تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۲۶ - ایضاً له
عارف قزوینی : تصنیفها
شمارهٔ ۹ - به مناسبت اخراج مورگان شوستر آمریکایی از ایران
ننگ آن خانه که مهمان ز سر خوان برود (حبیبم)
جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود (برود)
گر رود «شوستر» از ایران رود ایران بر باد (حبیبم)
ای جوانان مگذارید که ایران برود (برود)
به جسم مرده جانی، تو جان یک جهانی
تو گنج شایگانی، تو عمر جاودانی
خدا کند بمانی، خدا کند بمانی!
*****
*****
شد مسلمانی ما، بین وزیران تقسیم
هرکه تقسیمی خود کرد به دشمن تقدیم
حزبی اندر طلبت بر سر این رأی مقیم
کافریم ار بگذاریم که ایمان برود
به جسم مرده جانی...الخ
مشت دزدی شده امروز در این ملک وزیر
تو در این مملکت امروز خبیری و بصیر
دست بر دامنت آویخته یک مشت فقیر
تو اگر رفتی از این مملکت عنوان برود
به جسم مرده جانی...الخ
شد لبالب دگر از حوصله پیمانۀ ما
دزد خواهد به زمختی ببرد خانۀ ما
ننگ تاریخی عالم شود افسانۀ ما
بگذاریم اگر «شوستر» از ایران برود
به جسم مرده جانی...الخ
سگ چوپان شده با گرگ چو لیلی و مجنون
پاسبان گله امروز شبانی است جبون
شد به دست خودی این کعبۀ دل کن فیکون
یار مگذار کز این خانۀ ویران برود
به جسم مرده جانی...الخ
تو مرو گر برود جان و تن و هستی ما
کور شد دیدۀ بدخواه ز همدستی ما
در فراقت به خماری بکشد مستی ما
نالۀ عارف از این درد به کیوان برود
به جسم مرده جانی...الخ
جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود (برود)
گر رود «شوستر» از ایران رود ایران بر باد (حبیبم)
ای جوانان مگذارید که ایران برود (برود)
به جسم مرده جانی، تو جان یک جهانی
تو گنج شایگانی، تو عمر جاودانی
خدا کند بمانی، خدا کند بمانی!
*****
*****
شد مسلمانی ما، بین وزیران تقسیم
هرکه تقسیمی خود کرد به دشمن تقدیم
حزبی اندر طلبت بر سر این رأی مقیم
کافریم ار بگذاریم که ایمان برود
به جسم مرده جانی...الخ
مشت دزدی شده امروز در این ملک وزیر
تو در این مملکت امروز خبیری و بصیر
دست بر دامنت آویخته یک مشت فقیر
تو اگر رفتی از این مملکت عنوان برود
به جسم مرده جانی...الخ
شد لبالب دگر از حوصله پیمانۀ ما
دزد خواهد به زمختی ببرد خانۀ ما
ننگ تاریخی عالم شود افسانۀ ما
بگذاریم اگر «شوستر» از ایران برود
به جسم مرده جانی...الخ
سگ چوپان شده با گرگ چو لیلی و مجنون
پاسبان گله امروز شبانی است جبون
شد به دست خودی این کعبۀ دل کن فیکون
یار مگذار کز این خانۀ ویران برود
به جسم مرده جانی...الخ
تو مرو گر برود جان و تن و هستی ما
کور شد دیدۀ بدخواه ز همدستی ما
در فراقت به خماری بکشد مستی ما
نالۀ عارف از این درد به کیوان برود
به جسم مرده جانی...الخ
عارف قزوینی : تصنیفها
شماره ۱۸ - شانه بر زلف پریشان زده ای به به به
شانه بر زلف پریشان زده ای به به به
دست بر منظرۀ جان زده ای به به به
آفتاب از چه طرف سر زده ای امروز که سر
به من بی سر و سامان زده ای به به به
صف دل ها همه بر هم زده ای ماشاءاله
تا به هم آن صف مژگان زده ای به به به
صبح از دست تو پیراهن طاقت زده چاک
تا سر از چاک گریبان زده ای به به به
من خراباتیم از چشم تو پیداست که دی
باده در خلوت رندان زده ای به به به
تو بدین چشم گر عابد به فریبی چه عجب
گول صد مرتبه شیطان زده ای به به به
تن یک لائی من بازوی تو سیلی عشق
تو مگر رستم دستان زده ای به به به
بود پیدا ز تک و پوی رقیب این که تواش
همچو سگ سنگ به دندان زده ای به به به
عارف این گونه سخن از دگران ممکن نیست
دست بالاتر از امکان زده ای به به به
دست بر منظرۀ جان زده ای به به به
آفتاب از چه طرف سر زده ای امروز که سر
به من بی سر و سامان زده ای به به به
صف دل ها همه بر هم زده ای ماشاءاله
تا به هم آن صف مژگان زده ای به به به
صبح از دست تو پیراهن طاقت زده چاک
تا سر از چاک گریبان زده ای به به به
من خراباتیم از چشم تو پیداست که دی
باده در خلوت رندان زده ای به به به
تو بدین چشم گر عابد به فریبی چه عجب
گول صد مرتبه شیطان زده ای به به به
تن یک لائی من بازوی تو سیلی عشق
تو مگر رستم دستان زده ای به به به
بود پیدا ز تک و پوی رقیب این که تواش
همچو سگ سنگ به دندان زده ای به به به
عارف این گونه سخن از دگران ممکن نیست
دست بالاتر از امکان زده ای به به به
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۹ - روز جشن عرب و وقت نشاط عجم است
روز جشن عرب و وقت نشاط عجم است
شادزی گرچه فلک باعث اندوه و غم است
خویشتن رنجه مدار از قبل فقد مراد
می خور انگار که آن نیز وفا و کرم است
شاه انجم زکمین گاه افق بیرون تافت
وقت پرداختن مدحت شاه عجم است
قصه ملک جم وجام مرصع مشنو
جام بر کف نه وانگار که آن جام جم است
ذکر باغ ارم و آتش نمرود مکن
آتشی برکن و انگار که باغ ارم است
بی می روشن اگر تیره شد آیینه عیش
بس عجب نیست که گیتی همه افسون دم است
دولت شاه جهان است که ماند جاوید
بر جهان تکیه مکن کو به فنا متهم است
ملک شرق طغانشاه موید که به طوع
آسمان بر درش از جنس عبید و خدم است
آنک در نوبت او مطلع خورشید فلک
زیر منجوق سراپرده و ماه علم است
وانک در موکب میمونش گه غلغل کوس
فزع صور به نسبت چو صریر قلم است
ور نگنجد سخن او ز لطایف به حساب
زین سبب حکم درین لازم جذر اصم است
خسروا آب حسام تو فرو شوید پاک
هرچه بر چهره آفاق غبار ستم است
باز بی واسطه دست غضبت محو کند
هرچه بر تخته گردون زشقاوت رقم است
دولت از بهر طواف در تو بست احرام
که جناب تو ز حرمت چو حریم حرم است
منتظم شد به تو احوال جهان جمله چنانک
مرتع آهوی چین ، بیشه شیر اجم است
زلف چنگ است که در بزم تو با تشویش است
چشم ساقی است که با رونق جاهت دژم است
از پی چشم بدست اینک در ایام بهار
خار با خاصیت عدل تو با گل بهم است
فلک از راتب انعام تو پر کرد شکم
گرچه سرتاسرش از روی حقیقت شکم است
وهم را دست به قصر شرفت می نرسد
گر چه نُه کرسی گردونش به زیر قدم است
نام والقاب تو کز لوح فلک محو مباد
زینت چهره دینار وجمال درم است
تا به خاصیّت احکام فلک طبع جهان
قابل نیک و بد حاصل نفع والم است
دست حکم فلک از ملک جهان کوته باد
دولتت را چه رسیده ست،وز او خود چه کم است؟
شادزی گرچه فلک باعث اندوه و غم است
خویشتن رنجه مدار از قبل فقد مراد
می خور انگار که آن نیز وفا و کرم است
شاه انجم زکمین گاه افق بیرون تافت
وقت پرداختن مدحت شاه عجم است
قصه ملک جم وجام مرصع مشنو
جام بر کف نه وانگار که آن جام جم است
ذکر باغ ارم و آتش نمرود مکن
آتشی برکن و انگار که باغ ارم است
بی می روشن اگر تیره شد آیینه عیش
بس عجب نیست که گیتی همه افسون دم است
دولت شاه جهان است که ماند جاوید
بر جهان تکیه مکن کو به فنا متهم است
ملک شرق طغانشاه موید که به طوع
آسمان بر درش از جنس عبید و خدم است
آنک در نوبت او مطلع خورشید فلک
زیر منجوق سراپرده و ماه علم است
وانک در موکب میمونش گه غلغل کوس
فزع صور به نسبت چو صریر قلم است
ور نگنجد سخن او ز لطایف به حساب
زین سبب حکم درین لازم جذر اصم است
خسروا آب حسام تو فرو شوید پاک
هرچه بر چهره آفاق غبار ستم است
باز بی واسطه دست غضبت محو کند
هرچه بر تخته گردون زشقاوت رقم است
دولت از بهر طواف در تو بست احرام
که جناب تو ز حرمت چو حریم حرم است
منتظم شد به تو احوال جهان جمله چنانک
مرتع آهوی چین ، بیشه شیر اجم است
زلف چنگ است که در بزم تو با تشویش است
چشم ساقی است که با رونق جاهت دژم است
از پی چشم بدست اینک در ایام بهار
خار با خاصیت عدل تو با گل بهم است
فلک از راتب انعام تو پر کرد شکم
گرچه سرتاسرش از روی حقیقت شکم است
وهم را دست به قصر شرفت می نرسد
گر چه نُه کرسی گردونش به زیر قدم است
نام والقاب تو کز لوح فلک محو مباد
زینت چهره دینار وجمال درم است
تا به خاصیّت احکام فلک طبع جهان
قابل نیک و بد حاصل نفع والم است
دست حکم فلک از ملک جهان کوته باد
دولتت را چه رسیده ست،وز او خود چه کم است؟
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۱۹ - گل ز خرگاه چمن روی به صحرا دارد
گل ز خرگاه چمن روی به صحرا دارد
سر می خوردن آن خرگه مینا دارد
سبزه چون تازگی افزود به سر سبزی سال
گلبن فتح مَلک سرّ ثریا دارد
تاج بخش ملکان شاه جوانبخت جوان
کز همه تاجوران منصب اعلا دارد
خضر فیضی که به فتوی محمد نسبی
بند بر تارک این گنبد خضرا دارد
بخت بیدار فلک یاور و اقبال مطیع
مملکت بین که چه اسباب مهیا دارد
در چنین باغ سعادت که گل فتح شکفت
شاید ار چشم ظفر عزم تماشا دارد
دولت قاهره از جانب شه دور مباد
چرخ را پی کند ار جانب اعدا دارد
ماه نو دید عدو بر علمش شیفته شد
ماه نو شیفته را بر سر سودا دارد
بیم جان دید عدویت که ولایت بگذاشت
آنک او غرقه شود کی غم کالا دارد ؟!
کی کند همسری شاه منازع طرفی
کز طرف تا به طرف بنده و مولا دارد
بنده ای چند گر از خدمت او دور شدند
شه نباید که جز اقبال تمنا دارد
گر ز دریا دو سه قطره بپراکند چه باک ؟
باز چون جمع شود میل به دریا دارد
هر که از قبله ی اسلام بگرداند روی
بی گمان روی سوی قبله ی ترسا دارد
وانک در دین مسیحا شود از هیبت او
نبرد جان اگر افسون مسیحا دارد
هر که در مذهب شه نیست ز دنیا و ز دین
مذهب آن است که نه دین و نه دنیا دارد
ای یمن تاب سهیلی که به ناموس عقیق
زخم پولاد تو خون بر دل خارا دارد
گفت آیم به مصاف تو ز دور آسان است
مرد می باید کین زهره ویارا دارد
قهر اگر دشمن شه راشکند گو بشکن
تا کی آزرم کند چند محابا دارد؟
تا تو در رسته ی دعوی که شناسا گهری
نه زمرد که فلک رشته ی مینا دارد
با چو تو صیرفی ای نقد نمودن خطر است
که دل روشن تو دیده بینا دارد
چون تویی داور و فریاد رس مظلومان
کیست امروز که اندیشه ی فردا دارد؟
بنده را با تو مجال است به صد نکته ولیک
جامه آن به که به اندازه ی بالا دارد
تو سلیمانی واین مرغ زبانی که مراست
پیش تو پر بنهد گر پر عنقا دارد
سر می خوردن آن خرگه مینا دارد
سبزه چون تازگی افزود به سر سبزی سال
گلبن فتح مَلک سرّ ثریا دارد
تاج بخش ملکان شاه جوانبخت جوان
کز همه تاجوران منصب اعلا دارد
خضر فیضی که به فتوی محمد نسبی
بند بر تارک این گنبد خضرا دارد
بخت بیدار فلک یاور و اقبال مطیع
مملکت بین که چه اسباب مهیا دارد
در چنین باغ سعادت که گل فتح شکفت
شاید ار چشم ظفر عزم تماشا دارد
دولت قاهره از جانب شه دور مباد
چرخ را پی کند ار جانب اعدا دارد
ماه نو دید عدو بر علمش شیفته شد
ماه نو شیفته را بر سر سودا دارد
بیم جان دید عدویت که ولایت بگذاشت
آنک او غرقه شود کی غم کالا دارد ؟!
کی کند همسری شاه منازع طرفی
کز طرف تا به طرف بنده و مولا دارد
بنده ای چند گر از خدمت او دور شدند
شه نباید که جز اقبال تمنا دارد
گر ز دریا دو سه قطره بپراکند چه باک ؟
باز چون جمع شود میل به دریا دارد
هر که از قبله ی اسلام بگرداند روی
بی گمان روی سوی قبله ی ترسا دارد
وانک در دین مسیحا شود از هیبت او
نبرد جان اگر افسون مسیحا دارد
هر که در مذهب شه نیست ز دنیا و ز دین
مذهب آن است که نه دین و نه دنیا دارد
ای یمن تاب سهیلی که به ناموس عقیق
زخم پولاد تو خون بر دل خارا دارد
گفت آیم به مصاف تو ز دور آسان است
مرد می باید کین زهره ویارا دارد
قهر اگر دشمن شه راشکند گو بشکن
تا کی آزرم کند چند محابا دارد؟
تا تو در رسته ی دعوی که شناسا گهری
نه زمرد که فلک رشته ی مینا دارد
با چو تو صیرفی ای نقد نمودن خطر است
که دل روشن تو دیده بینا دارد
چون تویی داور و فریاد رس مظلومان
کیست امروز که اندیشه ی فردا دارد؟
بنده را با تو مجال است به صد نکته ولیک
جامه آن به که به اندازه ی بالا دارد
تو سلیمانی واین مرغ زبانی که مراست
پیش تو پر بنهد گر پر عنقا دارد
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۲۱ - دل همی خواهد از آن پسته که شکّر گیرد
دل همی خواهد از آن پسته که شکّر گیرد
جان طمع دارد از آن لعل که گوهر گیرد
پسته تنگ تو از بهر علاج دل من
ای بسا ورد شکفته که به شکّر گیرد
روی من از پی طرف کمرت هر لحظه
ای بسا گوهر ناسفته که در زر گیرد
جان من وقت بخور سر مشکین زلفت
از دل و سینه من مجمر و آذر گیرد
سرو تو بر ز سمن دارد و دل می خواهد
که از آن سرو قدت برگ سمن بر گیرد
تن من شد چو رسن زلف تو چنبر،چه شود
که رسن باز دلم گوشه چنبر گیرد؟
دم هر روزه گرمم چو به تو در نگرفت
آه هر صبحی سر دم به تو کی در گیرد ؟
هرکه خواهد که سمن باردهد سرو او را
پای یار چو تو سرو سمنی بر گیرد
در رکاب غم تو دل به مرادی نرسد
گر نه فتراک شهنشاه مظفر گیرد
شیر سرخ آنک اگر دست دهد آهو را
از سر قوت دل پای غضنفر گیرد
چون سکندر شود آن روز که بر تخت شود
آب حیوان کشد آنگاه که ساغر گیرد
ای فلک قدر که گر از تو اجازت یابد
نسر طائر سر تیر تو به شهپر گیرد
بخت از ین خیمه سر بافته سیم طناب
بر سر فرق فلک سای تو افسر گیرد
ماه از این بحر گرانمایه ناسفته دُرَر
گردن ملک تو را حجله به زیور گیرد
تویی آن شاه هنرمند که تیغ تو چو صبح
ملک عالم به یکی ضربت خنجر گیرد
یک شَرر ز آتش خشم تو اگر چرخ اثیر
پیش این گنبد گردنده اخضر گیرد
فلک از هیبت آن جنبش زیبق یابد
اختر از شعله آن سوزش اخگر گیرد
عنفت ار پای نهد دود ز دریا خیزد
لطفت از دست کشد در ز سمندر گیرد
گر چه بیگانه بود مهر چو روی تو بدید
نکند هیچ تکلف در خاور گیرد
ورچه گمراه بود خصم که زخمت بخورد
نکند هیچ توقف ره محشر گیرد
لشکرت -حاطهم الله - چو پی خصم روند
بخدا گر رهشان سدّ سکندر گیرد
این شود رعد گه مشعله چون نعره زند
وان شود برق گه حمله چو خنجر گیرد
وز نشان و اثر میخ سم مرکبشان
چون فلک روی زمین صورت اختر گیرد
شهریارا خبر باد قران می دادند
که همه روی زمین زعزع و صر صر گیرد
باد در عهد تو کی زهره آن داشت که او
خاک پای تو نه چون تاج بسر بر گیرد ؟!
گرد از باد برانگیزی اگر فرمانت
نه چو فرمان سلیمان پیمبر گیرد
کامکارا چو ظهیر از شرف نظم لطیف
به گه مدحت تو خامه و دفتر گیرد
بهر او دست زمان دفتر افلاک آرد
پیش او تیر فلک خامه و محور گیرد
لیکن این هر دو مُسخّر شده فرمانت
خوش نباشد که چو من ذره مسخر گیرد
هرکجا دور فلک تیر جفا اندازد
سپر سینه او دهر برابر دارد
تا یقین باشد بر خلق که شیر و شمشیر
خصم بی مر شکند آهوی بی مر گیرد
تیغ قهر تو چنان باد که خاقان شکند
شیر نام تو چنان باد که قیصر گیرد
جان طمع دارد از آن لعل که گوهر گیرد
پسته تنگ تو از بهر علاج دل من
ای بسا ورد شکفته که به شکّر گیرد
روی من از پی طرف کمرت هر لحظه
ای بسا گوهر ناسفته که در زر گیرد
جان من وقت بخور سر مشکین زلفت
از دل و سینه من مجمر و آذر گیرد
سرو تو بر ز سمن دارد و دل می خواهد
که از آن سرو قدت برگ سمن بر گیرد
تن من شد چو رسن زلف تو چنبر،چه شود
که رسن باز دلم گوشه چنبر گیرد؟
دم هر روزه گرمم چو به تو در نگرفت
آه هر صبحی سر دم به تو کی در گیرد ؟
هرکه خواهد که سمن باردهد سرو او را
پای یار چو تو سرو سمنی بر گیرد
در رکاب غم تو دل به مرادی نرسد
گر نه فتراک شهنشاه مظفر گیرد
شیر سرخ آنک اگر دست دهد آهو را
از سر قوت دل پای غضنفر گیرد
چون سکندر شود آن روز که بر تخت شود
آب حیوان کشد آنگاه که ساغر گیرد
ای فلک قدر که گر از تو اجازت یابد
نسر طائر سر تیر تو به شهپر گیرد
بخت از ین خیمه سر بافته سیم طناب
بر سر فرق فلک سای تو افسر گیرد
ماه از این بحر گرانمایه ناسفته دُرَر
گردن ملک تو را حجله به زیور گیرد
تویی آن شاه هنرمند که تیغ تو چو صبح
ملک عالم به یکی ضربت خنجر گیرد
یک شَرر ز آتش خشم تو اگر چرخ اثیر
پیش این گنبد گردنده اخضر گیرد
فلک از هیبت آن جنبش زیبق یابد
اختر از شعله آن سوزش اخگر گیرد
عنفت ار پای نهد دود ز دریا خیزد
لطفت از دست کشد در ز سمندر گیرد
گر چه بیگانه بود مهر چو روی تو بدید
نکند هیچ تکلف در خاور گیرد
ورچه گمراه بود خصم که زخمت بخورد
نکند هیچ توقف ره محشر گیرد
لشکرت -حاطهم الله - چو پی خصم روند
بخدا گر رهشان سدّ سکندر گیرد
این شود رعد گه مشعله چون نعره زند
وان شود برق گه حمله چو خنجر گیرد
وز نشان و اثر میخ سم مرکبشان
چون فلک روی زمین صورت اختر گیرد
شهریارا خبر باد قران می دادند
که همه روی زمین زعزع و صر صر گیرد
باد در عهد تو کی زهره آن داشت که او
خاک پای تو نه چون تاج بسر بر گیرد ؟!
گرد از باد برانگیزی اگر فرمانت
نه چو فرمان سلیمان پیمبر گیرد
کامکارا چو ظهیر از شرف نظم لطیف
به گه مدحت تو خامه و دفتر گیرد
بهر او دست زمان دفتر افلاک آرد
پیش او تیر فلک خامه و محور گیرد
لیکن این هر دو مُسخّر شده فرمانت
خوش نباشد که چو من ذره مسخر گیرد
هرکجا دور فلک تیر جفا اندازد
سپر سینه او دهر برابر دارد
تا یقین باشد بر خلق که شیر و شمشیر
خصم بی مر شکند آهوی بی مر گیرد
تیغ قهر تو چنان باد که خاقان شکند
شیر نام تو چنان باد که قیصر گیرد
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۵۷ - منم امروز و دلی زانده گیتی به دو نیم
منم امروز و دلی زانده گیتی به دو نیم
بیم آنست هنوزم که به جان باشد بیم
نه مرا مسکن و ماوی،نه مرا خانه و جای
نه مرا مونس و غمخور،نه مرا یارو ندیم
بردلم حسرت اصحاب بلایی ست بزرگ
بر تنم فرقت احباب عذابی ست الیم
که گمان برد که افتم من مسکین هرگز
به چنین رنج و مشقت ز چنان نار و نعیم؟
چو ن ز زر یاد کنم چهره برافشاند زر
ور غم سیم خورم دیده فروریزد سیم
شب ستاره شمرم بر دو رخم زان باشد
زخم ناخن چو حروفی که بود بر تقویم
حال خود پیش که گویم من مظلوم غریب؟
چاره خود راه که جویم من رنجور سقیم؟
گرد من لشکر اندوه چنان انبوه است
که همی راه نیابد سوی من باد نسیم
از چنین محنت و غم جان نتوان برد مگر
که فلک باز شود متفق ایام رحیم
زآتش محنت من گل بدمد گر خواهد
تاج دین،مفخر احرار جهان،ابراهیم
آنک با سرعت عزمش نبود باد عجول
وانک با سایه حلمش نبود کوه حلیم
آنک او بر فلک جاه چو بدری ست منیر
وانک او در صدف ملک چو دری ست یتیم
طبع او را ز لطافت صفت لفظ مسیح
کف او را ز کفایت اثر دست کلیم
گرنه فیض کرم و عاطفت او بودی
گفتمی در همه آفاق نمانده ست کریم
گرچه در نوبت او بود جهان را تا خیر
هست بر ذات فلک همت او را تقدیم
ای از ان مرتبه بگذشته که از گستاخی
آسمان یاد جلال تو کند بی تعظیم
دهر با جود تو مفلس بود و چرخ دنی
ابر با بذل تو مدخل بود و بحرلئیم
منتظم با کف دربار تو اسباب حیات
منتشر در سر شمشیر تو آثار حجیم
خصم تو گرچه مسلم بودش ملک جهان
به سلامت نجهد تا نکند جان تسلیم
بود در بند وجود تو فلک عمر دراز
بود موقوف حضور تو جهان عهد قدیم
گل صد برگ چگونه دمد از خاک سیاه
گرنه رای تو دهد باد صبا را تعلیم؟
سطح اعلای فلک گرچه محیط است به کل
هست در دایره قد تو چون نقطه جیم
تا جهان گاه به راحت گذرد گاه به رنج
وادمی گاه مسافر بود و گاه مقیم
تا ابد پیش تو اقبال رهی باد و رهین
قامت جاه تو تاحشر قوی باد و قویم
عرصه ملک تو از امن چو اطراف حرم
خاک درگاه تو از فخر چو ارکان حطیم
بیم آنست هنوزم که به جان باشد بیم
نه مرا مسکن و ماوی،نه مرا خانه و جای
نه مرا مونس و غمخور،نه مرا یارو ندیم
بردلم حسرت اصحاب بلایی ست بزرگ
بر تنم فرقت احباب عذابی ست الیم
که گمان برد که افتم من مسکین هرگز
به چنین رنج و مشقت ز چنان نار و نعیم؟
چو ن ز زر یاد کنم چهره برافشاند زر
ور غم سیم خورم دیده فروریزد سیم
شب ستاره شمرم بر دو رخم زان باشد
زخم ناخن چو حروفی که بود بر تقویم
حال خود پیش که گویم من مظلوم غریب؟
چاره خود راه که جویم من رنجور سقیم؟
گرد من لشکر اندوه چنان انبوه است
که همی راه نیابد سوی من باد نسیم
از چنین محنت و غم جان نتوان برد مگر
که فلک باز شود متفق ایام رحیم
زآتش محنت من گل بدمد گر خواهد
تاج دین،مفخر احرار جهان،ابراهیم
آنک با سرعت عزمش نبود باد عجول
وانک با سایه حلمش نبود کوه حلیم
آنک او بر فلک جاه چو بدری ست منیر
وانک او در صدف ملک چو دری ست یتیم
طبع او را ز لطافت صفت لفظ مسیح
کف او را ز کفایت اثر دست کلیم
گرنه فیض کرم و عاطفت او بودی
گفتمی در همه آفاق نمانده ست کریم
گرچه در نوبت او بود جهان را تا خیر
هست بر ذات فلک همت او را تقدیم
ای از ان مرتبه بگذشته که از گستاخی
آسمان یاد جلال تو کند بی تعظیم
دهر با جود تو مفلس بود و چرخ دنی
ابر با بذل تو مدخل بود و بحرلئیم
منتظم با کف دربار تو اسباب حیات
منتشر در سر شمشیر تو آثار حجیم
خصم تو گرچه مسلم بودش ملک جهان
به سلامت نجهد تا نکند جان تسلیم
بود در بند وجود تو فلک عمر دراز
بود موقوف حضور تو جهان عهد قدیم
گل صد برگ چگونه دمد از خاک سیاه
گرنه رای تو دهد باد صبا را تعلیم؟
سطح اعلای فلک گرچه محیط است به کل
هست در دایره قد تو چون نقطه جیم
تا جهان گاه به راحت گذرد گاه به رنج
وادمی گاه مسافر بود و گاه مقیم
تا ابد پیش تو اقبال رهی باد و رهین
قامت جاه تو تاحشر قوی باد و قویم
عرصه ملک تو از امن چو اطراف حرم
خاک درگاه تو از فخر چو ارکان حطیم
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۷۵ - هر کجا تازه بخندید گل رخساری
هر کجا تازه بخندید گل رخساری
بر رخم بشکفد از خون جگر گلزاری
عشق بازی به جهان کار چو من بی کاریست
که جزین کار ندانم من ومشکل کاری
بر دل از عشق حرج نیست که نادر یابی
آب بی تیرگی و آینه بی زنگاری
گر تنی داری جانیت بباید ناچار
ور دلی داری نگزیردت از دلداری
اندرین واقعه تنها نه منم در عالم
هر کسی را به حد خویش بود تیماری
همه آفاق دربن حادثه یارند مرا
وین عجیب تر که در آفاق ندارم یاری
چشم من چون گلوی کشته شد از خونین اشک
تا فتادم به کف خیره کشی خونخواری
تا به بازرار غمش دست به سودا بردم
داستانی ست ز من بر سر هر بازاری
طره او ز دو چشمم به حیل خواب ببرد
دل به امید چه دادم به چنان طراری؟
شهر بر هم زد و از شحنه و والی امروز
هیچ کس نی که کند دفع چنان عیاری
بارها در دلم آمد که من این مظلمه را
به در صدره آفاق برم یکباری
قبله و قدوه شاهان جهان نورالدین
که ندارد دو جهان پیش کفش مقداری
آنک حفظش ز پی دفع حوادث هر روز
گرد معموره اسلام کشد دیواری
وانک در کشف حقایق چو زبان بگشاید
آسمان بر در تاویل زند مسماری
ای به وجود تو توانگر شده هر درویشی
وی به توفیق تو آسان شده هر دشواری
بسته چون طوق کبوتر ز مبادی وجود
طوق فرمان تو در گردن هر جباری
عاشق ذکر جمیلی تو و شاهان جهان
در حدیث درمی یا سخن دیناری
چرخ با آن عظمت گشت به جاه تو مقر
بس بود خاصه ز خصمان قوی اقراری
نی غلط می کنم او کیست که خصم تو بود
کوژ پشتی،خرفی،خیره کشی،غداری
حال بدخواه تو گر چون گل نارست رواست
زود باشد که شود در دلش آن گل خاری
آسمان تازه نهالی بدماند ز زمین
آن چه دانی تو که تختی کندش یا داری
سالها حاصل کان ار به هم آرد خورشید
کم ز یک روزه عطای تو بود بسیاری
لاف دریا چه زنم قاعده کان چه نهم؟
گر حدیث کرم و جود تو گویم آری
جاودان فتنه سر از خواب فنا برنارد
تا در آفاق چو حزم تو بود بیداری
پیش رای تو خرد با همه هشیاری خویش
همچنان است که مستی به بر هشیاری
صفت گلبن جاه تو دریغ است دریغ
جز به الحان چو من بلبل خوش گفتاری
شعر بُندار که گفتی به حقیقت وحی است
این حقیقت چو ببینی بود آن پنداری
در نهانخانه طبعم به تماشا بنگر
تا ز هر زاویه ای عرضه دهم بُنداری
این سخن گرچه در او صورت دعوی ست ولیک
عقل داند که برینش نرسد انگاری
یارب این کفر ببین باز که گویی افلاک
بسته اند از بر هر منطقه ای رُنّاری
من که بر خلق به صد گونه هنر دارم فخر
سخره بی هنران گشته نباشد عاری
آب روی از پی نان بیهده دادم بر باد
کاتشم باد چرا خاک نخوردم باری
بعد از ین چون به جناب تو تَولَا کردم
چشم دارم که زچرخم نرسد آزاری
بخت،هر حادثه ای را نهد اکنون عذری
واسمان هر گنهی را کند استغفاری
تا چنان پست نگردد در و دیوار وجود
که نماند ز رسوم و طللش آثاری
خانه عمر تو معمور بماناد که نیز
به ز عدل تو جهان را نبود معماری
بر رخم بشکفد از خون جگر گلزاری
عشق بازی به جهان کار چو من بی کاریست
که جزین کار ندانم من ومشکل کاری
بر دل از عشق حرج نیست که نادر یابی
آب بی تیرگی و آینه بی زنگاری
گر تنی داری جانیت بباید ناچار
ور دلی داری نگزیردت از دلداری
اندرین واقعه تنها نه منم در عالم
هر کسی را به حد خویش بود تیماری
همه آفاق دربن حادثه یارند مرا
وین عجیب تر که در آفاق ندارم یاری
چشم من چون گلوی کشته شد از خونین اشک
تا فتادم به کف خیره کشی خونخواری
تا به بازرار غمش دست به سودا بردم
داستانی ست ز من بر سر هر بازاری
طره او ز دو چشمم به حیل خواب ببرد
دل به امید چه دادم به چنان طراری؟
شهر بر هم زد و از شحنه و والی امروز
هیچ کس نی که کند دفع چنان عیاری
بارها در دلم آمد که من این مظلمه را
به در صدره آفاق برم یکباری
قبله و قدوه شاهان جهان نورالدین
که ندارد دو جهان پیش کفش مقداری
آنک حفظش ز پی دفع حوادث هر روز
گرد معموره اسلام کشد دیواری
وانک در کشف حقایق چو زبان بگشاید
آسمان بر در تاویل زند مسماری
ای به وجود تو توانگر شده هر درویشی
وی به توفیق تو آسان شده هر دشواری
بسته چون طوق کبوتر ز مبادی وجود
طوق فرمان تو در گردن هر جباری
عاشق ذکر جمیلی تو و شاهان جهان
در حدیث درمی یا سخن دیناری
چرخ با آن عظمت گشت به جاه تو مقر
بس بود خاصه ز خصمان قوی اقراری
نی غلط می کنم او کیست که خصم تو بود
کوژ پشتی،خرفی،خیره کشی،غداری
حال بدخواه تو گر چون گل نارست رواست
زود باشد که شود در دلش آن گل خاری
آسمان تازه نهالی بدماند ز زمین
آن چه دانی تو که تختی کندش یا داری
سالها حاصل کان ار به هم آرد خورشید
کم ز یک روزه عطای تو بود بسیاری
لاف دریا چه زنم قاعده کان چه نهم؟
گر حدیث کرم و جود تو گویم آری
جاودان فتنه سر از خواب فنا برنارد
تا در آفاق چو حزم تو بود بیداری
پیش رای تو خرد با همه هشیاری خویش
همچنان است که مستی به بر هشیاری
صفت گلبن جاه تو دریغ است دریغ
جز به الحان چو من بلبل خوش گفتاری
شعر بُندار که گفتی به حقیقت وحی است
این حقیقت چو ببینی بود آن پنداری
در نهانخانه طبعم به تماشا بنگر
تا ز هر زاویه ای عرضه دهم بُنداری
این سخن گرچه در او صورت دعوی ست ولیک
عقل داند که برینش نرسد انگاری
یارب این کفر ببین باز که گویی افلاک
بسته اند از بر هر منطقه ای رُنّاری
من که بر خلق به صد گونه هنر دارم فخر
سخره بی هنران گشته نباشد عاری
آب روی از پی نان بیهده دادم بر باد
کاتشم باد چرا خاک نخوردم باری
بعد از ین چون به جناب تو تَولَا کردم
چشم دارم که زچرخم نرسد آزاری
بخت،هر حادثه ای را نهد اکنون عذری
واسمان هر گنهی را کند استغفاری
تا چنان پست نگردد در و دیوار وجود
که نماند ز رسوم و طللش آثاری
خانه عمر تو معمور بماناد که نیز
به ز عدل تو جهان را نبود معماری
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۷۶ - دوش آوازه درافکند نسیم سحری
دوش آوازه درافکند نسیم سحری
که عروسان چمن راست که جلوه گری
عقل خوش خوش چو خبر یافت ازین معنی گفت
راستی خوش خبری داد نسیم سحری
گر چنین است یقین دان که جهان بار دگر
خوش بهشتی شود آراسته تا درنگری
گل اندیشه چو از وصف ریاحین بشکفت
نوش کن باده گلگون به چه اندیشه دری؟
صبحدم ناله قمری شنو از طرف چمن
تا فراموش کنی محنت دور قمری
مجلس بزم بیارای که آراسته اند
نقش بندان طبیعت رخ گلبرگ طری
همچو مستان صبوحی شده افتان خیزان
شاخهای سمن تازه و بید طبری
سخن سوسن آزاد نمی یارم گفت
آن نه از کم سخنی دان و نه از بی هنری
دوش ناگه سخن او به زبان آوردم
آسمان گفت سزد کز سر آن درگذری؟
چند گویی سخن سوسن و آزادی او؟
مگر از بندگی شاه جهان بی خبری؟
نصرة الدین ملک عالم عادل بوبکر
که جهان جمله بیاراست به عدل عمری
آن جوانبخت جهان بخش که از هیبت او
باد بر غنچه نیارد که کند پرده دری
خسروا گوش بنفشه ست و زبان سوسن
که به عهد تو بِرُستند ز گنگی و کری
هر کجا در همه عالم خللی دیگر بود
کرد اقبال تو بی منت گردون سپری
ابر در بزم چو دست گهرافشان تو دید
خویشتن زود به پیش فلک افکند و گری
که چو اسراف کقش در کرم از حد بگذشت
تو به نوعی غم این کار چرا می نخوری؟
فلکش گفت جزین کاردگر هست مرا
هم تو می خور غم این کار که بیکار تری
بی تو خوردند بسی این غم و هم سود نداشت
تو درین باب قوی تر ز قضا و قدری؟
بعد ما کز طلب پایه قدرت ناگاه
دیده عقل فرو ماند ز کوته نظری
خواست اندیشه که در کنه کمال تو رسد
عقل گفتش که تو هم بیهده تازی دگری
شهریارا تویی آن کز قِبَل خون عدوت
گل کند گاهی پیکانی و گاهی سپری
صورت فتح و ظفر معتکف حضرت توست
نی غلط رفت تو خود صورت فتح و ظفری
خاتم ملک در انگشت تو کرده ست خدای
چه زیان دارد اگر خصم شود دیو و پری؟
تا جهان سر زگریبان فنا برنارد
وز حوادث نشود دامن آفاق بری
در جهانداری چندانت بقا باد ای شاه
که مهندس نکند عقدش اگر بر شمری
تا تو از دولت و اقبال بدان پایه رسی
که به پای عظمت تارک گردون سپری
که عروسان چمن راست که جلوه گری
عقل خوش خوش چو خبر یافت ازین معنی گفت
راستی خوش خبری داد نسیم سحری
گر چنین است یقین دان که جهان بار دگر
خوش بهشتی شود آراسته تا درنگری
گل اندیشه چو از وصف ریاحین بشکفت
نوش کن باده گلگون به چه اندیشه دری؟
صبحدم ناله قمری شنو از طرف چمن
تا فراموش کنی محنت دور قمری
مجلس بزم بیارای که آراسته اند
نقش بندان طبیعت رخ گلبرگ طری
همچو مستان صبوحی شده افتان خیزان
شاخهای سمن تازه و بید طبری
سخن سوسن آزاد نمی یارم گفت
آن نه از کم سخنی دان و نه از بی هنری
دوش ناگه سخن او به زبان آوردم
آسمان گفت سزد کز سر آن درگذری؟
چند گویی سخن سوسن و آزادی او؟
مگر از بندگی شاه جهان بی خبری؟
نصرة الدین ملک عالم عادل بوبکر
که جهان جمله بیاراست به عدل عمری
آن جوانبخت جهان بخش که از هیبت او
باد بر غنچه نیارد که کند پرده دری
خسروا گوش بنفشه ست و زبان سوسن
که به عهد تو بِرُستند ز گنگی و کری
هر کجا در همه عالم خللی دیگر بود
کرد اقبال تو بی منت گردون سپری
ابر در بزم چو دست گهرافشان تو دید
خویشتن زود به پیش فلک افکند و گری
که چو اسراف کقش در کرم از حد بگذشت
تو به نوعی غم این کار چرا می نخوری؟
فلکش گفت جزین کاردگر هست مرا
هم تو می خور غم این کار که بیکار تری
بی تو خوردند بسی این غم و هم سود نداشت
تو درین باب قوی تر ز قضا و قدری؟
بعد ما کز طلب پایه قدرت ناگاه
دیده عقل فرو ماند ز کوته نظری
خواست اندیشه که در کنه کمال تو رسد
عقل گفتش که تو هم بیهده تازی دگری
شهریارا تویی آن کز قِبَل خون عدوت
گل کند گاهی پیکانی و گاهی سپری
صورت فتح و ظفر معتکف حضرت توست
نی غلط رفت تو خود صورت فتح و ظفری
خاتم ملک در انگشت تو کرده ست خدای
چه زیان دارد اگر خصم شود دیو و پری؟
تا جهان سر زگریبان فنا برنارد
وز حوادث نشود دامن آفاق بری
در جهانداری چندانت بقا باد ای شاه
که مهندس نکند عقدش اگر بر شمری
تا تو از دولت و اقبال بدان پایه رسی
که به پای عظمت تارک گردون سپری
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۱۰ - بدر دین حاکم آفاق مبارک تویی انک
بدر دین حاکم آفاق مبارک تویی انک
گلبن ملک ز تو تازه و تر بشکفته ست
آستین کرمت بی غرض دنیاوی
صد ره از روی جهان گرد حوادث رفته ست
این سعادت که تو را روی نموده ست هنوز
صد یکی نیست از آنها که قضا پذرفته ست
سخنی هست مرا با تو نهان نتوان کرد
که ز رای تو خرد هیچ سخن ننهفته ست
آمدم سوی درت تا کنم از صدق نثار
آن گهرها که به مدح تو ضمیرم سفته ست
پرده دار از پس در گفت که او مست بخفت
زان سبب طبعم از آن لحظه هنوز آشفته ست
تو که بیداری چون دولت هشیار و چو عقل
خفته و مست ندانم ز چه رویت گفته ست
تو نیی مست که عقل من شیدا مست است
تو نیی خفته که بخت من مسکین خفته ست
گلبن ملک ز تو تازه و تر بشکفته ست
آستین کرمت بی غرض دنیاوی
صد ره از روی جهان گرد حوادث رفته ست
این سعادت که تو را روی نموده ست هنوز
صد یکی نیست از آنها که قضا پذرفته ست
سخنی هست مرا با تو نهان نتوان کرد
که ز رای تو خرد هیچ سخن ننهفته ست
آمدم سوی درت تا کنم از صدق نثار
آن گهرها که به مدح تو ضمیرم سفته ست
پرده دار از پس در گفت که او مست بخفت
زان سبب طبعم از آن لحظه هنوز آشفته ست
تو که بیداری چون دولت هشیار و چو عقل
خفته و مست ندانم ز چه رویت گفته ست
تو نیی مست که عقل من شیدا مست است
تو نیی خفته که بخت من مسکین خفته ست
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۷۳ - ای ترا گشته کرم ذاتی و احسان لازم
ظهیرالدین فاریابی : غزلیات
شماره ۲ - یار میخواره من دی قدحی باده به دست
یار میخواره من دی قدحی باده به دست
با حریفان ز خرابات برون آمد مست
بر در صومعه بنشست و سلامی در داد
سرِ خُم را بگشاد و در غم را بست
دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو
گشت آشفته و دیوانه و زنجیر گسست
زلف زنجیر وَشش کز سرایمان برخاست
رقم کفر به ما بر بنشاند و بنشست
پشت بر صومعه کریدم و سوی بتکده روی
خرقه را پاره بکردیم و همه توبه شکست
با حریفان قلندر به خرابات شدیم
زهد بر هم زده،کاسه به کف و کوزه به دست
چون ظهیر از سر آن زلف گشادیم گره
که کمینه گرهی دارد ازو پنجه شست
با حریفان ز خرابات برون آمد مست
بر در صومعه بنشست و سلامی در داد
سرِ خُم را بگشاد و در غم را بست
دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو
گشت آشفته و دیوانه و زنجیر گسست
زلف زنجیر وَشش کز سرایمان برخاست
رقم کفر به ما بر بنشاند و بنشست
پشت بر صومعه کریدم و سوی بتکده روی
خرقه را پاره بکردیم و همه توبه شکست
با حریفان قلندر به خرابات شدیم
زهد بر هم زده،کاسه به کف و کوزه به دست
چون ظهیر از سر آن زلف گشادیم گره
که کمینه گرهی دارد ازو پنجه شست
ظهیرالدین فاریابی : غزلیات
شماره ۷ - ای همایون نظر،از من نظری باز مگیر
ای همایون نظر،از من نظری باز مگیر
طوطیم در قفص از من شکری باز مگیر
سگ قصاب توام خورده ز جانم جگری
چون جگر می خورم از من چگری باز مگیر
شب اومید مرا،روز دلفروز تویی
بنما روز و نسیم سحری باز مگیر
پا اگر بازگرفتن ز تو من آن دگر است
تو ز من پا به امید دگری باز مگیر
ای به تو زنده من و زنده به تو جان ظهیر
تو ز بیمارگران گلشکری باز مگیر
طوطیم در قفص از من شکری باز مگیر
سگ قصاب توام خورده ز جانم جگری
چون جگر می خورم از من چگری باز مگیر
شب اومید مرا،روز دلفروز تویی
بنما روز و نسیم سحری باز مگیر
پا اگر بازگرفتن ز تو من آن دگر است
تو ز من پا به امید دگری باز مگیر
ای به تو زنده من و زنده به تو جان ظهیر
تو ز بیمارگران گلشکری باز مگیر
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۴ - همت مردانه
بی حجابانه درآ از در کاشانه ما
که کسی نیست به جز وردِ تو درخانه ما
گر بیائی به سر تربت ویرانه ما
بینی از خون جگر آب زده خانه ما
فتنه انگیز مشو کاکل مشکین مگشای
تاب زنجیر ندارد دل دیوانه ما
مرغ باغ ملکوتیم و دراین دیر خراب
می شود نور تجلّای خدا دانه ما
با احد در لحد تنگ بگوئیم که دوست
آشنایم توئی و غیر تو بیگانه ما
گر نکیر آید و پرسد که بگو ربّ تو کیست
گویم آنکس که ربود این دل دیوانه ما
منکر نعره ما کو که به ما عربده کرد
تا به محشر شنود نعره مستانه ما
شکر الله که نمردیم و رسیدیم به دوست
آفرین باد بر این همت مردانه ما
محیی بر شمع تجلای جمالش می سوخت
دوست می گفت زهی همت پروانه ما
که کسی نیست به جز وردِ تو درخانه ما
گر بیائی به سر تربت ویرانه ما
بینی از خون جگر آب زده خانه ما
فتنه انگیز مشو کاکل مشکین مگشای
تاب زنجیر ندارد دل دیوانه ما
مرغ باغ ملکوتیم و دراین دیر خراب
می شود نور تجلّای خدا دانه ما
با احد در لحد تنگ بگوئیم که دوست
آشنایم توئی و غیر تو بیگانه ما
گر نکیر آید و پرسد که بگو ربّ تو کیست
گویم آنکس که ربود این دل دیوانه ما
منکر نعره ما کو که به ما عربده کرد
تا به محشر شنود نعره مستانه ما
شکر الله که نمردیم و رسیدیم به دوست
آفرین باد بر این همت مردانه ما
محیی بر شمع تجلای جمالش می سوخت
دوست می گفت زهی همت پروانه ما
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۷ - هرچه خواهی بطلب
سیصد و شصت نظر راتبه بنده ماست
بنده را مرتبه بنگرزکجا تا به کجاست
بیوفائی مکن و ازدرِ ما دور مرو
زانکه ما را ز ازل تا به ابد باتوصفاست
روی ناشسته چرکین شده از چرک گناه
آبِ گرمی کاز او شسته شود رحمت ماست
هم بدست تو دهم نامه تو روزحساب
تا نداند کسِ دیگر که در این نامه چه هاست
یک نکوئی تو را دَه بدهم در دنیا
باز در آخرت آن هفصد و هفتاد تراست
گر بَدی از تو بر آید به کرم عفو کنم
این چنین لطف و کرم غیرِ من ای بنده که راست
نار دوزخ چه کند با تو چرا ترسی از او
ظاهروباطن تو چون همه از نور خداست
هرچه خواهی بطلب تو زمن و شرم مدار
برمن ای بنده اجابت بود و بر تو وفاست
تو زمن هیزم و شیرو نمک و دیگ بخواه
من وکیل توام از من بطلب هر چه سزاست
من عطا کرده ام ایمان عطا کرده خویش
کی ستانم زگدائی که بر او صدقه رواست
با توام من همه جا ،ترسِ تو از شیطان چیست
چون پناهت منم ، ابلیس بیا گو که صلاست
بیوفائی همه از جانب توست ای محیی
ورنه از ما که خدائیم همه مهر و وفاست
بنده را مرتبه بنگرزکجا تا به کجاست
بیوفائی مکن و ازدرِ ما دور مرو
زانکه ما را ز ازل تا به ابد باتوصفاست
روی ناشسته چرکین شده از چرک گناه
آبِ گرمی کاز او شسته شود رحمت ماست
هم بدست تو دهم نامه تو روزحساب
تا نداند کسِ دیگر که در این نامه چه هاست
یک نکوئی تو را دَه بدهم در دنیا
باز در آخرت آن هفصد و هفتاد تراست
گر بَدی از تو بر آید به کرم عفو کنم
این چنین لطف و کرم غیرِ من ای بنده که راست
نار دوزخ چه کند با تو چرا ترسی از او
ظاهروباطن تو چون همه از نور خداست
هرچه خواهی بطلب تو زمن و شرم مدار
برمن ای بنده اجابت بود و بر تو وفاست
تو زمن هیزم و شیرو نمک و دیگ بخواه
من وکیل توام از من بطلب هر چه سزاست
من عطا کرده ام ایمان عطا کرده خویش
کی ستانم زگدائی که بر او صدقه رواست
با توام من همه جا ،ترسِ تو از شیطان چیست
چون پناهت منم ، ابلیس بیا گو که صلاست
بیوفائی همه از جانب توست ای محیی
ورنه از ما که خدائیم همه مهر و وفاست
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۲۸ - عشق حق
هرکه درپیش توبرخاک بمالد رخسار
ملک کونین مسخّر بودش لیل و نهار
دگران گربه قدم برسرکوی تو روند
من به سر برسرکوی تو روم مجنون وار
سلطنت غیرتو کس را نسزد زانکه به لطف
هیچ دیّار ننالد زتودر هیچ دیار
هرکه شد عاشق دیدارتو او بشناسد
دوزخ از جنّت و شادی زغم و مِی ز خمار
دیده بگشای که محبوب کریم افتاده است
می نماید به تو هردم زکمین او دیدار
عاشق آنست که سوزند و دهندش بر باد
بس که خاکستر او جوش کند دریا بار
شمّه ای گوی تو از لطف خدا بر در دیر
تا که کافر بگشاید زمیانش زنّار
گوش تو کر شده ای خواجه وگرنه به خدای
میکند بت به خدائیّ خداوند اقرار
جوش می می زد و می گفت که چون مست شوم
هیچ هم صحبت خود را نگذارم هشیار
عشق حق می رود اندر دل هر عاشقِ زار
باده اندر رگ و پِی پیش ندارد رفتار
در همه مذهب و ملت مِیِ عشق است حلال
زانکه بی او نتوان کرد خدا را دیدار
همدم ما مشو ای محیی که در آخر کار
بی گنه کشتن و آویختن است بر سرِ دار
ملک کونین مسخّر بودش لیل و نهار
دگران گربه قدم برسرکوی تو روند
من به سر برسرکوی تو روم مجنون وار
سلطنت غیرتو کس را نسزد زانکه به لطف
هیچ دیّار ننالد زتودر هیچ دیار
هرکه شد عاشق دیدارتو او بشناسد
دوزخ از جنّت و شادی زغم و مِی ز خمار
دیده بگشای که محبوب کریم افتاده است
می نماید به تو هردم زکمین او دیدار
عاشق آنست که سوزند و دهندش بر باد
بس که خاکستر او جوش کند دریا بار
شمّه ای گوی تو از لطف خدا بر در دیر
تا که کافر بگشاید زمیانش زنّار
گوش تو کر شده ای خواجه وگرنه به خدای
میکند بت به خدائیّ خداوند اقرار
جوش می می زد و می گفت که چون مست شوم
هیچ هم صحبت خود را نگذارم هشیار
عشق حق می رود اندر دل هر عاشقِ زار
باده اندر رگ و پِی پیش ندارد رفتار
در همه مذهب و ملت مِیِ عشق است حلال
زانکه بی او نتوان کرد خدا را دیدار
همدم ما مشو ای محیی که در آخر کار
بی گنه کشتن و آویختن است بر سرِ دار
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۱۰ - ای سرِ کویِ تو منزل گَهِ آسایشِ من
ای سرِ کویِ تو منزل گَهِ آسایشِ من
خجل از مصقلۀ جودِ تو آرایشِ من
همه امید به بخشودن و بخشیدنِ توست
فضلِ تو کم نکند حصّه ی بخشایشِ من
هم رضایِ تو خلاصم دهد از آتشِ قهر
بس بود رحمت تو بوته ی پالایش من
پیشِ طوفانِ قیامت چه محل خواهد داشت
در دیوار عبادت ز گل اندایش من
تا دلیلِ کرمت هادی بختم نشود
ره به مقصد نبرد مرحله پیمایشِ من
کار تقدیرِ تو دارد من و امید به تو
تا چه آید زمن و کاهش و افزایشِ من
زاریِ زارِ نزاریِ ستم فرسوده
تو شنو ورنه که دارد غمِ فرسایش من
خجل از مصقلۀ جودِ تو آرایشِ من
همه امید به بخشودن و بخشیدنِ توست
فضلِ تو کم نکند حصّه ی بخشایشِ من
هم رضایِ تو خلاصم دهد از آتشِ قهر
بس بود رحمت تو بوته ی پالایش من
پیشِ طوفانِ قیامت چه محل خواهد داشت
در دیوار عبادت ز گل اندایش من
تا دلیلِ کرمت هادی بختم نشود
ره به مقصد نبرد مرحله پیمایشِ من
کار تقدیرِ تو دارد من و امید به تو
تا چه آید زمن و کاهش و افزایشِ من
زاریِ زارِ نزاریِ ستم فرسوده
تو شنو ورنه که دارد غمِ فرسایش من
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۱۱ - کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من
کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من
حاصلی نیست ز اندیشه ی بی حاصل من
دشمنی نیست مرا از دل دیوانه بتر
هر زمان واقعه ای با سرم آرد دل من
می کشد یارم و خشنودم ازیرا که مرا
طمعی نیست ز جان کندن بر باطل من
این غزل گو بنمایید به صاحب فتوی
تا نخواهد به شریعت دیت از قاتل من
می روم بی خبر از خویشتن و مشکل آنک
کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من
بوی خون جگر سوخته آید تا حشر
از زمینی که در آن راه بود منزل من
از که یاری طلبم در که گریزم چه کنم
جز غم دوست کسی نیست دگر قابل من
هیچ دل در همه آفاق جهان از خوبان
طاقت جور نیارد که دل غافل من
دشمن جان نزاری دل بی عافیت است
راست گویی دل من نیست ز آب گل من
حاصلی نیست ز اندیشه ی بی حاصل من
دشمنی نیست مرا از دل دیوانه بتر
هر زمان واقعه ای با سرم آرد دل من
می کشد یارم و خشنودم ازیرا که مرا
طمعی نیست ز جان کندن بر باطل من
این غزل گو بنمایید به صاحب فتوی
تا نخواهد به شریعت دیت از قاتل من
می روم بی خبر از خویشتن و مشکل آنک
کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من
بوی خون جگر سوخته آید تا حشر
از زمینی که در آن راه بود منزل من
از که یاری طلبم در که گریزم چه کنم
جز غم دوست کسی نیست دگر قابل من
هیچ دل در همه آفاق جهان از خوبان
طاقت جور نیارد که دل غافل من
دشمن جان نزاری دل بی عافیت است
راست گویی دل من نیست ز آب گل من
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۲۱ - گر به گوشت برسد درد من و زاری من
گر به گوشت برسد درد من و زاری من
زحمت آید مگرت بر شب بیداری من
به تو ام ره ندهد بی تو نمی یارم بود
از گران جانی بخت است سبک ساری من
من ترا دارم و بی تو نتوان داشت مرا
جاودانیست در این قید گرفتاری من
صفت لیلی و مجنون که شنیدی بنگر
تا بدان حسن کسی هست و بدین زاری من
من از آن جام نخوردم که به خود بازآیم
عقل ازین پس نبرد راه به هشیاری من
تو نه آنی که من از تو طمع این دارم
که قدم رنجه کنی از پی دلداری من
می کنم صبر و جفا می کشم و می گویم
یادت آید مگر از دوستی و یاری من
روزگار دل بی خویشتنم بر هم زد
تا چه می خواست فراقت ز دل آزاری من
خود نگویی که نزاری چو ز حد در گذرد
بر در شاه بنالد ز ستمگاری من
زحمت آید مگرت بر شب بیداری من
به تو ام ره ندهد بی تو نمی یارم بود
از گران جانی بخت است سبک ساری من
من ترا دارم و بی تو نتوان داشت مرا
جاودانیست در این قید گرفتاری من
صفت لیلی و مجنون که شنیدی بنگر
تا بدان حسن کسی هست و بدین زاری من
من از آن جام نخوردم که به خود بازآیم
عقل ازین پس نبرد راه به هشیاری من
تو نه آنی که من از تو طمع این دارم
که قدم رنجه کنی از پی دلداری من
می کنم صبر و جفا می کشم و می گویم
یادت آید مگر از دوستی و یاری من
روزگار دل بی خویشتنم بر هم زد
تا چه می خواست فراقت ز دل آزاری من
خود نگویی که نزاری چو ز حد در گذرد
بر در شاه بنالد ز ستمگاری من
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۳۲ - به جفا دست برآورد و کمر بست به کین
به جفا دست برآورد و کمر بست به کین
چه کنم دستِ وفا بر نتوان بست چنین
یار بدخو و ملامت ز پس و دشمن پیش
غفرالله که دارد سر و کاری به ازین
سرو قدّی که روان تازه کند چون طوبا
ماهرویی که بد و فخر کند حورالعین
چون بود ماهِ چنان خاصه بود آهو چشم
چون بود سروِ روان خاصه بود کوه سرین
زهره طبعی که اگر گردش رقصش بیند
دف بیندازد و بر خاک نهد زهره جبین
زهره گر بر ورقِ صفحۀ رویم بیند
اشکِ من عِقد بنا گوش کند چون پروین
دلِ مسکینِ مرا بیند و رحمت نکند
سنگ باشد که ترحم نکند بر مسکین
شبروان بر سرِ کویش همه شب در گل پای
بس که خونابِ سرم خاکِ درش کرده عجین
نالۀ زارِ نزاری نرسیدهست بدو
که به سنگ ار برسد موم شود زیرِ نگین
سخنم گر نرسیدهست بدو بس عجب است
چون بود آن که به گوشش نرسد دُرِّ ثمین
گر سکندر همه آفاق به شمشیر گرفت
زور و زر بودش و مال و سپه و رای رزین
نیست چندان عجب است این ز نزاریِ فقیر
که مسلّم به سخن کرد همه رویِ زمین
چه کنم دستِ وفا بر نتوان بست چنین
یار بدخو و ملامت ز پس و دشمن پیش
غفرالله که دارد سر و کاری به ازین
سرو قدّی که روان تازه کند چون طوبا
ماهرویی که بد و فخر کند حورالعین
چون بود ماهِ چنان خاصه بود آهو چشم
چون بود سروِ روان خاصه بود کوه سرین
زهره طبعی که اگر گردش رقصش بیند
دف بیندازد و بر خاک نهد زهره جبین
زهره گر بر ورقِ صفحۀ رویم بیند
اشکِ من عِقد بنا گوش کند چون پروین
دلِ مسکینِ مرا بیند و رحمت نکند
سنگ باشد که ترحم نکند بر مسکین
شبروان بر سرِ کویش همه شب در گل پای
بس که خونابِ سرم خاکِ درش کرده عجین
نالۀ زارِ نزاری نرسیدهست بدو
که به سنگ ار برسد موم شود زیرِ نگین
سخنم گر نرسیدهست بدو بس عجب است
چون بود آن که به گوشش نرسد دُرِّ ثمین
گر سکندر همه آفاق به شمشیر گرفت
زور و زر بودش و مال و سپه و رای رزین
نیست چندان عجب است این ز نزاریِ فقیر
که مسلّم به سخن کرد همه رویِ زمین