تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰۹ - طبیبا مرا کشت درد نهانی
طبیبا مرا کشت درد نهانی
بهل نبض و بنگر دل ار میتوانی
گر از دفتر عشق یک نکته خوانی
حکیما بزن لاف از نکته دانی
کجا همزبانی که با او بگویم
غم پیری و سرگذشت جوانی
رفیقان زهجر تو در آتش اما
رقیبان زوصل تو در کامرانی
شب هجر اگر نشنوی ناله من
شکیبائیم باشد از ناتوانی
حذر کن از آن ترک تیر افکن ایدل
که با مرغ بسمل کند شح کمانی
مرا مرغ طبع است بر تو نواخوان
بگل بلبلی گر کند نغمه خوانی
مرا مرغ روح است بر تو پرافشان
تذرو ار بسروی کند پرفشانی
تو را سرو و مه خواندم عقل گفتا
که گوئی بصیرت ندارد فلانی
نه مه را نباشد دهان پیش آن لب
نه سرو چمن را نباشد روانی
اگر دامن ساقی افتد بچنگت
نثارش کن این باقی عمر فانی
علی مظهر حق و ساقی کوثر
که از حکم ایزد جهانراست بانی
جهان بی وجود وی آشفته عاطل
که بی حاصل آمد صور بی معانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴۱ - الا ایکه داری طمع پادشاهی
الا ایکه داری طمع پادشاهی
نیائی چرا بر در دل گدائی
از این چار گوهر چه دیدی حکیما
بجز تندی و پستی و بد هوائی
زاوراق دفتر چه خواندی معلم
بآتش بسوز این کتاب ریائی
بدل طرح کردند اکسیر اعظم
که خاک در دل کند کیمیائی
نه هردل بود مخزن گنج حکمت
نه هر دل در او تافت نور خدائی
دل جوی بیگانه از دین و دانش
دلی جو که با عشق کرد آشنائی
شکسته دلی خسته مستمندی
که درمان نخواهد بجز بی دوائی
از آن دل مراد دل خویشتن جوی
که دستت بگیرد به بی دست و پائی
زدوران گرت عقده ای مانده در دل
بود گریه مفتاح مشگل گشائی
چه عشق است آشفته عشقی که ایزد
کند وصف الکبریاء و ردائی
کجا بار باشد بگلزار عشقت
زدام هوس تا نیابی رهائی
بسر داری ار شوق گلگشت جانان
تو ایمرغ جان از قفس کن جدائی
دلا خون شو از غم که خون است اول
در آخر شود نافه مشک ختائی
نه ای نی که پیوسته نالی بمحفل
نوا عاشقان را بود بی نوائی
وصی نبی اصل شاخ ولایت
علی زینت مسند کبریائی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - ز عشقم به هر محفل افسانه ای ست
ز عشقم به هر محفل افسانه ای ست
ز اشکم به هر گوشه ویرانه ای ست
ز شمعی چمن را صبا مژده داد
که هر برگ گل، بال پروانه ای ست
به صیادی افتاده کار دلم
که در دام او هر گره دانه ای ست
به میخانه ای راهم افتاده است
که هر شیشه ی او پریخانه ای ست
جنونم به زنجیر شوقی فکند
که هر حلقه اش چشم دیوانه ای ست
سلیم از کسی رسم همت مجوی
که چون کیمیا این هم افسانه ای ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۴ - مرا گوش از بهر پیغام اوست
مرا گوش از بهر پیغام اوست
زبان در دهن از پی نام اوست
کسی کز فغان من از خواب ناز
نگردیده بیدار، بادام اوست
ز غیرت هلاکم که شب تا به روز
لب ماه نو بر لب بام اوست
جنون بیش گردد در ایام گل
چه دل ها که رسوا در ایام اوست
بلند است اقبال صیاد ما
مه از هاله در حلقه ی دام اوست
نه تنها سلیم است ممنون او
که خلقی دعاگوی دشنام اوست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۳۴ - دگر عشق بر جان غم پرورم زد
دگر عشق بر جان غم پرورم زد
چو پروانه آتش به بال و پرم زد
جهان تیره گردید، گویا ز غفلت
صبا پشت پایی به خاکسترم زد
چو گل گشت دستارم آشفته بر سر
ز بس بی رخ او جنون بر سرم زد
من آن بلبل عاجز ناتوانم
که سوسن درین باغ با خنجرم زد
دل و دین و هوش مرا کرد پامال
سلیم آن سواری که بر لشکرم زد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۳۷ - دل خود ز شوق زیان می فروشم
دل خود ز شوق زیان می فروشم
ندارم متاعی، دکان می فروشم
نه همچون چمن گلفروش بهارم
چراغم که گل در خزان می فروشم
چنان پیش من رنگ کاهی عزیز است
که گویی مگر زعفران می فروشم
مرا هرکسی کی تواند خریدن
سری دارم، اما گران می فروشم
سلیم از عصا و قد خم گرفته
به اطفال، تیر و کمان می فروشم
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در مدح اسلام خان
دگر وقت آن شد که از دلربایی
چو گل ناخن خار گردد حنایی
خبردار ای لاله از داغ خود باش
که باد صبا می کند مشک سایی
دل خویش را ای صنوبر نگه دار
که آمد صبا بر سر دلربایی
ز بس جلوه ی نقش حیرت فزا، شد
بساط چمن، کارگاه خدایی
ز ابر بهاری به بالای کهسار
فکنده هوا مسند کبریایی
چمن شد یکی جادوی سحرپرداز
کز افسون کند صید مرغ هوایی
ز بس باد رنگین شد از لاله و گل
کند دست آزادگان را حنایی
به گوهرفشانی ابر کهسار
شده سخت چون غیرت روستایی
فضای چمن، روی لیلی ست گویی
که شد بید مجنون ز شوقش هوایی
ز فیض هوا بس که اوراق گلشن
چو آیینه شد مشرق روشنایی،
خزان می نماید ز برگ شکوفه
چو جام بلور و می کهربایی
سعادت طلب کیست تا در گلستان
ز مرغابی ابر بیند همایی
چمن همچو بزاز در حله سازی ست
صبا همچو عطار در عطرسایی
پاله شد از عکس گل، نافه ی مشک
حباب از هوا، حقه ی مومیایی
فضای جهان است باغ دل افروز
که گردد ز خاکش کف پا حنایی
دریغا که ما زین گلستان رنگین
نبردیم خاری ز بی دست و پایی
برافروخت از بس چمن، می کند شمع
به گل آشنایی پی روشنایی
هوا بس که دارد رطوبت، عجب نیست
شود سبز اگر چوب تیر هوایی
به دست صبا هر نفس گل فرستد
به مرغان گلزار، مرغ سرایی
ز تأثیر رنگینی خاک، گویی
کسی شسته در آب، دست حنایی
به مرغ چمن، گل ز شوخی گشوده
ز چاک گریبان در آشنایی
ز ساز و نوای طرب، کوه گویی
بود کاسه ی چینی از خوش صدایی
فغان می کند خنده ی کبک در کوه
تماشاست چون مست شد روستایی
ثناخوان دستور عهد است بلبل
ندارد غمی دیگر از بینوایی
جهان پرور اسلام خان کز شکوهش
کند کوه، سامان تمکین گدایی
فلک توسنی کز حجاب رکابش
مه نو نیارد کند خودنمایی
شود هرکجا مصلحت ساز کلکش
دهد کفر و دین را به هم آشنایی
بود آسمان را به خاک در او
ز نقش قدم مسند کبریایی
در آنجا که شد فتنه انگیز، تیغش
فتد در میان سر و تن جدایی
چو خورشید بیند فروغ جبینش
ز خجلت به دور افکند روشنایی
عتابش نباشد مگر با بزرگان
کند برق بر کوه تیغ آزمایی
ز عرفان و تقوی به هم جمع کرده ست
دلش همچو گل مستی و پارسایی
چنان تیغی افکند بر نغمه مدحش
که نی را قلم کرد در دست نایی
گل از وعده ی او اگر درس گیرد
در آب افکند نسخه ی بی وفایی
به رسوایی اش صبح گیسو ببرد
چو در عهد او شب کند فتنه زایی
ز برگشتن زین بود روز میدان
شکم توسن خصم او را حنایی
سر از پا دود پیش، چون گوی چوگان
کسی را که جوید ز تیغش رهایی
به هر جا رود رانده ی تاب قهرش
گریزند ازو خلق همچو وبایی
کند مایه ی شهد اگر طبع زنبور
ز گل های گلزار لطفش گدایی،
شکستی که آیینه را رو نماید
دهد موم، خاصیت مومیایی
زهی کرده از بهر طاعت جهان را
ز عکس تو آیینه قبله نمایی
به احرام طوف حریمت ز گلشن
کند غنچه بر محمل گل درایی
گر از آب تیغ تو شوید بدن را
ز مو گردد اندام چینی، ختایی
ور از تیغ کلک تو سرمایه گیرد
دهد ذره خورشید را روشنایی
کجا رفت تیغ سکندر که گیرد
ز کلک تو تعلیم کشورگشایی
ز قدر کلام تو شد چون سفیداب
گهر در صدف خاک از ناروایی
دل و دست و خلق و زبان خوشت هست
گزیری ندارد طبیب از دوایی
چو اعضای خصم تو یارب نسوزد
زمانه کسی را به داغ جدایی
به آتش حسود تو چون شمع خود را
به انگشت خود می کند رهنمایی
ز گردیدن از بس که آسود ایام
چو عهد تو آمد به فرمانروایی،
به خواب خوشند از فراغت همه عمر
شب و روز چون مخمل کربلایی
سخنور ترا در جهان با چه سنجد
که افزونی از ماسوا، یک سوایی
چمن مایه طبعا! من آن عندلیبم
که دارم به مدح تو دستانسرایی
تو اسلامی و از تو خواهم که باشد
همه چیز من تا به ایمان، عطایی
ازین گفتگو مطلب من طمع نیست
نفهمد کسی چون تو نازک ادایی
نیاید ز من شکوه، گر تا قیامت
به کم التفاتی مرا آزمایی
غرض امتیاز است آزادگان را
چه غم لطف عام ار کند نارسایی
سلیم این روش گفتگو از تو دور است
کجایی ست این جنس یارب کجایی
چو اختر، غزال اثر در گذار است
دعا را بود وقت شست آزمایی
همیشه بود تا در اطراف گلشن
میان گل و عندلیب آشنایی
جهان چون دل دوستانت هوادار
فلک چون سر عاشقانت فدایی
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱۳ - ستایش و تاریخ بنای اسلام خان
بهار گل دولت اسلام خان
که دارد ازو این چمن آب و تاب
بنایی به بنگاله بنیاد کرد
که برجش بود نام و قصرش خطاب
حصار فلک را بسی گشته است
ندیده ست برجی چنین آفتاب
عمارت نمی دارد این قدر و شان
سپهری بنا کرده از خاک و آب
ز فیض هوایش، چو طوطی سزد
شود سبز اگر بال مرغ کباب
دهد مستی از بس به کیفیت است
درو جام روزن چو جام شراب
رقم زد پی سال تاریخ او
خرد «شاه برج مه و آفتاب»
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱۴ - مذمت جمعی حساد
در اقلیم معنی سلیم آن مسیحم
که نطقم زند دم ز معجزنمایی
درآید چو کلکم به رفتار، گردد
ز رنگینی جلوه، کاغذ حنایی
اگر پیر گشتم، جوان است طبعم
چو می کهنه گردد، کند خودنمایی
به این ضعف، طبعی مرا در سخن هست
تواناتر از غیرت روستایی
ز آزاده طبعی نکرده ست هرگز
قلم را کلامم عصای گدایی
ز حرف طلب بسته ام لب درین بحر
رسد چون صدف، روزی من هوایی
گروهی مرا از حسد دل خراشند
که چون روی خویشند از تیره رایی
همه بلخی و جبه شان سبزواری
همه کوفی و خرقه شان کربلایی
همه حاصل کار و بار دنائت
همه نطفه ی آب و نان گدایی
همه همچو دستار خود روی دستی
همه همچو شلوار خود پشت پایی
ز سر در زمینی چو پیکان خاکی
ز... در هوایی چو تیرهوایی
ز راه فساد آب نخوت گرفته
چو گوهر در ایشان منی کرده مایی
ازیشان چو ساغر مثل خیره چشمی
ازیشان چو می سرخ رو بی حیایی
چنان است ازین فرقه اظهار مردی
که در هند، دختر کند کدخدایی
ز بس ناگوارند، ازین فرقه گردید
جهان گنده چون معده ی امتلایی
در اثبات دعوی ست از خط کوفی
به دست همه محضر بی وفایی
چو می خوارگان شغلشان هرزه گویی
چو تریاکیان کارشان ژاژخایی
به هرجا قدم می گذارند، مردم
ازیشان گریزند همچون وبایی
متاع سخن آنچه دزدند از من
به من می فروشند از بی حیایی
جوانمرگی این مفسدان را ضرور است
کند مار، چون کهنه شد، اژدهایی
ازین قوم، دانی چه باید طلب داشت؟
جدایی، جدایی، جدایی، جدایی
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳۱ - چو سامان عشرت مهیا شود
چو سامان عشرت مهیا شود
شراب آن زمان گر بنوشی رواست
به دست تهی ساغر می مگیر
که گل شاخ بی برگ را بدنماست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۷ - به پیری نشد چاره گردن کشان را
به پیری نشد چاره گردن کشان را
که زورین کند حلقه گشتن کمان را
ز ترک هوابشکفان غنچهٔ دل
به یک گل گلستان کن این خاکدان را
صفا بس که اندوخت سر تا به پایش
توان دید از آن سینه راز نهان را
دلم محو رویی است کز جوش حیرت
کند عکسش آیینه آب روان را
ز ذکر خدا زاد برگیر جویا
در این راه برگ سفر کن زبان را
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - مرا خون دل از دست جانانه ای است
مرا خون دل از دست جانانه ای است
که هر نقش پایش پریخانه ای است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۳۹ - چو از فکر کام تو حاصل شود
چو از فکر کام تو حاصل شود
زبان خار پیراهن دل شود
بود دست گل باز چون آینه
به آن آینه رو مقابل شود
از آن ناز او اینقدر می کشم
که طبعش به بیداد مایل شود
زبارندگی های ابر مژه
فلک رود نیل و زمین گل شود
ز غفلت بیندیش جویا که صید
به دام افتد آن دم که غافل شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۶ - مرا بس بود روز دیوان عام
مرا بس بود روز دیوان عام
نبی و وصی نبی والسلام
دو ابروی او کرده جا در دلم
که دیده دو شمشیر در یک نیام
دل از صحبت همگنانم رمید
ز عرض کمال و ز طول کلام
به دوری که من گشته ام باده نوش
دهن باز مانده ز خمیازهٔ جام
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۷ - نماز تو بی معرفت شیخنا
نماز تو بی معرفت شیخنا
چه بی قدر و بی منزلت آمده است
فزون ز آشنایی مکن اختلاط
عبادت پس از معرفت آمده است
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - تاریخ تولد
ز میرزا ابوالخیر والا نژاد
گلی در ریاض نجابت شکافت
به هر سوسو نسیمی کز آن گل وزید
غبار کدورت ز دلها برفت
چو خورشید نور جمالش بدید
رخ خویش در پردهٔ شب نهفت
لب غنچه و گوش گل در چمن
به این مژده دارند گفت و شنفت
دلم بهر تاریخ میلاد او
در معنی از منقب فکر سفت
سراپا زبان غنچه سان شد نخست
پس آنگه «گل باغ امید» گفت
جویای تبریزی : مثنویات
شماره ۱ - بنام فروزندهٔ ماه و مهر
بنام فروزندهٔ ماه و مهر
فرازندهٔ بارگاه سپهر
ازو گشته در کار خود اوستاد
اگر آب و آتش اگر خاک و باد
به لطفش همه راست چشم امید
اگر سرخ و زرد ار سیاه و سفید
همه راست بر فیض عامش نظر
اگر کوه و دشت است اگر بحر و بر
سری نیست خالی ز اسرار او
دلی کو که نبود طلبکار او
به او ملتجی گر شقی ور سعید
نگشته کسی از درش ناامید
ز ابر عطایش به بارندگی
زمین را رسد مایهٔ زندگی
به فرمانش از ماه و مهر برین
بود ابلق روز و شب زیر زین
مر او راست از مطبخ فضل وجود
شرار انجم و دود چرخ کبود
فلم را ز انجم که هر سو بریخت
ز بس ذکر او تار سبحه گسیخت
ازو گشته در عودسوز سپهر
فروزان همی اخگر ماه و مهر
ز شاخ زبانها تذرو سروش
به بال نفس زو پرد تا به گوش
ز قهرش بود مهر در تاب و تب
ز رنگی به رنگی رود روز و شب
فلک با وجود اینهمه سوکتش
حبابیست از لجهٔ قدرتش
همه را بود چشم یاری ازو
همه راست امیدواری ازو
ز الطاف بیحد بحال عبید
شفاعتگری چون نبی آفرید
جویای تبریزی : مثنویات
شماره ۲ - محمد خدیو ملایک سپاه
محمد خدیو ملایک سپاه
سر سروان زیبدش خاک راه
حبیب خدا بهترین انام
علیه الصلوات و علیه السلام
به عرش برین یافت چون برتری
به کرسی نشانید پیغمبری
اگر بحر و بر است اگر کوه و دشت
طفیلی او جمله مخلوق گشت
پی مهر توقیع عفو خطا
نبی خاتم است و نگین مرتضی
سزد پیش ارباب فضل و یقین
چنان خاتمی را نگینی چنین
علی ولی شاه مشکل گشا
وکیل در خانهٔ کبریا
کس بی کسان تاج تاج آوران
دل دردمندان سر سروران
مثال خدا داشتی گر وجود
در آئینهٔ ذات او می نمود
اگر شبه واجب نبودی محال
ورا گفتمی کوست چون ذوالجلال
شهانرا ز شمشیر آن دین پناه
به باد فنا رفته تخت و کلاه
از آن تیغ چون تیغ مهر برین
مسخر شد امروز روی زمین
مگو تیغ کز معجز بوتراب
محیط جهان گشته یک قطره آب
کرا قدرت آن که راند سخن
ز فضل و کمال حسین و حسن
که اینجا تواند شدن مدحگر؟
مگر این طاووس عالی گهر
جویای تبریزی : مثنویات
شماره ۳ - روایت کند سید نامدار
روایت کند سید نامدار
یگانه در بحر هشت و چهار
که در عهد مروانیان لعین
یکی زان مکان خصومت گزین
بسی آرزومند فرزند بود
به فرزند بس آرزومند بود
چنین نذر کرد آن شقاوت ماب
که گردد ز فرزند اگر کامیاب
زند دایم آن پور بر شر و شین
ره زائران شه دین حسین
قضا را دلش زین غم آزاد شد
به دیدار فرزند دل شاد شد
چو آن طفل آمد به سرحد هوش
به ایفای عهدش بمالید گوش
مدام آن جوان ز حق بی خبر
عمل خواست کردن به پند پدر
به ایفای نذر پدر روز و شب
همی در کمین بود فرصت طلب
بناگه یکی کاروانی شنید
که آمد به طوف امام شهید
زجا جست و بربست محکم میان
به آهنگ تاراج آن کاروان
بیامد دوان تا کنار فرات
چنین دید آن سر براه نجات
کزان بحر بگذشته آن کاروان
چو از دیده اشک ستم دیدگان
چو کام از تکاپو نشد حاصلش
چنین یافت اندیشه ره در دلش
که هنگام برگشتن کاروان
بگیرد سر راه بر زایران
درین فکر ناگاه خوابش ربود
بیاسود از قید گفت و شنود
ز خواب گران چون در آرام شد
به رویای صادق دلش رام شد
چنان دید کامد قیامت پدید
بجوشید درهم شقی و سعید
نشسته به کرسی قرب اله
محمد شهنشاه امت پناه
ملایک ز هر سو در آن حشر عام
کمر بستهٔ حکم خیر الانام
که تا نیک و بد را به لطف و گزند
سوی پیشگاه نبوت برند
شوند آنکه از حکم آن شهریار
سعید و شقی داخل خلد و نار
در آن عرصه ز اشرار بیدادگر
درآمد نبی را یکی در نظر
بگفت این شقی را به فضل کریم
نشاید فرستیم سوی جحیم
گذارش مگر روزی از روزها
فتاده است بر وادی کربلا
غباری از آن تربت مشکبو
نشسته است بر وادی کربلا
کنون تا بود بر رخش زان غبار
برون باشد از زمرهٔ اهل نار
گران قدر زان خاک شد در نظر
رخش چون ز گرد یتیمی گهر
به رویی که پر گرد درگاه ا وست
مگو خاک کان سربسر آبروست
پس آنگاه ملاک قهر و عذاب
بگفتند در خدمت آن جناب
که شوییم از رویش آن خاک پاک
بریمش سوی آتش سوزناک
دگر بار آن سایهٔ کردگار
وجودش همه لطف پروردگار
شعار شفاعتگری تازه کرد
ترحم زیاده ز اندازه کرد
بزد فال رحمت به حسن مقال
که این خادمان حریم جلال
ز رخسار این بندهٔ شرمسار
به شستن زد و دید اگر آن غبار
چه سازید کافتاده چشمش ز دور
سوی گنبدی کآمده رشک طور
چه گنبد که کرده است از برتری
سعادات کونین گردآوری
از آن گنج رحمت چو معمور گشت
چو فانوس آبستن نور گشت
هر آنکس که از دیدنش یافت کام
بود آتش دوزخ او را حرام
پس آنگه به حکم شه دین پناه
بهشت برینش شد آرامگاه
چو بینندهٔ خواب بیدار گشت
دلش مخزن گنج اسرار گشت
ز مستی غفلت چو هشیار شد
چو بخت خود از خواب بیدار شد
ز نور حقیقت بسی بهره یافت
بر آن ذره خورشید ایمان بتافت
به حکم در بحر عز و شرف
غلام به اخلاص شاه نجف
ز جان دوستدار سر سروران
خلیل شه دین براهیم خان
ز جویای رنگین سخن این کلام
پذیرفته کیفیت اختتام
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵ - به خلوت بهل شیخ دل مرده را
به خلوت بهل شیخ دل مرده را
که دوزخ بهشت است افسرده را
دل زاهد از می کجا بشکفد
شکفتن محال است پژمره را
اگر درد جامی دهد لعل تو
زتریاک به زهر غم خورده را
ز خاکم چو بر داشتی مفکنم
میفکن نهال بر آورده را
مکن وعده از انتظارم مکش
میازار دیگر دل آزرده را
از آن لاله در خون خود غرقه است
که بر داغ دل می درد پرده را
دل اهلی از توبه بی چاره شد
بلی چاره یی نیست خود کرده را