تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۲۴ - مرا درد تو دایم هم نشین است
مرا درد تو دایم هم نشین است
غمت پیوسته با جانم قرین است
هوس دارم که در پای تو میرم
تمنای من از دولت همین است
نظر بر پسته تنگ تو دارم
که چشم من به غایت خرده بین است
عذار از دود آه من نگهدار
که آه سوزناکم آتشین است
خیالت بر سواد دیده من
انیس مردم دریا نشین است
نهفته گوشه چشمی به ما کن
که هر گوشه رقیبی در کمین است
سر ابن حسام و خاک کویت
که لطفش خوشتر از ماء معین است
غمت پیوسته با جانم قرین است
هوس دارم که در پای تو میرم
تمنای من از دولت همین است
نظر بر پسته تنگ تو دارم
که چشم من به غایت خرده بین است
عذار از دود آه من نگهدار
که آه سوزناکم آتشین است
خیالت بر سواد دیده من
انیس مردم دریا نشین است
نهفته گوشه چشمی به ما کن
که هر گوشه رقیبی در کمین است
سر ابن حسام و خاک کویت
که لطفش خوشتر از ماء معین است
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۳۶ - مسلمانان دلی دارم جراحت
مسلمانان دلی دارم جراحت
ندانم تا مرا زین دل چه راحت
لبم ریش دلم را تازه دارد
ز بس کان لب همی ریزد ملاحت
بیا کر حسرت لعل تو چشمم
میان موج خون دارد سیاحت
چو صبحت دوش دیدم بر سر بام
به شب پنداشتم الشَّمس لاحَت
سر زلف تو شام است و رخت صبح
مبارک باد شامت با صباحت
دگر بر هم نیارد دیده نرگس
که گل بیدار شد و الطَّیرُ ناحَت
لب ابن حسام از شوق آن لب
ز طوطی می برد گوی فصاحت
ندانم تا مرا زین دل چه راحت
لبم ریش دلم را تازه دارد
ز بس کان لب همی ریزد ملاحت
بیا کر حسرت لعل تو چشمم
میان موج خون دارد سیاحت
چو صبحت دوش دیدم بر سر بام
به شب پنداشتم الشَّمس لاحَت
سر زلف تو شام است و رخت صبح
مبارک باد شامت با صباحت
دگر بر هم نیارد دیده نرگس
که گل بیدار شد و الطَّیرُ ناحَت
لب ابن حسام از شوق آن لب
ز طوطی می برد گوی فصاحت
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۴۵ - گر صد برگ را روی تو وارث
گر صد برگ را روی تو وارث
شمیم مشک را موی تو وارث
زهر نرگس که او جادو فریب است
فریب چشم جادوی تو وارث
زهر سنبل که بر نسرین کند ناز
نسیم جعد گیسوی تو وارث
هر آن هندو که بر ابرو نشیند
سواد زلف هندوی تو وارث
ز سروی کان به باغ راستان است
قد چون سرو دلجوی تو وارث
کمان مشک را بر تخته سیم
جبین و خط ابروی تو وارث
ز خوش گویان همه ابن حسام است
زبان و طبع خوشکوی تو وارث
شمیم مشک را موی تو وارث
زهر نرگس که او جادو فریب است
فریب چشم جادوی تو وارث
زهر سنبل که بر نسرین کند ناز
نسیم جعد گیسوی تو وارث
هر آن هندو که بر ابرو نشیند
سواد زلف هندوی تو وارث
ز سروی کان به باغ راستان است
قد چون سرو دلجوی تو وارث
کمان مشک را بر تخته سیم
جبین و خط ابروی تو وارث
ز خوش گویان همه ابن حسام است
زبان و طبع خوشکوی تو وارث
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۵۰ - لبت یاقوت گوهر پوش دارد
لبت یاقوت گوهر پوش دارد
به گاه بوسه طعم نوش دارد
سرزلف سیاهت بر بناگوش
زنزهت بوی مرزنگوش دارد
چوگوشت با رقیبان است کم زان
که یک ره جانت ما گوش دارد
دلم با روی خوب تست دایم
بگو بهرخدا نیکوش دارد
چو جان تن را در آغوش آمدی دوش
تنم جان بین که در آغوش دارد
زدوشت دوش برخورداربودم
دلم امشب هوای دوش دارد
دل ابن حسام از اتش شوق
ز گرمی سینه را پرجوش دارد
به گاه بوسه طعم نوش دارد
سرزلف سیاهت بر بناگوش
زنزهت بوی مرزنگوش دارد
چوگوشت با رقیبان است کم زان
که یک ره جانت ما گوش دارد
دلم با روی خوب تست دایم
بگو بهرخدا نیکوش دارد
چو جان تن را در آغوش آمدی دوش
تنم جان بین که در آغوش دارد
زدوشت دوش برخورداربودم
دلم امشب هوای دوش دارد
دل ابن حسام از اتش شوق
ز گرمی سینه را پرجوش دارد
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۵۷ - غمی دارم که وا گفتن نشاید
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۸۴ - خطت مشکست و خالت عتبر تر
خطت مشکست و خالت عتبر تر
جهان را کرده ای پر مشک و عنبر
رخ ولبت را مپوش از دردمندان
زمعلولان که پوشد گل به شکر؟
قد سرو و لبت در روضه ی جان
نشان طوبی است و آب کوثر
رخت آیینه ی صنع الهی است
تعالی شانه الله الکبر
ز ابرویت که آن مشکین خیالیست
هلالی بسته ای بر ماه انور
برت گفتم کشم یک شب در آغوش
به خنده گفت ناید سرو در بر
مرا پیوسته هست از آرزویت
خیالی کج چو ابروی تو در سر
ببر آب و لطافت سرو و گل را
چو سرو ناز بر گلزار بگذر
درتو اهل دولت را مآب است
سر ابن حسام و خاک آن در
جهان را کرده ای پر مشک و عنبر
رخ ولبت را مپوش از دردمندان
زمعلولان که پوشد گل به شکر؟
قد سرو و لبت در روضه ی جان
نشان طوبی است و آب کوثر
رخت آیینه ی صنع الهی است
تعالی شانه الله الکبر
ز ابرویت که آن مشکین خیالیست
هلالی بسته ای بر ماه انور
برت گفتم کشم یک شب در آغوش
به خنده گفت ناید سرو در بر
مرا پیوسته هست از آرزویت
خیالی کج چو ابروی تو در سر
ببر آب و لطافت سرو و گل را
چو سرو ناز بر گلزار بگذر
درتو اهل دولت را مآب است
سر ابن حسام و خاک آن در
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۹۵ - دلا رعنایی سرو از چمن پرس
دلا رعنایی سرو از چمن پرس
نسیم طره ی یار از سمن پرس
حدیث آن لب و دندان شیرین
ز مرجان جوی و از درّ عدن پرس
پریشان حالی و دلتنگی من
گهش از زلف و گاهی از دهن پرس
خلاف وعده و پیمان شکستن
از آن کج وعده ی پیمان شکن پرس
درازای شب یلدای هجران
مپرس از من از آن مشکین رسن پرس
دل هم درد من حالم بداند
تو هم درد من از همدرد من پرس
شکر در منطق ابن حسام است
اگر باور نداری از سخن پرس
نسیم طره ی یار از سمن پرس
حدیث آن لب و دندان شیرین
ز مرجان جوی و از درّ عدن پرس
پریشان حالی و دلتنگی من
گهش از زلف و گاهی از دهن پرس
خلاف وعده و پیمان شکستن
از آن کج وعده ی پیمان شکن پرس
درازای شب یلدای هجران
مپرس از من از آن مشکین رسن پرس
دل هم درد من حالم بداند
تو هم درد من از همدرد من پرس
شکر در منطق ابن حسام است
اگر باور نداری از سخن پرس
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۱۴ - الا یا ساقی البَزم الحَقیق
الا یا ساقی البَزم الحَقیق
أدر کأسأ دهاقاً من رحیق
شرابٌ سائقٌ للشاربینا
تشابه لونها لون العقیق
وفکُر خیال لعلکَ لی دقیقً
دقیقُ الفکر فی فکر الدّقیق
مرادک واسعً فاطلب تَجدها
فإنَّ الکسل آتٍ باالمضیق
مشاهدهُ الحبیب مجاهدات
وصالُ الحلِّ فی فجٍ عمیق
عقیقی لیس فی الدنیا عتیق
فمالی لا اری فیها عنیق
رفیقی تطلب الدُّنیا و رفقاً
و لیس لها التَّرفق باالرَّفیق
تأملها و لا منها تألم
و کن فیها کأبناء الطَّریق
رجال ٌ أذ رؤا دنیا دَنیّا
تأمل کیف قنعوا بالسَّویق
فحاذر مکرها یابن الحسام
وکالحسَّان و واثقٌ بالوثیق
أدر کأسأ دهاقاً من رحیق
شرابٌ سائقٌ للشاربینا
تشابه لونها لون العقیق
وفکُر خیال لعلکَ لی دقیقً
دقیقُ الفکر فی فکر الدّقیق
مرادک واسعً فاطلب تَجدها
فإنَّ الکسل آتٍ باالمضیق
مشاهدهُ الحبیب مجاهدات
وصالُ الحلِّ فی فجٍ عمیق
عقیقی لیس فی الدنیا عتیق
فمالی لا اری فیها عنیق
رفیقی تطلب الدُّنیا و رفقاً
و لیس لها التَّرفق باالرَّفیق
تأملها و لا منها تألم
و کن فیها کأبناء الطَّریق
رجال ٌ أذ رؤا دنیا دَنیّا
تأمل کیف قنعوا بالسَّویق
فحاذر مکرها یابن الحسام
وکالحسَّان و واثقٌ بالوثیق
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۱۸ - رخ زرد از آن روی شویم به اشک
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۳۸ - به رویت گر نظر کردیم ، کردیم
به رویت گر نظر کردیم ، کردیم
بکویت گر گذر کردیم ، کردیم
چو گویند از دهانت تنگدستان
سخن گر مختصر کردیم ، کردیم
به امید لب شکر فشانت
تمنّا شکر کردیم ، کردیم
لبت در بوسه گر کامم روا کرد
تقاضای دگر کردیم ، کردیم
به رویت کان تماشاگاه جانست
تماشایی اگر کردیم ، کردیم
ز سودای پریشانی زلفت
صبا را گر خبر کردیم ، کردیم
به پیش ناوک دلدوز چشمت
اگر جان را سپر کردیم ، کردیم
جفای روی خوبت گر حوالت
به دوران قمر کردیم ، کردیم
من و ابن حسام از خاک پایت
چو سرمه در بصر کردیم ، کردیم
بکویت گر گذر کردیم ، کردیم
چو گویند از دهانت تنگدستان
سخن گر مختصر کردیم ، کردیم
به امید لب شکر فشانت
تمنّا شکر کردیم ، کردیم
لبت در بوسه گر کامم روا کرد
تقاضای دگر کردیم ، کردیم
به رویت کان تماشاگاه جانست
تماشایی اگر کردیم ، کردیم
ز سودای پریشانی زلفت
صبا را گر خبر کردیم ، کردیم
به پیش ناوک دلدوز چشمت
اگر جان را سپر کردیم ، کردیم
جفای روی خوبت گر حوالت
به دوران قمر کردیم ، کردیم
من و ابن حسام از خاک پایت
چو سرمه در بصر کردیم ، کردیم
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۳۹ - چو زلف خود فرو مگذار کارم
چو زلف خود فرو مگذار کارم
که چون زلفت پریشان روزگارم
به یاد لعل شیرینت چو فرهاد
بتلخی روزگاری می گذارم
بجز نقش رخت نیکو نیاید
ز هر نقشی که نیکو می نگارم
نیارم بر زبان اورد نامت
که گر یارم بشب خفتن نیارم
درازی شب هجران ز من پرس
که شب تا روز اختر می شمارم
بسوزد مشعل تابنده ماه
گر از سوز درون آهی برآرم
ز تاب هجر زلفت چون بنفشه
سر از زانوی حسرت بر نیارم
بیا ساقی ز چشم نیمه مستم
قدح پر کن که در عین خمارم
نمی یابم ز گلزار تو بویی
ز غمزه می زنی بر دیده خارم
رخ ابن حسام و خاک راهت
که در راهت جز این رویی ندارم
مرا استاد عشقت نکته دان کرد
که رحمت باد بر آموزگارم
که چون زلفت پریشان روزگارم
به یاد لعل شیرینت چو فرهاد
بتلخی روزگاری می گذارم
بجز نقش رخت نیکو نیاید
ز هر نقشی که نیکو می نگارم
نیارم بر زبان اورد نامت
که گر یارم بشب خفتن نیارم
درازی شب هجران ز من پرس
که شب تا روز اختر می شمارم
بسوزد مشعل تابنده ماه
گر از سوز درون آهی برآرم
ز تاب هجر زلفت چون بنفشه
سر از زانوی حسرت بر نیارم
بیا ساقی ز چشم نیمه مستم
قدح پر کن که در عین خمارم
نمی یابم ز گلزار تو بویی
ز غمزه می زنی بر دیده خارم
رخ ابن حسام و خاک راهت
که در راهت جز این رویی ندارم
مرا استاد عشقت نکته دان کرد
که رحمت باد بر آموزگارم
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۵۰ - دهانش آرزوی تنگدستان
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۵۴ - گران جانی مکن جانا و بشنو
گران جانی مکن جانا و بشنو
مکن تکیه برین چرخ سبک رو
میفکن عشرت امشب به فردا
که روز نو بیارد روزی نو
چو نتوان خورد بیش از روزی خویش
رها کن تا توانی این تک و دو
بقا و ملک اگر پاینده بودی
که دادی تخت کیخسرو به خسرو
تو چون طبل تهی دایم بفریاد
زمانه می زند طبل روا رو
دلا بیرون شو ار کاری نداری
برون شو بایدت از خود برون شو
غلام همت آنم که پیشش
نسنجد حشمت دنیا به یک جو
شب ار در زاویه نبود چراغت
بمان تا مشعل ماه افکند ضو
بس است ابن حسام اینک که افتاد
ز مهر ماه رویان بر تو پرتو
مکن تکیه برین چرخ سبک رو
میفکن عشرت امشب به فردا
که روز نو بیارد روزی نو
چو نتوان خورد بیش از روزی خویش
رها کن تا توانی این تک و دو
بقا و ملک اگر پاینده بودی
که دادی تخت کیخسرو به خسرو
تو چون طبل تهی دایم بفریاد
زمانه می زند طبل روا رو
دلا بیرون شو ار کاری نداری
برون شو بایدت از خود برون شو
غلام همت آنم که پیشش
نسنجد حشمت دنیا به یک جو
شب ار در زاویه نبود چراغت
بمان تا مشعل ماه افکند ضو
بس است ابن حسام اینک که افتاد
ز مهر ماه رویان بر تو پرتو
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۷۱ - خوشا آن دل که جانانش تو باشی
خوشا آن دل که جانانش تو باشی
خنک باغی که ریحانش تو باشی
به رشک آید قد طوبی در آن باغ
که سرو ناز پستانش تو باشی
علاج درد بی درمان نجوید
دوا جوئی که درمانش تو باشی
خبر ها می دهد هدهد دگر بار
سبا را تا سلیمانش تو باشی
در آن مجلس شکر ریزد به خروار
که طوطی سخن دانش تو باشی
مرا ابن احسام این مرتبت بس
که جانانش تو و جانش تو باشی
سزد گر بر همه خوبان کند ناز
بتی کالحق غزلخوانش تو باشی
خنک باغی که ریحانش تو باشی
به رشک آید قد طوبی در آن باغ
که سرو ناز پستانش تو باشی
علاج درد بی درمان نجوید
دوا جوئی که درمانش تو باشی
خبر ها می دهد هدهد دگر بار
سبا را تا سلیمانش تو باشی
در آن مجلس شکر ریزد به خروار
که طوطی سخن دانش تو باشی
مرا ابن احسام این مرتبت بس
که جانانش تو و جانش تو باشی
سزد گر بر همه خوبان کند ناز
بتی کالحق غزلخوانش تو باشی
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۴۳ - در مدح علاء الدوله اتسز
بزینت باغ چون خلد برینست
ریاحین اندرو چون حور عینست
نثار آسمان لؤلوی لالاست
شعار بوستان دیبای چینست
خمیده همچو خاتم شاخ گلبن
برو گل همچو یایاقوتین نگینست
نسیم باد یا بوی عبیرست ؟
سرشک ابر یا در ثمینست؟
چرا بلبل چو محزونان بنالد ؟
اگر زاغ از وصال گل حزینست
بهار افگند بر صحرا ز نعمت
دو صد چندان که قارون را دفینست
ز ابر تیره همچون ظلمت شرک
همه عالم پر از نور یقینست
جهان پیر برنا کرد ایزد
کمال قدرت ایزد چنینست
زمینست این ندانم ، یا سپهرست ؟
سپهرست این ندانم یا زمینست؟
چو رأی شاه گیتی روی گیتی
سزای صدهزاران آفرینست
علاء دولت و دین ، آنکه تیغش
بهیجا ناصر اعلام دینست
یگانه خسروی ، صاحب قرانی
که در کل معالی بی قرینست
برمح خطی و شمشیر هندی
سپاه دین تازی را معینست
جهان دولتش در زیر حکمست
براق حشمتش در زیر زینست
کف او قفل روزی را کلیدست
دل او گنج دانش را امینست
ز بهر قهر بدخواهان جاهش
نشسته حادثات اندر کمینست
ببخشش آفتاب روز مهرست
بکوشش اژدهای روز کینست
ز انواع امانی بدسگالش
جدا مانده چو موم از انگبینست
ایا شاهی ، که اندر زیر قدرت
مدار آسمان هفتمینست
تو مهری و ترا نصرة سپهرست
تو شیری و ترا دولت عرینست
جهان را عدل تو ظل ظلیلست
دل پاک بهر خیری ضمینست
الا تا چرخ جای آفتابست
الا تا باغ جای یاسمینست
حسودت هم نشین رنج بادا
که با شخص تو راحت هم نشینست
مبادا جز متین بنیاد عمرت
که بنیاد هدی از تو متینست
ریاحین اندرو چون حور عینست
نثار آسمان لؤلوی لالاست
شعار بوستان دیبای چینست
خمیده همچو خاتم شاخ گلبن
برو گل همچو یایاقوتین نگینست
نسیم باد یا بوی عبیرست ؟
سرشک ابر یا در ثمینست؟
چرا بلبل چو محزونان بنالد ؟
اگر زاغ از وصال گل حزینست
بهار افگند بر صحرا ز نعمت
دو صد چندان که قارون را دفینست
ز ابر تیره همچون ظلمت شرک
همه عالم پر از نور یقینست
جهان پیر برنا کرد ایزد
کمال قدرت ایزد چنینست
زمینست این ندانم ، یا سپهرست ؟
سپهرست این ندانم یا زمینست؟
چو رأی شاه گیتی روی گیتی
سزای صدهزاران آفرینست
علاء دولت و دین ، آنکه تیغش
بهیجا ناصر اعلام دینست
یگانه خسروی ، صاحب قرانی
که در کل معالی بی قرینست
برمح خطی و شمشیر هندی
سپاه دین تازی را معینست
جهان دولتش در زیر حکمست
براق حشمتش در زیر زینست
کف او قفل روزی را کلیدست
دل او گنج دانش را امینست
ز بهر قهر بدخواهان جاهش
نشسته حادثات اندر کمینست
ببخشش آفتاب روز مهرست
بکوشش اژدهای روز کینست
ز انواع امانی بدسگالش
جدا مانده چو موم از انگبینست
ایا شاهی ، که اندر زیر قدرت
مدار آسمان هفتمینست
تو مهری و ترا نصرة سپهرست
تو شیری و ترا دولت عرینست
جهان را عدل تو ظل ظلیلست
دل پاک بهر خیری ضمینست
الا تا چرخ جای آفتابست
الا تا باغ جای یاسمینست
حسودت هم نشین رنج بادا
که با شخص تو راحت هم نشینست
مبادا جز متین بنیاد عمرت
که بنیاد هدی از تو متینست
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۴۵ - در ستایش شمسالدین وزیر
جمالالملک شمسالدین جهانیست
که از همر نعمتی او را نشانیست
جهانی گفتم او راوین غلط بود
که هر مویی ز شخص او جهانیست
کفش و زجود بحری وین چه بحریست
دلش در فضل کانی و آنچه کانیست
ضیای حشمت او آفتابیست
علو همت او آسمانیست
دل بیدار او گنج هنر را
چه دانی تا چه مایه قهرمانیست
ز دولت است جاهش را دلیلیست
ز نصرة تیغ عزمش را فسانیست
جز از بهر مهم عون نیست
اگر بر چرخ تیر یا کمانیست
جز از بهر هلاک خسم او نیست
اگر در دهر تیغی یا سنانیست
ایا صدری، که هر نکته ز صدرت
بر ارباب دانش داستانیست
بپیش خاطر تو هست پیدا
هر آنچ اندر همه عالم نهانیست
خسال تو ملک را مقتدایست
جلال تو فلک را دیدبانیست
نه چون گفت کرم را کار گاهست
نه چون کلکت خرد را ترجمانیست
ثریا پای قدرت را رکابیست
مجره دست جاهت را عنانیست
ز حکمت نیست خالی در بد و نیک
اگر وقتی دو کوکب را قرانیست
بعالم نیست، الا حضرت تو
اگر جایی افاضل را مکانیست
بصدرت رخ نهاده هر زمانی
ز اصحاب حوایج کار وانیست
خداوندا، تویی کامل هنر را
ز سعی جاه تو نامی و نانیست
در تست آنکه ابنای خرد را
درو از نکبت گیتی امانیست
ز بهر نقش و نظم مدحت تست
اگر ما را بنایی یا بیانیست
بزرگا، رأی پیر تو رهی را
نکو داند که : چون دانا جوانیست
مرا وقت بیان اندر فصاحت
تو گویی زیر هر مویی زبانیست
بصورت آمدم جویای عزت
که شخصی از حوادث در هوانیست
بحرص سود ، حاشا، هر زمانی
مرا از چرخ گوناگون زیانیست
یقینم شد، چو دیدم حضرت تو
که آخر رنج عالم را کرانیست
مرا حالیست پژمرده و لیکن
دل از دانش چو تازه بوستانیست
کنم جانم را فدای خدمت تو
خود اندر دست من امروز جانیست
نخواهی اینک اهل فضل گویند :
فلان در سایهٔ جاه فلانیست!
دو عاقل را بهم تا اتفاقیست
دو کوکب را بهم تا افترانیست
مبادا جز بکام تو، هر آنجا
که در اطراف عالم کامرانیست
جهان جاتو تو آباد بادا
که صحن جاه تو خوشتر جهانیست
که از همر نعمتی او را نشانیست
جهانی گفتم او راوین غلط بود
که هر مویی ز شخص او جهانیست
کفش و زجود بحری وین چه بحریست
دلش در فضل کانی و آنچه کانیست
ضیای حشمت او آفتابیست
علو همت او آسمانیست
دل بیدار او گنج هنر را
چه دانی تا چه مایه قهرمانیست
ز دولت است جاهش را دلیلیست
ز نصرة تیغ عزمش را فسانیست
جز از بهر مهم عون نیست
اگر بر چرخ تیر یا کمانیست
جز از بهر هلاک خسم او نیست
اگر در دهر تیغی یا سنانیست
ایا صدری، که هر نکته ز صدرت
بر ارباب دانش داستانیست
بپیش خاطر تو هست پیدا
هر آنچ اندر همه عالم نهانیست
خسال تو ملک را مقتدایست
جلال تو فلک را دیدبانیست
نه چون گفت کرم را کار گاهست
نه چون کلکت خرد را ترجمانیست
ثریا پای قدرت را رکابیست
مجره دست جاهت را عنانیست
ز حکمت نیست خالی در بد و نیک
اگر وقتی دو کوکب را قرانیست
بعالم نیست، الا حضرت تو
اگر جایی افاضل را مکانیست
بصدرت رخ نهاده هر زمانی
ز اصحاب حوایج کار وانیست
خداوندا، تویی کامل هنر را
ز سعی جاه تو نامی و نانیست
در تست آنکه ابنای خرد را
درو از نکبت گیتی امانیست
ز بهر نقش و نظم مدحت تست
اگر ما را بنایی یا بیانیست
بزرگا، رأی پیر تو رهی را
نکو داند که : چون دانا جوانیست
مرا وقت بیان اندر فصاحت
تو گویی زیر هر مویی زبانیست
بصورت آمدم جویای عزت
که شخصی از حوادث در هوانیست
بحرص سود ، حاشا، هر زمانی
مرا از چرخ گوناگون زیانیست
یقینم شد، چو دیدم حضرت تو
که آخر رنج عالم را کرانیست
مرا حالیست پژمرده و لیکن
دل از دانش چو تازه بوستانیست
کنم جانم را فدای خدمت تو
خود اندر دست من امروز جانیست
نخواهی اینک اهل فضل گویند :
فلان در سایهٔ جاه فلانیست!
دو عاقل را بهم تا اتفاقیست
دو کوکب را بهم تا افترانیست
مبادا جز بکام تو، هر آنجا
که در اطراف عالم کامرانیست
جهان جاتو تو آباد بادا
که صحن جاه تو خوشتر جهانیست
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۱۱۲ - در مدح اتسز خوارزمشاه
زهی در نیکویی روی تو معجز
دل من گشت عشقت را مجاهز
نبیند چون من و تو هیچ دیده
بعشق و حسن در آفاق هرگز
ز رویت نیکوان شهر طیره
ز چشمت جادوان دهر عاجز
بعارض گشته ای مه را معارض
بغمزه گشته ای دل را مغمز
ز عنبر گرد رخسارت ترازیست
که صنع ایزدی هستش مطرز
دلم از عشق تو چون چشم سوزن
تنم در هجر تو چون تار قرمز
مرا کشتی ، نگارا در غم هجر
بلاجرم و هذا غیر جائز
بنالم از تو در صدر خداوند
علاء دولت و دین ، شاه اتسز
خداوندی ، که دور چرخ نارد
در انواع هنر چون او ممیز
نگردد حکم او را دهر مانع
نباشد امر او را چرخ حاجز
در او مفخرت را گشته معدن
کف او مکرمت را گشته حیز
ز تیغش در تن گردان زلازل
ز رمحش در دل شیران هزاهز
ز انعامش حصول نعمت و ناز
ز اکرامش وصول دولت و عز
مقالید هنر را گشته حافظ
مواعید کرم را گشته منجز
نهیبش بسته و سهمش گشاده
بیک ساعت هزاران دشمن و دز
رود در صف هیجا ، چون بخیزد
ز آواز یلان «هل من مبارز ؟»
بفتح او مبشر در مبشر
بنصر او مجمز در مجمز
زهی رأی ترا دولت مؤید
زهی جیش ترا نصرة مجهز
ترا هست از محامد حظ وافر
ترا هست از معالی سهم فایز
بر ابنای شرف هستی مقدم
در انواع هنر هستی مبرز
کفت اموال عالم راست باذل
دلت اسباب دانش راست محرز
فلک در دفتر جودت نبشته
حساب مکرمت را حشو و بارز
همیشه تا بنظم و نثر خوبست
قبول کاتب و اقبال راجز
مطیع امر تو افلاک توسن
غلام حکم تو گردون کربز
غفار ناصحت بادا حدایق
ریاضی حاسدت بادا مفاوز
همه گفتار تو در شرع معجب
همه کردار تو در ملک معجز
دل من گشت عشقت را مجاهز
نبیند چون من و تو هیچ دیده
بعشق و حسن در آفاق هرگز
ز رویت نیکوان شهر طیره
ز چشمت جادوان دهر عاجز
بعارض گشته ای مه را معارض
بغمزه گشته ای دل را مغمز
ز عنبر گرد رخسارت ترازیست
که صنع ایزدی هستش مطرز
دلم از عشق تو چون چشم سوزن
تنم در هجر تو چون تار قرمز
مرا کشتی ، نگارا در غم هجر
بلاجرم و هذا غیر جائز
بنالم از تو در صدر خداوند
علاء دولت و دین ، شاه اتسز
خداوندی ، که دور چرخ نارد
در انواع هنر چون او ممیز
نگردد حکم او را دهر مانع
نباشد امر او را چرخ حاجز
در او مفخرت را گشته معدن
کف او مکرمت را گشته حیز
ز تیغش در تن گردان زلازل
ز رمحش در دل شیران هزاهز
ز انعامش حصول نعمت و ناز
ز اکرامش وصول دولت و عز
مقالید هنر را گشته حافظ
مواعید کرم را گشته منجز
نهیبش بسته و سهمش گشاده
بیک ساعت هزاران دشمن و دز
رود در صف هیجا ، چون بخیزد
ز آواز یلان «هل من مبارز ؟»
بفتح او مبشر در مبشر
بنصر او مجمز در مجمز
زهی رأی ترا دولت مؤید
زهی جیش ترا نصرة مجهز
ترا هست از محامد حظ وافر
ترا هست از معالی سهم فایز
بر ابنای شرف هستی مقدم
در انواع هنر هستی مبرز
کفت اموال عالم راست باذل
دلت اسباب دانش راست محرز
فلک در دفتر جودت نبشته
حساب مکرمت را حشو و بارز
همیشه تا بنظم و نثر خوبست
قبول کاتب و اقبال راجز
مطیع امر تو افلاک توسن
غلام حکم تو گردون کربز
غفار ناصحت بادا حدایق
ریاضی حاسدت بادا مفاوز
همه گفتار تو در شرع معجب
همه کردار تو در ملک معجز
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح اتسز
نگارینا ، بهر معنی تمامی
دل از وصل تو یابد شاد کامی
بقامت حسرت سرو بلندی
بطلعت غیرت ماه تمامی
ثغوزک مثل عقدالدر حسنا
و عقدالدر متشق النظامی
و مجهک کالهلال اذاتبدی
یشق سناه اودیةالظلامی
خور تابان ، که سلطان نجومست
کند پیش جمال تو غلامی
پریروی و پری خویی و با ما
نه جفت جامه و نه یار جامی
جبینک ساطع کالبرق ، منه
جفونی هاطلات کالغمامی
و جفنک لیس یدعی الجفن الا
و فی الحاظه عمل الحسامی
ببوس و غمزه همچون نوش و نیشی
بجعد و طره همچون صبح و شامی
اگر رویم چو زر پخته کردی
سزد ، زیرا ببر چون سیم خامی
یمللنی فراقک کل میل
علی لهب شدید الاضطرامی
ابیت و فی جفونی ماء حزن
و ما بینالضلوع نطی غرامی
تو ، ای موی نگار ، از روی معنی
همه مشکی ، اگر چه زلف نامی
معطر کرده عالم را نسیمت
مگر خلق شهنشاه انامی
کریم فی السخا کفیه بحر
خضیم زاخر الامواج طامی
شعارنهاه للایام زین
و حصن علاء للاسلام حامی
برای او جهان ملک روشن
بسعی او درخت عدل نامی
جناب فرخ او زایران را
شده چون خطهٔ کعبه گرامی
صفاءالبشر من لعناه بادا
و غیثالبر من غیاه حامی
و منه الملک محمل النواحی
و منه الشرع مرعی الذمامی
خداوندا ، تویی کزداد و دانش
امور دولت و دین را قوامی
جهان را آسمان افتخاری
هدی را آفتاب احترامی
ولیک فی سعود و ابتهاج
و خصمک فی عناء و اغتمامی
فهذا ساحب ذیل الامانی
و هذا شارب الکاس الحمامی
نه همچون عزم تو شمشیر هندی
نه همچون رای تو شعر ای شامی
ظفر با تو خرامد ، هر کجا تو
ز بهر نصرة ملت خرامی
فدیتک قد عمرت برغم دهر
بناء مفاخر بعد انهدامی
فمنک ملکت ناصیة المباعی
ومنک بلغت قاصیةالمرامی
مرا پیرایهٔ امنی و یمنی
مرا سرمایهٔ نامی و کامی
جهان پر بند و دام حادثانست
مرا اصل امان زان بند و دامی
بقیت منعما و حماک کهف
یلوذ به جماهیر الانامی
و قدرک راسخ البیان راس
و مجدک شامخ الار کان سامی
دل از وصل تو یابد شاد کامی
بقامت حسرت سرو بلندی
بطلعت غیرت ماه تمامی
ثغوزک مثل عقدالدر حسنا
و عقدالدر متشق النظامی
و مجهک کالهلال اذاتبدی
یشق سناه اودیةالظلامی
خور تابان ، که سلطان نجومست
کند پیش جمال تو غلامی
پریروی و پری خویی و با ما
نه جفت جامه و نه یار جامی
جبینک ساطع کالبرق ، منه
جفونی هاطلات کالغمامی
و جفنک لیس یدعی الجفن الا
و فی الحاظه عمل الحسامی
ببوس و غمزه همچون نوش و نیشی
بجعد و طره همچون صبح و شامی
اگر رویم چو زر پخته کردی
سزد ، زیرا ببر چون سیم خامی
یمللنی فراقک کل میل
علی لهب شدید الاضطرامی
ابیت و فی جفونی ماء حزن
و ما بینالضلوع نطی غرامی
تو ، ای موی نگار ، از روی معنی
همه مشکی ، اگر چه زلف نامی
معطر کرده عالم را نسیمت
مگر خلق شهنشاه انامی
کریم فی السخا کفیه بحر
خضیم زاخر الامواج طامی
شعارنهاه للایام زین
و حصن علاء للاسلام حامی
برای او جهان ملک روشن
بسعی او درخت عدل نامی
جناب فرخ او زایران را
شده چون خطهٔ کعبه گرامی
صفاءالبشر من لعناه بادا
و غیثالبر من غیاه حامی
و منه الملک محمل النواحی
و منه الشرع مرعی الذمامی
خداوندا ، تویی کزداد و دانش
امور دولت و دین را قوامی
جهان را آسمان افتخاری
هدی را آفتاب احترامی
ولیک فی سعود و ابتهاج
و خصمک فی عناء و اغتمامی
فهذا ساحب ذیل الامانی
و هذا شارب الکاس الحمامی
نه همچون عزم تو شمشیر هندی
نه همچون رای تو شعر ای شامی
ظفر با تو خرامد ، هر کجا تو
ز بهر نصرة ملت خرامی
فدیتک قد عمرت برغم دهر
بناء مفاخر بعد انهدامی
فمنک ملکت ناصیة المباعی
ومنک بلغت قاصیةالمرامی
مرا پیرایهٔ امنی و یمنی
مرا سرمایهٔ نامی و کامی
جهان پر بند و دام حادثانست
مرا اصل امان زان بند و دامی
بقیت منعما و حماک کهف
یلوذ به جماهیر الانامی
و قدرک راسخ البیان راس
و مجدک شامخ الار کان سامی
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۲۰۷ - در مدح ضیاء الدین علی بن جعفر
ضیاء الدین، ترا در کامرانی
هزاران سال بادا زندگانی
وفاک الله نائبة اللیالی
وصانک من ملمات الزمانی
تو آن صدری که در صدر تو یابند
همه انواع دانش را نشانی
جنابک روضة الاقبال تزری
اطایبها بروضات الجنانی
بطلعت صد هزاران آفتابی
برفعت صد هزاران آسمانی
یشق اذا بدا بدر الدیاجی
جبینک والدجی ملقی الجرانی
تو در چشم معالی همچو نوری
تو در جسم معانی همچو جانی
ایابن المصطفی قفت البرایا
باصناف المعالی و المعانی
بود از خلق و خلق چون تو فرزند
روان مصطفی را شادمانی
غدا ولداک بل عضداک بحرا
وسیفا بالبیان والبنانی
دو تحفه گشته دین را از تو ظاهر
کز ایشانست دین را کامرانی
هما غیثان لکن فی العطایا
هما لیثان لکن فی الطعانی
ز شمس دین کرم را تندرستی
ز زین دین ستم را ناتوانی
فهذا ماله فی العلم ند
فهذا ماله فی الحلم ثانی
یکی را در مکارم پیشوایی
یکی را بر محامد قهرمانی
رئیس المشرقین غدوت صدرا
جمال شمال اولادالقرانی
بگاه حزم چون کوه متینی
بوقت عزم چون باد بزانی
حوی قصب السباق من البرایا
یمینک فی العلی یوم الرهانی
اگر زیر سپهری صد سپهری
وگر اندر جهانی صد جهانی
فسخطک کله سودالمنایا
و غلوک کله بیض الامانی
بزرگا، در فصاحت داستانم
چنان کندر سخاوت داستانی
فنثری دونه نثر الئالی
و نظمی دونه نظم الجمانی
مرا با حملهٔ گردون بسذه است
زبانی همچو شمشیر یمانی
و فی طی اللسانی تری لعمری
جمال المرء لا فی الطیلسانی
و لیکن چون نبینم رونق فضل
چه سود از فضل و از چیره زبانی ؟
سکنت الارض لکن عظم قدری
ثنی عن مدح اهلیها عنانی
ندارم دانش خود را سبک سنک
نیارم جز بصدر تو گرانی
علیک لدی الوری ماعشت اثنی
نعم و بحرمة سبع المثانی
همیشه مدح من خادم ترا باد
که قدر مدح من خادم تو دانی
نعش الدا علیرغم العادی
طلیق الوجه ، فیاض البنانی
ز تو دین را بقای جاودانست
ترا بادا بقای جاودانی
توتع دائماً مالاح فجر
برفعة منصب و علو شانی
بپیش خاطر تو باد پیدا
فلک را جمله اسرار نهانی
اتاک الموسم المیمون فاسعد
له والبس جاابیب الامانی
هزاران سال بادا زندگانی
وفاک الله نائبة اللیالی
وصانک من ملمات الزمانی
تو آن صدری که در صدر تو یابند
همه انواع دانش را نشانی
جنابک روضة الاقبال تزری
اطایبها بروضات الجنانی
بطلعت صد هزاران آفتابی
برفعت صد هزاران آسمانی
یشق اذا بدا بدر الدیاجی
جبینک والدجی ملقی الجرانی
تو در چشم معالی همچو نوری
تو در جسم معانی همچو جانی
ایابن المصطفی قفت البرایا
باصناف المعالی و المعانی
بود از خلق و خلق چون تو فرزند
روان مصطفی را شادمانی
غدا ولداک بل عضداک بحرا
وسیفا بالبیان والبنانی
دو تحفه گشته دین را از تو ظاهر
کز ایشانست دین را کامرانی
هما غیثان لکن فی العطایا
هما لیثان لکن فی الطعانی
ز شمس دین کرم را تندرستی
ز زین دین ستم را ناتوانی
فهذا ماله فی العلم ند
فهذا ماله فی الحلم ثانی
یکی را در مکارم پیشوایی
یکی را بر محامد قهرمانی
رئیس المشرقین غدوت صدرا
جمال شمال اولادالقرانی
بگاه حزم چون کوه متینی
بوقت عزم چون باد بزانی
حوی قصب السباق من البرایا
یمینک فی العلی یوم الرهانی
اگر زیر سپهری صد سپهری
وگر اندر جهانی صد جهانی
فسخطک کله سودالمنایا
و غلوک کله بیض الامانی
بزرگا، در فصاحت داستانم
چنان کندر سخاوت داستانی
فنثری دونه نثر الئالی
و نظمی دونه نظم الجمانی
مرا با حملهٔ گردون بسذه است
زبانی همچو شمشیر یمانی
و فی طی اللسانی تری لعمری
جمال المرء لا فی الطیلسانی
و لیکن چون نبینم رونق فضل
چه سود از فضل و از چیره زبانی ؟
سکنت الارض لکن عظم قدری
ثنی عن مدح اهلیها عنانی
ندارم دانش خود را سبک سنک
نیارم جز بصدر تو گرانی
علیک لدی الوری ماعشت اثنی
نعم و بحرمة سبع المثانی
همیشه مدح من خادم ترا باد
که قدر مدح من خادم تو دانی
نعش الدا علیرغم العادی
طلیق الوجه ، فیاض البنانی
ز تو دین را بقای جاودانست
ترا بادا بقای جاودانی
توتع دائماً مالاح فجر
برفعة منصب و علو شانی
بپیش خاطر تو باد پیدا
فلک را جمله اسرار نهانی
اتاک الموسم المیمون فاسعد
له والبس جاابیب الامانی
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۴ - در مرثیۀ نصرة الدین اتسز