تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۲۷ - محیط گوهری از اشک طوفان زای خود دارم
محیط گوهری از اشک طوفان زای خود دارم
رگ نیسانی از مژگان خون پالای خود دارم
غبار سینه ام بر شور محشر دامن افشاند
دل دیوانه ای در دامن صحرای خود دارم
بیار ای دیده، لعلی باده اشکی اگر داری
درین گلگشت مهتابی که از سیمای خود دارم
مرا آوارهٔ درها نکرد از گوشهٔ عزلت
چه، منّتها که بر سر در جهان از پای خود دارم
حزین از هر دو عالم فکر دل، بیگانه ام دارد
سر شوریده ای در دامن صحرای خود دارم
رگ نیسانی از مژگان خون پالای خود دارم
غبار سینه ام بر شور محشر دامن افشاند
دل دیوانه ای در دامن صحرای خود دارم
بیار ای دیده، لعلی باده اشکی اگر داری
درین گلگشت مهتابی که از سیمای خود دارم
مرا آوارهٔ درها نکرد از گوشهٔ عزلت
چه، منّتها که بر سر در جهان از پای خود دارم
حزین از هر دو عالم فکر دل، بیگانه ام دارد
سر شوریده ای در دامن صحرای خود دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۱ - پر و بال تذروان محبت بسته دیوانم
پر و بال تذروان محبت بسته دیوانم
که سروستان بود از مصرع برجسته دیوانم
کلام من چو خارا تیغ را دندانه می سازد
نسازد گزلک دخل حسودان خسته دیوانم
جداییهای صورت بگسلاند ربط معنی را
به دیوان قیامت می شود پیوسته دیوانم
چه غم دارد دماغ بو شناسان از پریشانی
چو از شیرازه بندد رشتهء گلدسته دیوانم
حزین از دفترم حکمت پژوهان را شگفت آید
طلسم اتحاد ربط و معنی بسته دیوانم
که سروستان بود از مصرع برجسته دیوانم
کلام من چو خارا تیغ را دندانه می سازد
نسازد گزلک دخل حسودان خسته دیوانم
جداییهای صورت بگسلاند ربط معنی را
به دیوان قیامت می شود پیوسته دیوانم
چه غم دارد دماغ بو شناسان از پریشانی
چو از شیرازه بندد رشتهء گلدسته دیوانم
حزین از دفترم حکمت پژوهان را شگفت آید
طلسم اتحاد ربط و معنی بسته دیوانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۳ - ز چشمم آستین بردار تا سیل دمان ریزم
ز چشمم آستین بردار تا سیل دمان ریزم
جگر پرگاله ها از دیده های خونفشان ریزم
همان از طبع همّت پیشه دارم شرمساری ها
اگر نقد بهاران را به دامان خزان ریزم
نیارم پای کم ، با ناتوانان از قوی دستان
ز غیرت مشت خاک خود به چشم آسمان ریزم
شود سرسبزی نخل وفا، روز وصال او
من این اشکی که در هجران آن نامهربان ریزم
به عمر جاودان پی برده ام از همّت ساقی
شراب خضر در جام سکندر، رایگان ریزم
حزین از باده ای مستم که رقصد هرکف خاکش
اگر ته جرعه ای، بر دخمهٔ کاووسیان ریزم
جگر پرگاله ها از دیده های خونفشان ریزم
همان از طبع همّت پیشه دارم شرمساری ها
اگر نقد بهاران را به دامان خزان ریزم
نیارم پای کم ، با ناتوانان از قوی دستان
ز غیرت مشت خاک خود به چشم آسمان ریزم
شود سرسبزی نخل وفا، روز وصال او
من این اشکی که در هجران آن نامهربان ریزم
به عمر جاودان پی برده ام از همّت ساقی
شراب خضر در جام سکندر، رایگان ریزم
حزین از باده ای مستم که رقصد هرکف خاکش
اگر ته جرعه ای، بر دخمهٔ کاووسیان ریزم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۴ - حساب از سختی آرام فرسا برنمی دارم
حساب از سختی آرام فرسا برنمی دارم
شرار آسا سر از بالین خارا برنمی دارم
مرا تکلیف معموری کند خضر و نمی داند
که آسان دست از دامان صحرا برنمی دارم
وداع آرزو کردم که راه بیخودی طی شد
تجرد مشربم بار تمنا برنمی دارم
ندارم آگهی از جلوه های آن سهی بالا
گران خوابم، به محشر هم سر از جا بر نمی دارم
کباب طاقتم کز همنشینان مانده ام تنها
سپند از بزم آتش رفت و من پا بر نمی دارم
به دستم در طریقت دامن مقصد نمی آید
اگر در آستین خرقه مینا بر نمی دارم
حزین آزادگی را، زاد ره، باید سبکباری
به غیر از عبرت از اسباب دنیا برنمی دارم
شرار آسا سر از بالین خارا برنمی دارم
مرا تکلیف معموری کند خضر و نمی داند
که آسان دست از دامان صحرا برنمی دارم
وداع آرزو کردم که راه بیخودی طی شد
تجرد مشربم بار تمنا برنمی دارم
ندارم آگهی از جلوه های آن سهی بالا
گران خوابم، به محشر هم سر از جا بر نمی دارم
کباب طاقتم کز همنشینان مانده ام تنها
سپند از بزم آتش رفت و من پا بر نمی دارم
به دستم در طریقت دامن مقصد نمی آید
اگر در آستین خرقه مینا بر نمی دارم
حزین آزادگی را، زاد ره، باید سبکباری
به غیر از عبرت از اسباب دنیا برنمی دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۷ - نمی آید به راه شوخ طنازی که من دارم
نمی آید به راه شوخ طنازی که من دارم
به هم چون چشم عینک، دیدهٔ بازی که من دارم
چنین گر چشم لیلی پرده بردارد ز داغ دل
به صحرا می فتدگنجینهٔ رازی که من دارم
توانی پرده ای سنجید اگر راهی به دل داری
نمی آید به گوش از ضعف آوازی که من دارم
شرر بر هستی پا در رکابم خنده ها دارد
رود دست و بغل، انجام و آغازی که من دارم
حزین افسانه کرد آخر به هر محفل غم دل را
به خاموشی زبان شکوه پردازی که من دارم
به هم چون چشم عینک، دیدهٔ بازی که من دارم
چنین گر چشم لیلی پرده بردارد ز داغ دل
به صحرا می فتدگنجینهٔ رازی که من دارم
توانی پرده ای سنجید اگر راهی به دل داری
نمی آید به گوش از ضعف آوازی که من دارم
شرر بر هستی پا در رکابم خنده ها دارد
رود دست و بغل، انجام و آغازی که من دارم
حزین افسانه کرد آخر به هر محفل غم دل را
به خاموشی زبان شکوه پردازی که من دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۸ - سحر اشکم خروشان بود و آهم شیون افکن هم
سحر اشکم خروشان بود و آهم شیون افکن هم
دل شوریده می نالید و ناقوس برهمن هم
نه ای هم چشم من، ای شمع محفل گریه کمترکن
سرشک از دیده می بارید با من ابر بهمن هم
تماشای گل و سنبل فریبد کی نگاهم را؟
که چشمی می توانم آب داد از دود گلخن هم
شب و روز دگر می بایدم از زلف و رخسارش
شب تاریک در یادش گذشت و روز روشن هم
به محشر می برم سرمایه، زهرآلود پیکانی
که چشم التفاتی داشت تیرش با دل من هم
بن هر لخت سنگ از خوش نشینان می دهد یادی
پریشان سایه های بید در دامان گلشن هم
محال است اینکه از افسانه با خواب آشنا دارد
به راهت دیدهٔ حیرت نگاهان، چشم روزن هم
فراغت گوشه ها داریم، هر جا خوش کنی بنشین
دل خالی ز غیر و دیدهٔ پاکیزه دامن هم
غبار رهگذارت گشتم و از سرگرانیها
نیفشاندی کف خاک مرا در چشم دشمن هم
تو تا رفتی ز گلزار، ای بهار کام بخشیها
پریشان طره سنبل شد، گریبان پاره سوسن هم
حزین انصاف اگر باشد چرا گل واکند گوشی؟
نیم خاموش گشت و عندلیبان نوازن هم
دل شوریده می نالید و ناقوس برهمن هم
نه ای هم چشم من، ای شمع محفل گریه کمترکن
سرشک از دیده می بارید با من ابر بهمن هم
تماشای گل و سنبل فریبد کی نگاهم را؟
که چشمی می توانم آب داد از دود گلخن هم
شب و روز دگر می بایدم از زلف و رخسارش
شب تاریک در یادش گذشت و روز روشن هم
به محشر می برم سرمایه، زهرآلود پیکانی
که چشم التفاتی داشت تیرش با دل من هم
بن هر لخت سنگ از خوش نشینان می دهد یادی
پریشان سایه های بید در دامان گلشن هم
محال است اینکه از افسانه با خواب آشنا دارد
به راهت دیدهٔ حیرت نگاهان، چشم روزن هم
فراغت گوشه ها داریم، هر جا خوش کنی بنشین
دل خالی ز غیر و دیدهٔ پاکیزه دامن هم
غبار رهگذارت گشتم و از سرگرانیها
نیفشاندی کف خاک مرا در چشم دشمن هم
تو تا رفتی ز گلزار، ای بهار کام بخشیها
پریشان طره سنبل شد، گریبان پاره سوسن هم
حزین انصاف اگر باشد چرا گل واکند گوشی؟
نیم خاموش گشت و عندلیبان نوازن هم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴۱ - اگر خورشید را در زیر دامان می توان کردن
اگر خورشید را در زیر دامان می توان کردن
گلِ داغ تو را در سینه پنهان می توان کردن
نمی دارد سحر، هر چند می دانم شب هجران
درین غم طرّهٔ آهی پریشان می توان کردن
گرفتم صید مطلب نیست در دست کسی امّا
کمند ناله بی درد، پیچان می توان کردن
چمن هر چند دلگیر است بی آن گلعذار امّا
ترنّم گونه ای با عندلیبان می توان کردن
به حالم گر چه رحمت نیست امّا از دل آسایی
دُر اشکی، ز کنج دیده غلتان می توان کردن
تو را رسوا اگر خواهد حزین آن یار پنهانی
دو عالم چاک را نذر گریبان می توان کردن
گلِ داغ تو را در سینه پنهان می توان کردن
نمی دارد سحر، هر چند می دانم شب هجران
درین غم طرّهٔ آهی پریشان می توان کردن
گرفتم صید مطلب نیست در دست کسی امّا
کمند ناله بی درد، پیچان می توان کردن
چمن هر چند دلگیر است بی آن گلعذار امّا
ترنّم گونه ای با عندلیبان می توان کردن
به حالم گر چه رحمت نیست امّا از دل آسایی
دُر اشکی، ز کنج دیده غلتان می توان کردن
تو را رسوا اگر خواهد حزین آن یار پنهانی
دو عالم چاک را نذر گریبان می توان کردن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴۹ - خودی بردار از پیش نظر حسن دلارا بین
خودی بردار از پیش نظر حسن دلارا بین
بکش بر چشم خواب آلود دست، آن چشم شهلا بین
نمی سوزد دلم بر حال دل، مستی تماشا کن
نمی سازد سرم با شور سودا، شور سودا بین
ز بیدادش نکردم شیوه ای، سیر تحمّل کن
ز هجرانش ندارم شکوه ای جان شکیبا بین
برآ یکشب ز منزل ماه مشتاقان تماشا کن
پریشان یک جهان شوریده و یک شهر شیدا بین
به دشت سینه ام گشتی بزن، دیر مغان بنگر
به فریاد دلم گوشی بکن، ناقوس ترسا بین
گذر بر سینه چاکم فکن گلگشت صحرا کن
قدم بگذار بر چشم ترم، آشوب دریا بین
به رنگین جلوه نازی طلسم هستیم بشکن
درین یک مشت گل چندین هزار آشوب و غوغا بین
نظر بر کشتگانش نیست چشم مست را بنگر
خبر از خستگانش نیست حسن بی محابا بین
غمش در هر سر کویی به خون غلتیده ای دارد
خبر از حسن بی پروا ندارد یار، پروا بین
اگر خواهی بدانی قدر کوی نیکنامی را
حزین را در خرابات محبت مست و رسوا بین
بکش بر چشم خواب آلود دست، آن چشم شهلا بین
نمی سوزد دلم بر حال دل، مستی تماشا کن
نمی سازد سرم با شور سودا، شور سودا بین
ز بیدادش نکردم شیوه ای، سیر تحمّل کن
ز هجرانش ندارم شکوه ای جان شکیبا بین
برآ یکشب ز منزل ماه مشتاقان تماشا کن
پریشان یک جهان شوریده و یک شهر شیدا بین
به دشت سینه ام گشتی بزن، دیر مغان بنگر
به فریاد دلم گوشی بکن، ناقوس ترسا بین
گذر بر سینه چاکم فکن گلگشت صحرا کن
قدم بگذار بر چشم ترم، آشوب دریا بین
به رنگین جلوه نازی طلسم هستیم بشکن
درین یک مشت گل چندین هزار آشوب و غوغا بین
نظر بر کشتگانش نیست چشم مست را بنگر
خبر از خستگانش نیست حسن بی محابا بین
غمش در هر سر کویی به خون غلتیده ای دارد
خبر از حسن بی پروا ندارد یار، پروا بین
اگر خواهی بدانی قدر کوی نیکنامی را
حزین را در خرابات محبت مست و رسوا بین
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۱ - ز فیض آبرو سبز است، نخل مدعای من
ز فیض آبرو سبز است، نخل مدعای من
به آب خویش می گردد، چو گرداب آسیای من
به معراجی رسانیده ست سروت سرفرازی را
که ترسم کوته افتد طره ی آه رسای من
نمی دانم به دام کیستم، لیک این قدر دانم
که در خون زد گلستان را صفیرآشنای من
به ازکثرت نمی باشد دلیلی راه وحدت را
نماید هر سر خاری، چراغی پیش پای من
گشاید شاهد مقصودم، آغوش اجابت را
حزین از سینهٔ چاک است محراب دعای من
به آب خویش می گردد، چو گرداب آسیای من
به معراجی رسانیده ست سروت سرفرازی را
که ترسم کوته افتد طره ی آه رسای من
نمی دانم به دام کیستم، لیک این قدر دانم
که در خون زد گلستان را صفیرآشنای من
به ازکثرت نمی باشد دلیلی راه وحدت را
نماید هر سر خاری، چراغی پیش پای من
گشاید شاهد مقصودم، آغوش اجابت را
حزین از سینهٔ چاک است محراب دعای من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۲ - ز خط گلعذاران است سودایی دماغ من
ز خط گلعذاران است سودایی دماغ من
نمک پرورده ی شور بهاران است داغ من
دمی در گلشنم، ضبط زبان خود کن ای بلبل
که نازکتر بود از پرده های گل دماغ من
کند سر دو عالم را، ز مستی نقل محفلها
کنی در ساغر جمشید اگر دُردِ ایاغ من
من بی حاصل از بس دورگرد مقصد خویشم
نفس در سینه ی برق است سوزان، در سراغ من
چو شمع از جان گدازی می کنم محفل فروزیها
حزین تا من نمی سوزم، نمی سوزد چراغ من
نمک پرورده ی شور بهاران است داغ من
دمی در گلشنم، ضبط زبان خود کن ای بلبل
که نازکتر بود از پرده های گل دماغ من
کند سر دو عالم را، ز مستی نقل محفلها
کنی در ساغر جمشید اگر دُردِ ایاغ من
من بی حاصل از بس دورگرد مقصد خویشم
نفس در سینه ی برق است سوزان، در سراغ من
چو شمع از جان گدازی می کنم محفل فروزیها
حزین تا من نمی سوزم، نمی سوزد چراغ من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۷ - نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من
نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من
حنای پای گلگونت شود، خون حلال من
گرانی می کشد از تار کاکل، سرو ناز تو
نداری طاقت بار دلی، نازک نهال من
به این ضعفی که نتوانم نمودن راست، قامت را
کشیدی بر سرم تیغ جفا، ابرو هلال من
زتیغت بسمل من زخم دیگر آرزو دارد
هلاک خویت ای بیدادگر، رحمی به حال من
تنم دل شد، دل من جان، بنازم همّتت ساقی
به یک پیمانهٔ می، جام جم کردی سفال من
نمی یابد به جنت عاشق از قید غم آزادی
نمی گردد زگلشن شاد، مرغ بسته بال من
حزین چون غنچه برلب می زنم مهرخموشی را
مبادا در دلش رحم آورد عرض ملال من
حنای پای گلگونت شود، خون حلال من
گرانی می کشد از تار کاکل، سرو ناز تو
نداری طاقت بار دلی، نازک نهال من
به این ضعفی که نتوانم نمودن راست، قامت را
کشیدی بر سرم تیغ جفا، ابرو هلال من
زتیغت بسمل من زخم دیگر آرزو دارد
هلاک خویت ای بیدادگر، رحمی به حال من
تنم دل شد، دل من جان، بنازم همّتت ساقی
به یک پیمانهٔ می، جام جم کردی سفال من
نمی یابد به جنت عاشق از قید غم آزادی
نمی گردد زگلشن شاد، مرغ بسته بال من
حزین چون غنچه برلب می زنم مهرخموشی را
مبادا در دلش رحم آورد عرض ملال من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶۳ - نقاب از چهره بگشا، شور محشر را تماشا کن
نقاب از چهره بگشا، شور محشر را تماشا کن
درآ در جلوه، آه شعله پیکر را تماشا کن
به جورم کوش و ظاهر کن عیار کامل صبرم
به رنگم بین و عشق سکه بر زر را تماشا کن
تکلّم شیوه شو، حسرت ده اعجاز مسیحا را
تبسّم آشنا شو، موج کوثر را تماشا کن
ز داغم پرده برگیر آتشی در جان دریا زن
ز چشمم آستین بردار و گوهر را تماشا کن
مبادا بلبلی چون من، سپند بزم بی تابی
قفس از نالهٔ من سوخت، مجمر را تماشا کن
به وجد آورده دل را شور آه آتش آلودم
به بال شعله می رقصد، سمندر را تماشا کن
حریف کاوش مژگان خون ریزش نیی زاهد
به دست آور رگ جانی و نشتر را تماشا کن
به چشم عاشقان رو در نقاب زلف می آید
به اوج طالع ما، سیر اختر را تماشا کن
نگسترد از کرم یک ره به فرقم سایه ی لطفی
وفای آفتاب ذرّه پرور را تماشا کن
سموم نالهٔ آتش نفس دارد پریشانم
غبارم را به شور آورده، صرصر را تماشا کن
به دام بوریا افتاده زاهد از زبونیها
به چشمی در نیامد، صید لاغر را تماشا کن
ز مرغان حرم در کام زاغان طعنه اندازد
مدار روزگار سفله پرور را تماشا کن
درین بزم از نوا سنجان چو مینا پنبه درگوشم
چو خر مطرب شود بنشین و عرعر را تماشا کن
حزین اعجاز کلکم را، هوس کرده ست نادانی
دم از اعجاز عیسی می زند، خر را تماشا کن
درآ در جلوه، آه شعله پیکر را تماشا کن
به جورم کوش و ظاهر کن عیار کامل صبرم
به رنگم بین و عشق سکه بر زر را تماشا کن
تکلّم شیوه شو، حسرت ده اعجاز مسیحا را
تبسّم آشنا شو، موج کوثر را تماشا کن
ز داغم پرده برگیر آتشی در جان دریا زن
ز چشمم آستین بردار و گوهر را تماشا کن
مبادا بلبلی چون من، سپند بزم بی تابی
قفس از نالهٔ من سوخت، مجمر را تماشا کن
به وجد آورده دل را شور آه آتش آلودم
به بال شعله می رقصد، سمندر را تماشا کن
حریف کاوش مژگان خون ریزش نیی زاهد
به دست آور رگ جانی و نشتر را تماشا کن
به چشم عاشقان رو در نقاب زلف می آید
به اوج طالع ما، سیر اختر را تماشا کن
نگسترد از کرم یک ره به فرقم سایه ی لطفی
وفای آفتاب ذرّه پرور را تماشا کن
سموم نالهٔ آتش نفس دارد پریشانم
غبارم را به شور آورده، صرصر را تماشا کن
به دام بوریا افتاده زاهد از زبونیها
به چشمی در نیامد، صید لاغر را تماشا کن
ز مرغان حرم در کام زاغان طعنه اندازد
مدار روزگار سفله پرور را تماشا کن
درین بزم از نوا سنجان چو مینا پنبه درگوشم
چو خر مطرب شود بنشین و عرعر را تماشا کن
حزین اعجاز کلکم را، هوس کرده ست نادانی
دم از اعجاز عیسی می زند، خر را تماشا کن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶۶ - ز خون دیده باشد مایه دار، اشک غم آشامان
ز خون دیده باشد مایه دار، اشک غم آشامان
به آب خویش گردد آسیای گوهر غلتان
به حال زار بیمار غم، ای تیغ ستم رحمی
سرم را بیش ازین مپسند بر زانوی غمخواران
بهار حسن را شرط است ابر دیدهء عاشق
مخند ای شاخ گل بر چشم گریان هواداران
اگر نبود تو را پروای مهجوران عجب نبود
نمی دانی دل رسوا، نمی فهمی غم پنهان
حزین دور از وطن زین صعب تر دردی نمی باشد
بلای الفت دونان، غم مهجوری یاران
به آب خویش گردد آسیای گوهر غلتان
به حال زار بیمار غم، ای تیغ ستم رحمی
سرم را بیش ازین مپسند بر زانوی غمخواران
بهار حسن را شرط است ابر دیدهء عاشق
مخند ای شاخ گل بر چشم گریان هواداران
اگر نبود تو را پروای مهجوران عجب نبود
نمی دانی دل رسوا، نمی فهمی غم پنهان
حزین دور از وطن زین صعب تر دردی نمی باشد
بلای الفت دونان، غم مهجوری یاران
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۱ - نگاه گرم آتشپاره ای برد اختیار من
نگاه گرم آتشپاره ای برد اختیار من
بود در پنجه ی برق تجلّی، مشت خار من
شکوه بحر را در قطره گنجایی نمی باشد
نمی دانم چه سان گنجیده جانان در کنار من
جگرهای جراحت دیده را شور قیامت شد
سر زلفی به ناز افشانده گویی گلعذار من
به از جرم محبت نیست جرمی عشقبازان را
به خونم دست و تیغی سرخ کن، زیبا نگار من
به هر دل جلوه ای مستانه دارد سرو ناز تو
به هر سو یک جهان دیوانه داری، نوبهار من
نگاهت در کمین دارد کدامین زار خونین دل؟
کمان ناز را زه کرده ای، عاشق شکار من
حزین از روشنی با صبح محشر می زدی پهلو
اگر می بود زلفش را، غم شب های تار من
بود در پنجه ی برق تجلّی، مشت خار من
شکوه بحر را در قطره گنجایی نمی باشد
نمی دانم چه سان گنجیده جانان در کنار من
جگرهای جراحت دیده را شور قیامت شد
سر زلفی به ناز افشانده گویی گلعذار من
به از جرم محبت نیست جرمی عشقبازان را
به خونم دست و تیغی سرخ کن، زیبا نگار من
به هر دل جلوه ای مستانه دارد سرو ناز تو
به هر سو یک جهان دیوانه داری، نوبهار من
نگاهت در کمین دارد کدامین زار خونین دل؟
کمان ناز را زه کرده ای، عاشق شکار من
حزین از روشنی با صبح محشر می زدی پهلو
اگر می بود زلفش را، غم شب های تار من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۲ - ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر من
ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر من
زند پهلو به آب زندگی، موج حصیر من
کهن تاریخی عشقم که با داوود مدّتها
زبور ناله می سنجید کلک خوش صفیر من
به خواب مرگ نگذارد هجوم لرزه خسرو را
زند بر بیستون گر تیشه بازوی دلیر من
شکوه عشق دیدم از جهان پوشید چشمم را
سلیمان را نیارد در نظر، مور حقیر من
زنم دامان مژگان بر غبار تیرهء دنیا
سیاه از سرمه ی خواهش، نگردد چشم سیر من
در آن روزی که کردند آبیاری خاک آدم را
نمک پروردهٔ شور محبّت شد خمیر من
نیفشانم ز غیرت از کفن کافور جنّت را
غباری بس بود از رهگذار او عبیر من
به هر دستی کجا سالک دهد دست ارادت را؟
سبوی باده ی کهنه ست، پیر دستگیر من
به آب دیده پروردم، گل و خار گلستان را
خراش ناله دارد یاد بلبل از صفیر من
نگه در دیده می دزدم، نظر دانسته می پوشم
به سنگ از سخت رویان آمد اینجا بس که تیر من
حزین از زندگی این بس مرا کز بعد مرگ من
کند خوش اهل معنی را کلام دلپذیر من
زند پهلو به آب زندگی، موج حصیر من
کهن تاریخی عشقم که با داوود مدّتها
زبور ناله می سنجید کلک خوش صفیر من
به خواب مرگ نگذارد هجوم لرزه خسرو را
زند بر بیستون گر تیشه بازوی دلیر من
شکوه عشق دیدم از جهان پوشید چشمم را
سلیمان را نیارد در نظر، مور حقیر من
زنم دامان مژگان بر غبار تیرهء دنیا
سیاه از سرمه ی خواهش، نگردد چشم سیر من
در آن روزی که کردند آبیاری خاک آدم را
نمک پروردهٔ شور محبّت شد خمیر من
نیفشانم ز غیرت از کفن کافور جنّت را
غباری بس بود از رهگذار او عبیر من
به هر دستی کجا سالک دهد دست ارادت را؟
سبوی باده ی کهنه ست، پیر دستگیر من
به آب دیده پروردم، گل و خار گلستان را
خراش ناله دارد یاد بلبل از صفیر من
نگه در دیده می دزدم، نظر دانسته می پوشم
به سنگ از سخت رویان آمد اینجا بس که تیر من
حزین از زندگی این بس مرا کز بعد مرگ من
کند خوش اهل معنی را کلام دلپذیر من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۷ - ز رخ چون آتش موسی نمودی، سینه سینا کن
ز رخ چون آتش موسی نمودی، سینه سینا کن
لبت را چون دم عیسی ست، این دل مرده احیا کن
چو نگذاری به عقلم، رهنمون کن شور سودایی
ز شهر آواره ام چون می کنی، مجنون صحرا کن
فروزان چهره چون شمع آمدی، پروانه ات گردم
به بالینم دمی بنشین و جانبازی تماشا کن
گره در دیده ام گردید طوفان سرشک از غم
عنان گریه را بگذار و سیر موج دریا کن
حریف میگساران نیستی خشکی مکن زاهد
هماورد دل دریا نیی، ای خس مدارا کن
چو مرد دین نیی با نفس کافر برنمی آیی
سکندر نیستی اندیشه از نیروی دارا کن
حزین از خامه چون مشّاطهٔ حسن ادا گشتی
به کف تا شانه داری، عقده از زلف سخن وا کن
لبت را چون دم عیسی ست، این دل مرده احیا کن
چو نگذاری به عقلم، رهنمون کن شور سودایی
ز شهر آواره ام چون می کنی، مجنون صحرا کن
فروزان چهره چون شمع آمدی، پروانه ات گردم
به بالینم دمی بنشین و جانبازی تماشا کن
گره در دیده ام گردید طوفان سرشک از غم
عنان گریه را بگذار و سیر موج دریا کن
حریف میگساران نیستی خشکی مکن زاهد
هماورد دل دریا نیی، ای خس مدارا کن
چو مرد دین نیی با نفس کافر برنمی آیی
سکندر نیستی اندیشه از نیروی دارا کن
حزین از خامه چون مشّاطهٔ حسن ادا گشتی
به کف تا شانه داری، عقده از زلف سخن وا کن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۴ - به طوطی نکته آموزد لب شیرین کلام تو
به طوطی نکته آموزد لب شیرین کلام تو
به طوبی می فروشد جلوه سرو خوش خرام تو
ز سر تا پا نیازم چون هلال از دولت نازت
جبینی کرده ام دیوزه از ماه تمام تو
نمی گنجد خیال دیگری در سینه تنگم
نگین دل ندارد جای نقشی غیر نام تو
بگو کز سعی ناخن برکنم بنیاد هستی را
گر از جان کندن فرهاد شیرین است کام تو
ندانستم به مهری با حزین یا برسر کینی
ز لذت می برد هوش مرا ذوق پیام تو
به طوبی می فروشد جلوه سرو خوش خرام تو
ز سر تا پا نیازم چون هلال از دولت نازت
جبینی کرده ام دیوزه از ماه تمام تو
نمی گنجد خیال دیگری در سینه تنگم
نگین دل ندارد جای نقشی غیر نام تو
بگو کز سعی ناخن برکنم بنیاد هستی را
گر از جان کندن فرهاد شیرین است کام تو
ندانستم به مهری با حزین یا برسر کینی
ز لذت می برد هوش مرا ذوق پیام تو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۹۱ - زند بر خرمن شادیّ و غم برق جمال تو
زند بر خرمن شادیّ و غم برق جمال تو
نباشد عشق را کاری، به هجران و وصال تو
قدح پیمای دیدارم، نه خون است اینکه می بارم
می آلود است جام دیده ام از رنگ آل تو
چه فیض است این تعالی الله که در دربای می گم شد
سبوی شبنم از خورشید حسن بی زوال تو؟
ز چشمم دیدهٔ خورشید محشر خیره می گردد
چو خوابم شد شبیخون خورده خیل خیال تو
حزین از باده نتوانم شکیبا شد، تو خود دانی
شکستم توبه را، برگردن زاهد وبال تو
نباشد عشق را کاری، به هجران و وصال تو
قدح پیمای دیدارم، نه خون است اینکه می بارم
می آلود است جام دیده ام از رنگ آل تو
چه فیض است این تعالی الله که در دربای می گم شد
سبوی شبنم از خورشید حسن بی زوال تو؟
ز چشمم دیدهٔ خورشید محشر خیره می گردد
چو خوابم شد شبیخون خورده خیل خیال تو
حزین از باده نتوانم شکیبا شد، تو خود دانی
شکستم توبه را، برگردن زاهد وبال تو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۹۳ - کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو
کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو
که این مطلع به آن حسن بسامان می زند پهلو
شب هجران سفید ازگریه شدگر دیده، خندانم
که چشم من به صبح پاک دامان می زند پهلو
خسک در دیده از محرومی شاخ گلی دارم
که خار رهگذار او به مژگان می زند پهلو
به شهد آمیخت زهرآغشته کام من ز دشنامش
عتاب تلخ او بر شکّرستان می زند پهلو
به خون غلتیده شمشیر شوخیهای مژگانم
کف خاکم به بازیهای طفلان می زند پهلو
کسی کز ذوق، دندان بر جگر افشرده می داند
که لخت دل به نعمتهای الوان می زند پهلو
قیامت خاست چون بند قبای ناز وا کردی
به صبح محشر آن چاک گریبان می زند پهلو
بهار عشق مجنون حسن لیلی در بغل دارد
به گیسوی تو آه سنبل افشان می زند پهلو
حزین ، از آن عقیق کم سخن دارم لب خشکی
دهان او به عیش تنگ دستان می زند پهلو
که این مطلع به آن حسن بسامان می زند پهلو
شب هجران سفید ازگریه شدگر دیده، خندانم
که چشم من به صبح پاک دامان می زند پهلو
خسک در دیده از محرومی شاخ گلی دارم
که خار رهگذار او به مژگان می زند پهلو
به شهد آمیخت زهرآغشته کام من ز دشنامش
عتاب تلخ او بر شکّرستان می زند پهلو
به خون غلتیده شمشیر شوخیهای مژگانم
کف خاکم به بازیهای طفلان می زند پهلو
کسی کز ذوق، دندان بر جگر افشرده می داند
که لخت دل به نعمتهای الوان می زند پهلو
قیامت خاست چون بند قبای ناز وا کردی
به صبح محشر آن چاک گریبان می زند پهلو
بهار عشق مجنون حسن لیلی در بغل دارد
به گیسوی تو آه سنبل افشان می زند پهلو
حزین ، از آن عقیق کم سخن دارم لب خشکی
دهان او به عیش تنگ دستان می زند پهلو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۸ - صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کرده
صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کرده
چو بوی گل گذشتی تکیه بر دوش صبا کرده
به مغز نوبهار از عطر گیسو عطسه افکنده
دماغ غنچه را از بوی سنبل مشکسا کرده
غزالان حرم را سر به صحرا داده از وحشت
نگاه سرمه سا را آهوی دشت ختا کرده
ز خط عنبرین خورشید را درمشک تر بسته
ز زلف پر شکن صد عقده در کار صبا کرده
دهن را در لطافت موج گرداب بقا گفته
کمر را معنی باریک دیوان ادا کرده
کباب دل ز شور گفتگویت در نمک خفته
تبسم را چو موج نکهت می نشئه زاکرده
به کف تیغ تغافل، طرف دامن بر میان بسته
ز خون بی گناهان کوی خود را کربلا کرده
ز ابرو زخمها بر تارک تیغ قدر رانده
به مژگان رخنه ها در سینهٔ تیر قضا کرده
حرامم باد بی لعل تو ذوق میگساریها
به جای باده خون در ساغرم ساقی به جا کرده
زموج می تبسم در لبت رشک شفق گشته
صبوحی زن به رنگ صبح ییراهن قبا کرده
گریبان چاک و سرخوش همچو نرگس جام می در کف
چو گل ته پیرهن، بند قبای ناز وا کرده
کمند ناز درگردن، ز کاکل مست رعنایی
به تقریب نگه، چشم سیه را فتنه زا کرده
حزین از هر سر مویی روان دارد شط خونی
نمی دانی که مژگان تو با جانش چها کرده
چو بوی گل گذشتی تکیه بر دوش صبا کرده
به مغز نوبهار از عطر گیسو عطسه افکنده
دماغ غنچه را از بوی سنبل مشکسا کرده
غزالان حرم را سر به صحرا داده از وحشت
نگاه سرمه سا را آهوی دشت ختا کرده
ز خط عنبرین خورشید را درمشک تر بسته
ز زلف پر شکن صد عقده در کار صبا کرده
دهن را در لطافت موج گرداب بقا گفته
کمر را معنی باریک دیوان ادا کرده
کباب دل ز شور گفتگویت در نمک خفته
تبسم را چو موج نکهت می نشئه زاکرده
به کف تیغ تغافل، طرف دامن بر میان بسته
ز خون بی گناهان کوی خود را کربلا کرده
ز ابرو زخمها بر تارک تیغ قدر رانده
به مژگان رخنه ها در سینهٔ تیر قضا کرده
حرامم باد بی لعل تو ذوق میگساریها
به جای باده خون در ساغرم ساقی به جا کرده
زموج می تبسم در لبت رشک شفق گشته
صبوحی زن به رنگ صبح ییراهن قبا کرده
گریبان چاک و سرخوش همچو نرگس جام می در کف
چو گل ته پیرهن، بند قبای ناز وا کرده
کمند ناز درگردن، ز کاکل مست رعنایی
به تقریب نگه، چشم سیه را فتنه زا کرده
حزین از هر سر مویی روان دارد شط خونی
نمی دانی که مژگان تو با جانش چها کرده