تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۵۲ - تنگ شدن کار بر محمد بن اشعث و کمک خواستنش از ابن زیاد
فرستاد وزان تیره دل یار خواست
به پیکار مسلم مددکار خواست
چنین داد سالار خود را پیام
که شد شرزه شیری برون از کنام
که پولاد جان است و خارا تن است
به کین چنگ و دندانش از آهن است
نجوید گریز و نترسد ز جنگ
به ما کرده او یک تنه کارتنگ
اگر لخت دیگر نبرد آورد
تهی مرز ما را زمرد آورد
فرستاده راگفت نا پاکخوی
که با پور اشعث زمن باز گوی
فزون از شمر کرده گردان تباه
نماند ه جز اندک به جای ازسپاه
که مسلم اگر کوهی از آهن است
شما بی شمارید واو یک تن است
همه پهلوانان با خود و تیغ
زیکین چو پویید راه گریغ
نه این است آیین مردان کار
ازین گفته بر دوده آزرم دار
نوند آنچه زان کینه گستر شنفت
دمان رفت و با پور اشعث بگفت
به گوینده گفتا چنین زشت نام
به فرمانده ازمن بگو این پیام
گمان تو اینست این جنگ و جوش
بود با یکی مرد خرما فروش
دلیری که با ما نبرد آزماست
یکی دشنه از دشنه های خداست
همان تند سیل است کاندر شتاب
دهد خانه ی زندگانی برآب
چو آتش کجا بر فروزد همی
به هر کشت کافتد بسوزد همی
جهان تا جهان گر شود پر سپاه
ز شمشیر او گشت خواهد تباه
دراین جنگ بیچاره گشتیم از وی
یکی بهر یاران خود چاره جوی
به پیکار مسلم مددکار خواست
چنین داد سالار خود را پیام
که شد شرزه شیری برون از کنام
که پولاد جان است و خارا تن است
به کین چنگ و دندانش از آهن است
نجوید گریز و نترسد ز جنگ
به ما کرده او یک تنه کارتنگ
اگر لخت دیگر نبرد آورد
تهی مرز ما را زمرد آورد
فرستاده راگفت نا پاکخوی
که با پور اشعث زمن باز گوی
فزون از شمر کرده گردان تباه
نماند ه جز اندک به جای ازسپاه
که مسلم اگر کوهی از آهن است
شما بی شمارید واو یک تن است
همه پهلوانان با خود و تیغ
زیکین چو پویید راه گریغ
نه این است آیین مردان کار
ازین گفته بر دوده آزرم دار
نوند آنچه زان کینه گستر شنفت
دمان رفت و با پور اشعث بگفت
به گوینده گفتا چنین زشت نام
به فرمانده ازمن بگو این پیام
گمان تو اینست این جنگ و جوش
بود با یکی مرد خرما فروش
دلیری که با ما نبرد آزماست
یکی دشنه از دشنه های خداست
همان تند سیل است کاندر شتاب
دهد خانه ی زندگانی برآب
چو آتش کجا بر فروزد همی
به هر کشت کافتد بسوزد همی
جهان تا جهان گر شود پر سپاه
ز شمشیر او گشت خواهد تباه
دراین جنگ بیچاره گشتیم از وی
یکی بهر یاران خود چاره جوی
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۵۳ - مدد فرستادن ابن زیاد بد بنیاد بار دیگر برای محمد ابن اشعث کندی
چو آمد به بدخواه این آگهی
چنان شد کش آید تن از جان تهی
سپاهی فرستاد بیش از نخست
مگر کار بشکسته گردد درست
زهر سو رسید آن سپه خیل خیل
چنان کز بر کوه سر تند سیل
چو اندر رسیدند تیغ آختند
به سوی سپهدار دین تاختند
بدیشان یکی نعره زد نامدار
چو غرنده رعد ازبر کوهسار
بیفراشت با تیغ دست یلی
ازو شد عیان دست و تیغ علی
ز شمشیر آن شهسوار گوان
زهر سوی جویی زخون شد روان
به تیغ سرانداز و زخم درشت
از آن لشگرگشن یک نیمه کشت
هزیمت گرفتند ازو کوفیان
چنو روبهان از هژبر ژیان
چو پور زیاد آگه ازکار شد
دلش پر زاندوه تیمار شد
پی یاری پور اشعث دمان
سپاهی نو آراست آن بد گمان
چنان شد کش آید تن از جان تهی
سپاهی فرستاد بیش از نخست
مگر کار بشکسته گردد درست
زهر سو رسید آن سپه خیل خیل
چنان کز بر کوه سر تند سیل
چو اندر رسیدند تیغ آختند
به سوی سپهدار دین تاختند
بدیشان یکی نعره زد نامدار
چو غرنده رعد ازبر کوهسار
بیفراشت با تیغ دست یلی
ازو شد عیان دست و تیغ علی
ز شمشیر آن شهسوار گوان
زهر سوی جویی زخون شد روان
به تیغ سرانداز و زخم درشت
از آن لشگرگشن یک نیمه کشت
هزیمت گرفتند ازو کوفیان
چنو روبهان از هژبر ژیان
چو پور زیاد آگه ازکار شد
دلش پر زاندوه تیمار شد
پی یاری پور اشعث دمان
سپاهی نو آراست آن بد گمان
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۵۴ - فرستادن ابی زیاد
به ناوردگه چون فرازآمدند
زهر گوشه درترکتاز آمدند
نیاورد فرزانه یزدان شناس
زانبوه لشکر به دل برهراس
چو شیری ز زنجیر گشته رها
ویا همچو بگشاده کام اژدها
بدان بد سگالان پرخاشگر
ابا سرفشان تیغ شد حمله ور
به هر سو که افکند رخشان پرند
دونیمه بیفکند مرد و سمند
به ناگاه آن لشگر بد گمان
گشادند پیکان بدوی ازکمان
زبس تیر کامد به پیکر درش
چو مرغان پدید آمد از تن پرش
زهر حلقه ی جو شنش خون بجست
تن نامدارش ز پیکان بخست
زن و مرد کوفی به بام آمدند
ابر دسته های نی آتش زدند
فرو ریختند آنهمه نی زکین
ابر فرق شیر نیستان دین
گشادند ازهر طرف چنگ ها
زدندش به پیکر همی سنگ ها
سپهبد به دل درنیاورم بیم
همی کرد با تیغ مردان دونیم
یکی دون بکربن حمران به نام
به ناگه برآورد تیغ ازنیام
زهر گوشه درترکتاز آمدند
نیاورد فرزانه یزدان شناس
زانبوه لشکر به دل برهراس
چو شیری ز زنجیر گشته رها
ویا همچو بگشاده کام اژدها
بدان بد سگالان پرخاشگر
ابا سرفشان تیغ شد حمله ور
به هر سو که افکند رخشان پرند
دونیمه بیفکند مرد و سمند
به ناگاه آن لشگر بد گمان
گشادند پیکان بدوی ازکمان
زبس تیر کامد به پیکر درش
چو مرغان پدید آمد از تن پرش
زهر حلقه ی جو شنش خون بجست
تن نامدارش ز پیکان بخست
زن و مرد کوفی به بام آمدند
ابر دسته های نی آتش زدند
فرو ریختند آنهمه نی زکین
ابر فرق شیر نیستان دین
گشادند ازهر طرف چنگ ها
زدندش به پیکر همی سنگ ها
سپهبد به دل درنیاورم بیم
همی کرد با تیغ مردان دونیم
یکی دون بکربن حمران به نام
به ناگه برآورد تیغ ازنیام
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۵۵ - زخم زدند بکربن حمران بر دهان و لب جناب مسلم و کشتن آن بزرگوار اورا
چو دیو دمان ازکمینگاه جست
بیفراشت با تیغ خونریز دست
ستمگر چو آورد بازو فرود
به روی سپهبد دم تیغ سود
زالماس بر لعلی آمد زیان
که یاقوت خون خوردی از رشک آن
لبی یافت از تیغ دشمن گزند
که بد عیسی جان هر هوشمند
دلاور چو آن زخم کاری بدید
چو شیر شکاری خروشی کشید
به جانسوزی دشمن بدنشان
علم کرد شمشیر آتش فشان
به یک زخم از آن تیغ شیر افکنا
دو پیکر نمودش پدید از تنا
شد از هیکل زشت مرد پلید
به تیغ اسد شکل جوزا پدید
سپهبد همی خواست باردگر
که گردد بدان ناکسان حمله ور
مراو را یکی زشت ناهوشمند
به پیشانی پاک سنگی فکند
بدان سنگ بشکافت پیشانی اش
زخون سرخ شد چهر نورانی اش
چو این دید با مویه آن رزم ساز
سوی یثرب آورد روی نیاز
که ای نوگل باغ خیر الانام
زمن برتو بادا درود و سلام
کجایی که بینی درین کارزار
مراین تنه دشمنان بی شمار
به تن باردم ناوک ازچای سوی
زخون لاله گون پیکرو روی و موی
دل ازکین بد گوهران دردناک
براز تیغ اهریمنان چاک چاک
دریغا سرآمد مرا زنده گی
فرو رفت خورشید پاینده گی
جدا آمد از دامنت دست من
کمند اجل گشت پا بست من
دریغا به ناکام گشتم هلاک
به دل آرزوی تو بردم به خاک
خوش آندم که بد منزلم کوی تو
مرادیده بد روشن از روی تو
همی گفت و از دیده سیلاب خون
فرو ریخت بر چهره ی لاله گون
که ناگه ز سوی دگر سنگ جست
دو لعل پر از گوهرش را بخست
شدش پر ز بیجاده در خوشاب
ز لعلش فرو ریخت یاقوت ناب
ز آسیب و پیکار و زخم گران
تن پر توان آمدش نا توان
بیفراشت با تیغ خونریز دست
ستمگر چو آورد بازو فرود
به روی سپهبد دم تیغ سود
زالماس بر لعلی آمد زیان
که یاقوت خون خوردی از رشک آن
لبی یافت از تیغ دشمن گزند
که بد عیسی جان هر هوشمند
دلاور چو آن زخم کاری بدید
چو شیر شکاری خروشی کشید
به جانسوزی دشمن بدنشان
علم کرد شمشیر آتش فشان
به یک زخم از آن تیغ شیر افکنا
دو پیکر نمودش پدید از تنا
شد از هیکل زشت مرد پلید
به تیغ اسد شکل جوزا پدید
سپهبد همی خواست باردگر
که گردد بدان ناکسان حمله ور
مراو را یکی زشت ناهوشمند
به پیشانی پاک سنگی فکند
بدان سنگ بشکافت پیشانی اش
زخون سرخ شد چهر نورانی اش
چو این دید با مویه آن رزم ساز
سوی یثرب آورد روی نیاز
که ای نوگل باغ خیر الانام
زمن برتو بادا درود و سلام
کجایی که بینی درین کارزار
مراین تنه دشمنان بی شمار
به تن باردم ناوک ازچای سوی
زخون لاله گون پیکرو روی و موی
دل ازکین بد گوهران دردناک
براز تیغ اهریمنان چاک چاک
دریغا سرآمد مرا زنده گی
فرو رفت خورشید پاینده گی
جدا آمد از دامنت دست من
کمند اجل گشت پا بست من
دریغا به ناکام گشتم هلاک
به دل آرزوی تو بردم به خاک
خوش آندم که بد منزلم کوی تو
مرادیده بد روشن از روی تو
همی گفت و از دیده سیلاب خون
فرو ریخت بر چهره ی لاله گون
که ناگه ز سوی دگر سنگ جست
دو لعل پر از گوهرش را بخست
شدش پر ز بیجاده در خوشاب
ز لعلش فرو ریخت یاقوت ناب
ز آسیب و پیکار و زخم گران
تن پر توان آمدش نا توان
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۵۶ - ذکر آب خواستن جناب مسلم و آب آوردن طوعه و ریختن دندانهای آن حضرت درجام آب
زبس خسته بدآن ستوده نژاد
دمی پشت مردی به دیوار داد
که لختی بر آساید از کارزار
وزان پس به دشمن کند کار زار
تن خویش بی توش دید ازعطش
شدش زعفرانی رخ لاله وش
از آن بدگهر دشمنان خواست آب
که بنشاند ازدل بدان التهاب
مگر طوعه دربام کاشانه بود
شنید این و آمد ز بالا فرود
یکی جام پر ز آب شیرین گوار
بیاورد نزدیک آن شهسوار
دلاور ستد آب تا نوشدا
وزان پس به رزم سپه کوشدا
چو لعل لبش سود برجام آب
زخون آب شد همچو یا قوت ناب
به لعل اندرش عقد گوهر گسیخت
درآن آب آلوده با خون بریخت
شکیبا شد و با دل دردناک
فرو ریخت آن آب خونین به خاک
همانا بدآگه که سطان دین
شود تشنه لب کشته ی تیغ کین
همی خواست چون شاه خود زین جهان
رود تشنه لب سوی باغ جنان
نخورد آب و لب تشنه ازجان گذشت
دگر باره سرگرم پیکار گشت
چو شیر یله آن یل نامدار
بزد بر صف لشگر نابکار
چو شمشیر او سرگرایی گرفت
تن از سر سراز تن جدایی گرفت
سر دشمنان شد چو برگ رزان
دم تیغ او تند باد خزان
چو بیچاره شد پور اشعث زجنگ
به رزم سپهبد شدش کار تنگ
دمی پشت مردی به دیوار داد
که لختی بر آساید از کارزار
وزان پس به دشمن کند کار زار
تن خویش بی توش دید ازعطش
شدش زعفرانی رخ لاله وش
از آن بدگهر دشمنان خواست آب
که بنشاند ازدل بدان التهاب
مگر طوعه دربام کاشانه بود
شنید این و آمد ز بالا فرود
یکی جام پر ز آب شیرین گوار
بیاورد نزدیک آن شهسوار
دلاور ستد آب تا نوشدا
وزان پس به رزم سپه کوشدا
چو لعل لبش سود برجام آب
زخون آب شد همچو یا قوت ناب
به لعل اندرش عقد گوهر گسیخت
درآن آب آلوده با خون بریخت
شکیبا شد و با دل دردناک
فرو ریخت آن آب خونین به خاک
همانا بدآگه که سطان دین
شود تشنه لب کشته ی تیغ کین
همی خواست چون شاه خود زین جهان
رود تشنه لب سوی باغ جنان
نخورد آب و لب تشنه ازجان گذشت
دگر باره سرگرم پیکار گشت
چو شیر یله آن یل نامدار
بزد بر صف لشگر نابکار
چو شمشیر او سرگرایی گرفت
تن از سر سراز تن جدایی گرفت
سر دشمنان شد چو برگ رزان
دم تیغ او تند باد خزان
چو بیچاره شد پور اشعث زجنگ
به رزم سپهبد شدش کار تنگ
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۵۷ - امان دادن محمد بن اشعث جناب مسلم را و نپذیرفتن آن حضرت
به مسلم خروشید کای نامدار
تو را داد سالار ما زینهار
بس است اینهمه جنگ و خون ریختن
به همکیش خویش اندر آویختن
یکی از درمهربانی در آی
وزیدر به کاخ عبیدالله آی
چو بیند رخت آورد برتو مهر
نماید همی شرمگین ازتو چهر
بدو گفت سالار نام آورا
شود راستی ازتو کی باورا؟
تو می خواهی ای حیله ساز شریر
به دستان و بندم کند دستگیر
مراتا سرآید به مردی زمان
نشاید زنامرد جستن امان
بگفت این و رزمی زنو کرد ساز
که شد شیر گردون از آن زهر ه باز
ازو پور اشعث چو دید این نبرد
شگفتی یکی حیله آغاز کرد
تو را داد سالار ما زینهار
بس است اینهمه جنگ و خون ریختن
به همکیش خویش اندر آویختن
یکی از درمهربانی در آی
وزیدر به کاخ عبیدالله آی
چو بیند رخت آورد برتو مهر
نماید همی شرمگین ازتو چهر
بدو گفت سالار نام آورا
شود راستی ازتو کی باورا؟
تو می خواهی ای حیله ساز شریر
به دستان و بندم کند دستگیر
مراتا سرآید به مردی زمان
نشاید زنامرد جستن امان
بگفت این و رزمی زنو کرد ساز
که شد شیر گردون از آن زهر ه باز
ازو پور اشعث چو دید این نبرد
شگفتی یکی حیله آغاز کرد
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۵۸ - چاه کندن دشمنان در راه جناب مسلم و دستگیر شدن آن بزرگوار
بکندش یکی چاه در رهگذر
به سر برش گسترد خاشاک و خار
سپهبد ندانسته بسپرد راه
بیفتاد چون ماه کنعان به چاه
سپه گرد آن چاه خرد و بزرگ
گرفتند مانند درنده گرگ
زچه بر کشیدند جنگی برش
ببستند بازوی زور آورش
بیاورد شوم اختری زشت نام
برهنه یکی استر بی لگام
برآن استرش بر نشاندند خوار
به تن چاک چاک و به دل داغ دار
دریغ ازمسیحی که کین ساختند
یهودان به بند اندرش آختند
جهانا چه بد دیدی از بخردان
زمردان و نام آوران و ردان
که ره نسپری جز به آزارشان
بکوشی پی درد تیمارشان
چه دیدی سپهرا زمردان دین؟
که داری زایشان دلی پر زکین؟
از آن پس که بستند کوفی سپاه
به زنجیر بازوی سالار شاه
درآن دم سپهبد یکی بنگریست
به کردار ایشان و لختی گریست
چو دیدش بدان گونه با مویه جفت
نکوهش کنان پور اشعث بگفت
که ای راد سالار شمشیر زن
چه مویی چنین زار برخویشتن؟
ز مردن نترسند هرگز یلان
نگریند از بیم جان پر دلان
سپهبد بدو گفت کای زشت کیش
مرا نیست این مویه ازبهر خویش
زمردان مرا مر به دل باک نیست
که بنگاه هر زنده جز خاک نیست
بود مویه و زاری ام بهر شاه
که پیماید او خود بدین مرز راه
ببیند ستیز ازشما کوفیان
بدو آید از سست عهدان زیان
بگفت این و از گفته بربست دم
سوی کاخ بردندش از ره دژم
به سر برش گسترد خاشاک و خار
سپهبد ندانسته بسپرد راه
بیفتاد چون ماه کنعان به چاه
سپه گرد آن چاه خرد و بزرگ
گرفتند مانند درنده گرگ
زچه بر کشیدند جنگی برش
ببستند بازوی زور آورش
بیاورد شوم اختری زشت نام
برهنه یکی استر بی لگام
برآن استرش بر نشاندند خوار
به تن چاک چاک و به دل داغ دار
دریغ ازمسیحی که کین ساختند
یهودان به بند اندرش آختند
جهانا چه بد دیدی از بخردان
زمردان و نام آوران و ردان
که ره نسپری جز به آزارشان
بکوشی پی درد تیمارشان
چه دیدی سپهرا زمردان دین؟
که داری زایشان دلی پر زکین؟
از آن پس که بستند کوفی سپاه
به زنجیر بازوی سالار شاه
درآن دم سپهبد یکی بنگریست
به کردار ایشان و لختی گریست
چو دیدش بدان گونه با مویه جفت
نکوهش کنان پور اشعث بگفت
که ای راد سالار شمشیر زن
چه مویی چنین زار برخویشتن؟
ز مردن نترسند هرگز یلان
نگریند از بیم جان پر دلان
سپهبد بدو گفت کای زشت کیش
مرا نیست این مویه ازبهر خویش
زمردان مرا مر به دل باک نیست
که بنگاه هر زنده جز خاک نیست
بود مویه و زاری ام بهر شاه
که پیماید او خود بدین مرز راه
ببیند ستیز ازشما کوفیان
بدو آید از سست عهدان زیان
بگفت این و از گفته بربست دم
سوی کاخ بردندش از ره دژم
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۵۹ - ورود حضرت مسلم به مجلس ابن زیاد و مکالماتشان با یکدیگر
کشان روزبانان به بند اندرش
بردند زی مرد بد گوهرش
سپهبد ازآن کافر زشت نام
بتابید روی و نکردش سلام
یکی زان میان بر به مسلم بگفت
که ای گشته با بند و زنجیر جفت
چرا بر به سالار فرخنده نام
به فرمانگذاری نکردی سلام؟
بدو گفت مسلم که فرمانروای
مرا نیست جز پور شیر خدای
سلام ار به فرماندهی بایدم
بدان شاه دنیا و دین شایدم
ازین گفته فرمانده ی بدسگال
برآشفت وزد بانگ بربی همال
که ای فتنه گر مرد پرخاشجوی
ازین فتنه سازی چه دیدی بگوی
که برتافتی رخ ز امرامام
سردین پژوهان کنارنگ شام
چو فرخ سپهدار از او این شنفت
خروشید و با مرد نا پاک گفت
تو رخ تافتستی زامر امام
نهادستی اندر ره فتنه گام
نباشد امامی به روی زمین
به جز پاک سبط رسول امین
روا نیست ای کافر زشت نام
که خوانی ستمگستران را امام
امام آن بود کش به دین اندرا
خداوند بگزید و پیغمبرا
چو بشنید این کافر زشت خوی
بدو گفت کای مرد پرخاشجوی
جز امروزت اززندگی بیش نیست
به مرگ توشاه تو باید گریست
به بام دژ اندر ببرم سرت
وزآنجا به کوی افکنم پیکرت
که ازهاشمی زاده گان زین سپس
نگردد دگر گرد آشوب کس
بدو گفت شیر نیسان رزم
چو درکشتنم گشته عزم تو جزم
گزین کن ز مردان این انجمن
یکی را بنیوشد اندرز من
کند آنچه گویم پس از کشتنم
نیندیشد از کینه ی دشمنم
بدو گفت پور زیاد اینچنین
که یک تن خود ازانجمن برگزین
نگه برچپ و راست مسلم فکند
بدان بد سگالان ناهوشمند
درآن انجمن زان بزرگان که دید
عمر زاده ی سعد رابرگزید
بدو گفت زین خیل ناپاکزاد
شماری تو خود قریشی نژاد
به نزد من آی و فرادار گوش
به گفتار گوینده بسپار گوش
بتابید از او زاده ی سعد روی
نمی خواست رفتن به نزدیک اوی
بدو گفت فرمانده ی زشت کیش
که بشتاب سوی پسر عم خویش
زمانی به گفتار او گوش دار
هرآن آرزویی که دارد برآر
به فرمان اوپور سعد پلید
بر مسلم پاک گوهر چمید
بدو گفت سالار بگمار هوش
سه اندرز دارم بدان دار گوش
نخست آنکه هفصد درم وام دار
شدستم درین فتنه پرور دیار
تو بفروش درع و سمند مرا
همان آب داده پرند مرا
بهایش بدان وام خواهان سپار
مخواه از پس کشتنم وامدار
و دیگر چو بی سر شود پیکرم
تو بسپار پیکر به خاک اندرم
ودیگر فرستاده ای کن روان
بر پور پیغمبر انس و جان
زمرگ من او را رسان آگهی
که گیتی زعم زاده ات شد تهی
مپیما بدین مرز ره زینهار
زکوفی سپه چشم یاری مدار
چو پور زیاد این سخن ها شنفت
بخندید و با زاده ی سعد گفت
که آنچت سرآید برو کار بند
میندیش کز ما نبینی گزند
ازآن پس که او کشته گردید خوار
به مال و تن او مرا نیست کار
سوی مرز ما گر نیارد شتاب
زیثرب زمین زاده ی بو تراب
بدو ما نگردیم رزم آزمای
وگر او سپارد ره مرز مای
نمانیم کآید بتازد همی
علم بر به شاهی فرزاد همی
وزان پس که بد گوهر راز راند
به بر پور بکربن حمران بخواند
بردند زی مرد بد گوهرش
سپهبد ازآن کافر زشت نام
بتابید روی و نکردش سلام
یکی زان میان بر به مسلم بگفت
که ای گشته با بند و زنجیر جفت
چرا بر به سالار فرخنده نام
به فرمانگذاری نکردی سلام؟
بدو گفت مسلم که فرمانروای
مرا نیست جز پور شیر خدای
سلام ار به فرماندهی بایدم
بدان شاه دنیا و دین شایدم
ازین گفته فرمانده ی بدسگال
برآشفت وزد بانگ بربی همال
که ای فتنه گر مرد پرخاشجوی
ازین فتنه سازی چه دیدی بگوی
که برتافتی رخ ز امرامام
سردین پژوهان کنارنگ شام
چو فرخ سپهدار از او این شنفت
خروشید و با مرد نا پاک گفت
تو رخ تافتستی زامر امام
نهادستی اندر ره فتنه گام
نباشد امامی به روی زمین
به جز پاک سبط رسول امین
روا نیست ای کافر زشت نام
که خوانی ستمگستران را امام
امام آن بود کش به دین اندرا
خداوند بگزید و پیغمبرا
چو بشنید این کافر زشت خوی
بدو گفت کای مرد پرخاشجوی
جز امروزت اززندگی بیش نیست
به مرگ توشاه تو باید گریست
به بام دژ اندر ببرم سرت
وزآنجا به کوی افکنم پیکرت
که ازهاشمی زاده گان زین سپس
نگردد دگر گرد آشوب کس
بدو گفت شیر نیسان رزم
چو درکشتنم گشته عزم تو جزم
گزین کن ز مردان این انجمن
یکی را بنیوشد اندرز من
کند آنچه گویم پس از کشتنم
نیندیشد از کینه ی دشمنم
بدو گفت پور زیاد اینچنین
که یک تن خود ازانجمن برگزین
نگه برچپ و راست مسلم فکند
بدان بد سگالان ناهوشمند
درآن انجمن زان بزرگان که دید
عمر زاده ی سعد رابرگزید
بدو گفت زین خیل ناپاکزاد
شماری تو خود قریشی نژاد
به نزد من آی و فرادار گوش
به گفتار گوینده بسپار گوش
بتابید از او زاده ی سعد روی
نمی خواست رفتن به نزدیک اوی
بدو گفت فرمانده ی زشت کیش
که بشتاب سوی پسر عم خویش
زمانی به گفتار او گوش دار
هرآن آرزویی که دارد برآر
به فرمان اوپور سعد پلید
بر مسلم پاک گوهر چمید
بدو گفت سالار بگمار هوش
سه اندرز دارم بدان دار گوش
نخست آنکه هفصد درم وام دار
شدستم درین فتنه پرور دیار
تو بفروش درع و سمند مرا
همان آب داده پرند مرا
بهایش بدان وام خواهان سپار
مخواه از پس کشتنم وامدار
و دیگر چو بی سر شود پیکرم
تو بسپار پیکر به خاک اندرم
ودیگر فرستاده ای کن روان
بر پور پیغمبر انس و جان
زمرگ من او را رسان آگهی
که گیتی زعم زاده ات شد تهی
مپیما بدین مرز ره زینهار
زکوفی سپه چشم یاری مدار
چو پور زیاد این سخن ها شنفت
بخندید و با زاده ی سعد گفت
که آنچت سرآید برو کار بند
میندیش کز ما نبینی گزند
ازآن پس که او کشته گردید خوار
به مال و تن او مرا نیست کار
سوی مرز ما گر نیارد شتاب
زیثرب زمین زاده ی بو تراب
بدو ما نگردیم رزم آزمای
وگر او سپارد ره مرز مای
نمانیم کآید بتازد همی
علم بر به شاهی فرزاد همی
وزان پس که بد گوهر راز راند
به بر پور بکربن حمران بخواند
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۰ - در بیان فرستادن ابن زیاد بکربن حمران را به کشتن جناب مسلم
بدو گفت کاین هاشمی را ببر
به بام و ز پیکرش برگیر سر
به خون پدر خون بریز ازتنش
بیفکن پس ازبام در برزنش
پدر کشته دست دلاور گرفت
به بام آمد و تیغ کین برگرفت
همی خواست برگیردش سرزتن
بلرزید زاندیشه بر خویشتن
فتاد از کفش تیغ و آمد فرود
ازآن تند بالا سوی کاخ زود
بپرسید فرمانده ی کوفه زوی
چرا بازگشتی مرا باز گوی
چنین گفت دژخیم بیدادگر
که شخصی مهیب آمدم درنظر
ز دیدار او رفت دستم زکار
مرا تن بلرزید سیماب وار
بد اختر دگر مرد را برگماشت
که با تیغ در بام دژ پا گذاشت
مراو هم بترسید و بی تاب گشت
همی زهره اندر دلش آب گشت
بسی پور مرجانه شد تنگدل
سپس گفت با شامی یی سنگدل
که رو کار آن هاشمی کن تمام
تنش را به زیر اندر افکن زبام
به کف خنجر آن شامی بد گمان
به بام دژ آمد چو صرصر دمان
سپهبد چو آن تیره دل را بدید
بدانست روزش به آخر رسید
همی دید از چهره اش آشکار
که از وی سرآید برو روزگار
کسی کز ازل تیره شد رای او
پدیدار باشد ز سیمای او
به تکبیر یزدان زبان برگشاد
به پاکی خدا را بسی کردیاد
وزان پس فراوان به زاری سرود
به پیغمبر و آل پاکش درود
سپس با دلی مستمند و غمین
بیاورد رو سوی بطحا زمین
که این پاک فرزند شیر خدای
مرا بنگر اینک به بام سرای
گرفتار دژخیم میشوم بخت
دودست من از پشت بربسته سخت
نه ام غمگسار و نه فریاد رس
نه آگه زاحوال من هیچکس
اجل گشته نزدیک وره سخت دور
حکایت فراوان و دل ناصبور
که سوی تو ازمن رساند سلام؟
که گوید درود و که آرد پیام؟
ابو طالب آن پاک گوهر کجاست؟
چه شد حمزه ی راد و جعفر کجاست؟
پیمبر شهنشاه مختار کو؟
پسر عم او شیر دادار کو؟
نه عم و نه فرخ پدر برسرم
نه مادر نه فرزند نی خواهرم
نه عباس و نی اکبر تیغ زن
نه شهزاده قاسم جوان حسن
که بینندم اکنون چنین دل فکار
گرفتار دژخیم بر روزگار
بگفت این و از دل یکی آه کرد
دم از ناله و مویه کوتاه کرد
بداختر سراز پیکرش کرد دور
بدو زار بگریست کیوان و هور
جدا چون سر پاک سالار کرد
تن ازبام کاخش نگونسارکرد
تنی ازبر باره شد سرنگون
که چشم نبی درغمش پرزخون
چو آن پاک تن بر زمین اوفتاد
ترلزل به عرش برین اوفتاد
همه آفرینش بدو خون گریست
از آن جمله پیغمبر افزون گریست
پر ازناله شد چرخ و پر مویه خاک
برآمد خروش ازسمک تا سماک
دریغا ازآن کشته دور ازوطن
دریغا ازآن شیر شمشیرزن
دریغا ازآن بازوی زورمند
که دست اجل کرد او رابه بند
چنین است کردار گردان سپهر
که با کس نیارد به انجام مهر
گرت بر نشاند به اورنگ عاج
نهد برسرت گرز یاقوت تاج
به یک گردش ازگاه بربایدت
تن و جان ز تیمار فرسایدت
از آن پس که مسلم به مینو چمید
گه جانفشانی به هانی رسید
به بام و ز پیکرش برگیر سر
به خون پدر خون بریز ازتنش
بیفکن پس ازبام در برزنش
پدر کشته دست دلاور گرفت
به بام آمد و تیغ کین برگرفت
همی خواست برگیردش سرزتن
بلرزید زاندیشه بر خویشتن
فتاد از کفش تیغ و آمد فرود
ازآن تند بالا سوی کاخ زود
بپرسید فرمانده ی کوفه زوی
چرا بازگشتی مرا باز گوی
چنین گفت دژخیم بیدادگر
که شخصی مهیب آمدم درنظر
ز دیدار او رفت دستم زکار
مرا تن بلرزید سیماب وار
بد اختر دگر مرد را برگماشت
که با تیغ در بام دژ پا گذاشت
مراو هم بترسید و بی تاب گشت
همی زهره اندر دلش آب گشت
بسی پور مرجانه شد تنگدل
سپس گفت با شامی یی سنگدل
که رو کار آن هاشمی کن تمام
تنش را به زیر اندر افکن زبام
به کف خنجر آن شامی بد گمان
به بام دژ آمد چو صرصر دمان
سپهبد چو آن تیره دل را بدید
بدانست روزش به آخر رسید
همی دید از چهره اش آشکار
که از وی سرآید برو روزگار
کسی کز ازل تیره شد رای او
پدیدار باشد ز سیمای او
به تکبیر یزدان زبان برگشاد
به پاکی خدا را بسی کردیاد
وزان پس فراوان به زاری سرود
به پیغمبر و آل پاکش درود
سپس با دلی مستمند و غمین
بیاورد رو سوی بطحا زمین
که این پاک فرزند شیر خدای
مرا بنگر اینک به بام سرای
گرفتار دژخیم میشوم بخت
دودست من از پشت بربسته سخت
نه ام غمگسار و نه فریاد رس
نه آگه زاحوال من هیچکس
اجل گشته نزدیک وره سخت دور
حکایت فراوان و دل ناصبور
که سوی تو ازمن رساند سلام؟
که گوید درود و که آرد پیام؟
ابو طالب آن پاک گوهر کجاست؟
چه شد حمزه ی راد و جعفر کجاست؟
پیمبر شهنشاه مختار کو؟
پسر عم او شیر دادار کو؟
نه عم و نه فرخ پدر برسرم
نه مادر نه فرزند نی خواهرم
نه عباس و نی اکبر تیغ زن
نه شهزاده قاسم جوان حسن
که بینندم اکنون چنین دل فکار
گرفتار دژخیم بر روزگار
بگفت این و از دل یکی آه کرد
دم از ناله و مویه کوتاه کرد
بداختر سراز پیکرش کرد دور
بدو زار بگریست کیوان و هور
جدا چون سر پاک سالار کرد
تن ازبام کاخش نگونسارکرد
تنی ازبر باره شد سرنگون
که چشم نبی درغمش پرزخون
چو آن پاک تن بر زمین اوفتاد
ترلزل به عرش برین اوفتاد
همه آفرینش بدو خون گریست
از آن جمله پیغمبر افزون گریست
پر ازناله شد چرخ و پر مویه خاک
برآمد خروش ازسمک تا سماک
دریغا ازآن کشته دور ازوطن
دریغا ازآن شیر شمشیرزن
دریغا ازآن بازوی زورمند
که دست اجل کرد او رابه بند
چنین است کردار گردان سپهر
که با کس نیارد به انجام مهر
گرت بر نشاند به اورنگ عاج
نهد برسرت گرز یاقوت تاج
به یک گردش ازگاه بربایدت
تن و جان ز تیمار فرسایدت
از آن پس که مسلم به مینو چمید
گه جانفشانی به هانی رسید
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۱ - در ذکر شهادت هانی بن عروه رحمه الله علیه به امر ابن زیاد
بزد بانگ سالار کوفی دیار
به دژخیم بد گوهر نابکار
که رو کارهانی بپرداز نیز
درآور ز پایش به شمشیر تیز
به فرمان او بر به آسانیا
روان گشت دژخیم زی هانیا
بیاورد پیر نوان رابه بند
به جایی که بد مسلخ گوسفند
همی گفت با مویه آن پاکزاد
کجایند مردان مذحج نژاد؟
نیارست ازبیم بد خواه او
به یاریش گردد تنی رزمجو
بنالید برپاک جان آفرین
که ای کردگار جهان آفرین
یگانه خدایی و دانا تویی
همه عاجزیم و توانا تویی
گواهم تو هستی که درراه دین
سرو تن سپردم به شمشیر کین
به ناگاه دژخیم بدخو پرند
بزد بر بر پیر پیروزمند
برنامدارش شد ازتیغ چاک
سر سرفرازش نگون شدبه خاک
دریغا ازآن موی کافور گون
که کردش بداندیش بررنگ خون
بدان پیر فرخنده بادا درود
که حق را یکی بنده ی پاک بود
به راه خدا کرد مردانه کار
به مردی سرآمد برو روزگار
زگیتی چو هانی برون برد رخت
سرپاک او قاتل شوم بخت
به دژخیم بد گوهر نابکار
که رو کارهانی بپرداز نیز
درآور ز پایش به شمشیر تیز
به فرمان او بر به آسانیا
روان گشت دژخیم زی هانیا
بیاورد پیر نوان رابه بند
به جایی که بد مسلخ گوسفند
همی گفت با مویه آن پاکزاد
کجایند مردان مذحج نژاد؟
نیارست ازبیم بد خواه او
به یاریش گردد تنی رزمجو
بنالید برپاک جان آفرین
که ای کردگار جهان آفرین
یگانه خدایی و دانا تویی
همه عاجزیم و توانا تویی
گواهم تو هستی که درراه دین
سرو تن سپردم به شمشیر کین
به ناگاه دژخیم بدخو پرند
بزد بر بر پیر پیروزمند
برنامدارش شد ازتیغ چاک
سر سرفرازش نگون شدبه خاک
دریغا ازآن موی کافور گون
که کردش بداندیش بررنگ خون
بدان پیر فرخنده بادا درود
که حق را یکی بنده ی پاک بود
به راه خدا کرد مردانه کار
به مردی سرآمد برو روزگار
زگیتی چو هانی برون برد رخت
سرپاک او قاتل شوم بخت
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۲ - فرستادن ابن زیاد سر جناب مسلم و هانی را به شام
به درگاه فرمانده ی کوفه برد
بدان نابکار بد اختر سپرد
مرآن هم فرستاد نزد یزید
گرامی سر هر دو فرخ شهید
یکی نامه بنوشت زی شاه شام
که این نغز خدمت به من شد تمام
چنین شاه شامش به پاسخ نوشت
که باد آفرین برتو ای خوش سرشت
چون از کار مسلم بپرداختی
مرا از وی آسوده دل ساختی
به هش باش از زاده ی بوتراب
که ناگه نیارد به کوفه شتاب
پس از قتل عم زاده ی شاه دین
دگر هانی آن کشته ی راه دین
زمذحج نژادان گروهی پلید؟
نشستند وکردند گفت و شنید
که عم زاده ی شاه و سالار ما
فتادند از تیغ کین چون زپا
روا نیست تنشان به بازارها
کشانند برخاک و بر خارها
بکوشید تا آن بدن های پاک
ستانیم و سازیم پنهان به خاک
ببستند پیمان و برخاستند
یکی رزم با دشمن آراستند
تن مسلم و هانی پاکزاد
گرفتند ز اهریمن بد نژاد
به خاک اندرونشان نهان ساختند
وزان پس به ماتم بپرداختند
نکوهش به ناپاک خوی همه
تفوباد بر رای و روی همه
که در زندگیشان نگشتند یار
شدند ازپس مرکشان سوگوار
چو ازکار مسلم بپرداختم
ز نو باوه گانش سخن ساختم
بدان نابکار بد اختر سپرد
مرآن هم فرستاد نزد یزید
گرامی سر هر دو فرخ شهید
یکی نامه بنوشت زی شاه شام
که این نغز خدمت به من شد تمام
چنین شاه شامش به پاسخ نوشت
که باد آفرین برتو ای خوش سرشت
چون از کار مسلم بپرداختی
مرا از وی آسوده دل ساختی
به هش باش از زاده ی بوتراب
که ناگه نیارد به کوفه شتاب
پس از قتل عم زاده ی شاه دین
دگر هانی آن کشته ی راه دین
زمذحج نژادان گروهی پلید؟
نشستند وکردند گفت و شنید
که عم زاده ی شاه و سالار ما
فتادند از تیغ کین چون زپا
روا نیست تنشان به بازارها
کشانند برخاک و بر خارها
بکوشید تا آن بدن های پاک
ستانیم و سازیم پنهان به خاک
ببستند پیمان و برخاستند
یکی رزم با دشمن آراستند
تن مسلم و هانی پاکزاد
گرفتند ز اهریمن بد نژاد
به خاک اندرونشان نهان ساختند
وزان پس به ماتم بپرداختند
نکوهش به ناپاک خوی همه
تفوباد بر رای و روی همه
که در زندگیشان نگشتند یار
شدند ازپس مرکشان سوگوار
چو ازکار مسلم بپرداختم
ز نو باوه گانش سخن ساختم
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۳ - آگاهی یافتن ابن زیاد ازحال کودکان جناب مسلم «محمد » و «ابراهیم » و جستجو کردن ازآنها
چو شد مسلم اندر بهشت برین
زفرو شکوهش تهی شد زمین
به فرمانده ی کوفه ابن زیاد
یکی گفت زان مردم پر فساد
که درکوفه ازمسلم نامدار
دو فرزند مانده به جا یادگار
صدف گشته این مرز و آن دو زبیم
نهانند در وی چو در یتیم
بد اختر پرستنده گان راسرود
که آن هردو راباز یابید زود
بد هر خانه بینید آن کودکان
نمایید ویرانه اش درزمان
چو یک هفته زین ماجرا درگذشت
به ایوان روان قاضی کوفه گشت
مرآن هردو شهزاده را پیش خواند
چو جان و دل اندر برخود نشاند
به ایشان همی مهربانی فزود
زدیده به رخ اشک خونین گشود
چو دیدند آن کودکام بزرگ
که گرید چنان زار مرد سترگ
بگفتندش ای چون پدر مهربان
به ما ازچه داری بدینسان فغان؟
درین مرز مانا زخصم پلید
به فرخ پدرمان گزندی رسید؟
گروهی که بردند فرمان او
نمودند جان ها گروگان او؟
نهادند سر در مدد کاری اش
و یا پا کشیدند ازیاری اش؟
به پاسخ چنین گفت پیر نوان
که ای دو گرانمایه زیبا جوان
همی هستی ازنیستی شد پدید
سوی نیستی باز خواهد چمید
درختی بود زندگانی که مرگ
فرو ریزدش عاقبت بار و برگ
شکیبابی از داور دادگر
بخواهید درمرگ فرخ پدر
که شد کشته از تیغ بد خواه زار
ازآن پس که جست اوبسی کارزار
شکستند پیمان او کوفیان
نبستند بر یاری او میان
دو شهزاده ی داد فرخنده فر
چو گشتند آگه زمرگ پدر
فتادند برخاک زار ونوان
تو گفتی روانشان زتن شد روان
زمانی ز سر رفته بد هوششان
گرفته زمین اندر آغوششان
به بالین آن دو چو ابر بهار
گرستی همی قاضی کوفه زار
چو بگذشت لختی به هوش آمدند
زمرگ پدر درخروش آمدند
گشودند ازدیده خوناب را
چنین مویه کردند سرباب را
که کوشنده نام آورا سرورا
گرانمایه اسپهبدا صفدرا
فروغ جهان بین آزاده گان
به جا مانده از نامور زاده گان
گزین پور عم شاه لولاک را
برادر پسر حیدر پاک را
به رزم آتش خرمن دشمنان
شهاب روان سوز اهریمنان
کجا روی فرخنده بر گاشتی؟
دو فرزند خود زار بگذاشتی؟
چرا راه مینو گرفتی به پیش؟
نبردی دو نوباوه همراه خویش؟
همانا دریغ آمد ای گل تو را
که بر شاخ نالد دو بلبل تورا
به باغ بهشت اندر ای راد سرو
نبودت گریز ازدو نالان تذرو
کجا ای درخت تناور شدی؟
به سر بر که را سایه گستر شدی؟
کجا گشتی ای مهر رخشان نهان؟
که درچشم ما تار کردی جهان؟
کجات آن فروزنده فریلی؟
کجات آن هنرمندی و پر دلی؟
کجا آنهمه مهر با بی کسان؟
پرستاری بی پدر نورسان؟
کجات آنهمه رزم در راه دین؟
پی یاری تاجور شاه دین؟
کجات آن خروشیدن رعدوار؟
به نام آوران درصف کارزار؟
دریغ از تو ای پاک جان همه
که بگسستی از تن توان همه
ببراد دستی که زد برتو تیغ
چرا برتو هیچش نیامد دریغ؟
همانا و خصمی که با تیغ کین
ز پیکر بریدت سر نازنین
دریغا که دور از دیار آمدی
چنین کشته درکوفه زار آمدی
تو دور ازشهنشه شدی و زتو دور
شدند این دو غمناک آواره پور
پس ازمرگ تو ای دلاور پدر
دو پور تو را تا چه آید به سر؟
پس ازتو که مارا شود دلنواز؟
به آواره گی مان شود چاره ساز؟
به مرگ توبد ای سرافراز باب
بناهای آباد گیتی خراب
نه شب باد دیگر جهان را نه روز
نه ماه و نه خورشید گیتی فروز
نه مردی نهد پای مردی به جنگ
نه گردی نشیند به زین خدنگ
نه سر پنجه ای تیغ بازد همی
نه دستی سنان برفرازد همی
چو لختی مرآن هردو فرخ پسر
به مرگ پدر مویه کردند سر
زفرو شکوهش تهی شد زمین
به فرمانده ی کوفه ابن زیاد
یکی گفت زان مردم پر فساد
که درکوفه ازمسلم نامدار
دو فرزند مانده به جا یادگار
صدف گشته این مرز و آن دو زبیم
نهانند در وی چو در یتیم
بد اختر پرستنده گان راسرود
که آن هردو راباز یابید زود
بد هر خانه بینید آن کودکان
نمایید ویرانه اش درزمان
چو یک هفته زین ماجرا درگذشت
به ایوان روان قاضی کوفه گشت
مرآن هردو شهزاده را پیش خواند
چو جان و دل اندر برخود نشاند
به ایشان همی مهربانی فزود
زدیده به رخ اشک خونین گشود
چو دیدند آن کودکام بزرگ
که گرید چنان زار مرد سترگ
بگفتندش ای چون پدر مهربان
به ما ازچه داری بدینسان فغان؟
درین مرز مانا زخصم پلید
به فرخ پدرمان گزندی رسید؟
گروهی که بردند فرمان او
نمودند جان ها گروگان او؟
نهادند سر در مدد کاری اش
و یا پا کشیدند ازیاری اش؟
به پاسخ چنین گفت پیر نوان
که ای دو گرانمایه زیبا جوان
همی هستی ازنیستی شد پدید
سوی نیستی باز خواهد چمید
درختی بود زندگانی که مرگ
فرو ریزدش عاقبت بار و برگ
شکیبابی از داور دادگر
بخواهید درمرگ فرخ پدر
که شد کشته از تیغ بد خواه زار
ازآن پس که جست اوبسی کارزار
شکستند پیمان او کوفیان
نبستند بر یاری او میان
دو شهزاده ی داد فرخنده فر
چو گشتند آگه زمرگ پدر
فتادند برخاک زار ونوان
تو گفتی روانشان زتن شد روان
زمانی ز سر رفته بد هوششان
گرفته زمین اندر آغوششان
به بالین آن دو چو ابر بهار
گرستی همی قاضی کوفه زار
چو بگذشت لختی به هوش آمدند
زمرگ پدر درخروش آمدند
گشودند ازدیده خوناب را
چنین مویه کردند سرباب را
که کوشنده نام آورا سرورا
گرانمایه اسپهبدا صفدرا
فروغ جهان بین آزاده گان
به جا مانده از نامور زاده گان
گزین پور عم شاه لولاک را
برادر پسر حیدر پاک را
به رزم آتش خرمن دشمنان
شهاب روان سوز اهریمنان
کجا روی فرخنده بر گاشتی؟
دو فرزند خود زار بگذاشتی؟
چرا راه مینو گرفتی به پیش؟
نبردی دو نوباوه همراه خویش؟
همانا دریغ آمد ای گل تو را
که بر شاخ نالد دو بلبل تورا
به باغ بهشت اندر ای راد سرو
نبودت گریز ازدو نالان تذرو
کجا ای درخت تناور شدی؟
به سر بر که را سایه گستر شدی؟
کجا گشتی ای مهر رخشان نهان؟
که درچشم ما تار کردی جهان؟
کجات آن فروزنده فریلی؟
کجات آن هنرمندی و پر دلی؟
کجا آنهمه مهر با بی کسان؟
پرستاری بی پدر نورسان؟
کجات آنهمه رزم در راه دین؟
پی یاری تاجور شاه دین؟
کجات آن خروشیدن رعدوار؟
به نام آوران درصف کارزار؟
دریغ از تو ای پاک جان همه
که بگسستی از تن توان همه
ببراد دستی که زد برتو تیغ
چرا برتو هیچش نیامد دریغ؟
همانا و خصمی که با تیغ کین
ز پیکر بریدت سر نازنین
دریغا که دور از دیار آمدی
چنین کشته درکوفه زار آمدی
تو دور ازشهنشه شدی و زتو دور
شدند این دو غمناک آواره پور
پس ازمرگ تو ای دلاور پدر
دو پور تو را تا چه آید به سر؟
پس ازتو که مارا شود دلنواز؟
به آواره گی مان شود چاره ساز؟
به مرگ توبد ای سرافراز باب
بناهای آباد گیتی خراب
نه شب باد دیگر جهان را نه روز
نه ماه و نه خورشید گیتی فروز
نه مردی نهد پای مردی به جنگ
نه گردی نشیند به زین خدنگ
نه سر پنجه ای تیغ بازد همی
نه دستی سنان برفرازد همی
چو لختی مرآن هردو فرخ پسر
به مرگ پدر مویه کردند سر
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۴ - سپردن شریح قاضی دو طفل یتیم حضرت مسلم رابه پسر خود
شریح آن دو تن را به غمخواریا
چنین گفت بامویه و زاریا
که ازگریه لختی درنگ آورید
دل خود کم ازدرد تنگ آورید
بدانید فرمانده ی این دیار
شما را زهرکس بود خواستار
گرایدر شما رابه دست آورد
مرا خانه با خاک پست آورد
زتن بگسلاند سر پاکتان
به خون درکشد پیکر چاکتان
شما رابدین مرز بر جای نیست
نشستن به مشکوی من رای نیست
شنیدم که امروز گردد روان
زکوفه به یثرب زمین کاروان
به همراه آن کاروان کشن
سزد گر سپارید راه وطن
ازآن پس کزاین سان سخن بازراند
اسد نام فرزند خود را بخواند
بگفتش بپوید چو ره کاروان
ببندد جرس بر شتر ساربان
مراین هر دو تن را ببر زین دیار
به سالار آن کاروانشان سپار
بگو کاین دو غمدیده ی مستمند
رساند به یثرب زمین بی گزند
سپس هر دو شهزاده را خواند پیش
بسی سود بر پایشان روی خویش
به رخ بر زدیده روان رود کرد
سخن ها بس گفت و بدرود کرد
به هر یک یکی بدره ی زر سپرد
پسرش آن دو تن را به همراه برد
شبانگه که خورشید بر بست بار
به ایوان مغرب ز مشرق دیار
فلک ز اختران کاروانگاه شد
سر آهنگ آن کاروان ماه شد
اسد با دو شهزاده ی شیرزاد
سوی کاروان رفت مانند باد
سپردند آن هر سه تن مرحله
چو لختی در آن شب پی قافله
سپاهی پدید آمد از کاروان
که بودند زانسو به تندی روان
به شهزاده گان پور قاضی سرود
ز پی کاروان را شتابید زود
بگو باز یابیدشان بر به راه
زشب تا نگردیده گیتی سیاه
دو تن راروان کرد و خود بازگشت
در غم بدان نورسان باز گشت
چو لختی برفتند شب تار شد
ز هر دیده مه ناپدیدار شد
به گیتی درون روشنایی نماند
نگه را به چشم آشنایی نماند
برآمد به گردون یکی تیره دود
کز آن شد سیه روی چرخ کبود
سیه شد جهان از کران تا کران
تو گفتی بلا بارد از آسمان
جهان گفتی اهریمن تیره روست
که از قیر نابش بیندوده پوست
در آن شب دو شمع فروزان دین
نمودند ره گم در آن سرزمین
بهر سو که گشتند پویان روان
نشانی ندیدند از آن کاروان
بیابان و تاری شب و راه دور
ز بیننده چشم فلک رفته نور
دو نوباوه از دودمان خلیل
در آن دشت هامون سپر بی دلیل
گریزان ز دشمن هراسان ز خویش
تن از رنج خسته دل از درد ریش
به تیمار و درد از غم جان کسل
ز مادر جدا از پدر داغ دل
ز هر سوی جوینده ی کاروان
ز دل چون جرس بر کشیده فغان
به فرسنگ های گران ره نورد
خلیده به پا خار و رخ پر ز گرد
نه زاد اندر آن راه و نی راحله
لبان خشک و پاها پر از آبله
چه گویم که بد حال ایشان چسان
چه آمد در آن ره بدان بیکسان
چه گردون شود گرم رو در ستیز
کسی را ازو نیست پای گریز
قضای خدایی چو بند افکند
بر زیرکان در کمند افکند
قدر کان به هر کار بر چیر دست
مر او را بود هر کسی زیر دست
ز تقدیر سوی که جویی پناه؟
که گردیده از از شش جهت بسته راه
گریزان چو سو از بلا می روی؟
چرا می گریزی؟کجا می روی؟
ز خاک ار به گردون گذار آوری
ور از روی و آهن حصار آوری
اگر جاگزینی به چشم پلنگ
وگر در گریزی به کام نهنگ
بگیرد گریبانت دست بلا
نگردی ز سر پنجه ی او رها
گریز از قضای خدایی مجوی
بلا خواه و راه ولا را بپوی
بسا سالخوردان مرد آمدند
که ازجان خریدار درد آمدند
بسا خرد سالان همت بزرگ
نپیچیده روی از یلان سترگ
چو فرخنده مسلم نژادان راد
دو نورس جوان عقیلی نژاد
خرد گرد ساز و فرادارگوش
یکی نغز گفتار ایشان نیوش
که درسینه از غم دلت خون کند
مر آن خونت ازدیده بیرون کند
چنین گفت بامویه و زاریا
که ازگریه لختی درنگ آورید
دل خود کم ازدرد تنگ آورید
بدانید فرمانده ی این دیار
شما را زهرکس بود خواستار
گرایدر شما رابه دست آورد
مرا خانه با خاک پست آورد
زتن بگسلاند سر پاکتان
به خون درکشد پیکر چاکتان
شما رابدین مرز بر جای نیست
نشستن به مشکوی من رای نیست
شنیدم که امروز گردد روان
زکوفه به یثرب زمین کاروان
به همراه آن کاروان کشن
سزد گر سپارید راه وطن
ازآن پس کزاین سان سخن بازراند
اسد نام فرزند خود را بخواند
بگفتش بپوید چو ره کاروان
ببندد جرس بر شتر ساربان
مراین هر دو تن را ببر زین دیار
به سالار آن کاروانشان سپار
بگو کاین دو غمدیده ی مستمند
رساند به یثرب زمین بی گزند
سپس هر دو شهزاده را خواند پیش
بسی سود بر پایشان روی خویش
به رخ بر زدیده روان رود کرد
سخن ها بس گفت و بدرود کرد
به هر یک یکی بدره ی زر سپرد
پسرش آن دو تن را به همراه برد
شبانگه که خورشید بر بست بار
به ایوان مغرب ز مشرق دیار
فلک ز اختران کاروانگاه شد
سر آهنگ آن کاروان ماه شد
اسد با دو شهزاده ی شیرزاد
سوی کاروان رفت مانند باد
سپردند آن هر سه تن مرحله
چو لختی در آن شب پی قافله
سپاهی پدید آمد از کاروان
که بودند زانسو به تندی روان
به شهزاده گان پور قاضی سرود
ز پی کاروان را شتابید زود
بگو باز یابیدشان بر به راه
زشب تا نگردیده گیتی سیاه
دو تن راروان کرد و خود بازگشت
در غم بدان نورسان باز گشت
چو لختی برفتند شب تار شد
ز هر دیده مه ناپدیدار شد
به گیتی درون روشنایی نماند
نگه را به چشم آشنایی نماند
برآمد به گردون یکی تیره دود
کز آن شد سیه روی چرخ کبود
سیه شد جهان از کران تا کران
تو گفتی بلا بارد از آسمان
جهان گفتی اهریمن تیره روست
که از قیر نابش بیندوده پوست
در آن شب دو شمع فروزان دین
نمودند ره گم در آن سرزمین
بهر سو که گشتند پویان روان
نشانی ندیدند از آن کاروان
بیابان و تاری شب و راه دور
ز بیننده چشم فلک رفته نور
دو نوباوه از دودمان خلیل
در آن دشت هامون سپر بی دلیل
گریزان ز دشمن هراسان ز خویش
تن از رنج خسته دل از درد ریش
به تیمار و درد از غم جان کسل
ز مادر جدا از پدر داغ دل
ز هر سوی جوینده ی کاروان
ز دل چون جرس بر کشیده فغان
به فرسنگ های گران ره نورد
خلیده به پا خار و رخ پر ز گرد
نه زاد اندر آن راه و نی راحله
لبان خشک و پاها پر از آبله
چه گویم که بد حال ایشان چسان
چه آمد در آن ره بدان بیکسان
چه گردون شود گرم رو در ستیز
کسی را ازو نیست پای گریز
قضای خدایی چو بند افکند
بر زیرکان در کمند افکند
قدر کان به هر کار بر چیر دست
مر او را بود هر کسی زیر دست
ز تقدیر سوی که جویی پناه؟
که گردیده از از شش جهت بسته راه
گریزان چو سو از بلا می روی؟
چرا می گریزی؟کجا می روی؟
ز خاک ار به گردون گذار آوری
ور از روی و آهن حصار آوری
اگر جاگزینی به چشم پلنگ
وگر در گریزی به کام نهنگ
بگیرد گریبانت دست بلا
نگردی ز سر پنجه ی او رها
گریز از قضای خدایی مجوی
بلا خواه و راه ولا را بپوی
بسا سالخوردان مرد آمدند
که ازجان خریدار درد آمدند
بسا خرد سالان همت بزرگ
نپیچیده روی از یلان سترگ
چو فرخنده مسلم نژادان راد
دو نورس جوان عقیلی نژاد
خرد گرد ساز و فرادارگوش
یکی نغز گفتار ایشان نیوش
که درسینه از غم دلت خون کند
مر آن خونت ازدیده بیرون کند
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۵ - گرفتن شبگرد آن شاهزادگان را و بردن به نزد ابن زیاد
شنیدم درآن تیره شام سیاه
سپردند آن کودکان هرچه راه
نگشتند جز اندک ازکوفه دور
که اختر سیه بود و برگشته هور
به ناگه بدان کودکان بازخورد
هم از کوفیان چند شبگرد مرد
مرآن بیکسان را به ره یافتند
گرفتند و زی کوفه بشتا فتند
سوی پور مرجانه بردندشان
بدان زشت گوهر سپردندشان
هم او گفتشان سوی زندان برند
به دست یکی روزبان بسپرند
که مشکور بودی نکو نام او
نکو گوهرش زاده بد مام او
دلش پر ز نور هدایت بدی
هوادار شاه ولایت بدی
چو مشکور دیدارشان بنگرید
همان حیدری فر ایشان بدید
ز دیدارشان درشگفتی بماند
بدیشان بسی نام یزدان بخواند
بپرسید از آن هردو نام و نژاد
چو بشناخت خون ازدو دیده گشاد
به پای ازدرلابه سر سودشان
بدان خردسالی ببخشودشان
به زنجیر و بند گرانشان نبست
تن پاکشان ازن شکنجه نخست
ز زندان به جای دگر بردشان
زدل غم به تیمار بستردشان
سپردند آن کودکان هرچه راه
نگشتند جز اندک ازکوفه دور
که اختر سیه بود و برگشته هور
به ناگه بدان کودکان بازخورد
هم از کوفیان چند شبگرد مرد
مرآن بیکسان را به ره یافتند
گرفتند و زی کوفه بشتا فتند
سوی پور مرجانه بردندشان
بدان زشت گوهر سپردندشان
هم او گفتشان سوی زندان برند
به دست یکی روزبان بسپرند
که مشکور بودی نکو نام او
نکو گوهرش زاده بد مام او
دلش پر ز نور هدایت بدی
هوادار شاه ولایت بدی
چو مشکور دیدارشان بنگرید
همان حیدری فر ایشان بدید
ز دیدارشان درشگفتی بماند
بدیشان بسی نام یزدان بخواند
بپرسید از آن هردو نام و نژاد
چو بشناخت خون ازدو دیده گشاد
به پای ازدرلابه سر سودشان
بدان خردسالی ببخشودشان
به زنجیر و بند گرانشان نبست
تن پاکشان ازن شکنجه نخست
ز زندان به جای دگر بردشان
زدل غم به تیمار بستردشان
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۶ - رها کردن مشکور کودکان را و فرستادن به طرف قادسیه
زکف حرمت هردو نگذاشتی
همی پاس حرمت نگهداشتی
چو بگذشت ازآن داستان روزچند
همه پست شد فتنه های بلند
روان شد به زاری شبی ازشبان
برآن دو زیبا جوان روزبان
برآن دو شهزاده ی پاک خوی
بگفت این و بنهاد برخاک روی
که ای نو نهالان باغ خلیل
دو نوباوه از بوستان عقیل
به نادانی ار سر زد از من گناه
به رخ شرمسارم به لب عذر خواه
بخواهید ازدادگر کردگار
که بخشد گناهم به روز شمار
گر ازپور مرجانه بینم گزند
وگر بگسلد پیکرم بند بند
نخواهم سپردن شما رابدوی
زمن کی زند سر چنین زشت خوی
نمانم که دربند مانید زار
فرستم شما را به یثرب دیار
چو رفتید با من هر آنچ ازستم
کند پور مرجانه زان نیست غم
جوانان شنیدند چون گفت پیر
بگفتند کای پیر روشن ضمیر
تورا دل زدادار پر نور باد
چو نام تو سعی تو مشکورباد
بکن آنچه خواهی که فرمان تو راست
همان فرد نیکو ز یزدان تو راست
چو خور شد به بنگاه مغرب درون
مه از تیره زندان شب شد برون
سبک روزبان آن دو شهزاده را
به باغ مهی سرو آزاده را
ز زندان برون سوی دروازه برد
بدان هر دو تن خاتم خود سپرد
بگفتا شوید ای دو زیبا جوان
ازین ره سوی قادسیه روان
در آنجا مرا یک برادر بود
که از دوستداران حیدر بود
نمایید این خاتم من بدوی
سوی یثرب آیید از او راه جوی
نشان چون زمن بیند آن مرد دین
رساند شما را به یثرب زمین
بدو کودکان پوزش آراستند
ورا مزد نیکو ز حق خواستند
جوانان برفتند واو بازگشت
دگرگونه نقشی زنو ساز گشت
چو لختی برفتند درنور ماه
نهان شد مه و گشت گیتی سیاه
چناه تیره گی برزمین چیره گشت
که بیننده ی آسمان تیره گشت
درآن تیره شب گم نمودند باز
جوانان فرزانه راه حجاز
چو کین جستن آمد جهان کام او
نیارد تنی جستن ازدام او
چو آمد سپیده دمان آفتاب
به سوی ره خاور اندر شتاب
بدیدند خود را دوگردون فراز
به بیرون دروازه ی کوفه باز
زکین بد اندیش ترسان شدند
به خود زین شگفتی هراسان شدند
درآنجا چو کردند لختی عبور
بدیدند خرماستانی ز دور
روان سوی خرماستان آمدند
به زیر درختی نهان آمدند
چو بلبل به گلبن گرفتند جای
شدند ازسر سوگ دستانسرای
ز سوز دل خویش بریان شدند
به خود بر یتیمانه گریان شدند
چنین تا که پیشین دم آمد فراز
بدند آن دو تن گرم سوز و گذار
بدیدند کامد زره با شتاب
کنیزی که از رود بر دارد آب
همی پاس حرمت نگهداشتی
چو بگذشت ازآن داستان روزچند
همه پست شد فتنه های بلند
روان شد به زاری شبی ازشبان
برآن دو زیبا جوان روزبان
برآن دو شهزاده ی پاک خوی
بگفت این و بنهاد برخاک روی
که ای نو نهالان باغ خلیل
دو نوباوه از بوستان عقیل
به نادانی ار سر زد از من گناه
به رخ شرمسارم به لب عذر خواه
بخواهید ازدادگر کردگار
که بخشد گناهم به روز شمار
گر ازپور مرجانه بینم گزند
وگر بگسلد پیکرم بند بند
نخواهم سپردن شما رابدوی
زمن کی زند سر چنین زشت خوی
نمانم که دربند مانید زار
فرستم شما را به یثرب دیار
چو رفتید با من هر آنچ ازستم
کند پور مرجانه زان نیست غم
جوانان شنیدند چون گفت پیر
بگفتند کای پیر روشن ضمیر
تورا دل زدادار پر نور باد
چو نام تو سعی تو مشکورباد
بکن آنچه خواهی که فرمان تو راست
همان فرد نیکو ز یزدان تو راست
چو خور شد به بنگاه مغرب درون
مه از تیره زندان شب شد برون
سبک روزبان آن دو شهزاده را
به باغ مهی سرو آزاده را
ز زندان برون سوی دروازه برد
بدان هر دو تن خاتم خود سپرد
بگفتا شوید ای دو زیبا جوان
ازین ره سوی قادسیه روان
در آنجا مرا یک برادر بود
که از دوستداران حیدر بود
نمایید این خاتم من بدوی
سوی یثرب آیید از او راه جوی
نشان چون زمن بیند آن مرد دین
رساند شما را به یثرب زمین
بدو کودکان پوزش آراستند
ورا مزد نیکو ز حق خواستند
جوانان برفتند واو بازگشت
دگرگونه نقشی زنو ساز گشت
چو لختی برفتند درنور ماه
نهان شد مه و گشت گیتی سیاه
چناه تیره گی برزمین چیره گشت
که بیننده ی آسمان تیره گشت
درآن تیره شب گم نمودند باز
جوانان فرزانه راه حجاز
چو کین جستن آمد جهان کام او
نیارد تنی جستن ازدام او
چو آمد سپیده دمان آفتاب
به سوی ره خاور اندر شتاب
بدیدند خود را دوگردون فراز
به بیرون دروازه ی کوفه باز
زکین بد اندیش ترسان شدند
به خود زین شگفتی هراسان شدند
درآنجا چو کردند لختی عبور
بدیدند خرماستانی ز دور
روان سوی خرماستان آمدند
به زیر درختی نهان آمدند
چو بلبل به گلبن گرفتند جای
شدند ازسر سوگ دستانسرای
ز سوز دل خویش بریان شدند
به خود بر یتیمانه گریان شدند
چنین تا که پیشین دم آمد فراز
بدند آن دو تن گرم سوز و گذار
بدیدند کامد زره با شتاب
کنیزی که از رود بر دارد آب
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۷ - دیدن کنیز حارث آن دو طفل ماه رو را درنخلستان و شناختن ایشان و بردنشان به خانه
چو آمد به نزدیک رود آن کنیز
بدید آن دو تن نورسان عزیز
که مویان به آه و فغان اندرند
به زیر درختی نهان اندرند
کنیزک به ایشان چنین گفت باز
که ای نو نهالان بستان ناز
بدینسان چرا راز بنشسته اید؟
درشادمانی به رخ بسته اید؟
دو رخشنده گوهر زکان که اید؟
پدرتان که و کودکان که اید؟
بگفتند ازکشور آواره ایم
پدر کشته و ندر پی چاره ایم
زمادر جدا و زپدر نا امید
نبیند کسی آنچه ما را رسید
کنیزک بدین گونه پاسخ سرود
که فرخنده نام پدرتان چه بود؟
شنیدند آن دو چو نام پدر
خروشان یکی مویه کردند سر
ز مژگان همی خون دل ریختند
ستاره به مه اندر آویختند
کنیزک چو آن آه و زاری بدید
مرآن ناله و سوگواری شنید
بدانست کان هردو شهزاده اند
دو مسلم نژادان آزاده اند
دلش پر زخون گشت و خاطردژم
فرو ریخت ازدیده سیلاب غم
یکی لخت مویید و برزد خروش
بدانسان که مرغ ازنوا شد خموش
بگفتا: گمانم شما را نژاد
زمسلم بود ای دو فرخ نهاد
بگفتند: گرم از چه در شیونی؟
بگو راستی دوست یا دشمنی؟
کنیزک بگفتا که جز مهر دوست
نباشد مرا هیچ در مغز و پوست
یکی از کنیزان زهرا منم
به بدخواه این خاندان دشمنم
شنیدند چون آن دو زیبا جوان
بدینسان سخن زان کنیز نوان
بگفتند: آری بودمان نژاد
زمسلم که چون او زمادر نزاد
زشهزاده گان چون کنیز این شنید
یکی آه سوزان ز دل برکشید
ز مژگان همی ریخت خوناب دل
فرو رفت پای نشاطش به گل
بدین گونه دیدند چون کودکان
کشیدند با آن کنیزک فغان
مرآن هرسه تن همچو ابر بهار
غریبانه گریه نمودند زار
چو لختی نمودند با هم فغان
کنیزک چنین گفت با کودکان
که بانویم ازدوستان شماست
کنیزی هم از خاندان شماست
چه باشد گر آیید زی خان او
شبی چند گردید مهمان او؟
که پوشد ز بدخواه دیدارتان
شود مادرانه پرستارتان
زهر گونه تان پیش آرد خورش
تن رنجدیده دهد پرورش
شکیبایی از اندهانتان دهد
به پای پر ازریش مرهم نهد
بگفت این و بشتافت مانند باد
گزین بانوی خویش را مژده داد
که ایدون بیارای بنگاه را
که آوردم ازره خور و ماه را
شدم سوی خان تو ایدون دلیل
دو شهزاده را از نژاد عقیل
چو بانو شنید این چوگل برشکفت
پذیره شد و گرد رهشان برفت
بسی خیر برآن کنیزک بداد
به آزادی اش زان سپس کرد شاد
چو پرداخت بانو زکار کنیز
روان شد سوی میهمان عزیز
بدان هردو آواره ی بی پدر
چو مادر ز غم مویه ها کرد سر
به رخشان گلاب از دو دیده فشاند
غبار ره از روی و موشان نشاند
همی گفت زار ای دو طفل یتیم
دو شهزاده ازدودمان کریم
دو نورس پدر کشته ی بیگناه
دو بی مادر آواره ی بی پناه
دوشمع شب افروز کاخ جنان
دو نو باوه ی نغز شاه جهان
دو رم کرده آهوی باغ مهی
دو رعنا گل ازگلبن فرهی
که کرد از پدر دور و ناکامتان؟
که ببرید از مهربان مامتان؟
زدادار نفرین بدان کینه جوی
شود ازجهان کنده بنیاد اوی
بسی گفت زینسان و بشخود روی
به رخ بر زد و دیده بگشود جوی
سپس با کنیزک بدین گونه گفت
که از شویم این راز باید نهفت
مبادا که اهریمن آگه شود
مراین هر دو را روز کوته شود
همان بدانستی آن نیک زن
که شویش شود قاتل آن دو تن
ازآن پس که مشکور دور ازگزند
رها کرد شهزاده گان را زبند
بدید آن دو تن نورسان عزیز
که مویان به آه و فغان اندرند
به زیر درختی نهان اندرند
کنیزک به ایشان چنین گفت باز
که ای نو نهالان بستان ناز
بدینسان چرا راز بنشسته اید؟
درشادمانی به رخ بسته اید؟
دو رخشنده گوهر زکان که اید؟
پدرتان که و کودکان که اید؟
بگفتند ازکشور آواره ایم
پدر کشته و ندر پی چاره ایم
زمادر جدا و زپدر نا امید
نبیند کسی آنچه ما را رسید
کنیزک بدین گونه پاسخ سرود
که فرخنده نام پدرتان چه بود؟
شنیدند آن دو چو نام پدر
خروشان یکی مویه کردند سر
ز مژگان همی خون دل ریختند
ستاره به مه اندر آویختند
کنیزک چو آن آه و زاری بدید
مرآن ناله و سوگواری شنید
بدانست کان هردو شهزاده اند
دو مسلم نژادان آزاده اند
دلش پر زخون گشت و خاطردژم
فرو ریخت ازدیده سیلاب غم
یکی لخت مویید و برزد خروش
بدانسان که مرغ ازنوا شد خموش
بگفتا: گمانم شما را نژاد
زمسلم بود ای دو فرخ نهاد
بگفتند: گرم از چه در شیونی؟
بگو راستی دوست یا دشمنی؟
کنیزک بگفتا که جز مهر دوست
نباشد مرا هیچ در مغز و پوست
یکی از کنیزان زهرا منم
به بدخواه این خاندان دشمنم
شنیدند چون آن دو زیبا جوان
بدینسان سخن زان کنیز نوان
بگفتند: آری بودمان نژاد
زمسلم که چون او زمادر نزاد
زشهزاده گان چون کنیز این شنید
یکی آه سوزان ز دل برکشید
ز مژگان همی ریخت خوناب دل
فرو رفت پای نشاطش به گل
بدین گونه دیدند چون کودکان
کشیدند با آن کنیزک فغان
مرآن هرسه تن همچو ابر بهار
غریبانه گریه نمودند زار
چو لختی نمودند با هم فغان
کنیزک چنین گفت با کودکان
که بانویم ازدوستان شماست
کنیزی هم از خاندان شماست
چه باشد گر آیید زی خان او
شبی چند گردید مهمان او؟
که پوشد ز بدخواه دیدارتان
شود مادرانه پرستارتان
زهر گونه تان پیش آرد خورش
تن رنجدیده دهد پرورش
شکیبایی از اندهانتان دهد
به پای پر ازریش مرهم نهد
بگفت این و بشتافت مانند باد
گزین بانوی خویش را مژده داد
که ایدون بیارای بنگاه را
که آوردم ازره خور و ماه را
شدم سوی خان تو ایدون دلیل
دو شهزاده را از نژاد عقیل
چو بانو شنید این چوگل برشکفت
پذیره شد و گرد رهشان برفت
بسی خیر برآن کنیزک بداد
به آزادی اش زان سپس کرد شاد
چو پرداخت بانو زکار کنیز
روان شد سوی میهمان عزیز
بدان هردو آواره ی بی پدر
چو مادر ز غم مویه ها کرد سر
به رخشان گلاب از دو دیده فشاند
غبار ره از روی و موشان نشاند
همی گفت زار ای دو طفل یتیم
دو شهزاده ازدودمان کریم
دو نورس پدر کشته ی بیگناه
دو بی مادر آواره ی بی پناه
دوشمع شب افروز کاخ جنان
دو نو باوه ی نغز شاه جهان
دو رم کرده آهوی باغ مهی
دو رعنا گل ازگلبن فرهی
که کرد از پدر دور و ناکامتان؟
که ببرید از مهربان مامتان؟
زدادار نفرین بدان کینه جوی
شود ازجهان کنده بنیاد اوی
بسی گفت زینسان و بشخود روی
به رخ بر زد و دیده بگشود جوی
سپس با کنیزک بدین گونه گفت
که از شویم این راز باید نهفت
مبادا که اهریمن آگه شود
مراین هر دو را روز کوته شود
همان بدانستی آن نیک زن
که شویش شود قاتل آن دو تن
ازآن پس که مشکور دور ازگزند
رها کرد شهزاده گان را زبند
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۸ - آگاهی یافتن ابن زیاد از فرار طفلان گرفتار و باز خواستن ازمشکور
زکارش دژم پور مرجانه شد
بدانسان که ازخویش بیگانه شد
بفرمود یاران گمراه را
که آرند آن پیر آگاه را
مراو را به فرمان آن کینه خواه
کشان زار بردند در پیشگاه
چو افکند سویش نگه کینه جوی
زدیدار او پر زچین کرد روی
بگفتا که ای بی خرد روزبان
چه کردی بدان ماهرو کودکان؟
همانا نترسیدی ازکین من؟
ندانستی آن رسم و آیین من؟
که از بند کردی رها دشمنم
کنون شاخ عمرت زبن بر کنم
بدو گفت مشکور کای نابکار
بداندیش دین دشمن کردگار
ازآن شان رها ساختم من زبند
که ازتو به ایشان نیاید گزند
زکیهان خدا هرکه شد بیمناک
زهر بنده ای دردلش نیست باک
تو را گر چه زین کرده آزرده ام
بود زین نکویی که من کرده ام
اگر زنده ماندم مرانام نیک
وگر کشته گردم سرانجام نیک
من آن کرده ام کز نکویان سزاست
تو آن کن که بد گوهران را سزاست
مرا مزد نیکو ز یزدان بس است
تورا گوهر بد نگهبان بس است
پدرشان بکشتی تو از کینه زار
نترسیدی ازخشم پروردگار
به خون پدر کشته گان ریختن
کنون کین نو خواهی انگیختن
گرآن هردو رفتند من بی دریغ
نهادم سر خویش درزیر تیغ
به مینو در از کوری چشم تو
روم چون شوم کشته از خشم تو
شنید این چو بد خو ازآن نیکمرد
مرآن تیره دل را دو رخ گشت زرد
بدانسان که ازخویش بیگانه شد
بفرمود یاران گمراه را
که آرند آن پیر آگاه را
مراو را به فرمان آن کینه خواه
کشان زار بردند در پیشگاه
چو افکند سویش نگه کینه جوی
زدیدار او پر زچین کرد روی
بگفتا که ای بی خرد روزبان
چه کردی بدان ماهرو کودکان؟
همانا نترسیدی ازکین من؟
ندانستی آن رسم و آیین من؟
که از بند کردی رها دشمنم
کنون شاخ عمرت زبن بر کنم
بدو گفت مشکور کای نابکار
بداندیش دین دشمن کردگار
ازآن شان رها ساختم من زبند
که ازتو به ایشان نیاید گزند
زکیهان خدا هرکه شد بیمناک
زهر بنده ای دردلش نیست باک
تو را گر چه زین کرده آزرده ام
بود زین نکویی که من کرده ام
اگر زنده ماندم مرانام نیک
وگر کشته گردم سرانجام نیک
من آن کرده ام کز نکویان سزاست
تو آن کن که بد گوهران را سزاست
مرا مزد نیکو ز یزدان بس است
تورا گوهر بد نگهبان بس است
پدرشان بکشتی تو از کینه زار
نترسیدی ازخشم پروردگار
به خون پدر کشته گان ریختن
کنون کین نو خواهی انگیختن
گرآن هردو رفتند من بی دریغ
نهادم سر خویش درزیر تیغ
به مینو در از کوری چشم تو
روم چون شوم کشته از خشم تو
شنید این چو بد خو ازآن نیکمرد
مرآن تیره دل را دو رخ گشت زرد
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶۹ - به دار کشیدن ابن زیاد بد بنیاد پر فساد مشکور زندانبان را
به دژخیم بد خویش آنگه سرود
که این را به دار اندر آویز زود
به فرموده دژخیم خوارش کشید
نترسید ازحق به دارش کشد
زدش تازیانه به بر پنج صد
که نفرین رسادش به کردار بد
نخستین بدو تازیانه فرود
چو آمد به پاکی خدارا ستود
دوم تازیانه چو بروی رسید
شکیب ازخدا جست و دم درکشید
زدش چون سیم تازیانه به بر
همی خواست آمرزش ازدادگر
به چارم چنین گفت آن بی گناه
که ای دادگر داور هوروماه
گوا باش کایدون به آیین پاک
شدم کشته در یاری دین پاک
به پنجم چنین گفت آن نامدار
که ای پاک یزدان به روز شمار
مراساز بر باغ خلد برین
به پیغمبر و آل پاکش قرین
پس آنگه شد از راز گفتن خموش
همی بود تا از تنش رفت توش
درآن دم ازو تشنگی برد تاب
ازآن ناکسان خواست یک خرعه آب
نیارست یک تن جوابش دهد
زبیم بد اندیش آبش دهد
بلی سر چو در راه جانان دهند
شهیدان حق تشنه لب جان دهند
تنی چند پوزش برآراستند
تن ازچوب دارش رها خواستند
بد اختر نپذیرفت خواهشگری
بیفزود بر خشم وکین گستری
به فرجام یاران خود را سرود
که از دارش آرید پیکر فرود
به زیر آمد ازدار چون مرد پیر
چنین گفت با آن گروه شریر
شماگر ندادیم ازکینه آب
من از حوض کوثر شدم کامیاب
زجام عطا ساقی سلسبیل
به من کرد صهبای مینو سبیل
بگفت این و از این جهان بست بار
به خلد اندر آسوده شد شاد خوار
رسیدش درآن جانفزا گلشنا
درود ازخدا بر روان و تنا
زعشق آید آری چنین کارها
چنین عاشقان راست هنجارها
چنین عاشقان را دهد عشق یار
گهی سر به تیغ و گهی تن به دار
دهند ار چه سرها به میدان عشق
نمیرند هرگز شهیدان عشق
مگو کشته عشاق را زنده اند
مپندار فانی که پاینده اند
تو در بندی آن قوم وارسته اند
به حق بسته از غیر او جسته اند
به دیگر دیار است بنگاهشان
به سوی جهان دگر راهشان
ز دلدارشان هست کام دگر
نشان دگر هست و نام دگر
نه هر کس تواند شکست این طلسم
کجا عالم جان کجا ملک جسم؟
که این را به دار اندر آویز زود
به فرموده دژخیم خوارش کشید
نترسید ازحق به دارش کشد
زدش تازیانه به بر پنج صد
که نفرین رسادش به کردار بد
نخستین بدو تازیانه فرود
چو آمد به پاکی خدارا ستود
دوم تازیانه چو بروی رسید
شکیب ازخدا جست و دم درکشید
زدش چون سیم تازیانه به بر
همی خواست آمرزش ازدادگر
به چارم چنین گفت آن بی گناه
که ای دادگر داور هوروماه
گوا باش کایدون به آیین پاک
شدم کشته در یاری دین پاک
به پنجم چنین گفت آن نامدار
که ای پاک یزدان به روز شمار
مراساز بر باغ خلد برین
به پیغمبر و آل پاکش قرین
پس آنگه شد از راز گفتن خموش
همی بود تا از تنش رفت توش
درآن دم ازو تشنگی برد تاب
ازآن ناکسان خواست یک خرعه آب
نیارست یک تن جوابش دهد
زبیم بد اندیش آبش دهد
بلی سر چو در راه جانان دهند
شهیدان حق تشنه لب جان دهند
تنی چند پوزش برآراستند
تن ازچوب دارش رها خواستند
بد اختر نپذیرفت خواهشگری
بیفزود بر خشم وکین گستری
به فرجام یاران خود را سرود
که از دارش آرید پیکر فرود
به زیر آمد ازدار چون مرد پیر
چنین گفت با آن گروه شریر
شماگر ندادیم ازکینه آب
من از حوض کوثر شدم کامیاب
زجام عطا ساقی سلسبیل
به من کرد صهبای مینو سبیل
بگفت این و از این جهان بست بار
به خلد اندر آسوده شد شاد خوار
رسیدش درآن جانفزا گلشنا
درود ازخدا بر روان و تنا
زعشق آید آری چنین کارها
چنین عاشقان راست هنجارها
چنین عاشقان را دهد عشق یار
گهی سر به تیغ و گهی تن به دار
دهند ار چه سرها به میدان عشق
نمیرند هرگز شهیدان عشق
مگو کشته عشاق را زنده اند
مپندار فانی که پاینده اند
تو در بندی آن قوم وارسته اند
به حق بسته از غیر او جسته اند
به دیگر دیار است بنگاهشان
به سوی جهان دگر راهشان
ز دلدارشان هست کام دگر
نشان دگر هست و نام دگر
نه هر کس تواند شکست این طلسم
کجا عالم جان کجا ملک جسم؟
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۰ - در تجافی ازدار غرور وانابه به سوی دار خلود
تو کز کشور جسم درنگذری
از آن عالم جان کجا پی بری
دلا چند مانی درین دامگاه
چه خواهی ازین فانی آرامگاه
چرا رخت ازین کشور آب و گل
نبندی سوی عالم جان و دل
به خیره تو را چندباشد شتاب
به آبادی خاکدان خراب
امید از سرایی چنین پر فریب
چه داری کز آن برتو آید نصیب
چه جویی ازآن جانگزا شارسان
که هر گلشن او بود خارسان
چه خواهی ازین بنگه رنج بهر
که داروش درد است و تریاق زهر
چه دیدی نکویی ز دنیای دون
که نگذاری از دام او پا برون
تو ای مرغ قدسی پری باز کن
سوی مسکن خویش پرواز کن
قفس کالبد وین جهان دام توست
درین هر دو کی جای آرام توست؟
چو انبار مرغان لا هوتئی؟
چرا بسته در دام ناسوتئی؟
بپر لختی از آشیان تنا
بجو اندر آن گلستان مسکنا
زملک بدن سوی اقلیم جان
بپر تا ببینی دگرگون جهان
جهانی در آن باد رحمت وزان
بری نوبهارش ز رنج خزان
جهانی درآن نور حق جلوه ساز
نظرها همه سوی آن جلوه باز
جهانی بقایش مصون ازفنا
همه محنتش عیش و فقرش غنا
جهانی در آن روح رقصان شده
بری هر کمالش زنقصان شده
جهانی که میخانه ی وحدت است
نه اقلیم آلایش وکثرت است
درآن شاه لب تشنگان می فروش
شهیدان خونین کفن باده نوش
بسی ساقیان اندر آن سیم ساق
معنبر کلاله مرصع نطاق
همه ساتکین ها به کف پر شراب
به گوهربر آموده یاقوت ناب
شهیدان درآن بزم بنشسته مست
به حق ازپس نیستی گشته هست
به ویژه گزین مسلم نامدار
ودیگر دو فرزند نیکو تبار
که نامی بدند آن دوفرخ سلیل
زهمنامی مصطفی و خلیل
کنون ازمن این داستان گوش دار
که آن هردو را چون شد انجام کار؟
از آن عالم جان کجا پی بری
دلا چند مانی درین دامگاه
چه خواهی ازین فانی آرامگاه
چرا رخت ازین کشور آب و گل
نبندی سوی عالم جان و دل
به خیره تو را چندباشد شتاب
به آبادی خاکدان خراب
امید از سرایی چنین پر فریب
چه داری کز آن برتو آید نصیب
چه جویی ازآن جانگزا شارسان
که هر گلشن او بود خارسان
چه خواهی ازین بنگه رنج بهر
که داروش درد است و تریاق زهر
چه دیدی نکویی ز دنیای دون
که نگذاری از دام او پا برون
تو ای مرغ قدسی پری باز کن
سوی مسکن خویش پرواز کن
قفس کالبد وین جهان دام توست
درین هر دو کی جای آرام توست؟
چو انبار مرغان لا هوتئی؟
چرا بسته در دام ناسوتئی؟
بپر لختی از آشیان تنا
بجو اندر آن گلستان مسکنا
زملک بدن سوی اقلیم جان
بپر تا ببینی دگرگون جهان
جهانی در آن باد رحمت وزان
بری نوبهارش ز رنج خزان
جهانی درآن نور حق جلوه ساز
نظرها همه سوی آن جلوه باز
جهانی بقایش مصون ازفنا
همه محنتش عیش و فقرش غنا
جهانی در آن روح رقصان شده
بری هر کمالش زنقصان شده
جهانی که میخانه ی وحدت است
نه اقلیم آلایش وکثرت است
درآن شاه لب تشنگان می فروش
شهیدان خونین کفن باده نوش
بسی ساقیان اندر آن سیم ساق
معنبر کلاله مرصع نطاق
همه ساتکین ها به کف پر شراب
به گوهربر آموده یاقوت ناب
شهیدان درآن بزم بنشسته مست
به حق ازپس نیستی گشته هست
به ویژه گزین مسلم نامدار
ودیگر دو فرزند نیکو تبار
که نامی بدند آن دوفرخ سلیل
زهمنامی مصطفی و خلیل
کنون ازمن این داستان گوش دار
که آن هردو را چون شد انجام کار؟
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷۱ - آمدن حارث به خانه و پنهان نمودن زن او کودکان را از آن بدبخت
درآن روز تا شام آن هردوتن
غنودند درخان آن نیک زن
مرآن زن یکی شوی خود کام داشت
که اوحارث بدگهر نام داشت
زابلیس بد فتنه انگیزتر
زفرمانده ی کوفه خونریزتر
بدی جوهر شمرومغز یزید
که نفرین زدادار بادش مزید
زخاراش سنگین دلش سخت تر
زهر بخت برگشته بدبخت تر
تو پنداشتی زاده اهریمنش
سرشته خدا بهر دوزخ تنش
نبود آن دم آن بد رگ کینه ساز
که بانو دو مهمانش آمد فراز
مه نو چو با خنجر آبدار
شبانگه سرخود ببرید خوار
زن پارسا پیش از آن کان پیلد
به کوی خود از برزن آید پدید
خورش هر چه درخانه آماده بود
بر کودکان رفت و آورد زود
چه خوردند زان اندکی کودکان
بگسترد بستر به دیگر مکان
به بستر غنودند آن هردوتن
به خلوتگه خود روان گشت زن
بنالید کای غیب دان کردگار
زن شوی من این راز پوشیده دار
چو پاسی ازآن تیره شب درگذشت
سوی خانه حارث بیامد ز دشت
به دل مستمند و به بالا نوان
رخ ازخشم پر چین و تن ناتوان
ابر پشت بنهاده زین هیون
به خلوتگه بانو آمد درون
خروشان و جوشان و زار و نژند
زپشت خود آن زین به یکسو فکند
همی گفت افسوس وزد کف به کف
همی آمد و رفت درهر طرف
گهی لب بخائید وگه پشت دست
گهی ایستاد وگهی می نشست
بلرزید چون روی او دید زن
چو از باد سرو سهی درچمن
بدو گفت کای مرد پرخاشجوی
کجا بودی امروز با من من بگوی؟
هم ایدون که زی خانه برگشته ای
چنین از چه آسیمه سرگشته ای؟
رسیدی چنین از کجا مستمند
به پشت اندرت زین تازی سمند
سوارا چرا آمدی بی ستور
پیاده سپردی یکی راه دور
بگفتش: زمن هیچ پاسخ مجوی
سبک بهر آوردن خان بپوی
بدوگفت بانو ز رنج دراز
یکی با من ای مرد بگشای راز
بگفتا که آن هاشمی زاده گان
که بودی پرستارشان روزبان
ز زندان کوفه برون تاختند
به یثرب بر آهنگ ره ساختند
چنین گفت فرمانده ی این دیار
که هرکه آن دو را دست بربسته خوار
بیارد دهم هر چه خواهد بدوی
بیفزایمش نزد خود آبروی
من این چون شنیدم سبک تاختم
به هر سوی اسب اندر انداختم
تنم خسته و باره شد ناتوان
ندیدم نشان زآندو زیبا جوان
برفت از تنم توش و ازدل شکیب
نشد از اسیری پشیزی نصیب
بگفت این وزد نعره ی خشمناک
گرازانه بنهاد پهلو به خاک
نزد دم زبیمش زن ناتوان
برفت و بیاورد و بنهاد خان
بگفتمش به نرمی زحق شرم دار
تو را با کسان پیمبر چه کار؟
بر آشفت سنگین دل کینه جوی
خروشید بروی که یاوه مگوی
زنان را به کردار مردان چه کار
زبیهوده گفتن زبان بسته دار
چو گفت این شکم خواره ی بدمنش
به خوردن تهی کرد خان از خورش
به بستر سپس با دلی پر هراس
غنود آن ستمگر چو گاو خراس
غنودند درخان آن نیک زن
مرآن زن یکی شوی خود کام داشت
که اوحارث بدگهر نام داشت
زابلیس بد فتنه انگیزتر
زفرمانده ی کوفه خونریزتر
بدی جوهر شمرومغز یزید
که نفرین زدادار بادش مزید
زخاراش سنگین دلش سخت تر
زهر بخت برگشته بدبخت تر
تو پنداشتی زاده اهریمنش
سرشته خدا بهر دوزخ تنش
نبود آن دم آن بد رگ کینه ساز
که بانو دو مهمانش آمد فراز
مه نو چو با خنجر آبدار
شبانگه سرخود ببرید خوار
زن پارسا پیش از آن کان پیلد
به کوی خود از برزن آید پدید
خورش هر چه درخانه آماده بود
بر کودکان رفت و آورد زود
چه خوردند زان اندکی کودکان
بگسترد بستر به دیگر مکان
به بستر غنودند آن هردوتن
به خلوتگه خود روان گشت زن
بنالید کای غیب دان کردگار
زن شوی من این راز پوشیده دار
چو پاسی ازآن تیره شب درگذشت
سوی خانه حارث بیامد ز دشت
به دل مستمند و به بالا نوان
رخ ازخشم پر چین و تن ناتوان
ابر پشت بنهاده زین هیون
به خلوتگه بانو آمد درون
خروشان و جوشان و زار و نژند
زپشت خود آن زین به یکسو فکند
همی گفت افسوس وزد کف به کف
همی آمد و رفت درهر طرف
گهی لب بخائید وگه پشت دست
گهی ایستاد وگهی می نشست
بلرزید چون روی او دید زن
چو از باد سرو سهی درچمن
بدو گفت کای مرد پرخاشجوی
کجا بودی امروز با من من بگوی؟
هم ایدون که زی خانه برگشته ای
چنین از چه آسیمه سرگشته ای؟
رسیدی چنین از کجا مستمند
به پشت اندرت زین تازی سمند
سوارا چرا آمدی بی ستور
پیاده سپردی یکی راه دور
بگفتش: زمن هیچ پاسخ مجوی
سبک بهر آوردن خان بپوی
بدوگفت بانو ز رنج دراز
یکی با من ای مرد بگشای راز
بگفتا که آن هاشمی زاده گان
که بودی پرستارشان روزبان
ز زندان کوفه برون تاختند
به یثرب بر آهنگ ره ساختند
چنین گفت فرمانده ی این دیار
که هرکه آن دو را دست بربسته خوار
بیارد دهم هر چه خواهد بدوی
بیفزایمش نزد خود آبروی
من این چون شنیدم سبک تاختم
به هر سوی اسب اندر انداختم
تنم خسته و باره شد ناتوان
ندیدم نشان زآندو زیبا جوان
برفت از تنم توش و ازدل شکیب
نشد از اسیری پشیزی نصیب
بگفت این وزد نعره ی خشمناک
گرازانه بنهاد پهلو به خاک
نزد دم زبیمش زن ناتوان
برفت و بیاورد و بنهاد خان
بگفتمش به نرمی زحق شرم دار
تو را با کسان پیمبر چه کار؟
بر آشفت سنگین دل کینه جوی
خروشید بروی که یاوه مگوی
زنان را به کردار مردان چه کار
زبیهوده گفتن زبان بسته دار
چو گفت این شکم خواره ی بدمنش
به خوردن تهی کرد خان از خورش
به بستر سپس با دلی پر هراس
غنود آن ستمگر چو گاو خراس