تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۱ - خانهٔ آخرت
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۵ - براثر توقیف روزنامه نوبهار
پادشاها همی نگویی هیچ
نامهٔ نغز نوبهار کجاست
آن که میداد مدح خسرو را
در همه گیتی انتشار کجاست
آن که با مهر شاه گیتی داشت
بر همه گیتی افتخار کجاست
آن که از دشمنان شاه نخواست
زر و نفروخت اعتبارکجاست
آن که درپیشگاه ملت و ملک
داشت جان از پی نثارکجاست
آن کهدر دهر زن طبیعت داشت
خوی مردان نامدار کجاست
زینهارش قضا نداد و کسی
کز قضا جسته زبنهارکجاست
تیرهبختی به دادخواهی گفت
عدلسلطان کامکارکجاست
گنه او گرفت دامن من
همچو من کس گناهکار کجاست
شهریارا ستم شدست به من
رأفت شاه تاجدار کجاست
گیرم این جرم از منست آخر
عفو و اغماض شهریار کجاست
نامهٔ نغز نوبهار کجاست
آن که میداد مدح خسرو را
در همه گیتی انتشار کجاست
آن که با مهر شاه گیتی داشت
بر همه گیتی افتخار کجاست
آن که از دشمنان شاه نخواست
زر و نفروخت اعتبارکجاست
آن که درپیشگاه ملت و ملک
داشت جان از پی نثارکجاست
آن کهدر دهر زن طبیعت داشت
خوی مردان نامدار کجاست
زینهارش قضا نداد و کسی
کز قضا جسته زبنهارکجاست
تیرهبختی به دادخواهی گفت
عدلسلطان کامکارکجاست
گنه او گرفت دامن من
همچو من کس گناهکار کجاست
شهریارا ستم شدست به من
رأفت شاه تاجدار کجاست
گیرم این جرم از منست آخر
عفو و اغماض شهریار کجاست
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۳۴ - شوخچشم پاریسی
دیشب آن شوخچشم پاریسی
رقص را پایهٔ نکو برداشت
گاه دستی به اشتها افشاند
گاه پایی به آرزو برداشت
قصه کوته حجاب عفت را
ماهرانه ز پشت و رو برداشت
ناگهان پای نازکش لغزید
بر زمینخورد و هایوهو برداشت
دلزجا جستو همچوگلز زمین
بدن نازنین او برداشت
دل مسکین ز بیم زحمت یار
گفتگوکرد و جستجو برداشت
یار دستی کشید در بن ناف
پرده از روی گفتگو برداشت
گفتمایدوستحقهات بشکست
گفت نشکست لیک مو برداشت
رقص را پایهٔ نکو برداشت
گاه دستی به اشتها افشاند
گاه پایی به آرزو برداشت
قصه کوته حجاب عفت را
ماهرانه ز پشت و رو برداشت
ناگهان پای نازکش لغزید
بر زمینخورد و هایوهو برداشت
دلزجا جستو همچوگلز زمین
بدن نازنین او برداشت
دل مسکین ز بیم زحمت یار
گفتگوکرد و جستجو برداشت
یار دستی کشید در بن ناف
پرده از روی گفتگو برداشت
گفتمایدوستحقهات بشکست
گفت نشکست لیک مو برداشت
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۴۵ - پافشاری میخ
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۵۷ - قوهٔ برق و کهربا
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۷۵ - قطعه
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۸۳ - پند پدر
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۹۰ - زبان مادر
والدین ار به روی فرزندان
نگشایند از فضایل در
ضرر این جنایت آخر کار
بازگردد به مادر و به پدر
قصهٔ مجرمی است بیتقصیر
کرده در وی گناه غیر اثر
صورتی چون قمر دمیده بهشب
سیرتی چون به شب گرفته قمر
شاخ نیکیش مانده بیحاصل
نخل زشتیش گشته بارآور
سالش از بیست ناگذشته هنوز
کرده دزدی ز شصت افزونتر
روزی آنجا که بود یلخی شاه
شتر و مادیان و قاطر و خر
حملهای برد و ییش کرد بسی
بختی و ناقه، اشهب و استر
راهداران شه گرفتندش
ازپس حرب و کوشش منکر
حبس کردند و از پس دو سه روز
حکم قتلش برآمد از محضر
رقم قتل از زبان قلم
برنگردد مگر به قوت زر
هست قانون نوشته بهر عوام
که همه بی کسند و بییاور
امر شد تا بهدارش آویزند
که گنه کار بود و زشتسیر
پس به کشتنگهش همی شحنه
برد و دادش ز حکم قتل خبر
مادری بیوه داشت خانهنشین
بشنید این قضیه از دختر
سر و سینهزنان به میدان تاخت
آن کجا بود دست بسته پسر
زان که در زیر دشنهٌ جلاد
بودش افتاده پارهای ز جگر
چون گریبان خود جماعت را
بردرید آن عجوزهٔ مضطر
کوچه دادند مادر او را
کوچه گردان بیپدر مادر
بیوه زن رفت و دید معرکهای
که بترسد از او هر آدم نر
پسرش بسته دست و یازیده
هیبت مرگ بردلش خنجر
خوانده قاضی ز نامهٔ عملش
دزدی اسب و اشتر و استر
چوبهٔ دار، گفت کیفر اوست
بهر آسایش گروه بشر
مادرش بانگ الامان برداشت
خاصه بعد از شنیدن کیفر
پسر آنجاکه بودگفت بلند
که بیا مادر عزیز ایدر
صبر میکن بهمرگ من چونانک
صبر کردی به مردن شوهر
مرگ تلخست و بهرتسکینش
بر لبم نه زبان چون شکر
مادر پیر چانه پیش آورد
به دهانش زبان نمود اندر
پور بدبخت نیشها بفشرد
بر زبان عجوز خاک بسر
زیر دندان زبان مادر کند
ریخت خون از دهان هر دو نفر
مادرش از هوشرفت و فرزندنش
گفت با مردم ای مهین معشر
لب به دشنام من میالایید
به حق پاک ایزد داور
پیشتر زان که شرح حال مرا
یک بهٔک بشنوید تا آخر
پدرم بود شخص نوکر باب
مهربان و به خانه نانآور
داشتم من دو سال تا او مرد
آیدم صورتش کمی بهنظر
مادرم ماند با دو طفل صغیر
من و از من بزرگتر خواهر
در همان روزها که میرفتم
خرد خردک ز خانه تا دم در
تخممرغی به خفیه دزدیدم
از فروشندهٔ کنارگذر
مادرم دید و بر رخم خندید
نه به من زد طپانچه ونهتشر
نه به من گفت کاین عمل دزدیست
شاخ دزدی فضاحت آرد بر
خندهٔ مادر و خموشی او
پسرش را ز راه برد بدر
تا به اینجا کشید کار او را
که شتر دزد گشت و غارتگر
لاجرم من زبان مادر را
قطع کردم چو اره شاخهٔ تر
زان که هست این زبان بیمعنی
قاتل من به معنی دیگر
اگر او عیب کار دزدی را
به من آمخته بود گاه صغر
کی به این کار مینهادم پای
کی به این دار می کشیدم سر
نگشایند از فضایل در
ضرر این جنایت آخر کار
بازگردد به مادر و به پدر
قصهٔ مجرمی است بیتقصیر
کرده در وی گناه غیر اثر
صورتی چون قمر دمیده بهشب
سیرتی چون به شب گرفته قمر
شاخ نیکیش مانده بیحاصل
نخل زشتیش گشته بارآور
سالش از بیست ناگذشته هنوز
کرده دزدی ز شصت افزونتر
روزی آنجا که بود یلخی شاه
شتر و مادیان و قاطر و خر
حملهای برد و ییش کرد بسی
بختی و ناقه، اشهب و استر
راهداران شه گرفتندش
ازپس حرب و کوشش منکر
حبس کردند و از پس دو سه روز
حکم قتلش برآمد از محضر
رقم قتل از زبان قلم
برنگردد مگر به قوت زر
هست قانون نوشته بهر عوام
که همه بی کسند و بییاور
امر شد تا بهدارش آویزند
که گنه کار بود و زشتسیر
پس به کشتنگهش همی شحنه
برد و دادش ز حکم قتل خبر
مادری بیوه داشت خانهنشین
بشنید این قضیه از دختر
سر و سینهزنان به میدان تاخت
آن کجا بود دست بسته پسر
زان که در زیر دشنهٌ جلاد
بودش افتاده پارهای ز جگر
چون گریبان خود جماعت را
بردرید آن عجوزهٔ مضطر
کوچه دادند مادر او را
کوچه گردان بیپدر مادر
بیوه زن رفت و دید معرکهای
که بترسد از او هر آدم نر
پسرش بسته دست و یازیده
هیبت مرگ بردلش خنجر
خوانده قاضی ز نامهٔ عملش
دزدی اسب و اشتر و استر
چوبهٔ دار، گفت کیفر اوست
بهر آسایش گروه بشر
مادرش بانگ الامان برداشت
خاصه بعد از شنیدن کیفر
پسر آنجاکه بودگفت بلند
که بیا مادر عزیز ایدر
صبر میکن بهمرگ من چونانک
صبر کردی به مردن شوهر
مرگ تلخست و بهرتسکینش
بر لبم نه زبان چون شکر
مادر پیر چانه پیش آورد
به دهانش زبان نمود اندر
پور بدبخت نیشها بفشرد
بر زبان عجوز خاک بسر
زیر دندان زبان مادر کند
ریخت خون از دهان هر دو نفر
مادرش از هوشرفت و فرزندنش
گفت با مردم ای مهین معشر
لب به دشنام من میالایید
به حق پاک ایزد داور
پیشتر زان که شرح حال مرا
یک بهٔک بشنوید تا آخر
پدرم بود شخص نوکر باب
مهربان و به خانه نانآور
داشتم من دو سال تا او مرد
آیدم صورتش کمی بهنظر
مادرم ماند با دو طفل صغیر
من و از من بزرگتر خواهر
در همان روزها که میرفتم
خرد خردک ز خانه تا دم در
تخممرغی به خفیه دزدیدم
از فروشندهٔ کنارگذر
مادرم دید و بر رخم خندید
نه به من زد طپانچه ونهتشر
نه به من گفت کاین عمل دزدیست
شاخ دزدی فضاحت آرد بر
خندهٔ مادر و خموشی او
پسرش را ز راه برد بدر
تا به اینجا کشید کار او را
که شتر دزد گشت و غارتگر
لاجرم من زبان مادر را
قطع کردم چو اره شاخهٔ تر
زان که هست این زبان بیمعنی
قاتل من به معنی دیگر
اگر او عیب کار دزدی را
به من آمخته بود گاه صغر
کی به این کار مینهادم پای
کی به این دار می کشیدم سر
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۰۶ - سر و ته یک کرباس
ای بزرگان به من جواب دهید
کاخر این ملک راکه دارد پاس
ای هژیران ری به من گویید
کیست مسئول این خرابه اساس
از پس هجده سال سعی هنوز
صید فقریم و بستهٔ افلاس
چشم بسته بریده ره شب و روز
باز بر جای، همچو گاو خراس
ما به کریاس در به جنگ و جدل
دشمنان سرکشیده در کریاس
جنگ و غوغای ما بدان ماند
با چنین حال و با چنین احساس
که ز غفلت به مغزهم کوبند
در تک چاه چند تن کناس
اهرمن داسی از نفاق بهدست
همه گردن نهادهایم به داس
همه ماریم و چرخ، مارافسای
همه موریم و بخت، لغزان طاس
آن، همی نالد از خواص القوم
این همی موید از عوام الناس
آن، همه خلق را کند تکفیر
از سر شک و شبهه و وسواس
این، همه قوم را نماید هو
از سر نفی صرف و ضعف حواس
آن یکی شرم مردم دیندار
این دگر ننگ مردم حساس
قلب از این گفتگو شود مجروح
مغز از این ماجرا کند آماس
اگر این احمر است و آن ابیض
وگر این کنگر است و آن ریواس
همه هستیم بنت یک وادی
همه هستیم نسج یک کرباس
کاخر این ملک راکه دارد پاس
ای هژیران ری به من گویید
کیست مسئول این خرابه اساس
از پس هجده سال سعی هنوز
صید فقریم و بستهٔ افلاس
چشم بسته بریده ره شب و روز
باز بر جای، همچو گاو خراس
ما به کریاس در به جنگ و جدل
دشمنان سرکشیده در کریاس
جنگ و غوغای ما بدان ماند
با چنین حال و با چنین احساس
که ز غفلت به مغزهم کوبند
در تک چاه چند تن کناس
اهرمن داسی از نفاق بهدست
همه گردن نهادهایم به داس
همه ماریم و چرخ، مارافسای
همه موریم و بخت، لغزان طاس
آن، همی نالد از خواص القوم
این همی موید از عوام الناس
آن، همه خلق را کند تکفیر
از سر شک و شبهه و وسواس
این، همه قوم را نماید هو
از سر نفی صرف و ضعف حواس
آن یکی شرم مردم دیندار
این دگر ننگ مردم حساس
قلب از این گفتگو شود مجروح
مغز از این ماجرا کند آماس
اگر این احمر است و آن ابیض
وگر این کنگر است و آن ریواس
همه هستیم بنت یک وادی
همه هستیم نسج یک کرباس
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۰۷ - در وقعهٔ مهاجرت آزادیخوآهان به قم و شکستن دست بهار
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۱۰ - منت از مردمان پست مکش
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۱۷ - بعد از هجرت قوام السلطنه در
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۱۸ - قطعه در وصف وثوقالدوله
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۲۹ - ترجمه یکی از قطعات ژان ژاک روسو
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۳۲ - بهشت بیاحباب - در سویس هنگام معالجه گفته است
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۳۶ - گیو تاجر
گیو تاجر نموده این اوقات
چارقی چند وارد از لندن
مورد آزمون هر نادان
مایه امتحان هر چلمن
رویهاش وصلهای ز چکمه زال
زیرهاش تخت چارق بهمن
سپر طوس بوده کز دم تیغ
رفته ازکار، روز جنگ پشن
نوک آن تیز همچو نیزهٔ گیو
دهنش باز چون چه بیژن
رنگ آن همچو چهرهٔ عفریت
پوزهاش همچو پوز اهریمن
شومچون کفش شرحبیل عرب
کهنه چون موزهٔ اویس قرن
مایهٔ نقرس و کفیدن پای
همچو کفشی که باشد از آهن
درخور پوشش حسن ...
کج و معوج چو اصل پای حسن
هر که آن را بدید و خنده نکرد
یا بود کور یا بود کودن
وآنگه آن را خرند وکریه نکرد
یا ز سنگ است پاش یا ز چدن
و آنکه پوشید و پای او نشکست
هرچه دارد گنه به گردن من
چارقی چند وارد از لندن
مورد آزمون هر نادان
مایه امتحان هر چلمن
رویهاش وصلهای ز چکمه زال
زیرهاش تخت چارق بهمن
سپر طوس بوده کز دم تیغ
رفته ازکار، روز جنگ پشن
نوک آن تیز همچو نیزهٔ گیو
دهنش باز چون چه بیژن
رنگ آن همچو چهرهٔ عفریت
پوزهاش همچو پوز اهریمن
شومچون کفش شرحبیل عرب
کهنه چون موزهٔ اویس قرن
مایهٔ نقرس و کفیدن پای
همچو کفشی که باشد از آهن
درخور پوشش حسن ...
کج و معوج چو اصل پای حسن
هر که آن را بدید و خنده نکرد
یا بود کور یا بود کودن
وآنگه آن را خرند وکریه نکرد
یا ز سنگ است پاش یا ز چدن
و آنکه پوشید و پای او نشکست
هرچه دارد گنه به گردن من
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۵۷ - خطاب به محمدعلی شاه که قشون روس را به داخلهٔ کشور دعوت کرده بود
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۶۵ - آسمان پیما
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۶۶ - جواب به افسر
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۶۷ - شوخی در پارلمان