تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۹۲ - تتبع خواجه
هر دل که نه صاف است برو فیض خرام است
مرآة رخ دوست دل آئینه فام است
در آئینه جام بدیدم رخ ساقی
آن دوره آئینه مگر دوره جام است؟
از آب حیات قدحم کام به ذوق است
عمری می تلخ است و مرا عمر به کام است
کی لخلخه صندل احمر خوشم آید
که قلقله ظرف میم عطر مشام است
از میکده عشق چو شد باده حلالم
نانم دگر از خانقه زهد حرام است
هم باد به خود آمد و هم آب ز خود رفت
در گلشنت ای سرو سمن بر چه خرام است؟
از خویش برون رفتن و در دوست رسیدن
فانی ره فقر ار چه درازست دو گام است!
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۹۵ - تتبع خواجه
تا کوثر و فردوس ره دور و دراز است
وان عیش غنیمت که در میکده باز است
از ناز مران رخش پی قبل که هر سو
بر خاک ره افتاده سر اهل نیاز است
بنگر به حباب می گلرنگ که در دور
چون دیده محمود به دیدار ایاز است
زلف تو مگر هست شب هجر و ره عشق
کان تیره و این جمله نشیب است و فراز است
بر دوش من آن داغ سبوی می رندی
بر دوخته از شقه اقبال طراز است
گر دیده بود پاک نظر بر رخ شاهد
از سالک ره عین حقیقت نه مجاز است
در خانقه از نکته توحید چه گویم
چون رند خرابات مغان محرم راز است
افلاک به یک صدمه که در عشق ازل دید
سرگشته چنین تا به ابد در تک و تاز است
فانی نشده غرقه به می بت چه پرستی
در میکده ناکرده طهارت چه نماز است؟
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۹۸ - تتبع خواجه
زان لعل می آلود شدم مست خرابت
ای مغبچه شوخ چه مستست شرابت
ای عشق هوایت چه بهار است که بادا
بر خرمت ما تیره دلان برق سحابت
با عارض نسرین وش اگر باده بنوشی
بر چهره چه گلها شگفاند می نابت
در نور صفا چونکه ز خورشید فزونی
هرگز نشود حایل رخسار نقابت
زان خلعت تو حله گلگون شده ای سرو
کز خون دل و دیده همه داده شد آبت
ای مغبچه بس تو به شکستی و گنه بود
گر توبه مرا شکنی هست ثوابت
فانی چو غریب آمده در بحر معانی
نبود عجب اندر سخنش رنگ غرابت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۹۹ - مخترع
لعل تو نبات و سخنت آب حیاتست
تب خاله بران گوشه لب حب نباتست
از دیر سوی مسجد ازانم حرکت نیست
کان مغبچه در میکده شیرین حرکاتست
از صومعه خود را به خرابات فکندیم
کانجا ز خودی بیشترم روی نجاتست
آن حور پریزاد که در جمله صفاتش
آمد ملکی شیوه ندانم که چه ذاتست
هندوی دو زلف تو چه هندوست که در فال
صد بار مبارکترم از قدر و براتست
آنکس ببرد گوهر مقصود که چون ماه
از صاعقه حادثه اش رسم ثباتست
شهراه سوی جنت فردوس که جویند
فانی به یقین دان که خیابان هراتست
امیرعلیشیر نوایی : فصول اربعه
فصول اربعه: سرطان
باز آتش خور ساخت سمندر سرطانرا
افروخت چو آتشکده گلزار جهانرا
هم کرد عیان باد سموم آه حزین را
هم ساخت بیان نار حجر سر نهانرا
از شعله و دود سحر و شام جهان سوخت
مریخ و زحل کی کند این نوع قرانرا
خورشید پی شعبده بازی چو مشعبد
از شوره و از طلق تر آراست دکانرا
گلریز نگر هر طرف از خط شعاعش
آتش بازی کرده همه سیرت و سانرا
انجم قطرات قلعی آمده هر سو
در طاس فلک تافته از خور ذوبانرا
در دود مپسند از شرر کز دم فاسد
گشتست عیان سرخچه اغضای دخانرا
زاتش نه زبانست که از فرط حرارت
کردست برون از دهن کوره زبانرا
بر خاک اگر پویه زند کس نتوان یافت
از پاشنه یا خود سر انگشت نشانرا
گویا کوره نار ته افتاده ز جایش
و افکند به دور کره ارض مکانرا
گشتست هوا شعله به بین در حجر و طین
خواهی نگری اخگر و خاکستر آنرا
در چشمه که جوشیده براید ز زمین آب
چون جوش ز گرماست ببینش جریانرا
گاه جریانش نه حبابست که گشته
پا آبله از تاب زمین آب روانرا
گرما و عرق ساخته چون ماکث حمام
از چین بدن پیر همه شخص جوانرا
در تافته ریگش بنگر خار سم اینک
بشکافته و سوخته آهوی دوانرا
ورنه ز چه ناساید از جستن مفرط
ره داده در انفاس و وجودش خفقانرا
از آرزوی شوشه یخ جا بتوان داد
در سینه تفسیده لب تشنه سنانرا
در کوزه گردون شده خورشید چو آتش
ذرات شرارست همی شعله آنرا
آتش که زبان آوری او ز زبانه است
کس عالم نی معنی آن صوت و بیانرا
گویا که چو حمی شده مفرط به مزاجش
کردست عیان گاه تکلم هذیان را
نز جور فلک خون شده از لعل دل کوه
کافتاده ز گرما اخگر سینه کانرا
آن رفت که از آتش عشق و دل محرور
کس نکته سگال آمده ابنای زمانرا
کز گفتن آتش بخلاف مثل اکنون
سوزد که زند آبله اطراف زبانرا
مانند سیه سینه شود داغ وجودش
هر مرغ که بر خاک نهد جسم طپانرا
شد آنکه دم صبح ز انفاس مسیحی
دادی به تن خاک همی مژده جانرا
آن واقعه آمد که هوا از دم مهلک
زایل کند از سنگ سیه تاب و توانرا
زین گرمی خورشید برست آنکه پنه ساخت
ظل شرف رایت جمشید زمانرا
سلطان فلک قدر حسین آن شه غازی
کز عدل چو فردوس جنان ساخت جهانرا
شاهی که ز یک کنگر قصرش به دگر یک
صد ساله پریدن فکند مرغ کمانرا
از چاوشیش قدر و بها کسری و جم را
وز چاکریش عز و شرف قیصر و خانرا
از صولت او مور تنی شیر عرین را
وز شوکت او پشه و شی پیل دمانرا
بذلش بخیال خرد افکنده طمع را
احسانش و از نفس طمع برده هوانرا
آید چو نسیم کرم از گلشن خلقش
سازد به نظر نار سقر ورد جنانرا
ور زانکه شراری جهد از آتش قهرش
خاکستر بی وزن کند کوه گرانرا
ای فیض رسانی که به جز فیض پذیری
کاری نبود پیش تو یک فیض رسانرا
هم ابر ز دست تو کند کسب کرم را
هم چرخ ز خاک در تو رفعت شانرا
بر کسوت عمر عدو از ماه لوایت
آن آمده کز پرتو مهتاب کتانرا
کو قطره خون عدوی تیغ ترا بین
نادیده عقیق یمن و برق یمانرا
در وادی عدل تو ز افراط سیاست
کلبی است نگه دار رمه گرگ شبانرا
از تربیتت سرو قدی آمده گل خد
در طرف چمن چون نگری سرو چمانرا
زرپاشی دستت نه چو ابر است که گاهی
روشن کند از صاعقه یک سوی جهانرا
کانروز که چو مهر فشاند زر احسان
پر زر کند آفاق کران تا بکرانرا
بر رای منیر تو چو نظاره کند مهر
زایل کندش حمرت خجلت یرقانرا
چون بر چمن حلم و وقار تو وزد باد
از دل برد آن تازه هوایش ضربانرا
آنروز که از ابر بلا قطره پیکان
بارد که زند آب فضای میدانرا
دو صف چو دو کوهی که بود رسته ز آهن
بنمده چو برگ و شجرش تیغ و سنانرا
زان کوه و جنان پشته یلان عربده آئین
بینند چو در طعمه خودی شیر ژیانرا
هر گرد به همچون خودی آویخته در رزم
انگیخته در کینه وری برق جهانرا
از خون که بهر سو شده چون سیل روانه
صحرای وغا کرده عیان لاله ستانرا
منقار صفت کرده ز زهر گوشه دهن باز
چون میل سده خوردن خون زاغ کمانرا
بر بختی کف ریز غریو خم روئین
آن نوع نطاق فلک افکنده فغانرا
کز جذر اصم پرده مغز از تعب رنج
انگشت به گوش آمده فریاد امانرا
آن لحظه اگر پاشنه بر ران سبک خیز
جنبانی و تحریک زنی کوه گرانرا
زانسان فرع اکبر از آفاق براید
کافلاک بخود یابد ازان ورطه زیانرا
هر سوی که روی آوری گر خصم بود کوه
چون کاه چه قوت بودش حمل جنانرا
در یک نفس آثار نماند ز اعادی
چون از اثر برق خس باد پرانرا
کار عدو و رزمگه آورده فراهم
تابی چو سوی بزمگه عیش عنانرا
کج کرده به فرق سر خود تاج کیانی
ز اقبال قدم زیب دهی تخت کیانرا
ملکی که ز شاهی بگرفتی به گدایی
بخشی چو دهی جلوه کف ملک ستانرا
اندر خور بذل و کرمت نقد رسانی
نبود به یقین حوصله نی بحر و نه کانرا
یابد ز سها تا فلک اعظمت احسان
یعنی ز عطا مایه دهی خرد و کلانرا
رد بزم نوال تو دو قرصند مه و مهر
چون پهن کند خادم احسان تو خوانرا
وین طرفه که در دور تو محتاج نه سایل
تا بشکند از خوان جنین نان جنانرا
زان رو که گدایان سر خوان تو بخشند
بسیار بشاهان ز چنین مایده نانرا
دین داریت آن گونه که یک نکته که گویی
بالخاصیه سازی چو حرم دیر مغانرا
شاها چو ز اول به دو صد عیب خریدی
این بنده بی فایده هیچ مدانرا
بهتر ز توام کس نشناسد ز بدو نیک
از نیک و بد من چه یقین را چه گمانرا؟
نشنیدنت اولیست ز تعریف و ز تعریض
اندر حق من نکه بهمان و فلانرا
از عیب و هنر هر چه تو گویی که جنانی
من بنده قبول از دل و جان کرده همانرا
تا در سرطان از اثر گرمی خورشید
خورشید وشانند خریدار کتانرا
بادا همه مأمور تو وز مخزن لطفت
آماده کتان در سرطان خلعتشانرا
مجد همگر : قصاید
شماره ۱۳ - تا لعل تو از تنگ شکر بار نگیرد
تا لعل تو از تنگ شکر بار نگیرد
دل از غم آن لعل شکر بار نگیرد
در جام لبان چاشنی از قند فکندی
تا لعل لبت تلخی گفتار نگیرد
من بر سمن و سنبل تو زار نگردم
گر سنبل تو طرف سمنزار نگیرد
از آتش دل گرد رخت راه ببندم
تا گرد گلستان رخت خار نگیرد
از دیدن تو زاهد صد ساله شگفت است
گر خرقه نیندازد و زنار نگیرد
من گریم و گوئی به اشارت که مریزاشک
تا دشمنت از چشم و دل اقرار نگیرد
گر لعل در آن لولو شهوار نگیری
روی از مژه ام لولو شهوار نگیرد
من دل به هوای لب و دندان تو دادم
مانا که بدین جرمم دادار نگیرد
تا دل نشود عاشق هستی نپذیرد
تا زر نشود خالص مقدار نگیرد
روزی دو سه دستی به طرب با تو برآرم
گر پای دلم در گل تیمار نگیرد
انکار مدار از من ار انکار نداری
تا لوح دلت صورت انکار نگیرد
از یار کم آزار خود آزار چه گیری
کز یار کم آزار کس آزار نگیرد
برق نفس گرم من آفاق گرفته ست
وندر دل تو شوخ ستمکار نگیرد
آهم عجب ار در دل خارا ننشیند
سوزم عجب ار در در و دیوار نگیرد
خود بر دل تو مهر به مسمار که بندد
کآن سنگ سیاه است که مسمار نگیرد
گر فاش شود راز جفاهای تو بر من
کس را هوس یار دگربار نگیرد
زینسان که تو در یاری من راه سپردی
زین پس به جهان هیچ کسی یار نگیرد
زر رخ و دردانه غلطان سر شکم
نقدیست که در پیش تو بازار نگیرد
آهم همه دودیست که بر کس ننشیند
اشکم همه آبیست که بر کار نگیرد
زین پس نکنم گریه ننالم نزنم آه
تا آینه روی تو زنگار نگیرد
گفتی که دلت را به نصیحت ادبی کن
تا کار سر زلف مرا خوار نگیرد
یا در خم این زلف چو زنجیر نپیچد
یا جای در این طره طرار نگیرد
یا پای به خود دارد و خاموش نشیند
یا دست بر این زلف زره دار نگیرد
در عرض یکی تار کزآن زلف کم آید
صد قافله از تبت و تاتار نگیرد
او زنگی مست است سبکبار و سرانداز
خون صد از آن دل به یکی تار نگیرد
ای دوست بنه عذر دلم کز همه روئی
کس نکته بر آن سوخته زار نگیرد
گر دل سر زلف تو یکی بار گرفته ست
گوید که دلت از دل من بار نگیرد
کو شیفته رای است و به زنجیر گرفتار
تا خرده بر آن شیفته بسیار نگیرد
زنهار مخور با دل من کز همه جرمی
کس را به گنه سخت چو زنهار نگیرد
این شعر چو زر نقد روان است وزین روی
از مجد کسی صره دینار نگیرد
بس پیرهن کاغذی از دست پوشم
گر دست تو زو کاغذ اشعار نگیرد
من صاحب دیوان شوم ار صاحب دیوان
از نسبت همنامی من عار نگیرد
آن خواجه که بی واسطه منت خوانش
چرخ از مه و خور قرصه ادرار نگیرد
آن شمس که بی رهبری رایت رایش
خور مملکت گنبد دوار نگیرد
بی رقعه پروانه او منشی گردون
در کف و بنان خامه و طومار نگیرد
مجد همگر : قصاید
شماره ۳۸ - شد چشم جهان روشن و جانها همه خرم
شد چشم جهان روشن و جانها همه خرم
از طلعت فرخنده نوئین معظم
آن شیر که با پنجه وبازوی شکوهش
چون پنجه بید آمد سرپنجه ضیغم
وان شید که در عهد وفاقش نتواند
بادی که ز گلزار کند برگ گلی کم
لطفش صفت جنت و قهرش اثر نار
مهرش عوض نوش چو کینش بدل سم
ای عقده بیداد ز تهدید تو واهی
وی قاعده داد به تائید تو محکم
بر دیده نرگس فکند امنیتت خواب
وز پشت بنفشه ببرد راستیت خم
باد ار دل غنچه بشکافد پس از این صبح
در عمر نیارد که ز بیم تو زند دم
تیمار یتیم صدف ار بحر ندارد
قهر تو ز دریا نگذارد اثر نم
بر ملک سلیمان چو نفاذ تو روان شد
مگذار که هر دیو برد دست به خاتم
تا سایه عدل تو بر این بوم وبرافتاد
خور تیغ نمی یارد باکوه زدن هم
در ملک جهان نام نکو جوی که آن به
از دولت اسکندر و از مملکت جم
در پارس نظر کن به ترحم که بیابی
از گوشه نشینان وی اقبال دو عالم
از باد ظفر رایت فتحت چو بجنبد
مه طاسک زر باشد و شب گیسوی پرچم
بدخواه تو خود نیست و گر هست چه باشد
با عرض تو کز فطرت اصلی ست مکرم
از حمله روئین تن بدخو چه گشاید
بانهمت دستان و نکورائی رستم
من بنده که با نسبت دریای ضمیرم
بی مایه بود معدن و بی مایه بود یم
چون یافتم از تو شرف پرسش و دیدار
اسباب فراغ آمدم آن روز فراهم
در زادن خود شعر ز من خواستی آن روز
ای زادن تو منصب ذریت آدم
چون گفتمی آن روز ثنای تو که بودم
دل از غم تو خسته و جان سوخته غم
بودند مقدم پس از اصحاب سخن لیک
از روی تقدم منم امروز مقدم
هم در کف من خاصیت موسی عمران
هم در دم من معجزه عیسی مریم
زین مایه سخن بس که بزرگان سخندان
گویند که بر مجد سخن گشت مختم
از سعدی مشهور سخن شعر روان جوی
کو کعبه فضل است و دلش چشمه زمزم
این بنده رهی پیش گرفته است کزین پس
نز مهر کند مدح و نه از کینه کند ذم
تا مدح بود سیرت تو باد ممدح
تا ذم بود اعداء تو باشند مذمم
مجد همگر : قصاید
شماره ۵۵ - ای چهره تو آینه صنع خدایی
ای چهره تو آینه صنع خدایی
جان چهره گشاید ز تو چو چهره گشایی
آئینه همه چیز نماید به جز از جان
تو هیچ به جز صورت جان می ننمایی
بر آئینه از صورت جان نقش نباشد
تو آئینه روح وش حور لقائی
تو روح مصور شده نز آتش و آبی
تو جان مجسم شده نز خاک و هوایی
چشم فلکی زانکه سراسر همه نوری
یا چشمه خضری که همه عین صفایی
دل بنده آن عارض و خط شد که مبادش
از خط چنان عارض و خط روی رهایی
بر دعوی من عارض تو شاهد عدل است
در روی تو خطت بدهد نیز گوایی
من مهر گیاورزم و از وی نبرم مهر
تا سبزه خط تو کند مهر گیایی
از تنگی چشم است که یک بوسه نبخشی
ای تنگ دهان دوست نظر تنگ چرایی
از ترک ختاتنگی چشم تو مرا کشت
چشمی نبود تنگ تر از چشم ختایی
زین پس مچشان درد جدائیم که در عشق
دردی نبود صعب تر از درد جدایی
با من نشوی رام مگر گردش چرخی
بر کس نکنی رحم مگر حکم قضایی
دانم به حقیقت که همه خلق ترااند
من هیچ ندانم که تواز خلق کرایی
از من چو گسستی نه دویی ماند ونه فردی
در تو چو شدم گم نه منی ماند و نه مایی
کینی ننمایی که نه بر مهر فزایم
مهری ننمایی چو که در کینه فزایی
از نرم دلی بر سر پیوند و وفاام
وز سنگدلی بر سر آزار و جفایی
دل را و خرد را و جگر را و روان را
چه مشعله چه سوز چه آفت چه بلایی
جان را و جهان را و زمین را و زمان را
چه شعبده چه فتنه چه آتش چه عنایی
در خانه مزن رود و مدم ساز وسرودی
در راه زن آن راه که حوران سرایی
از خانه به بازار فتاده ست سرودت
هان تا پس ازین رود سرایی نسرایی
نه نام ونشان تو و نه جای تو دانم
آخر تو چه نامی چه نشانی ز کجایی
تا نام ونشان توزکس نشنوم از رشک
باطل کنم از سامعه حس شنوایی
ازنا خلفی سبغه عامی نه خطا رفت
خاص خلف صدق وزیر الوزرایی
آن گوهر دریای جلالت که جز او نیست
در واسطه نقد جهان در بهایی
همنام رسول آنکه نهاده ست بدیده ست
در ذات و نهادش صفت لطف خدایی
آن شید که تار قصب از قوت پاسش
از مه ببرد خاصیت طبع گزایی
بی واسطه منت خور صیقل رایش
از چهره دیجور کندرنگ زدایی
در خواب اگر تیغ سدایش ببیند
ایام سترون شود از حادثه زایی
بهرام چنان گشت کم آزار کزین پس
در کشور عقرب نکند خانه خدایی
یک غرفه نماید بر ایوان جلالش
گر گرد سراپرده نه چرخ بر آیی
ای برتر از آن پایه که اوصاف کمالت
نقصان برد از وصمت مخلوق ستایی
با خلق تو گر رای کند راست چو سوسن
آزاد شود پشت بنفشه ز دوتایی
یکذره اگر جلوه کند نور ضمیرت
در اوج کند مهر ز شرم تو سهایی
گر بر قمر افتد نظر از طالع سعدت
از خرمن مه زهره کند کاه ربایی
دوران بقا گر به سر آید کند آغاز
جان خضر از جرعه جام تو گدایی
بازار قضاگر شکن آرد برد از نو
نقد فلک از سکه نام تو روایی
گر جز کمر از بهر تو بندد کند از قهر
پیراهن گردون کله دار قبایی
هر کس که قبول در تو یافت نیابد
زین بی سرو پاگوی فلک بی سرو پایی
ای بس که کند روز وداع از در عالیت
پیشانی زوار ز بس شوق قفایی
گفتم که سخی خوانمت از روی تمدح
دل گفت مکن خیرگی و شیفته رایی
این مدح نخوانند بزرگان تو چنین گوی
نتوانت سخی خواند تو خود عین سخایی
گفتم که بقابادت از روی تفال
عقلم بسزا گفت چه بیهوده درایی
با همت او گوی که مدحت به بقا بخش
بادولت او گوی که تو اصل بقایی
از جاه پدر توخته ای دولت کسبی
وز خوی عم آموخته ای خلق عطایی
در کهف کرامت ز کمالات کباری
در عین عنایت ز علوم علمایی
در گرد جهان همچو سخنهای من امروز
صیت تو در ایام صبی کرد صبایی
در کسب بقای ابد ونام نکو کوش
کاین ماند و بس با تو ازین کرد و کیایی
زان آتش و آبی که کرم زاید و مردی
بادیست به کف مانده در این خاک هبایی
در ملک عجم دمدمه رستم سامی
در طی عرب طنطنه حاتم طایی
بهرام و ملکشاه نماندند و بمانده ست
اخبار نکوشان ز معزی و سنایی
در خاک اثر نیست ز هارون و ز مامون
مانده ست اثر علم بیانی وکسایی
گر مرغ خبر گوی نبودی ز چه دیدی
شاه پری و دیو رخ و حور سبایی
شری نبود عامتر از شر غریزی
خیری نبود خام تر از خیر ریایی
جودی نبود عام تر از جود طبیعی
فری نبود خاص تر از فر سمایی
آن هر دو نورزی که بدان هر دو دریغی
وین هر دو توداری وبدین هر دو سزایی
گر پیک دعا واسطه بنده حق است
تو بنده به حق واسطه پیک دعایی
در عمر پدر جاه و بقای تو چنان باد
ابقا کندش دهر چو ملک ابقایی
تو منشرح الصدر و امور تو میسر
بی عقده لسان تودراعجاز نمایی
در عهد همایون و تو موسی کف ثانی
هارون ولی و پشت تو بافر همایی
مجد همگر : غزلیات
شماره ۱۵ - یا جانم ازین قالب دلگیر برآرید
یا جانم ازین قالب دلگیر برآرید
یا کامم از آن دلبر کشمیر برآرید
تا فاش شود قصه ی دیوانگی ما
یک روز مرا بسته به زنجیر برآرید
گر کافر مطلق نیم آدینه به بازار
در روی من آوازه ی تکبیر برآرید
بر شارع ره با می و معشوق نشینید
و آواز نی ونوش و ده وگیر برآرید
با ناله من چنگ به آهنگ بسازید
با زاری من زمزمه زیر برآرید
تا پیر بداند که شدم شهره و قلاش
مستم به در میکده پیر برآرید
بیچاره دل از کار فتاده ست چه تدبیر
این کار به اندیشه تدبیر برآرید
تیر ستمش خورده ام و جعبه عشقش
باری ز دل خسته من تیر برآرید
مجد همگر : غزلیات
شماره ۱۹ - یا ترک من بی دل غمخوار بگوئید
یا ترک من بی دل غمخوار بگوئید
یا حال من دلشده با یار بگوئید
یا از من و از غصه من یاد نیارید
یا قصه در دم بر دلدار بگوئید
با تنگ دهانی که لبش داروی جانهاست
حال مرض این دل بیمار بگوئید
شرح دل محروم ستم یافته ی من
با آن دل بی حم ستمکار بگوئید
صد بار بگفتید و نیاورد ترحم
تا بو که کند رحم دگر بار بگوئید
باشد که دوای دل رنجور بیابم
حال من و او بر سر بازار بگوئید
تا خلق بدانند جفا کاری یارم
در مجمع یاران وفادار بگوئید
مجد همگر : غزلیات
شماره ۳۳ - هر شب چو ز هجر تو دل تنگ بنالد
هر شب چو ز هجر تو دل تنگ بنالد
از سوز دلم سنگ به فرسنگ بنالد
هر صبحدم از درد فراق تو بنالم
زانگونه که در وقت سحر چنگ بنالد
از ناله من در غم تو کوه بگرید
وز گریه من هر سحری سنگ بنالد
بلبل به گلستان بخروشد چو دل من
وز آرزوی آن رخ گلرنگ بنالد
چون زهره سحرگه ز افق چنگ بسازد
با من به همان ناله و آهنگ بنالد
مجد همگر : غزلیات
شماره ۳۶ - خورشید رخت چون ز سر کوی برآید
خورشید رخت چون ز سر کوی برآید
فریاد زن و مرد زهر سوی برآید
مه کاسته زانروی برآید که به خوبی
هر شب نتواند که چو آن روی برآید
مرد ارشنود بوی تو از زن ببرد مهر
زن گر نگرد سوی تو از شوی برآید
چون قد تو کی سرو دلارای بروید
چون روی تو کی لاله خود روی برآید
بر دیده من پای نه ای سرو سهی قد
نه سرو سهی قد ز لب جوی برآید
یارب چه بلائی که چو بالا بنمائی
فریاد ز عشاق بلا جوی برآید
گر ناله دلها شنوی در شب تیره
از هر خم زلف تو دو صد موی برآید
دانی که من از زلف تو کی دست بدارم
آن روز که از ناخن من موی برآید
مجد همگر : غزلیات
شماره ۳۹ - یا آن دل گم گشته به من باز رسانید
یا آن دل گم گشته به من باز رسانید
یا جان ز تن رفته به تن باز رسانید
یا جان بستانید زمن دیر مپائید
یا یار مرا زود به من باز رسانید
بی شمع رخش نور ندارد لگن دل
آن شمع چگل را به لگن باز رسانید
بی سرو قدش آب ندارد چمن جان
آن سرو روان را به چمن باز رسانید
بی یار نخواهم که ببینم وطنش را
آن راحت جان را به وطن باز رسانید
دانید که بی بت چه بود حال شمن را
کوشید که بت را به شمن باز رسانید
آن دانه در گم شد ازین چشم چو دریا
آن در ثمین را به عدن باز رسانید
مجد همگر : غزلیات
شماره ۸۶ - گر با تو زبانی شودم هر سر موئی
گر با تو زبانی شودم هر سر موئی
وز جور تو نالم به تو بر هر سر کوئی
از ناز و جفا هم نکنی یک سرمو کم
وز ناله من در تو نگیرد سرموئی
در حسن تمامی و دل افروز و منم نیز
تن کاسته و انگشت نما از همه روئی
یعنی تو مه چاردهی از همه وجهی
من بی تو مه یک شبه ام از همه سوئی
با عشق تو مردی نکند یاد ز جفتی
وز حسن تو یک زن نبرد طاعت شوئی
تا آب جمال تو روان گشت نبرده ست
یک تشنه درست از لب جوی تو سبوئی
تا چشمه نوش تو عیان شد نرسیده ست
یک جرعه کام از لب آزی به گلوئی
اشک و جگر سوخته در عشق گرفتند
با لعل لب و مشک سر زلف تو خویی
وامروز به اقبال لب و زلف تو هر یک
از رنگ به رنگی شد و از بوی به بوئی
با جور تو کس پای ندارد به جز از من
ناید مه دی کار چناری ز کدوئی
بر رغم مرا سفله و ناکس چه گزینی
آخر چو منی را چه کشی بهر چنوئی
ناجنسی ازین جنس نیاید ز حریفی
زشتی بدینسان نکند هیچ نکوئی
میرزاده عشقی : غزلیات و قصاید
شمارهٔ ۱۹ - پریشانی ایران
ای دوست ببین بی سر و سامانی ایران
بدبختی ایران و پریشانی ایران
از قبر برون آی و ببین ذلت ما را
این ذلت ایرانی و ویرانی ایران
آوخ که لحد، جای تو شد تا به قیامت!
رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران:
از وضع کنونی و ز بدبختی ملت
زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران
گردیده جهان تیره و گشته ست دلم تنگ
گوئی که شدم حبسی و زندانی ایران
بگرفته دلم سخت ز اوضاع کنونی
بیچارگی و محنت و حیرانی ایران
(عشقی) بود، از نوحه گر امروز عجب نیست
خون می چکد از دیده ایرانی و ایران
میرزاده عشقی : غزلیات و قصاید
شمارهٔ ۲۲ - در لباس دین
ای صدرنشینان که همه مصدر دینید
«صدر» ار ز میان رفت، شما صدر نشینید
امروز نشینید و بر این مسند و فرداست:
کز ذیل گرفته، همه با صدر قرینید
عمر این دو سه روز است که هر روز به آن روز
گوئید نه عمر است، و پی روز پسینید
سنجید که عمر این دو سه روز است: ولی کی
آن روز، کز آن بعد «دگرروز» نبینید
ای زمره انگشت نما گشته به تقوی
در حلقه مردان خدا، همچو نگینید
امروز که بنشسته بصدرید به دنیا
فرداست که در صفحه «فردوس برینید!»
ای رتبه شما راست به دنیا و به عقبی
زیرا که شما حافظ این دین مبینید
از پرتو دین هر دو جهانست شما را
دین گر ز میان رفت نه آنید و نه اینید
بنشسته همی دشمن آئین به کمینتان
پرسم ز شما هیچ شما هم به کمینید؟
من مردم (عشقم) ز چه رو غمخور دینم؟
این غصه شماراست شما حافظ دینید؟!
میرزاده عشقی : هزلیات
شمارهٔ ۱۱ - مستزاد مجلس چهارم
این مجلس چارم به خدا ننگ بشر بود!
دیدی چه خبر بود؟
هر کار که کردند، ضرر روی ضرر بود
دیدی چه خبر بود
این مجلس چهارم «خودمانیم » ثمر داشت؟
والله ضرر داشت
صد شکر که عمرش، چو زمانه بگذر بود
دیدی چه خبر بود
دیگ وکلا جوش زد و کف شد و سر رفت
باد همه در رفت
ده مژده که عمر وکلا، عمر سفر بود
دیدی چه خبر بود
دیگر نکند هو، نزند جفته «مدرس»
در سالون مجلس
بگذشت دگر، مدتی ار محشر خر بود
دیدی چه خبر بود
دیگر نزد با «قر و قنبیله » معلق
یعقوب جعلق
یعقوب خر بارکش این دو نفر بود
دیدی چه خبر بود
سرمایه بدبختی ایران، دو قوام است
این سکه به نام است
یک ملتی از این دو نفر، خون به جگر بود
دیدی چه خبر بود
آن کس که قوام است و به دولت همه کاره است
از بس که بود پست
در بی شرفی، عبرت تاریخ سیر بود
دیدی چه خبر بود
بر سلطنت آن کس که قوام است و بخوبر
شد دو سیه ها پر:
زین دزد که دزدیش، از اندازه به در بود
دیدی چه خبر بود
هر دفعه که این قحبه، رئیس الوزرا شد
دیدی که چها شد
این دوره چه گویم، که مضارش چقدر بود؟
دیدی چه خبر بود
آن واقعه مسجدیان! کم ضرری داشت؟
یا کم خطری داشت؟
آن فتنه ز مشروطه، شکاننده کمر بود
دیدی چه خبر بود
آن روز که در جامعه: آن نهضت خر شد
دیدی چه خبر بود
از غیظ جهان در نظرم، زیر و زبر بود
دیدی چه خبر بود
در بیستمین قرن، ز پس حربه تکفیر؟
ای ملت اکبیر!
افسوس نفهمید که آن از چه ممر بود
دیدی چه خبر بود
تکفیر سلیمان نمازی دعائی
ملت به کجائی؟
این مسئله کی، منطقی اهل نظر بود
دیدی چه خبر بود
از من به قوام این بگو: الحق که نه مردی
زین کار که کردی
ریدی به سر هر چه که عمامه به سر بود
دیدی چه خبر بود
من دشمن دین نیستم، اینگونه نبینم
من حامی دینم
دستور ز لندن بد و با دست بقر بود
دیدی چه خبر بود
با «آشتیانی » ز چه این مرد کم از زن
شد دست به گردن
ای کاش که بر گردن این هر دو تبر بود
دیدی چه خبر بود
آن کس که زند این تبر، آن «سید ضیا» بود
او دست خدا بود
بر مردم ایران، به خدا نور بصر بود
دیدی چه خبر بود
کافی نبود هر چه (ضیا) را بستائیم
از عهده نیائیم
من چیز دگر گویم و او چیز دگر بود
دیدی چه خبر بود
دیدی که ( . . . ) وکلا را همه خر کرد
درب همه تر کرد
در مجلس چارم، خر نر با خر نر بود
دیدی چه خبر بود
زد صدمه ( . . . ) بسی از کینه به ملت
با نصرت دولت
آن پوزه که عکس العمل قرص قمر بود
دیدی چه خبر بود
شهزاده فیروز همان قحبه خائن
با آن پز چون جن
هم صیغه «کرزن » بد و هم فکر ددر بود
دیدی چه خبر بود
خواهر زن کرزن که محمد ولی میرزاست
مطلب همه اینجاست
چون موش، مدام از پی دزدیدن زر بود
دیدی چه خبر بود
سید تقی آن کلفت ممد ولی میرزا
مجلس چو شد افنا
این جنده زن، افسرده تر از خفته ذکر بود
دیدی چه خبر بود
هر چند که «یعقوب » بنام است به پستی
در دزد پرستی
این مرد که زان مرد که هم (مردکه)تر بود
دیدی چه خبر بود
آن شیخک کرمانی زر مسلک ریقو
کم مدرک و پررو
هر روز سر سفره اشراف، دمر بود
دیدی چه خبر بود
شد مصرف پرچانگی شیخ محلات
مجلس همه اوقات
خیلی دگر این شیخ پدر سوخته لچر بود
دیدی چه خبر بود
سرچشمه پستی و خداوند تلون
آقای «تدین »
این زنجلب از «داور» زن قحبه بتر بود
دیدی چه خبر بود
آقای لسان «عرعر» و تیز و لگدی داشت
خوب این چه بدی داشت
چون چاره اش آسان، دو سه من یونجه تر بود
دیدی چه خبر بود
می خواست (ملک) خود برساند به وزارت
با زور سفارت
افسوس که عمامه، برایش سر خر بود
دیدی چه خبر بود
آن شیخک خولی پز و بدریخت امین نیست
اینست و جز این نیست
آن کس که رخش همچو سرین بز گر بود
دیدی چه خبر بود
تسبیح به کف، جامه تقوای به تن شد
خواهان وطن شد
گویم ز چه عمامه به سر، در پی شر بود
دیدی چه خبر بود
عمامه به سر هر که، که بنهاد دو کون است
یک کونش که کونست:
آن گنبد مندیل سرش، کون دگر بود
دیدی چه خبر بود
آن مردکه خر، که وکیل همدان است
دیدی که چسان است
یک پارچه کون، از بن پا تا پس سر بود
دیدی چه خبر بود
آن معتمدالسلطنه خائن مأبون
در پشت تریبون
یک روز که در جایگه خویش پکر بود
دیدی چه خبر بود
می گفت که بر کرسی مجلس چو نشینم
از دست نشینم
راحت نیم ای کاش که این کرسی ذکر بود
دیدی چه خبر بود
اغلب وکلا این سخن، از وی چو شنفتند
احسنت بگفتند
دیدند در این نطق، بسی حسن اثر بود
دیدی چه خبر بود
افسار وکیل همدان را چو ببستند
یاران بنشستند
گفتند که این (ما چه خر) آبستن زر بود
دیدی چه خبر بود
این مجلس چارم، چه بگویم که چها داشت
(سلطان علما) داشت
پس من خرم، این مرد که گر نوع بشر بود؟
دیدی چه خبر بود
از بس که شد آبستن و زائید فراوان
قاطر شده ارزان
گوئی کمر آشتیانی، ز فنر بود
دیدی چه خبر بود
مستوفی از آن نطق که چون توپ صدا کرد
مشت همه وا کرد
فهماند که در مجلس چارم چه خبر بود
دیدی چه خبر بود
من نیز یکی، حرف بگفتم وکلا را
در مجلس شورا
هر چند که از حرف، در ایران چه ثمر بود
دیدی چه خبر بود
نه سال گذشته که گذشتم ز مداین
گشتم ز مداین
آزرده بدانسان که پدر مرده پسر بود
دیدی چه خبر بود
ویرانه یکی قصر شد، از دور نمایان شود
در قافله یاران:
گفتند که این راه پر از خوف و خطر بود
دیدی چه خبر بود
جائی است خطرناک و پر از سارق و جانی
آن گونه که دانی
عریان شود آن کس که از آن راهگذر بود
دیدی چه خبر بود
کسرای عدالتگر، اگر زنده بد این عصر
اینسان نبد این قصر
گفتم که به اعصار گذشته، چه مگر بود؟
دیدی چه خبر بود
گفتند که بوداست عدالتگه ساسان
آن روز که ایران:
سرتاسر به سرش، مملکت علم و هنر بود
دیدی چه خبر بود
من در غم این، کز چه عدالتگه کشور؟
شد دزدگه آخر
زین نکته، غم اندر دل من بی حد و مر بود
دیدی چه خبر بود
این منزل دزدان شدن، بارگه داد!
بیرون نشد از یاد
همواره همین مسئله، در مد نظر بود
دیدی چه خبر بود
تا این که در این دوره بدیدم وکلا را
در مجلس شورا
دیدم دگر این باره، از آن باره بتر بود
دیدی چه خبر بود
ویران شده، شد دزدگه، آن بنگه کسرا!
وین مجلس شورا
ویران نشده دزدگه و مرکز شر بود
دیدی چه خبر بود
این مجلس شورا نبد و بود کلوپی
یک مجمع خوبی
از هر که شب از گردنه، بردار و ببر بود
دیدی چه خبر بود
هرگز یکی از این وکلا زنده نبودی
پاینده نبودی
این جامعه زنده نما زنده اگر بود
دیدی چه خبر بود
وآنگه شدی از بیخ و بن، این عدل مظفر
با خاک برابر
حتی نه به تاریخ، از آن نقش صور بود
دیدی چه خبر بود
تنها نه همین کاخ، سزاوار خرابی است
این حرف حسابیست
ای کاش که سرتاسر «ری » زیر و زبر بود
دیدی چه خبر بود
ای «ری » تو چه خاکی که چه ناپاک نهادی!:
تو شهر فسادی
از شر تو یک مملکتی، پر ز شر بود!
دیدی چه خبر بود
«شمر» از پی تو، جد مرا کشت، چنان زار
لعنت به تو صد بار
صد لعن به او نیز، که رنجش به هدر بود
دیدی چه خبر بود
ای کاش که یک روز، ببینم درین شهر
از خون همه نهر
در هر گذری، لخته خون تا به کمر بود
دیدی چه خبر بود
از کوه (وزو) آنچه که شد خطه (یمپی)
آن به که شود ری
ای کاش که در کوه دماوند اثر بود
دیدی چه خبر بود
این طبع تو «عشقی » به خدائی خداوند
از کوه دماوند:
محکم تر و معظم تر و آتشکده تر بود
دیدی چه خبر بود
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۷ - ای باد بگو آن شه رعنا پسران را
ای باد بگو آن شه رعنا پسران را
سر خیل بتان خسرو زرین کمرانرا
ناخن زن داغ دل ارباب محبت
صیقل‌گر آئینه صاحب‌نظران را
بر هم زن شیرازه جمعیت عشاق
آشفته کن رشته شوریده سران را
کای رفته بغربت ز غمت شیشه صبرم
نازک‌تر از آن گشته که دل نو سفران را
دارم بره شوق من خاک‌نشین چند
چون نقش قدم چشم به حسرت نگران را
ننویسی اگر نامه پیامی که تسلی
بخشد من مهجور بفرقت گذران را
مشتاق بس این ناله جانسوز که آن شوخ
هرگز نفرستد خبری بی‌خبران را
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲ - از تنگی دل نیست بلب ره نفسم را
از تنگی دل نیست بلب ره نفسم را
یا رب کند آگاه که فریاد رسم را
در وصلم و از هجر بود ناله زارم
آویخته صیاد بگلبن قفسم را
نالم زپی ناقه‌اش اکنون که ندیده است
خاموش نشیننده محمل جرسم را
درمانده خاشاک تنم کو مدد اشک
شاید که بسیلاب دهد مشت خسم را
از من حذر ای آینه‌رو چند که چون صبح
از پاکی دل نیست غباری نفسم را
آن یکه سوارم که بمیدان محبت
عشق از ازل آورده به جولان فرسم را
مشتاق من و ناله که جز ناله کسی نیست
کز بی‌کسی من کند آگاه کسم را
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰ - بر سینه ی خود یار نهد سینه ی ما را
بر سینه ی خود یار نهد سینه ی ما را
تا تازه کند حسرت دیرینه ی ما را
در کسوت فقریم تن آسوده سزد فخر
بر جامه ی زر خرقه ی پشمینه ی ما را
زان سینه که باشد تهی از کینه ی اغیار
ظلم است که بیرون نکنی کینه ی ما را
خون در دل ما نیست که این چشم گهربار
پرداخته از بهر تو گنجینه ی ما را
در مکتب عشقت که از او کس نشد آزاد
گو صبح نباشد شب آدینه ی ما را
زین بیش مشو هم نفس غیر و ز غیرت
هر لحظه مکن نو غم دیرینه ی ما را
مشتاق سرشگت نبرد از دل ما زنگ
بی فایده صیقل مزن آیینه ی ما را