تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۶۶ - شکوه از بخت
غم زمانه به سختی گرفته دامانم
ز بی‌ وفایی این بخت سست پیمانم
ببسته بود به من بخت‌، این چنین میثاق
که من بخوابم و اوخود بود نگهبانم
کنون بخفته مرا بخت و من چو مشتاقان
نشسته بر سر او لای لای می‌خوانم
چو بخت‌ شوم مرا چرخ‌ بیند اندر خواب
به روی غم غم دیگر نهد فراوانم
ایا سپهر طرب کاه غم‌فزای آخر
ازین باده با شکنج غم مرنجانم
کنون به مشت توام من ولیک در مشتت
مقاومت را سرسخت‌تر ز سندانم
به باغ نظم کنون همچو عندلیبم من
صریر کلک بود دلنواز دستانم
بلی چو نقد هنر هست مایهٔ دستم
از آن‌ جهت بود اینسان کساد دکانم
به دور دهر بخوشیده کشت امیدم
به کلک و خامه بود گرچه ابر نیسانم
به روزگار بخشکیده خود لب ذوقم
اگرچه هست کنون طبع‌، بحر عمانم
اگر به کلک من اندر نه ابر نیسانست
به‌ صفحه پس ز چه رو در و گوهر افشانم
وگر به طبع من اندر نه بحر عمانست
ز بهر چیست سخن همچو در غلطانم
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۷۲ - مولودیه و منقبت
زهی به کعبه‌، شرافت‌فزای رکن و حطیم
زهی مقام تو فخر مقام ابراهیم
زهی حریم تو چون کعبه لازم‌الاکرام
زهی وجود تو چون قبله واجب‌التعظیم
زهی بلندتر اندر همم ز چرخ بلند
زهی عظیم‌تر اندر شرف ز عرش عظیم
زهی علی و نمایندهٔ تو هرچه علو
زهی علیم و ستایندهٔ تو رب علیم
علی عالی اعلا ابوالحسن حیدر
که شد صحیح ز فضل تو روزگار سقیم
به‌صورت ار چه ز بوطالبی ولی به صفت
فکنده برگل آدم مشیت تو ادیم
به فلک نوح‌، تو بودی زمامدار نجات
برود نیل‌، تو بودی طلایه‌دار کلیم
چنین که علم تو را نیست منتها شاید
گر اعتراف نمایم که عالم است قدیم
میان لجهٔ شرع محمدی کعبه است
همان صدف که‌ در او زاد چون ‌تو در یتیم
برون ز یک سخنت حکمتی نمی‌بینند
اگر به چله نشینند صدهزار حکیم
توئی حقیقت قرآن و برتر از قرآن
که صامت است وکریم و تو ناطقی و کریم
بود بهشت برین ساحت ولایت‌تو
طریقت تو در آن‌، جوی کوثر و تسنیم
توئی حکیم وکلامت شراب معرفت است
حکیم و سفسطه‌اش نیست جز شراب حمیم
بر آسمانهء‌ قهرت پی مصالح دین
به کلک فکرت گر نقطه‌ای شود ترسیم
هزار مرتبه صائب‌تر است و نافذتر
ز بیلک‌ شهب اندر مصاف دیو رجیم
حسام امر تو آنجاکه قد الف سازد
چو لاء نفی شود قدکافران به دو نیم
خدایگانا بنگر ز لطف سوی بهار
که روح قدس کند مدحت تواش تعلیم
به مدحت تو وپیروزی ولادت تو
سخن سراید در این بزرگوار حریم
حریم زادهٔ موسی که چون دم عیسی
روان فزاید خاک درش به عظم رمیم
به چشم زایر این آستان بود روشن
هرآنچه گشت به سینا نهان زچشم کلیم
زهی برآنکه نهد روی دل برین درگاه
به‌رای صافی و دین درست و قلب سلیم
من این قصیده بهنجار «‌ازرقی‌» گفتم
«‌برآن صحیفهٔ سیمین مساز مشک مقیم‌»
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۹۰ - تغزل
گه فریضهٔ شام آن چراغ ترکستان
کنار من ز رخ خویش کرد لالستان
پی شکار دل و جان به غمزه و ابرو
کهی گشاده کمین وگهی گشوده کمان
به چرخ‌، برجیس از ماه روی او خیره
به‌باغ‌، نرگس در چشم‌مست اوحیران
به‌زیر لعل لب اندر دو رشته دندانش
چنان دورشتهٔ لولو به حقه مرجان
به زلف خم شده‌، دامی ولیک دام بلا
به‌ قد برشده‌، سروی ولیک سروروان
کسان به‌ترکستانش دهند نسبت و من
برآن سرم که کشم‌قبله سوی ترکستان
سخنش‌چیست‌عیان‌ودهانش‌چیست‌خبر
کمرش چیست‌یقین ومیانش‌چیست گمان
اگر سخن نسراید، پدید نیست دهن
وگرکمر نگشاید، پدید نیست میان
دو چشم سحرنمایش به‌ غمزه‌ غارت‌ دل
دولعل روح‌فزایش به‌خنده راحت جان
ز آب وتابش بی‌آب‌، لاله ونسرین
ز زلف وخطش بی‌تاب‌، سنبل وریحان
زتیره زلفش‌، روشن رخش چنان تابید
که ماه در شب میلاد حجهٔ یزدان
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۰۰ - یادگار بهار به پاکستان
همیشه لطف خدا باد یار پاکستان
به کین مباد فلک با دیار پاکستان
ز رجس‌شرک‌، به ری شد به قوت توحید
همین بس است به دهر افتخار پاکستان
سزد کراچی و لاهور، قبهٔالاسلام
که هست یاری اسلام کار پاکستان
ز فیض روح «‌محمدعلی جناح‌» بود
محمد و علی و آل‌، یار پاکستان
همین نه کحل بصر، بل سزد که اهل نظر
کنند کحل بصیرت غبار پاکستان
مدام تشنهٔ صلح است ملتش‌، هر چند
که نیست کم زکسی اقتدار پاکستان
به زیر بیرق نصر من‌الله‌اند و کنند
مه و ستاره‌، سعادت نثار پاکستان
شود به مرتبه صاحبقران دهر که هست
به دست صاحب قرآن مهار پاکستان
ز قهر حق شودش کار، زار اگر طلبد
عدو به مکر و حیل کارزار پاکستان
ز فیض سعی و عمل وز شمول علم و هنر
فزون شود همه روز اعتبار پاکستان
چه سخت زود به آزادی امتحان دادند
رجال فاضل وکامل عیار پاکستان
طپد چو طفل ز مادر جدا، دل کشمیر
که سر ز شوق نهد درکنار پاکستان
چو مادری که ز فرزند شیرخواره جداست
نجات کشمیر آمد شعار پاکستان
فشانده اشک غم از چشم و من همی بینم
به چش دل مژهٔ اشکبار پاکستان
ز سوی مردم ایران هزار گونه درود
به ساکنان سعادتمدار پاکستان
به عالمان حقایق به سالکان طریق
به غازیان معادی شکار پاکستان
به رهبران معظم‌، به سائسان بزرگ
که هست فکرتشان غمگسار پاکستان
ز ما درود فراوان به شیرمردانی
که کرده‌اند سر و جان نثار پاکستان
به روح پاک شهیدان که خونشان بر خاک
کشید نقشهٔ پر افتخار پاکستان
زما درود برآن روح پرفتوح بزرگ
«‌جناح‌»‌، رهبر والاتبار پاکستان
درود باد به روح مطهر «‌اقبال‌»
که بود حکمتش آموزگار پاکستان
«‌هزار بادهٔ ناخورده‌» وعده داد که هست
از آن یکیش می خوشگوار پاکستان
جدا نبود و نباشند ملت ایران
ز طبع و خوی و شعار و دثار پاکستان
گمان مبر که بود بیشتر از ایرانی
کسی به روی زمین دوستدار پاکستان
گواه دوستی ما بود شهنشه ما
که شد ز صدق و صفا رهسپار پاکستان
هماره ایران می‌برد رنج در ره هند
ز رنج رست کنون در جوار پاکستان
بهار عاشق فرهنگ و خوی و آدابی است
که محکم است بدان‌، پود و تار پاکستان
ز روی صدق و ادب چند نکته عرضه دهم
به پیشگاه دل حقگزار پاکستان
یکی سماحت ملی‌، که گونه گونه ملل
زیند فارغ و خوش در دیار پاکستان
که ملک را نرساند به وحدت ملی
مگر سماحت قانونگزار پاکستان
جدال مذهبی و ترک اصل آزادی
خزان کند به حقیقت‌، بهار پاکستان
دگر صنایع ملی که کارساز افتد
به جمع کارگر بیشمار پاکستان
دگر بنای عدالت که بالسویه برند
ز عدل بهره‌، صغار و کبار پاکستان
ز مرگ باک مدارید و مستعد باشید
که هست صلح مسلح‌، مدار پاکستان
اساس صلح‌، سپاه منظم است‌، بلی
بود سپاه منظم‌، حصار پاکستان
برید بهره زعلم فرنگ وصنعت او
که کسب علم و هنر نیست عار پاکستان
ولی فضایل اخلاق خود زکف مدهید
که خوی غرب نیاید به کار پاکستان
فنون غربی وآداب وسنت شرقی
مناسب است به شأن و وقار پاکستان
همیشه‌تاکه زگشت زمین شب آید و روز
به خرمی گذرد روزگار پاکستان
همیشه یمن بود در یمین پاکستان
هماره یسر بود در یسار پاکستان
به یادگار، بهار این قصیده گفت و نوشت
همیشه لطف خدا باد یار پاکستان
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۱۲ - بیزاری از حیات
مرا دلی است ز دست زمانه غرقه به خون
هزار لعنت براین زمانهٔ ملعون
ز دستبرد حوادث دل و دماغ نماند
که آن قرین ملالست و این دچار جنون
بدان خدای که با چند قطره باران داد
به باد حادثه‌، تخت و کلاه ناپلئون
که تاج و تخت شهی این‌ قدر نمی‌ارزد
که تیر آهی بگشاید از دلی محزون
فلک به دست کسانی سپرد رشتهٔ کار
که در سرشت‌، پلیدند و در منش مطعون
قرایح همه همچون رویه نامطبوع
طبایع همه همچون قریحه ناموزون
حرام ساخته بر خلق زندگی و به خویش
حلال داشته مال و مباح ساخته خون
اگر به زندان‌، حلق پسر برند به تیغ
به تعزیت نبود مادر و پدر مأذون
وگر بخواهد نعش پسر ز زندانبان
پدر به زندان گردد بدین گنه مسجون
مرا ز نیستی و مرگ بیم و وحشت نیست
که لذتی نبرم زین حیات ناموزون
چه تندرست و چه بیمار، پیش دیدهٔ من
خوش‌است مرگ، چو لیلی به دیدهٔ مجنون
برابر است مرا فکر زندگانی و مرگ
نه از یکی متنفر، نه بر یکی مفتون
جهان به دیدهٔ من گلشنی است رنگارنگ
حیات در بر من نعمتی است گوناکون
ولی چو از پس یک عمر، بایدم مردن
اگر بمیرم اکنون‌، نباشمی مغبون
مبین که نیست ترا در جهان عدیل و قرین
ببین به دیدهٔ عبرت به رفتگان قرون
بسا کس از در سمج اجل درون رفتند
ولی از آن همه یک تن نیامده است برون
یکی نیامد از آن رفتگان که گوید باز
به کس چه می‌گذرد، چون بمرد و شد مدفون
کجاست نفس بهیمی و چیست عقل شریف
کجاست روح که از تن رود چو ربزد خون‌؟
به جز شگفتی و حیرت همی چه افزاید؟
از آنچه دیدی و گفتند گونه گونه سخون
نشد یقین و، مسلم نداشت ذوق سلیم
که روح آدمی و نفس چند باشد و چون
بساکسا که بمردند و رفته‌اند از یاد
همی به خواب من آیند هر شبم اکنون
چه‌حکمتی است که‌بینیم ما به‌عالم خواب
بسی مثال که باشد به راستی مقرون‌؟
به کودکی ز جفای مربیان‌، بودم
ستمکش و عصبی تلخکام و خوار و زبون
نیافتم خورش خوب از آنکه گفت پدر
که هوش طفل شود کم چو یافت لقمه فزون
به هجده سالگی اندر، پدر بمرد و مرا
سپرد با دو سه طفل دگر به دهر حرون
نه ثروتی که توان برد راه در هرجای
نه بنیتی که توان کرد پنجه با هر دون
چه رنج‌ها که کشیدم به روزگار دراز
چه رنگ‌ها که بدیدم ز دهر بوقلمون
اگر نبود به دستم بضاعتی مکفی
ولیک بود به مغزم‌، قریحتی مکنون
مرا به روز و شبان مونسی نه‌، غیرکتاب
که بد به مخزنم اندر، کتاب‌ها مخزون
ازآن سپس منم ونظم ونثروعلم وهنر
که هریکی را خصمی است‌ چیره چون گردون
من از حسود به‌رنجم ولی هزاران شکر
که نیست با حسد و رشگ‌، خاطرم مقرون
مراست روحی خالی ز عجز و ذلت و ضعف
مرا دلی است مبرا ز مکر و کید و فسون
پدر به عفت و شرمم چنان مؤدب ساخت
که گشت شرم و حیا با ضمیر من معجون
حیا به شرع پیمبر بزرگ تر صفتی است
ولی دریغ که من زین صفت شدم مغبون
حیا برفت و وقاحت به جای او بنشست
زمانه گشت دگرگون و خلق دیگرگون
چو نظم بگسلد و پی سپر شود آداب
ادب نخوانده‌، قوی گردد و ادیب زبون
شود دلیل هنر، کذب و خودستایی و لاف
دلیل بی‌هنری‌، خامشی و صبر و سکون
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۱۷ - درود به پوشکین
درود بر تو و فضل و کمالت ای پوشکین
به طبع نازک و لطف خیالت ای پوشکین
نیافت عمر تو با روز مردنت پایان
کنون بود صد و پنجاه سالت ای پوشکین
تویی ز ما صد و پنجاه پایه بالاتر
بریم رشک به جاه و جلالت ای پوشکین
مرا هنوز نزاییده مام دهر، اما
رسیده‌ای تو به اوج کمالت ای پوشکین
جنین دهرم و خون می‌مکم ز ناف حیات
تو جاودانی و نبود زوالت ای پوشکین
ببال نغمه موزون خود ببال و بپر
سوی ابد، که گشاده است بالت ای پوشکین
بچم بر اوج اثیر جلال خویش و مباش
به یاد زندگی پر ملالت ای پوشکین
سعادت بشر آرمان و ایده‌آل تو بود
درود بر تو و بر ایده‌آلت ای پوشکین
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۲۵ - در مدح مظفرالدین شاه
ایا نسیم صبا ای برید کار آگاه
ز طوس جانب ری این زمان بپیما راه
ببر پیامی از چاکران درگه قدس
به آستان ملک شهریار کار آگاه
بهین شهنشه والاتبار ملک‌ستان
خدایگان سلاطین مظفرالدین شاه
شه مبارک فال و مه همایون‌فر
خدیو چرخ برین خسرو ستاره سپاه
ز دست معدلتش پای ظلم شد در بند
ز پای تختگهش دست جور شدکوتاه
ز جود، بارش نیسان به گاه پاداشن
ز خشم‌، آتش سوزان به‌وقت پادافراه
شهنشهی که‌به‌هر صبح‌و شام‌شمس‌و قمر
به پیش درگه او بر زمین نهند جباه
شهی که روز به درگاه او غلام سپید
مهی که شام به خرگاه اوکنیز سیاه
گرفته صیت جلالش چو مهر عالمتاب
ز حد شام و حلب تا به قندهاروهراه
سموم خشمش در هر زمین که می‌بوزد
بِدل به آتش سوزان کند به خصم‌، سپاه
رباض ملکش از خرمی بود چو بهشت
درآن بهشت ز داد و دهش دمیده گیاه
خدایگانا ای آنکه اختر شرفت
فراز خیمه خورشید برزده خرگاه
خدای عز و جل ذوالجلال و الاکرام
نیافریده به گیتی شبیهت از اشباه
صبوری آنکه چهل سال بد ثناگستر
به ظل مرحمتت جان وتن بدش به رفاه
کنون نهاد ز روی رضا سرتسلیم
به آستان رضا روح من سواه فداه
به‌غیر مدح تو اندوخته ندارد هیچ
همی ز مدح تو زنده است نامش در افواه
به یادگار به‌جا مانده است از او پسری
که بحرمدح ترا می کند به ذوق شناه
امیدش آنکه ز الطاف شه شود دلشاد
که‌سوی اوست امیدش ز بعد لطف‌اله
خدایگانا امروز بر تو ارزانی است
به فر یزدان‌، اقبال و دولت دلخواه
اگر به سائل‌، دست تو بحر وکان بخشد
هنوزنبود جود توزین کرم آگاه
به یمن دولت‌، از روزگار باج بگیر
ز فر شوکت‌، از آسمان خراج بخواه
هماره تاکه بلند است ، چرخ‌باد بلند
ز دشمن تو به چرخ بلند ناله و آه
همیشه باد زدست ،توپای خصم به بند
هماره باد به پیش توپشت خصم دوتاه
همیشه بادا روی محب توچون شید
هماره بادا رنگ عدوی تو چون کاه
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۳۶ - ذم ری
اجل پیام فرستاد سوی کشور ری
که گشت روز تو کوتاه و روزگار تو طی
بریخت خون سلیل رسول‌، زاده سعد
به یاد میری تهران و حکم‌داری ری
از آن زمانه به نفرین خاندان رسول
دچار گشته‌ای ای خاک تودهٔ لاشی
شرنگ قهر اجانب چشیده دم در دم
پیام سخت حوادث شنیده پی در پی
بسا سلالهٔ شاهنشهان که حشمتشان
گذشته بد ز سر تاج خانوادهٔ کی
که درتو جای گزیدند و خوار و زار شدند
چو آل بوبه که شد در تو دور آنان طی
بسا بزرگان کاندر تو زار کشته شدند
و یا زبیم گرفتند ره به دیگر حی
از آن قبل که تو شومی و شومی از در تو
به ملک در شود انسان که باده در رگ و پی
هماره بنگه اوباش و جایگاه رنود
همیشه مهد خرافات و گاهوارهٔ غی
همه فقیر به علم و همه علیم به زرق
همه ضعیف به عقل و همه دلیر به می
به تنگدستی‌، پابند زینت سرو بر
به بی‌نوایی‌، گرم نوازش دف و نی
ایا به داخلیان گفته الجناح‌علیک
ولی به خارجیان گفته الجناح علی
همین نه‌تنها در جنگ شیعی و سنی
بسوختی چو ز تف شراره تودهٔ نی
که جنگ شافعی و مالکیت هم پس از آن
چنان فشرد که در تو نماند شخصی حی
به یاد دار که با خاک ره شدی یکسان
ز نعل لشگر تاتار و برق خنجر وی
به یاد دار کز آشوب توپ استبداد
شد آفتاب تو تاریک و نوبهار تو دی
به یاد دارکه دادی تو هفده شهر به روس
ز ملک ایران‌، آن گه که طفل بودی هی
به یاد دار که بودی عبید اجنبیان
از آن زمان که نبشتند بر تو هذالری
علاج ایران نبود جز اینکه صاعقه‌ایت
به شعله محو کند، کاخر الدوا الکی
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۴۶ - تغزل
بتا اگرچه به صورت تو زادهٔ بشری
ولی به روی درخشان‌، سلاله قمری
بشر نزاده چنین ماه روی غالیه موی
چگونه باورم آیدکه زادهٔ بشری
به چهر و سیما فرزند ماه گردونی
به قد و بالا مانند سرو کاشمری
قمر شناسمت ار غمگسار بوده قمر
پری بخوانمت ار آشکار گشته پری
به زلف بافته‌، رشگ بنفشهٔ چمنی
به روی تافته‌، شرم ستاره سحری
اگر شکارکنند آهوان صحرا را
به‌چشم‌، ای بت آهونگه‌، تو دل شکری
پری شنیدم اما پری نه دل سپراست
تو ای نگار پریچهره از چه دل سپری
سپرکنی به رخ ماه حلقهٔ زنجیر
برای آنکه کنی روزگار من سپری
کسی که روی‌ تو بیند زخویش بی‌خبرست
چرا ز حسن خود ای ماهرو تو بی‌خبری
نظر به روی تو دل‌ها ز دست برباید
که آفت دلی ای شوخ و فتنهٔ نظری
منم غلام خط مشک‌ فام تو که بدو
سپرده خط غلامی بنفشهٔ طبری
کدام کس که تو را دید و دل نداد به تو
کدام کس که تو بینی و دل ازو نبری
به‌ماه و سروت اگر عاشقان کنند شبیه
تو ماه مشکین زلفی و سرو سیم‌بری
به روی تو صنما ختم شد نکورویی
چو برپیمبر ما ختم شد پیامبری
خدایگان رسولان‌، رسول بار خدای
که مر خدایش بستوده از نکو سیری
خدای را غرض از خلقت‌ جهان او بود
وگرنه بهرچه آورد انس وجن وپری
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۸ - خوشا بهارا خوشا میا خوشا چمنا
خوشا بهارا خوشا میا خوشا چمنا
خوشا چمیدن بر ارغوان و یاسمنا
خوشا سرود نو آیین و ساقی سرمست
که ماه موی میانست و سر و سیم‌ تنا
خوشا توانگری و عاشقی به وقت بهار
خوشا جوانی با این دوگشته مقترنا
خوشا مقارن این هر سه خاطری فارغ
زکید حاسد بدخواه و خصم راه‌زنا
خوشا شراب کهن در سبوی گردآلود
که رشح باران بسترده گردش از بدنا
خوشا مسابقهٔ اسب‌های ترکمنی
کجا چریده به صحرای خاص ترکمنا
درازگردن و خوابیده دم و پهن سرین
فراخ‌سینه و بالابلند و نرم‌تنا
بزرگ سم و کشیده پی و مبارک‌ ساق
بلندجبهه و محجوب‌چشم و خوش‌دهنا
به فصلی ایدون کز خاربن برآید گل
نواخت باید برگل سرود خارکنا
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۱۴ - بسوختیم زبیداد چرخ و خواهد سوخت
بسوختیم زبیداد چرخ و خواهد سوخت
کسی که علم فراموش کرد و جهل آموخت
بگو به سایه ی دیوار دیگران خسبد
کسی که خانه ی خود را به دیگران بفروخت
وطن زکید اجانب درون آتش و ما
به سر زنیم و بنالیم از اینکه آمل سوخت
شکافتیم و دربدیم و سوختیم ز جهل
به زیب پیکر ما گر جهان قبایی دوخت
بود ز خون فقیر آنکه شربتی نوشید
بود ز مال یتیم آنکه ثروتی اندوخت
درین میانه بهارا نصیب رنجبر است
به هر کجا که ز بیداد آتشی افروخت
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۱۵ - همین نه از ستم چرخ شهر آمل سوخت
همین نه از ستم چرخ شهر آمل سوخت
که‌ از عطش به‌ ری امسال سبزه و گل سوخت
به جای شمع برافروخت در چمن گل سرخ
به جای شهپر پروانه بال بلبل سوخت
به باغ‌، بید معلق ز تشنگی چون شمع
گرفت لرزه و از پای تا به کاکل سوخت
تو ای سحاب کرم قطره‌ای فشان بر خاک
که چهر لاله سیه گشت و زلف سنبل سوخت
ز حال خلق تغافل بس است ای وزرا
که خانمان ضعیفان ازین تغافل سوخت
به کار ملک تعلل بس است ای امرا
که شهر دلکش آمل ازبن تعلل سوخت
به داغ هیچ عزیزی خدا نسوزاند
هرآن دلی که بر احوال شهر آمل سوخت
بهار گفت توکل به حق کنید دریغ
که برق غفلت ما خرمن توکل سوخت
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۱۸ - شب است و آنچه دلم کرده آرزو اینجاست
شب است و آنچه دلم کرده آرزو اینجاست
ز عمر نشمرم آن ساعتی که او اینجاست
ز چشم‌ شوخ رقیب ای صنم چه پوشی روی‌؟
بپوش قلب خود از وی که آبرو اینجاست
حذر چه می‌کنی از چشم غیر و صحبت خلق
ز قلب خویش حذر کن که گفت‌وگو اینجاست
نگاهدار دل از آرزوی نامحرم
که فر و جاه و جمال زن نگو اینجاست
خیال غیر مکن هیچ‌، کان حجاب لطیف
که چون درد، نبود قابل رفو، اینجاست
شنیده‌ام به زنی گفت مرد بد عملی
که نیست شوهر و مطلوب کامجو اینجاست
قدم گذار به مشگوی من - که خواهدگفت
به شوهر تو که آن سرو مشکمو اینجاست‌؟‌!
چو این کلام‌، زن از مرد نابکار شنید
به‌قلب‌خوبش‌بزد دست وگفت‌: او اینجاست
خدا و عشق و عفافند رهبر زن خوب
بهشت شادی و فردوس آرزو اینجاست
«‌بهار» پردهٔ مویین حجاب عفت نیست
«‌هزار نکتهٔ باریکتر ز مو اینجاست‌»
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۲۱ - شب فراق تو گویی شبان پیوسته است
شب فراق تو گویی شبان پیوسته است
که زلف هرشبی اندرشب دگربسته است
دل از تمام علایق گسسته‌ام که مرا
خیال ابروی او پیش چشم‌، پیوسته است
نه خنجر و نه کمانست ابروان کجش
که در فضیلت رویش دو خط برجسته است
نشاط من ز خط سبز آن پسر باری
چنان بود که فقیری زمردی جسته است
ز سبز برگ خط البته آفتی نرسد
به گلبنی که برو صدهزار گل رسته است
ز دولت سر عشق تو زنده‌ام‌، ورنه
هزار بار فزون مرگم از کمین جسته است
مباش تند و مغاضب که نعمت دو جهان
نتیجهٔ رخ خندان و طبع آهسته است
ز روی درد نگه کن به شعر من‌، کاین شعر
تراوش دل خونین و خاطر خسته است
ارادت ار طلبی معنویتی بنمای
که از علایق صوری فقیر وارسته است
به سربلندی یاران نهاده گردن و باز
به دستگیری ایشان ز پای ننشسته است
گرفته یار ولی هیچ کام نگرفته
شکسته توبه ولی هیچ عهد نشکسته است
نگفته هیچ دروغ ارچه جای آن بوده
نکرده هیچ بدی گرچه می‌توانسته است
«‌بهار» گوی سعادت کسی ربوده به دهر
که‌خواسته‌است‌و توانسته‌است‌و دانسته‌است
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۲۷ - به کشوری که در آن ذره‌ای معارف نیست
به کشوری که در آن ذره‌ای معارف نیست
اگرکه مرگ بباردکسی مخالف نیست
بگو به مجلس شورا چرا معارف را
هنوز منزلت کمترین مصارف نیست
وکیل بی‌هنر از موش مرده می‌ترسد
ولی ز مردن ابناء نوع خائف نیست
کند قبیلهٔ دیگر حقوق او پامال
هرآن قبیله که بر حق خویش واقف نیست
نشاط محفل ناهید و نغمهٔ داود
تمام‌یکسره جمع است حیف «‌عارف‌» نیست
«‌بهار» عاطفه از ناکسان مدار طمع
که در قلوب کسان ذره‌ای عواطف نیست
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۴۲ - دل از تطاول زلف نگار جان نبرد
دل از تطاول زلف نگار جان نبرد
چو مارگیر کز آسیب مار جان نبرد
به‌ صیدگاه دل‌ آن زلف خم به‌خم دامیست
که از علایق او یک شکار جان نبرد
دلا تجاهل عارف گزین که صاحب ذوق
محقق است کزین روزگار جان نبرد
بدان تبختر شاهانه گرگشاید رخ
پیاده‌ایست کز او یک سوار جان نبرد
سلاح عاشقی افتادگیست ورنه کسی
به پهلوانی ازین کار زار جان نبرد
به رهنمایی سیمرغ بست باید دل
وگرنه رستم از اسفندیار جان نبرد
سلامت ارطلبی کفرگوی و رندی کن
که زهد و تقوی از این گیرودار جان نبرد
بگو به ساقی مجلس به باده افیون ریز
وگرنه هیچ کس از این خمار جان نبرد
بر اهل فضل جهان سردگونه شد دانم
کزین خزان فضیلت بهار جان نبرد
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۴۸ - اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد
اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد
ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد
برون ز زلف‌ تو یک حلقه هم نخواهد رفت
کم از دهان تویی ذره هم نخواهد شد
گرم دو بوسه دهی جان دهم به شکرانه
کرم ز خاطر اهل کرم نخواهد شد
تو پاک باش و برون آی بی‌حجاب و مترس
کسی به صید غزال حرم نخواهد شد
اگر بر آن سری ای ماهرو که روز مرا
کنی سیاه به زلفت قسم‌، نخواهد شد
گرم زنی چو قلم بند بند، این سرمن
ز بندگیت جدا یک قلم نخواهد شد
رقیب گفت بهار از تو سیر شد، هیهات
به حرف مفت‌، کسی متهم نخواهد شد
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۵۳ - نسیم صبحدم ازکوهپایه باز آمد
نسیم صبحدم ازکوهپایه باز آمد
درخت سرو ز شادی به اهتزاز آمد
بیاکه طرهٔ سنبل زشوق گشت پریش
بیا که دیدهٔ نرگس به راه باز آمد
به یاد حضرت زردشت جام باده بنومن
که جشن حضرت جمشید جم فراز آمد
تو ناز می کن‌ و دل‌ می‌شکاف‌ و رخ می‌تاب
که پیش ناز توام نوبت نیاز آمد
ببین که از در فرغانه می‌وزد امروز
همان نسیم که دوش از ره حجاز آمد
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۶۰ - میان ابرو و چشم توگیر و داری بود
میان ابرو و چشم توگیر و داری بود
من این میانه شدم کشته این چه کاری بود
تو بی وفا واجل در قفا و من بیمار
بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود
مرا ز حلقه ی عشاق خود نمیراندی
اگر به نزد توام قدر و اعتباری بود
در آفتاب جمال تو زلف شبگردت
دلم ربود و عجب دزد آشکاری بود
به هر کجا که ببستیم باختیم ز جهل
قمار جهل نمودیم و خوش قماری بود
تمدن آتشی افروخت در جهان که بسوخت
زعهد مهر و وفا هرچه یادگاری بود
بنای این مدنیت به باد می‌دادم
اگر به دست من از چرخ اختیاری بود
میئی خوریم به باغی نهان ز چشم رقیب
اگر تو بودی و من بودم و بهاری بود
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۶۲ - کنون که کار دل از زلف یار نگشاید
کنون که کار دل از زلف یار نگشاید
سزد گر از من آشفته کار نگشاید
بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کار
چو کار دل ز سر زلف یار نگشاید
ز روزگار در این‌ بستگی‌ چه‌ شکوه کنم
دری که بست قضا روزگار نگشاید
در انتظار بسی کوفتیم آهن سرد
دربغ از آن که در انتظار نگشاید
به اختیار دل این کار بسته بگشایم
ولی زمانه در اختیار نگشاید
ز اشگ بگذرم و دیده شعله بار کنم
که کارم از مژهٔ اشکبار نگشاید
گل وفا ز نکویان طمع مدار بهار
که غنچهٔ هوس از این بهار نگشاید