغ کشد دشمن و گره طعنه زند دوست
قطع از تو و سودای تو قطعا نتوان کرد
در دولت خوبی به گدایان در خویش
لطفی بکن امروز که فردا نتوان کرد
تو دارو و درمان دل و دیده ریشی
بیرون ز دل و دیده ترا جا نتوان کرد
دردی ز تو در جان کمالست که آنرا
الا به وصال تو مداوا نتوان کرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۲۹ - روی تو به جز آینه دیدن که تواند
روی تو به جز آینه دیدن که تواند
زلف تو به جز شانه کشیدن که تواند
قند دهنت شربت خاصی که ز لب سخت
دیدن نتوان خاصه چشیدن که تواند
چندانکه نوئی آرزوی جان عزیزان
با آروزی خویش رسیدن که تواند
در زیر لب از بیم رقیب تو بر آن روی
ما فاتحه خواندیم دمیدن که تواند
مشاطه دلی داشت چو پولاد به سختی
ورنه ز چنان زلف بریدن که تواند
چون نیست کمال از سخنان تو گزین تر
کس را به سخن بر تو گزیدن که تواند
آنجا که بخوانند بلند این سخنان را
دیگر سخن پست شنیدن که تواند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - زآن پیش که جان در تتق غیب نهان بود
زآن پیش که جان در تتق غیب نهان بود
عکس رخ دلدار در آئینه جان بود
از خواب عدم دیده دل نا شده بیدار
در دیده و دل نقش خیال تو عیان بود
آن دم که نبود از دل و جان هیچ نشانی
بر چهره عشاق ز داغ تو نشان بود
هر نقش که از کارگاه غیب بر آمد
بردیم گمانی که تو آنی نه چنان بود
با حلقه گیسوی تو شوریده دلانرا
هر حال که در کعبه به بتخانه همان بود
عشق از طرف بار پدید آمده از آغاز
معشوق شنیدی که به عاشق نگران بود
در پای تو جان داد کمال وز جهان رفت
المنة لله که تمنای وی آن بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۰۱ - مائیم دل و دین به تو در باخته ای چند
مائیم دل و دین به تو در باخته ای چند
دور از در تو خانه برانداختهای چند
ای دانه دز فیمت خود دان و میامیز
با مشت کی قدر نو نشناخته ای چند
در آتش و آبند گروهی ز تو چون شمع
تا چند جفا بر تن بگداختهای چند
جان بر تو شانیده روان نقد روان نیز
گنجینه معنی به نو درباخته ای چند
گفتی که کمال اهل محبت چه کسانند
جان سوخته و با غم تو ساخته ای چند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۰۵ - ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیالیست که دیدن نگذارند
صد شربت شیرین ز لبت خسته دلانرا
نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند
گفتم شنود مژده دشنام تو گوشم
آن نیز شنیدم که شنیدن نگذارند
زلف تو چه امکان کشیدن که رقیبان
سر در قدمت نیز کشیدن نگذارند
بخشای بر آن مرغ که خونش گه بسمل
بر خاک بریزند و طپیدن نگذارند
دل شد ز تو صد پاره و فریاد که این قوم
نعره زدن و جامه دریدن نگذارند
مگریز کمال از سر زلفش که درین دام
مرغی که در افتاد، پریدن نگذارند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۰۶ - ما را هوس مسجد و سجاده نباشد
ما را هوس مسجد و سجاده نباشد
مستی صفت مردم آزاده نباشد
و از ساده دلی پیر ملامتگر ما را
ذوق می رنگین و رخ ساده نباشد
صوفی بقدح گر ندهد دست ارادت
عارف نبود سالک و بر جاده نباشد
امیر نسبت نتوان کرد به هیچ آدمی او را
بینید که ناگاه پری زاده نباشد
در خانه درویش چه اسباب نشاط است
گره دولت غمهای تو آماده نباشد
زنهار کمال از سرزلفش نکنی باد
تا در قدم او سرت افتاده نباشد
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۲۵ - ای بلبل خوش نغمه ز ما باد سلامت
ای بلبل خوش نغمه ز ما باد سلامت
مرغ که در سدره همین نغمه سراید
هر نام تو از آن شد خرد از ما در فطرت
کاین خرده شناسی همه از طبع نوازید
هر نقش که در پرده نهفتی زنی و چنگ
چون ماه نوش زهره بانگشت نماید
نام سخن بنده بر آور به غریبی
کاین کار غریب است و زدست تو برآید
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۴۰ - وقت است که استان زمان زرگر منی
وقت است که استان زمان زرگر منی
مانند زر از بوته بما صاف نماید
کان نیک نباشد که ز صندوق ضمیرم
زر دزدد و با من چو ترازو نگراید
شک نیست که اقبال درآید ز در من
گر رای مبارک بصفا روی نماید
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۹۷ - دریاب کمال این سخن نازک و باریک
دریاب کمال این سخن نازک و باریک
آزرده مکن خاطرت از کس سر مویی
گر با تو برابر زید آن صوفی اقرع
یا دست مرا در حق او نیست نکویی
بدخواه تو خود را ببزرگی چو تو داند
لیکن مثل است این که خیاری و کدویی
کمال خجندی : کمال خجندی
مستزاد
ای ریخته سودای تو خون دل ما را
بی هیچ گناهی
بنواز دمی خسته شمشیر جفا را
یارا به نگاهی
باد سحر از روضه رضوان خبر آورد
امروز به گلزار
ای سرو روان هست مگر پیک صبا را
در کوی تو راهی
کس نیست که بر بوی گلستان جمالت
در باغ طرب نیست
چون لاله ز غم چاک زده جیب قبا را
و افکنده کلاهی
زنجیر سر زلف ترا با همه خوبی
سنبل نتوان گفت
هرگز نکند هیچ کسی مشک ختا را
نسبت به گیاهی
بشکست همی لشگر سلطان کواکب
بر هر طرف امروز
کان زلف زره پوش تو از عنبر سا را
آورده سپاهی
در دایره خوش نظران باز به صد سال
حقا که نیاورد
در دور قمر مادر ایام نگارا
مانند تو ماهی
هیهات که در دور قمر زنگ بر آرد
آئینه رخسار
آندم که بر آرم ز دل سوخته یارا
زین واقعه آهی
از حال پریشان کمالت خبری نیست
هیهات چه تدبیر
آن کیست که تقدیر کند حال گدا را
در حضرت شاهی
صامت بروجردی : افتتاح ریاض الشهاده (دیوان صامت)
شمارهٔ ۳ - ترکیب بند قصد در توحید باری عزاسمه
حمداً لک یا رب تبارک و تعالی
ای نفس نگارنده بر اسفل و اعلی
ای ذات تو از خلقت و ترکیب معرا
در خواندن و صفت متحیر دل دانا
هر کس به طریقی ره تحقیق تو پویا
دیدار تو را طالب و اسرار نو جویا
مرغان و ملایک همه در عرش معلی
روزان و شبانند ز الطاف تو گویا
(هر یک به زبانی و به لحنی و ادایی)
(در گلشن تمجید تو در نغمه سرائی)
ای قلب حاجات همه ابیض و اسواد
شرمنده احسان تو گر خوب و گر بد
وصف تو برونست ز اندازه و از حد
ذات تو ز اجسام صور پاک و مجرد
ارواح مقدس همه جمعند و تو مفرد
در بندگیت درج دو صد عزت سر مد
نقش قلم صنع تو نه طاق زبرجد
مبنی ز تو صبح ازل و شام موبد
(هرگز ز برایت نبود فوت و فنائی)
(هستی ز تو پاینده و خود عین بقائی)
نرگس به چمن بیهشی از جام تو دارد
بلبل به گلستان به زبان نام تو دارد
هر طایر جان جا بسر دام تو دارد
هر زنده دلی گوش به پیغام تو دارد
هر گرسنه دیده با طعام تو دارد
چشم طمع از مرحمت عام تو دارد
هر پادشهی خواهش انعام تو دارد
تا خود چه هوایی دل خود کام تو دارد
آیا در توفیق به روی که گشایی
از قدر که فرسایی و قرب که فزایی
هرچند که از دیده و دیدار نهانی
هرچند که ظاهر نه به کون و نه مکانی
هرچند که ممکن نه به اوصاف و یانی
هرچند نه پید به زمین نه به زمانی
بالله که بهر ذره هویدا و عیانی
در چشم تو چون نوری و در جسم چو جانی
نزدیکتر از هر چه که گویند از آنی
ای کنز خفی کی تو نهان از دو جهانی
هر لمحه به ابصار پی جلوه در آئی
هر لحظه به آثار رخ خود بنمائی
تو آن احدی که احدی نیست مثالت
واقف نبود هیچ کس از هیچ کمالت
دستی نرسیده است به دامان جلالت
نی بوده و نی باشدو نی هست همالت
عالی همگی ریزه خور خزان نوالت
در سلطنت و پادشهی نیست زوالت
جود و کرم و بخشش و عفو است خصالت
با آنکه نهانست ز انظار جمالت
ای نور گل خوشبوی چه خوش آب و هوایی
وی لاله خود روی چه با نشو و نمایی
ای آنکه به ملک لمن الملک امیری
بی‌مشورت شاهی و تدبیر وزیری
بی‌منشی و مستوفی و بی‌کلک دبیری
بی یاوری و یاری و مشاری و مشیری
بی عون و پناهی و معینی و ظهیری
ای آنکه ز نیش پشه خورد حقیری
درد دادگری داد ز نمرود بگیری
القصه که بی‌شبه و عدیلی و نظیری
ای مخفی موجود ندانم به کجایی
کاندر همه جا نیستی و در همه جایی
ای دوست به جز در گله لطف تو دری نیست
نفع و ضرر از رد و قبول دگری نیست
با بودن فضل تو به عصیان خطری نیست
اندر برعدل تو ز طاعت اثری نیست
امید به فردوسی و خوف از سقری نیست
هرچند که در نخل اطاعت ثمری نیست
نومید ز درگاه تو بودن هنری نیست
جز مهر تو بر تیر حوادث سپری نیست
بر علت پنهانی «صامت» تو دوائی
این بستری جرم و خطا را تو شفائی
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۵ - در مدح حضرت امیرالمومنین علیه افضل الصلوه
از مهر علی بر دل هر کس اثری نیست
در نزد خدا طاعت او را ثمری نیست
جز حیدر و دریه او نیست پناهی
غیر از علی و آل علی راهبری نیست
همچون اسدالله پی نصرت احمد
در بیشه ایجاد خدا شیر نری نیست
از بهر رهایی ز سهام ستم خصم
جز یاری داماد پیمبر سپری نیست
اندر صرف قلزم امکان ولایت
چون آن در یکتاری امامت گهری نیست
از کثرت دانش به سوی حضرت بی چون
از روی مثل دوری راه اینقدری نیست
ای سر خدا یا علی از چنبر حکمت
بیرون به خدا یکسر مو هیچ سری نیست
جایی که بود مدح سرای تو خداوند
سر کردن اوصاف تو حد بشری نیست
جایی که بود مدح سرای تو خداوند
سر کردن اوصفاف تو حد بشری نیست
انوار تو گر مطلع انوار نباشد
تابان به فلک شمس و به گردون قمری نیست
شد سدره نشین روح الامین از کرم تو
پیداست که این مرتبه کار دگری نیست
در میمنت ظل هما موهبت توست
ورنه هنر اینقدر بیکشمت پری نیست
جز درگه امید تو در روز قیامت
از آتش دوزخ به سوی خلد دری نیست
ایشان نجف به هر چه با این همه اجلال
در کرببلا سوی حسینت گذری نیست
چون زینب تو دید که شاهد شهدار
جز داد جان درره جانان نظری نیست
بی یار و معین مانده به دست سپه شام
دیگر ز پی نصرت او یک نفری نیست
زد دست به دامان شه تشنه لب و گفت
ای آنکه به غیر تو نبی را پسری نیست
اکنون که روی فکر پرستاری ما کن
غیر از تو مددکار غریبان دگری نیست
بعد از تو به هنگام اسیری بره شام
جز شمر و سنان همره ما همسفری نیست
می‌سوزم از این غم که برای تو پس از قتل
در قتلگه‌ ای تشنه جگر نوحه‌گری نیست
تنها نزد آتش به درون تو و لیلی
بی‌شعله ز داغ علی اکبر جگری نیست
بر حال لب خشک و کبود از عطش تو
بی‌گریه و ماتم به جهان خشک و تری نیست
خنجر ز پی حنجر خشک تو کشیده است
از شمر به احوال تو بی‌رحم‌تری نیست
از گندم ری بر نخوری ای عمر سعد
خون ریختن سبط پیمبر هنری نیست
بنمای علاج دل پردرد سکینه
کز بعد تو چون وی به جهان دربدری نیست
(صامت) مکن اندیشه ز عصیان که بکونین
مداح حسین ابن علی را خبری نیست
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۱۵ - از تیر خطا کردن تو دل گله‌مند است
از تیر خطا کردن تو دل گله‌مند است
ای سخت کمان قیمت یک تیر تو چند است
هر چند بود بخت من غمزده کوتاه
الحمد که اقبال تو امروز بلند است
اهل خردم پند دهند از چه نگویند
با خوبش که دیوانه کجا قابل پند است
از محنت بیداری شبها خبرش نیست
آن را که سحر تکیه به دیبا و پرند است
(صامت) قدح زهر غم و درد جدایی
مردانه به سرکش بره دوست که قنداست
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۱۸ - اطراف رخت را خط شبرنگ گرفته است
اطراف رخت را خط شبرنگ گرفته است
افستس که آن آینه را زنگ گرفته است
هر سو نگرم تیر جفایی به کمین است
خوش در سر بخت دل ما تنگ گرفته است
از دیر خرامیدن تیرت عجبی نیست
گر دیر حنای دل ما رنگ گرفته است
یک جا سپه غمه و یک جا صف مژگان
در کوی تو امشب ز دو جا جنگ گرفته است
دیروز پر و بال مرا ناز تو بشکست
امروز برای که دگر سنگ گرفته است
ای جان جهان‌گر بکشی و رب نوازی
دل نیمه جان را به سر جنگ گرفته است
در عشق تو از نام به تنگ آمده (صامت)
چندیست که دیوانه ره ننگ گرفته است
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۲۶ - جز مهر تو ای مه سروکارم به کسی نیست
جز مهر تو ای مه سروکارم به کسی نیست
جز خاک سر کوی تو بر سر هوسی نیست
شد لال جرس در ره عشق تو چو داند
خوشتر ز فغان دل پر خون جرسی نیست
روزی تو کنی یاد اسیران که چو بینی
از ما به جز از مشت پری در قفسی نیست
گفتی که به بالین تو آیم دم مردن
افسانه اگر نیست مرا جز نفسی نیست
سر رشته کار دو جهان رفته ز دستم
زانرو که به زلفین توام دسترسی نیست
پنداشتم آن دانه خال است به دام است
اکنون شدم آگه که ره پیش و پسی نیست
بینید غرورش که پس از کشتن(صامت)
می‌گفت منم قاتل و کاری به کسی نیست
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۳۲ - قیمت به خود از عشق تو ارزان بگذارد
قیمت به خود از عشق تو ارزان بگذارد
خواهد که دلم پا به سر جان بگذارد
خواهم به تو هنگامه هجران بنویسم
جانا اگر این دیده گریان بگذارد
کرده سفر زنگ دل اندر خم زلف
گر آب و هوایش به غریبان بگذارد
ترسم بگه وصل چنان عمر نپاید
تا دیده قضای شب هجران بگذارد
گفتم به سوی گوشه عزلت بگریزم
گر زلف توام دست ز دامان بگذارد
ای باد خزانی به گل اینقدر امان ده
تا مرغ سحر پا به گلستان بگذارد
گو باد صبا تا گذرد بر سر کویش
پیغام من زار پریشان بگذارد
گوید صنما چند ز هجران تو (صامت)
مجنون شود و سر به یابان بگذارد
آن کس که نموده است مرا یوسف دلبند
باری قدمی جانب زندان بگذارد
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۳۵ - دو شینه دل از دوری دلبر گله می‌کرد
دو شینه دل از دوری دلبر گله می‌کرد
تنگ از طمع وصل بخود حوصله می‌کرد
از آمد و شد گشت چنان قاصد آهم
کز ضعف تو گویی طلب راحله می‌کرد
هر دم بسر کوی تو از بیم رقیبان
چون چله نشین ورد زبان به سلمه می‌کرد
گر سخت نبد جان ز چه از رفتن جانان
اندر قفس تن قدمی فاصل می‌کرد
می‌دید مرا پای دل از گریه به گل باز
از زلف چه زنجیر چرا سلسله می‌کرد
دیشب که جرس هم نفس ناله ما بود
از زمزمه خون در جگر قافله می‌کرد
نو شیفته همره ما بود که امشب
تا آخر منزل سخن از ممشبه می‌کرد
هر لحظه کنم روی به یک سوی چه می‌بود
گر عشق مرا عازم یک مرحله می‌کرد
در عشق چو (صامت) نبرد صرفه بجز غم
ای کاش که این آرزو از سریله می‌کرد