تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۱ - نسیم حالت آور، پای کوبان، تردماغ آمد
نسیم حالت آور، پای کوبان، تردماغ آمد
به دل ها ذوق دست افشانی گل های باغ آمد
کدوی خشک زاهد را، دماغ از بوی می تر شد
بحمدالله که آب رفته، ما را در ایاغ آمد
رگ برق قدح، ره می زند خلوت گزینان را
بشارت، زاهد گم کرده ایمان را چراغ آمد
بیا صوفی ببین وجد گل و رقص درختان را
برآ از خرقهٔ سالوس زاهد، فصل باغ آمد
حزین ، از قطره ریزی تا نمانده ست ابر آذاری
مگر دردانهٔ دل را توانی در سراغ آمد
به دل ها ذوق دست افشانی گل های باغ آمد
کدوی خشک زاهد را، دماغ از بوی می تر شد
بحمدالله که آب رفته، ما را در ایاغ آمد
رگ برق قدح، ره می زند خلوت گزینان را
بشارت، زاهد گم کرده ایمان را چراغ آمد
بیا صوفی ببین وجد گل و رقص درختان را
برآ از خرقهٔ سالوس زاهد، فصل باغ آمد
حزین ، از قطره ریزی تا نمانده ست ابر آذاری
مگر دردانهٔ دل را توانی در سراغ آمد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۴ - کدامین آتشین رخسار گرم خودنمایی شد؟
کدامین آتشین رخسار گرم خودنمایی شد؟
که اخلاص مغانی ملّتم، در جبهه سایی شد
به چشم از بس خیال آن کف پا نقش می بندم
بیاض دیده روشن سواد من حنایی شد
من شکّر سخن، پرورده ام با شیرهٔ جانش
که سروش مصرع برجستهٔ شیرین ادایی شد
شدم تا سر به صحرا دادهٔ وحشی نگاه او
غبارم سرمهٔ چشم غزالان ختایی شد
سیه روزم که از کف داده ام دامان زلفش را
ز بخت تیرهٔ من کوتهی شد، نارسایی شد
رواجی نقد ما را نیست در بازار حسن او
زر داغم به کف سرمایهٔ حسرت فزایی شد
در الفت میان جسم و جان با گل برآوردم
از آن روزی که دل را با محبّت آشنایی شد
به ذوق وصل موج شور محشر می زند خاکش
به خون غلتیده ای کو، زخمی تیغ جدایی شد
دل از دیرینه غمها برگرفتن نیست کار من
چرا باید عبث بدنام ننگ بی وفایی شد
به کف چون شمع ما را در شب هجران به کار آید
سر انگشتی که در گستاخی برقع گشایی شد
چو دریا شد حباب، از ننگ ناچیزی برون آید
گداز تن، شکست قدر ما را مومیایی شد
نبود اول درین میخانه قدری خرقه پوشان را
شراب آلوده دلقم، آبروی پارسایی شد
به دل، بتخانه های آرزو را کرده ام ویران
که چاک سینهٔ من قبلهٔ حاجت روایی شد
فراموشم مکن گر معنی بیگانه می فهمی
که عمرم صرف تفسیر کتاب آشنایی شد
رگ سنگش ز شوخی موجهٔ دریای خون گردد
به میدانی که مژگان تو در تیغ آزمایی شد
چو نی جز باد نبود در شکنج آستین من
نفس بیهوده صرف نغمه های بی نوایی شد
حزین ازگردش پیمانهٔ چشم سخن سازی
سیه مستانه کلکم بر سر دستان سرایی شد
که اخلاص مغانی ملّتم، در جبهه سایی شد
به چشم از بس خیال آن کف پا نقش می بندم
بیاض دیده روشن سواد من حنایی شد
من شکّر سخن، پرورده ام با شیرهٔ جانش
که سروش مصرع برجستهٔ شیرین ادایی شد
شدم تا سر به صحرا دادهٔ وحشی نگاه او
غبارم سرمهٔ چشم غزالان ختایی شد
سیه روزم که از کف داده ام دامان زلفش را
ز بخت تیرهٔ من کوتهی شد، نارسایی شد
رواجی نقد ما را نیست در بازار حسن او
زر داغم به کف سرمایهٔ حسرت فزایی شد
در الفت میان جسم و جان با گل برآوردم
از آن روزی که دل را با محبّت آشنایی شد
به ذوق وصل موج شور محشر می زند خاکش
به خون غلتیده ای کو، زخمی تیغ جدایی شد
دل از دیرینه غمها برگرفتن نیست کار من
چرا باید عبث بدنام ننگ بی وفایی شد
به کف چون شمع ما را در شب هجران به کار آید
سر انگشتی که در گستاخی برقع گشایی شد
چو دریا شد حباب، از ننگ ناچیزی برون آید
گداز تن، شکست قدر ما را مومیایی شد
نبود اول درین میخانه قدری خرقه پوشان را
شراب آلوده دلقم، آبروی پارسایی شد
به دل، بتخانه های آرزو را کرده ام ویران
که چاک سینهٔ من قبلهٔ حاجت روایی شد
فراموشم مکن گر معنی بیگانه می فهمی
که عمرم صرف تفسیر کتاب آشنایی شد
رگ سنگش ز شوخی موجهٔ دریای خون گردد
به میدانی که مژگان تو در تیغ آزمایی شد
چو نی جز باد نبود در شکنج آستین من
نفس بیهوده صرف نغمه های بی نوایی شد
حزین ازگردش پیمانهٔ چشم سخن سازی
سیه مستانه کلکم بر سر دستان سرایی شد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - ز نخجیر دلیرم غمزهٔ صیاد می لرزد
ز نخجیر دلیرم غمزهٔ صیاد می لرزد
ز جان سخت من این دشنهٔ فولاد می لرزد
بَرَد از جا نهیب ناله ی من ، صبر مجنون را
ز سیل گریه ام بر خود شط بغداد می لرزد
شکوهی عشق بخشیده ست بازوی ضعیفان را
که تیغ کوهسار از تیشه ی فرهاد می لرزد
زگلبانگ صفیرم می تپد دل، عندلیبان را
ز کلک خوش صریرم خامه فولاد می لرزد
زبان عشق ترسان است از دم سردی واعظ
که شمع شعله ور در رهگذار باد می لرزد
نمی گردد به جایی پای ناقص فطرتان محکم
به حال این سبک مغزان، دل الحاد می لرزد
گدا و شاه را از خاکساران است آسایش
زمین چون می تپد ویرانه و آباد می لرزد
کند جایی که آن قامت قیامت، جلوه آرایی
ز باد دامن او رایت شمشاد می لرزد
حزین از سردسیر عقل بیرون ناله ای سر کن
که سرما خوردگان را درگلو فریاد می لرزد
ز جان سخت من این دشنهٔ فولاد می لرزد
بَرَد از جا نهیب ناله ی من ، صبر مجنون را
ز سیل گریه ام بر خود شط بغداد می لرزد
شکوهی عشق بخشیده ست بازوی ضعیفان را
که تیغ کوهسار از تیشه ی فرهاد می لرزد
زگلبانگ صفیرم می تپد دل، عندلیبان را
ز کلک خوش صریرم خامه فولاد می لرزد
زبان عشق ترسان است از دم سردی واعظ
که شمع شعله ور در رهگذار باد می لرزد
نمی گردد به جایی پای ناقص فطرتان محکم
به حال این سبک مغزان، دل الحاد می لرزد
گدا و شاه را از خاکساران است آسایش
زمین چون می تپد ویرانه و آباد می لرزد
کند جایی که آن قامت قیامت، جلوه آرایی
ز باد دامن او رایت شمشاد می لرزد
حزین از سردسیر عقل بیرون ناله ای سر کن
که سرما خوردگان را درگلو فریاد می لرزد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۹ - بهار جلوه چون ره برگلستان تو اندازد
بهار جلوه چون ره برگلستان تو اندازد
صبا زان طرّه، سنبل درگریبان تو اندازد
مکش زنهار، امروز از کف افتاده ای دامن
که کار خویش فردا هم به دامان تو اندازد
من خونین کفن صد پیرهن چون غنچه می بالم
به خاکم سایه گر سرو خرامان تو اندازد
لب زخمم خموش از شکوه خواهد گشتن آن روزی
که شکّر خنده، شوری در نمکدان تو اندازد
به یاد سبزهٔ سیراب خطّت عشرتی دارم
سفالم را در آب خضر، ریحان تو اندازد
تمنّا بشکفاند غچهٔ امّیدِ زخمم را
چو طرح آشتی با تیغ مژگان تو اندازد
به کام دل نیارد سوخت یک آتش به جان بی تو
خوشا شمعی که خود را در شبستان تو اندازد
ندارد تیره بختی با پریشان خاطران کاری
ز جمعیّت، سر زلف پریشان تو اندازد
هماناز تاب حسرت العطش خیزاستهر زخمش
به کوثر گر دلم را آب پیکان تو اندازد
سرم را جای دادی درکنار از مهر و می ترسم
سرشک گرم من آتش به دامان تو اندازد
سبک گردان عنان ناز تا چرخ گران تمکین
سر خورشید را در گوی چوگان تو اندازد
نگردد آتشین لعل تو، مانع سبزه خط را
چو طوطی خویش را در شکّرستان تو اندازد
حزین از شرم درتاب است زلف عنبرین مویان
به هر جا سایه، کلک عنبر افشان تو اندازد
صبا زان طرّه، سنبل درگریبان تو اندازد
مکش زنهار، امروز از کف افتاده ای دامن
که کار خویش فردا هم به دامان تو اندازد
من خونین کفن صد پیرهن چون غنچه می بالم
به خاکم سایه گر سرو خرامان تو اندازد
لب زخمم خموش از شکوه خواهد گشتن آن روزی
که شکّر خنده، شوری در نمکدان تو اندازد
به یاد سبزهٔ سیراب خطّت عشرتی دارم
سفالم را در آب خضر، ریحان تو اندازد
تمنّا بشکفاند غچهٔ امّیدِ زخمم را
چو طرح آشتی با تیغ مژگان تو اندازد
به کام دل نیارد سوخت یک آتش به جان بی تو
خوشا شمعی که خود را در شبستان تو اندازد
ندارد تیره بختی با پریشان خاطران کاری
ز جمعیّت، سر زلف پریشان تو اندازد
هماناز تاب حسرت العطش خیزاستهر زخمش
به کوثر گر دلم را آب پیکان تو اندازد
سرم را جای دادی درکنار از مهر و می ترسم
سرشک گرم من آتش به دامان تو اندازد
سبک گردان عنان ناز تا چرخ گران تمکین
سر خورشید را در گوی چوگان تو اندازد
نگردد آتشین لعل تو، مانع سبزه خط را
چو طوطی خویش را در شکّرستان تو اندازد
حزین از شرم درتاب است زلف عنبرین مویان
به هر جا سایه، کلک عنبر افشان تو اندازد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۰ - شراب اشک تلخم، چاشنی از نقل تر گیرد
شراب اشک تلخم، چاشنی از نقل تر گیرد
گر آن شیرین پسر، بادام چشمم در شکر گیرد
کف بی مایه نتواند، ره سیل خطر گیرد
همان بهتر که ناصح آستین زین چشم تر گیرد
اگر رفته ست اشک پی سپر تا دامن محشر
محال است از دل گم گشتهٔ عاشق خبر گیرد
سمندر از صفیرش می کند آتشگه آرایی
همای عشق مرغی را که زیر بال و پر گیرد
درین مکتب کشد خط برکتاب جزء و کل طفلی
که پیش از دفتر تعلیم، لوح عشق برگیرد
سهیل اشک من پرورده آن سیب زنخدان را
خورد خونها چمن پیرا، نهالی تا ثمرگیرد
دماغم چون قفس پروردگان تا چند از خامی
سراغ بوی آن گل از نسیم بی خبر گیرد؟
فریب صوت بلبل خورده ای ای گل، اگر خواهی
بگو تا بال و پر، نزدیک شمع شعله ور گیرد
غرور حسن کی بی جا زند راه نظر بازی؟
هوس دنباله ی این کاروان بی جگرگیرد
صداع از بوی گل خیزد سر آسوده مغزان را
خلاص از دردسر گردد کسی که ترک سر گیرد
لب خشک صدف سازد حزین با مهر خاموشی
رگ ابر قلم چون صفحه در آب گهر گیرد
گر آن شیرین پسر، بادام چشمم در شکر گیرد
کف بی مایه نتواند، ره سیل خطر گیرد
همان بهتر که ناصح آستین زین چشم تر گیرد
اگر رفته ست اشک پی سپر تا دامن محشر
محال است از دل گم گشتهٔ عاشق خبر گیرد
سمندر از صفیرش می کند آتشگه آرایی
همای عشق مرغی را که زیر بال و پر گیرد
درین مکتب کشد خط برکتاب جزء و کل طفلی
که پیش از دفتر تعلیم، لوح عشق برگیرد
سهیل اشک من پرورده آن سیب زنخدان را
خورد خونها چمن پیرا، نهالی تا ثمرگیرد
دماغم چون قفس پروردگان تا چند از خامی
سراغ بوی آن گل از نسیم بی خبر گیرد؟
فریب صوت بلبل خورده ای ای گل، اگر خواهی
بگو تا بال و پر، نزدیک شمع شعله ور گیرد
غرور حسن کی بی جا زند راه نظر بازی؟
هوس دنباله ی این کاروان بی جگرگیرد
صداع از بوی گل خیزد سر آسوده مغزان را
خلاص از دردسر گردد کسی که ترک سر گیرد
لب خشک صدف سازد حزین با مهر خاموشی
رگ ابر قلم چون صفحه در آب گهر گیرد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۳ - از آن بر گرد دنیا چشم عشرت کیش می گردد
از آن بر گرد دنیا چشم عشرت کیش می گردد
که دل را وحشت از مکروه دیدن بیش می گردد
کم از کژدم نباشد، اختلاط تلخ گفتاران
گزیدن چون زبان عادت نماید، بیش می گردد
لباس عاریت گردید سلطان را دو گز دیبا
ازین پیرایه چون عریان شود درویش می گردد
درین محفل برای دیگران چون شمع می سوزم
به کار خود نیاید هرکه خیراندیش می گردد
حزین ، چون شمع محفل، فارغ از اندیشهٔ رزقم
چو روزی از دل خود گشت، بی تشویش می گردد
که دل را وحشت از مکروه دیدن بیش می گردد
کم از کژدم نباشد، اختلاط تلخ گفتاران
گزیدن چون زبان عادت نماید، بیش می گردد
لباس عاریت گردید سلطان را دو گز دیبا
ازین پیرایه چون عریان شود درویش می گردد
درین محفل برای دیگران چون شمع می سوزم
به کار خود نیاید هرکه خیراندیش می گردد
حزین ، چون شمع محفل، فارغ از اندیشهٔ رزقم
چو روزی از دل خود گشت، بی تشویش می گردد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۶ - زد آتش در دلم چون شمع، دیدار این چنین باید
زد آتش در دلم چون شمع، دیدار این چنین باید
نگه در دیدهٔ تر سوخت، رخسار این چنین باید
تپد دل در بر از طرز خرام تازه شمشادش
غبارم را به شور آورده، رفتار این چنین باید
خمارآلودهٔ منّت نیم از ساغر و مینا
شرابم خون، دلم پیمانه، خمّار این چنین باید
ز شمع کلبه ام باشد شرر در سنگ روشن تر
سیه روزان هجران را شب تار این چنین باید
حزین از دامن پاک نفس، صیقل زدی دل را
غبار از خاطر ما رفت، گفتار این چنین باید
نگه در دیدهٔ تر سوخت، رخسار این چنین باید
تپد دل در بر از طرز خرام تازه شمشادش
غبارم را به شور آورده، رفتار این چنین باید
خمارآلودهٔ منّت نیم از ساغر و مینا
شرابم خون، دلم پیمانه، خمّار این چنین باید
ز شمع کلبه ام باشد شرر در سنگ روشن تر
سیه روزان هجران را شب تار این چنین باید
حزین از دامن پاک نفس، صیقل زدی دل را
غبار از خاطر ما رفت، گفتار این چنین باید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - خمارین نرگسش، می در رگ خمّار نگذارد
خمارین نرگسش، می در رگ خمّار نگذارد
نگاه مست او در انجمن هشیار نگذارد
اگر این است، در هر گوشه دست اندازی زلفش
به زاهد سبحه و با برهمن زنّار نگذارد
ز بس حیرت فزا افتاده نخل جلوه زیب او
روانی را به آب، آن سرو خوشرفتار نگذارد
چرا بار دل نازک کنم ناز طبیبان را؟
که آن لعل مسیحا دم مرا بیمار نگذارد
نمی گردد از آن ناوک فکن هرگز دلم راضی
به آن زخمی که لب را بر لب سوفار نگذارد
جهان از فیض رنگین جلوه او شد گلستانی
به گلشن خار بی گل، آن گل بی خار نگذارد
در آن محفل که بند از گریهٔ مستانه بردارم
به شمع انجمن مژگان آتشبار نگذارد
به این آشفته حالی هر کجا راه سخن یابم
دلم پیچیده مضمونی، به زلف یار نگذارد
درین وادی به سامان جنون چون بید می لرزم
مبادا گرم رفتاری به پایم خار نگذارد
کنار دایه سازد طفل شبنم دامن گل را
چنین کز خواب غفلت دیده بیدار نگذارد
شراب عشق را پیمانه گر داغ جنون باشد
سرم را در خمار این ساغر سرشار نگذارد
اگر کاه ضعیفم کوه طاقت در بغل دارم
ز سستی غیرت من، پشت بر دیوار نگذارد
به صحرای جنون هم، خوش نشین سایهٔ آهم
مرا در آفتاب، این ابر دامن دار نگذارد
گره وا می شود گر ناخن مشکل گشا باشد
به ما تیغ تو کار زندگی دشوار نگذارد
نمی نالم ز درد هجرت امّا این قدر گویم
که غم زین بیشتر بر ناتوانان بار نگذارد
حزین از آب حیوان سخن باقیست نام من
چو مرگ از زندگانی در جهان آثار نگذارد
نگاه مست او در انجمن هشیار نگذارد
اگر این است، در هر گوشه دست اندازی زلفش
به زاهد سبحه و با برهمن زنّار نگذارد
ز بس حیرت فزا افتاده نخل جلوه زیب او
روانی را به آب، آن سرو خوشرفتار نگذارد
چرا بار دل نازک کنم ناز طبیبان را؟
که آن لعل مسیحا دم مرا بیمار نگذارد
نمی گردد از آن ناوک فکن هرگز دلم راضی
به آن زخمی که لب را بر لب سوفار نگذارد
جهان از فیض رنگین جلوه او شد گلستانی
به گلشن خار بی گل، آن گل بی خار نگذارد
در آن محفل که بند از گریهٔ مستانه بردارم
به شمع انجمن مژگان آتشبار نگذارد
به این آشفته حالی هر کجا راه سخن یابم
دلم پیچیده مضمونی، به زلف یار نگذارد
درین وادی به سامان جنون چون بید می لرزم
مبادا گرم رفتاری به پایم خار نگذارد
کنار دایه سازد طفل شبنم دامن گل را
چنین کز خواب غفلت دیده بیدار نگذارد
شراب عشق را پیمانه گر داغ جنون باشد
سرم را در خمار این ساغر سرشار نگذارد
اگر کاه ضعیفم کوه طاقت در بغل دارم
ز سستی غیرت من، پشت بر دیوار نگذارد
به صحرای جنون هم، خوش نشین سایهٔ آهم
مرا در آفتاب، این ابر دامن دار نگذارد
گره وا می شود گر ناخن مشکل گشا باشد
به ما تیغ تو کار زندگی دشوار نگذارد
نمی نالم ز درد هجرت امّا این قدر گویم
که غم زین بیشتر بر ناتوانان بار نگذارد
حزین از آب حیوان سخن باقیست نام من
چو مرگ از زندگانی در جهان آثار نگذارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۴ - سبک از جا رود، هر کس که با ما یار می گردد
سبک از جا رود، هر کس که با ما یار می گردد
نسیم گل چرا بر بی دماغان بار می گردد؟
برهمن زاده ای برده ست ایمانم که در عشقش
رگ جان، جسم را شیرازهٔ زنار می گردد
سرت گردم اشارت کن به مژگان، آشنا سازم
مرا حیران نگاهی، گرد دل بسیار می گردد
پریشان زلف و مژگان بی خبر، لب می چکان داری
به این آشفتگی کس بر سر بازار می گردد؟
حزین آهم رسایی می کند، ایّام کوتاهی
لب از بیچارگی شرمندهٔ اظهار می گردد
نسیم گل چرا بر بی دماغان بار می گردد؟
برهمن زاده ای برده ست ایمانم که در عشقش
رگ جان، جسم را شیرازهٔ زنار می گردد
سرت گردم اشارت کن به مژگان، آشنا سازم
مرا حیران نگاهی، گرد دل بسیار می گردد
پریشان زلف و مژگان بی خبر، لب می چکان داری
به این آشفتگی کس بر سر بازار می گردد؟
حزین آهم رسایی می کند، ایّام کوتاهی
لب از بیچارگی شرمندهٔ اظهار می گردد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - ازین دهشت که هجرانی مبادا در کمین باشد
ازین دهشت که هجرانی مبادا در کمین باشد
ز حسرت هر نگاه من نگاه واپسین باشد
گره سازد زبان شعله شمع انجمن پیرا
به هر محفل که حرفی زان عذار آتشین باشد
شود در موج آب زندگانی سبزه اش غلتان
در آن گلشن که ابروی تو را از ناز چین باشد
ازین آشفته حالی سر نمی پیچم، سرت گردم
چنین خواهد اگرزلف پریشانت چنین باشد
فریب حرف و صوت خضرم از جا برنمی آرد
که آب زندگی لعل تو را پر نگین باشد
نمی افتد به دست مدّعی سرمایهٔ معنی
که این گنج گهر، کلک مرا در آستین باشد
دل خود می خورد مورش، حزین از تنگدستیها
در آن خرمن که برق بی مروت خوشه چین باشد
ز حسرت هر نگاه من نگاه واپسین باشد
گره سازد زبان شعله شمع انجمن پیرا
به هر محفل که حرفی زان عذار آتشین باشد
شود در موج آب زندگانی سبزه اش غلتان
در آن گلشن که ابروی تو را از ناز چین باشد
ازین آشفته حالی سر نمی پیچم، سرت گردم
چنین خواهد اگرزلف پریشانت چنین باشد
فریب حرف و صوت خضرم از جا برنمی آرد
که آب زندگی لعل تو را پر نگین باشد
نمی افتد به دست مدّعی سرمایهٔ معنی
که این گنج گهر، کلک مرا در آستین باشد
دل خود می خورد مورش، حزین از تنگدستیها
در آن خرمن که برق بی مروت خوشه چین باشد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱۹ - تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می بارد
تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می بارد
عرق چون موج شبنم زان رخ گلفام می بارد
به قدر قابلیت میوه افشان است هر نخلی
از آن سرو سهی، زیبایی اندام می بارد
ز شهد التفاتش موج لذّت می زند کامم
دهان تنگ او را، بوسه از پیغام می بارد
حجاب سخت رویان کار سوهان می کند با دل
که از همواری وضع گدا، ابرام می بارد
اگر در چشم بینش روشنایی چون شرر داری
ببین کز نقطهٔ آغازها انجام می بارد
نفس پروردهٔ خون ساز، تا رنگین سخن گردی
ثمر از نخل های تشنه، اکثر خام می بارد
حزین از ریزش دستم، نماند دامن خشکی
چو باران ز ابر رحمت، باده ام از جام می بارد
عرق چون موج شبنم زان رخ گلفام می بارد
به قدر قابلیت میوه افشان است هر نخلی
از آن سرو سهی، زیبایی اندام می بارد
ز شهد التفاتش موج لذّت می زند کامم
دهان تنگ او را، بوسه از پیغام می بارد
حجاب سخت رویان کار سوهان می کند با دل
که از همواری وضع گدا، ابرام می بارد
اگر در چشم بینش روشنایی چون شرر داری
ببین کز نقطهٔ آغازها انجام می بارد
نفس پروردهٔ خون ساز، تا رنگین سخن گردی
ثمر از نخل های تشنه، اکثر خام می بارد
حزین از ریزش دستم، نماند دامن خشکی
چو باران ز ابر رحمت، باده ام از جام می بارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۴ - سپهر سفله پرور در شکستم راحتی یابد
سپهر سفله پرور در شکستم راحتی یابد
همانا این هما از استخوانم لذّتی یابد
به قتلم چون کمربندی، مکن آگه ترحم را
مباد این خصم سنگین دل مجال فرصتی یابد
فرامش می کند ما را به وصلت چون رسد قاصد
شود بیگانه از یاران، دنی چون دولتی یابد
مرا دل کلفت آلود است، در کارش تأمّل کن
مباد از پهلوی من تیغ نازت کلفتی یابد
حزین ، ازگفتگو در زیر لب میخانه ای داری
دل از خود می رود چون با تو راه صحبتی یابد
همانا این هما از استخوانم لذّتی یابد
به قتلم چون کمربندی، مکن آگه ترحم را
مباد این خصم سنگین دل مجال فرصتی یابد
فرامش می کند ما را به وصلت چون رسد قاصد
شود بیگانه از یاران، دنی چون دولتی یابد
مرا دل کلفت آلود است، در کارش تأمّل کن
مباد از پهلوی من تیغ نازت کلفتی یابد
حزین ، ازگفتگو در زیر لب میخانه ای داری
دل از خود می رود چون با تو راه صحبتی یابد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۵ - بدآموز وفا کی قدر ناز یار می داند؟
بدآموز وفا کی قدر ناز یار می داند؟
دل من لذّت آن غمزهٔ خونخوار می داند
غم من می کند تکلیف چشمش باده پیمایی
غبار خاطرم را ابر دامندار می داند
به یک ساغر برافکن پرده شرم و حیا ساقی
حجاب عشق را دل در میان دیوار می داند
نباشم امّت مشرب، اگر کام امید من
شکرخند تو را از تلخی گفتار می داند
چه گل چینم من آزرده دل از روضهٔ رضوان؟
که دوش بی دماغان بوی گل را خار می داند
ز کف در عاشقی سر رشتهٔ دانش رها کردم
دل من، کافرم گر سبحه و زنّار می داند
حزین تایید دل دیدار بینم روشناس او
نگاه بی ادب را در میان بیکار می داند
دل من لذّت آن غمزهٔ خونخوار می داند
غم من می کند تکلیف چشمش باده پیمایی
غبار خاطرم را ابر دامندار می داند
به یک ساغر برافکن پرده شرم و حیا ساقی
حجاب عشق را دل در میان دیوار می داند
نباشم امّت مشرب، اگر کام امید من
شکرخند تو را از تلخی گفتار می داند
چه گل چینم من آزرده دل از روضهٔ رضوان؟
که دوش بی دماغان بوی گل را خار می داند
ز کف در عاشقی سر رشتهٔ دانش رها کردم
دل من، کافرم گر سبحه و زنّار می داند
حزین تایید دل دیدار بینم روشناس او
نگاه بی ادب را در میان بیکار می داند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۰ - اثر چون نیست در فریاد ما، پاس نفس بهتر
اثر چون نیست در فریاد ما، پاس نفس بهتر
ازین بیهوده نالی صد ره، افغان جرس بهتر
ز هر بلبل نوایی برنخیزد، صید زاغ اولی
همایی کو نبخشد دولتی از وی مگس بهتر
ز جام التفات آن تغافل پیشه در تابم
شراب نارس ای دل از نگاه نیم رس بهتر
نمی خواهم که چرخ سفله باشد با منش مهری
ز داد آسمان فریاد بی فریاد رس بهتر
حزین ، از مردم دنیانیی، پایی به دامن کش
ز باغی کآشیان زاغ شد کنج قفس بهتر
ازین بیهوده نالی صد ره، افغان جرس بهتر
ز هر بلبل نوایی برنخیزد، صید زاغ اولی
همایی کو نبخشد دولتی از وی مگس بهتر
ز جام التفات آن تغافل پیشه در تابم
شراب نارس ای دل از نگاه نیم رس بهتر
نمی خواهم که چرخ سفله باشد با منش مهری
ز داد آسمان فریاد بی فریاد رس بهتر
حزین ، از مردم دنیانیی، پایی به دامن کش
ز باغی کآشیان زاغ شد کنج قفس بهتر
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۷ - فکندم دل به کوثر از زلال لعل نوشینش
فکندم دل به کوثر از زلال لعل نوشینش
گرفتم در چمن نظّاره را از حسن رنگینش
نگاه ساده، دل را چون غزالان کرده صحرایی
سمن زار بناگوشش، بهار خط مشکینش
ز بی سرمایگی خجلت کشد مژگان رنگینم
اگر منت به چشم من نهد پای نگارینش
زکوشش ناله عاجز شد ز بس تیرش به سنگ آمد
چه سازد بی قراری های دل، با کوه تمکینش؟
به این حسرت نصیبی ها چه طرف از گلشنی بندم
که بیخود می رود ازکف، چو دل دامان گلچینش؟
چه ذوق از بزم هستی می پرستی را که می باشد
رگ تلخ شراب زندگانی، جان شیرینش؟
سراپا خوانده ام دیوان دل در مکتب عشقت
گل اشکی ست مضمون، مصرع آهی ست تضمینش
چرا در خون نخوابد از غم حرمان دیدارت
نگاه ناتوان من که مژگان است بالینش
به عشق آمیز تا بنمایدت جام جهان بین را
به شرط آنکه ننمایی به عقل مصلحت بینش
حزینی راکه ما دیدیم صد ره ننگ می آید
مسلمان را ز ایمانش، برهمن را ز آیینش
گرفتم در چمن نظّاره را از حسن رنگینش
نگاه ساده، دل را چون غزالان کرده صحرایی
سمن زار بناگوشش، بهار خط مشکینش
ز بی سرمایگی خجلت کشد مژگان رنگینم
اگر منت به چشم من نهد پای نگارینش
زکوشش ناله عاجز شد ز بس تیرش به سنگ آمد
چه سازد بی قراری های دل، با کوه تمکینش؟
به این حسرت نصیبی ها چه طرف از گلشنی بندم
که بیخود می رود ازکف، چو دل دامان گلچینش؟
چه ذوق از بزم هستی می پرستی را که می باشد
رگ تلخ شراب زندگانی، جان شیرینش؟
سراپا خوانده ام دیوان دل در مکتب عشقت
گل اشکی ست مضمون، مصرع آهی ست تضمینش
چرا در خون نخوابد از غم حرمان دیدارت
نگاه ناتوان من که مژگان است بالینش
به عشق آمیز تا بنمایدت جام جهان بین را
به شرط آنکه ننمایی به عقل مصلحت بینش
حزینی راکه ما دیدیم صد ره ننگ می آید
مسلمان را ز ایمانش، برهمن را ز آیینش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۹ - قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش
قیامت شد به پا از جلوه نوخیز شمشادش
تماشا در بهشت افتاد، از حسن خدادادش
شمارد موج نقش جویباران، طوق قمری را
سر و برگ گرفتاران ندارد سرو آزادش
برآرد ناز شیرین شعله ها از خرمن خسرو
چو گیرد بیستون را زیر برق تیشه فرهادش
دمد بوی بهار عشق، افسون گرفتاری
قفس در زیر پر دارند، مرغان چمن زادش
دل شوریدهٔ من می خروشد با شب آهنگان
نمی داند گران خواب فراموشی ست صیادش
نه تاب ناله دارم نه تمنای وفا امّا
چه سازد دل، که عاشق شکوه افتاده ست بیدادش
حزین افکندی از کف خامهٔ شیرین نوا اما
چو بانگ تیشه در کوه و کمر پیچید فریادش
تماشا در بهشت افتاد، از حسن خدادادش
شمارد موج نقش جویباران، طوق قمری را
سر و برگ گرفتاران ندارد سرو آزادش
برآرد ناز شیرین شعله ها از خرمن خسرو
چو گیرد بیستون را زیر برق تیشه فرهادش
دمد بوی بهار عشق، افسون گرفتاری
قفس در زیر پر دارند، مرغان چمن زادش
دل شوریدهٔ من می خروشد با شب آهنگان
نمی داند گران خواب فراموشی ست صیادش
نه تاب ناله دارم نه تمنای وفا امّا
چه سازد دل، که عاشق شکوه افتاده ست بیدادش
حزین افکندی از کف خامهٔ شیرین نوا اما
چو بانگ تیشه در کوه و کمر پیچید فریادش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۰ - چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش
چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش
بود میخانه زیر دست مژگان سیه مستش
چو آن کافر که اسلام آورد از بی نواییها
ره دین می رود زاهد، که دنیا نیست در دستش
گذر کرد از گلویم ناوکش چون قطرهٔ آبی
چه منّتهاست برگردن مرا از صافی شستش
به امّید نگاهی دل به دنبالش فرستادم
به تیر غمزه نامهربان، آن بی وفا خستش
چه لذت بود از قاتل حزین نیم بسمل را
که در خون می تپید و آفرین می گفت بر دستش؟
بود میخانه زیر دست مژگان سیه مستش
چو آن کافر که اسلام آورد از بی نواییها
ره دین می رود زاهد، که دنیا نیست در دستش
گذر کرد از گلویم ناوکش چون قطرهٔ آبی
چه منّتهاست برگردن مرا از صافی شستش
به امّید نگاهی دل به دنبالش فرستادم
به تیر غمزه نامهربان، آن بی وفا خستش
چه لذت بود از قاتل حزین نیم بسمل را
که در خون می تپید و آفرین می گفت بر دستش؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۹ - نگردد غرق طوفان کشتی بی لنگر عاشق
نگردد غرق طوفان کشتی بی لنگر عاشق
بود دریا نمک پرورده ی چشم تر عاشق
به گوش جان صلای شهپر جبریل می آید
دمی کز شوق جانان می تپد دل در بر عاشق
تغافل تا به کی؟ دیر آشنا، بیرحم، بی پروا
چه می آرد ببین، آن تیغ ابرو بر سر عاشق
چه استغناست یارب نشئهٔ مهر و محبت را؟
چو ماه نو ز خود سرشار گردد ساغر عاشق
پریشان طره،گر دامن زنی سرگرمی دل را
رود بر باد پیش از سوختن خاکستر عاشق
دل افسرده ام را چشمهٔ خضر حقیقت کن
به حرفی، ای مسیحای لبت جان پرور عاشق
که تا آن طرف دامن می برد مشت غبارش را؟
نگردد گر تپیدنهای دل بال و پر عاشق
ملامت کی کند سرگرمی شوریدگان ساکن؟
نگردد سنگ طفلان صندل دردسر عاشق
حزین ، افسرده نتوان کرد آه آتشینت ر
نخیزد شمع سان جز شعله از بوم و بر عاشق
بود دریا نمک پرورده ی چشم تر عاشق
به گوش جان صلای شهپر جبریل می آید
دمی کز شوق جانان می تپد دل در بر عاشق
تغافل تا به کی؟ دیر آشنا، بیرحم، بی پروا
چه می آرد ببین، آن تیغ ابرو بر سر عاشق
چه استغناست یارب نشئهٔ مهر و محبت را؟
چو ماه نو ز خود سرشار گردد ساغر عاشق
پریشان طره،گر دامن زنی سرگرمی دل را
رود بر باد پیش از سوختن خاکستر عاشق
دل افسرده ام را چشمهٔ خضر حقیقت کن
به حرفی، ای مسیحای لبت جان پرور عاشق
که تا آن طرف دامن می برد مشت غبارش را؟
نگردد گر تپیدنهای دل بال و پر عاشق
ملامت کی کند سرگرمی شوریدگان ساکن؟
نگردد سنگ طفلان صندل دردسر عاشق
حزین ، افسرده نتوان کرد آه آتشینت ر
نخیزد شمع سان جز شعله از بوم و بر عاشق
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۰ - جهان ساده پر کار است از نقش و نگار دل
جهان ساده پر کار است از نقش و نگار دل
سر زانوی حیرانی بود، آیینه دار دل
شود نازک تر از دل پرده گوش گران گل
اگر بلبل نواسنجی کند در نوبهار دل
چو مجنون کرده لیلی دستگاهان را بیابانی
که را تا رام گردد آهوی وحشت شعار دل؟
چو آن شمعی که سازد پرتو خورشید ناچیزش
فروغ مهر تابان محو گردد در شرار دل
جمال غیب را بی پرده منظور نظر دارد
چراغ طور باشد دیدهٔ شب زنده دار دل
به خود پیچد ز شرم اندیشهٔ کوته کمند اینجا
سر رفعت به بام عرش می ساید حصار دل
سبک چون گرد برخیزد، دو عالم از سر راهش
به میدانی که گردد جلوه گر چابک سوار دل
حباب شوخ نتواند کشیدن جام دریا را
به دست دیده نگذاری عنان اختیار دل
غبار تن که می شد توتیای چشم آگاهی
چو خاک انباشتی غافل، به چشم اعتبار دل
چو تخمی سوخت، بی حاصل بود از ابر میزانی
مگر اشک ندامت بشکفاند نوبهار دل
فتد چون عقده مشکل، ناخن تدبیر خود گردد
غم دیرینه خواهدگشت آخر، غمگسار دل
صلا از من تهیدستان بازار محبت را
ز داغ عشق دارم پرگهر جیب و کنار دل
چو ابر از سیر گلشن گر صبوحی کرده بازآیی
به سیل جلوه خواهد رفت بنیاد خمار دل
کند سیل بلاگرکشتی افلاک طوفانی
نمی افتد تزلزل در بنای استوار دل
به رخ هرگز ز خاک خشک مغزش گرد ننشیند
خوشا سیلی که گردد غرق بحر بی کنار دل
به امّیدی که نخل عاشقی روزی به بار آید
به خون می پرورم نخل تو را در جویبار دل
حزین از ناله عاشق تسلی می شود عاشق
اسیران را صفیری می زنم، از شاخسار دل
سر زانوی حیرانی بود، آیینه دار دل
شود نازک تر از دل پرده گوش گران گل
اگر بلبل نواسنجی کند در نوبهار دل
چو مجنون کرده لیلی دستگاهان را بیابانی
که را تا رام گردد آهوی وحشت شعار دل؟
چو آن شمعی که سازد پرتو خورشید ناچیزش
فروغ مهر تابان محو گردد در شرار دل
جمال غیب را بی پرده منظور نظر دارد
چراغ طور باشد دیدهٔ شب زنده دار دل
به خود پیچد ز شرم اندیشهٔ کوته کمند اینجا
سر رفعت به بام عرش می ساید حصار دل
سبک چون گرد برخیزد، دو عالم از سر راهش
به میدانی که گردد جلوه گر چابک سوار دل
حباب شوخ نتواند کشیدن جام دریا را
به دست دیده نگذاری عنان اختیار دل
غبار تن که می شد توتیای چشم آگاهی
چو خاک انباشتی غافل، به چشم اعتبار دل
چو تخمی سوخت، بی حاصل بود از ابر میزانی
مگر اشک ندامت بشکفاند نوبهار دل
فتد چون عقده مشکل، ناخن تدبیر خود گردد
غم دیرینه خواهدگشت آخر، غمگسار دل
صلا از من تهیدستان بازار محبت را
ز داغ عشق دارم پرگهر جیب و کنار دل
چو ابر از سیر گلشن گر صبوحی کرده بازآیی
به سیل جلوه خواهد رفت بنیاد خمار دل
کند سیل بلاگرکشتی افلاک طوفانی
نمی افتد تزلزل در بنای استوار دل
به رخ هرگز ز خاک خشک مغزش گرد ننشیند
خوشا سیلی که گردد غرق بحر بی کنار دل
به امّیدی که نخل عاشقی روزی به بار آید
به خون می پرورم نخل تو را در جویبار دل
حزین از ناله عاشق تسلی می شود عاشق
اسیران را صفیری می زنم، از شاخسار دل
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۴ - به یک ایمای ابرو زندهٔ جاوید گردیدم
به یک ایمای ابرو زندهٔ جاوید گردیدم
اشارت سوی من کردی هلال عید گردیدم
قدم گر رنجه می گردد، غباری مرحمت فرما
به راه انتظارت دیدهٔ امّید گردیدم
گلاب از خوی به می آمیختی خونم به جوش آمد
به خاکم درد جامی ریختی، جمشید گردیدم
بهار رنگ بستم دست پرورد خزان آمد
به هر رنگی که باید در جهان گردید، گردیدم
گلی از مزرع هستی نچیدم جز تهیدستی
سحاب رحمتت را آزمودم، بید گردیدم
بَرِ من رتبهٔ دیگر بود در عیب پوشی ها
بسی آیینه سان در عالم تجرید گردیدم
حزین ، افتادگی ها پایهٔ معراج رفعت شد
شدم تا خاک ره هر ذره را، خورشید گردیدم
اشارت سوی من کردی هلال عید گردیدم
قدم گر رنجه می گردد، غباری مرحمت فرما
به راه انتظارت دیدهٔ امّید گردیدم
گلاب از خوی به می آمیختی خونم به جوش آمد
به خاکم درد جامی ریختی، جمشید گردیدم
بهار رنگ بستم دست پرورد خزان آمد
به هر رنگی که باید در جهان گردید، گردیدم
گلی از مزرع هستی نچیدم جز تهیدستی
سحاب رحمتت را آزمودم، بید گردیدم
بَرِ من رتبهٔ دیگر بود در عیب پوشی ها
بسی آیینه سان در عالم تجرید گردیدم
حزین ، افتادگی ها پایهٔ معراج رفعت شد
شدم تا خاک ره هر ذره را، خورشید گردیدم