تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - ترا بصحبت ما سر (فر) ونمی آید
ترا بصحبت ما سر (فر) ونمی آید
زبنده شرم چه داری بگو نمی آید
بدور حسن تو بیرون عاشقی کاری
بیازموده ام از من نکو نمی آید
دلم بروی تو هرگز نمی کند نظری
که تیر غمزه شوخت برو نمی آید
همی خورند غمم آشناو بیگانه
که چون بنزد توآن ماه رو نمی آید
ترازوییست درو سنگ خویشتن داری
چنانکه جز بزرش سر فرو نمی آید
قرارداد که آیم بدیدن تو شبی
کنون قرار زمن رفت و او نمی آید
دلم وصال تو میخواهد اینچنین دولت
بصبر یافت توان واین ازو نمی آید
نبود با تو مرا عشق روزگاری ازآن
بروزگار تغیر درو نمی آید
چرا نمی کند اندیشه سیف فرغانی
که هیچ حاصل ازین گفتگو نمی آید
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - ایا نموده دهانت زلعل خندان در
ایا نموده دهانت زلعل خندان در
سخن بگو وازآن لعل برمن افشان در
غلام خنده شدم کو روان وپیدا کرد
ترا زپسته شکر وزعقیق خندان در
بخنده از لب خود پرشکر کنی دامن
مرا چو چشم در اندازد از گریبان در
دهانت گاه سخن تا نبیند آن کو گفت
که کسی بشهد نپرورد در نمکدان در
چو چشمه خضر اندر میان تاریکی
لب تو کرده نهان اندرآب حیوان در
سؤال بوسه مارا زلب جوابی ده
بزیر لعل چوشکر مدار پنهان در
دلم مفرح یاقوت یابد آن ساعت
که از دهان توآید مرا بدندان در
بچون تو محتشمی بی بها سخن ندهم
بده زلعل شکربار قند وبستان در
دهانت معدن لؤلوست با همه تنگی
بده زکات که مستظهری بچندان در
بدست من گهر وصل خویش اکنون ده
که هست در صدف قالب من ازجان در
حصول گوهر وصل تو سخت دشوارست
بدست همچو منی خود نیاید آسان در
گرازلبت بسخن بوسه یی خوهم ندهی
شکرگران چه فروشی چوکردم ارزان در
غم تو در دلم آمد حدیث من شد نظم
چو در دهان صدف رفت گشت باران در
مرا چه قدر فزاید ازین سخن برتو
که در طویله تو با شبه است یکسان در
سخن درشت چو کردم خرد بنرمی گفت
غلط مکن که نساید کسی بسوهان در
بنزد تو سخن آورد سیف فرغانی
کسی بمصر شکر چون برد بعمان در
زشاعران سخن عاشقان جان پرور
طلب مکن که زهر بحر یافت نتوان در
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - زهی ز خنده شیرینت شرمسار شکر
زهی ز خنده شیرینت شرمسار شکر
مدام پسته تنگ تراست بار شکر
فدای پاسخ تلخ تو یک جهان شیرین
غلام پسته تنگ تو صد هزار شکر
چو تنگ دستی دیدی و تلخ عیشی من
ببوسه بر من مسکین فراخ دار شکر
هزار شور برآید ز عاشقان زین پس
که گرد لعل تو شد با نبات یار شکر
بغمزه دل شکن و از جهان برآر نفیر
بخنده در سخن آ وز دهان ببار شکر
مدام خنده شیرین تو همی کارد
بگرد پسته تنگت نبات وار شکر
میان این همه خوبان به جز تو کس را نیست
گهر نمای عقیق و سخن گزار شکر
لب و دهان تو در چشمم آمد و دیدم
بگرد پسته چون آتش آبدار شکر
بوصل همچو تو شیرین چه باشد ار آید
مرا چو خسرو پرویز در کنار شکر
برای بوسه مگس وار گر کنم ابرام
تو خوش بخسب بناز و بمن سپار شکر
بهای شعر رهی بوسه ییست از لب تو
تو شاد باش بشیرین بمن گذار شکر
دهان خود بشکر چون مگس بیالایم
که چون لبت نکند در مذاق کار شکر
کسی که نزد تو این نظم بر زبان راند
تو دست سوی دهانش برو بیار شکر
زمانه زاد بایام چون تو شیرینی
بروزگار زنی کرد روزگار شکر
چو قند از آنی شیرین که سیف فرغانی
بشعر بر سر تو می کند نثار شکر
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - چو خمر عشق تو خوردم سخن نگیرم باز
چو خمر عشق تو خوردم سخن نگیرم باز
که هرکه مست شود با همه بگوید راز
بنهب دست بر آورد در ولایت جان
غمت که از سر دل پای می نگیرد باز
بدرگه تو فرو برده ایم پای ثبات
بحضرت تو برآورده ایم دست نیاز
سپر بر وی درآورد جانم از تسلیم
چو شد بسوی دلم نرگس تو تیرانداز
تو رو نمودی و کردند عاشقان افغان
چو گل شکفت برآرند بلبلان آواز
چو گشت دانه خال تو دام دل زین پس
بهر طرف نکند مرغ همتم پرواز
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - ایا بحسن چو شیرین بملک چون پرویز
ایا بحسن چو شیرین بملک چون پرویز
قد تو سرو روانست و سرو تو گل ریز
بروزگار تو جز عاشقی کنم نسزد
بعهد خسرو چون کار خر کند شبدیز
اگر ز لعل تو مستان عشق نقل خوهند
بخنده لب بگشا و شکر ز پسته بریز
بزیر پای میاور چو خاک و برمگذر
مرا که نیست به جز دامن تو دست آویز
گرم بتیغ برانی ز پیش تو نروم
نه من ز تو نه ز حلوا کند مگس پرهیز
من شکسته گر از تو جفا کشم چه عجب
نه دست دفع بلا دارم و نه پای گریز
کسی کز آتش عشق تو گرم گشت دلش
از آب گرد برآرد بآه دردآمیز
بعهد حسن تو شد زنده سیف فرغانی
که مرده خفته نماند بروز رستاخیز
از آن زمان که چو فرهاد بر تو عاشق شد
چو وجد گفته شیرین اوست شورانگیز
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۰۲ - اگرچه راه بسی بود تا من از آتش
اگرچه راه بسی بود تا من از آتش
دلم بسوخت ز عشق تو چون تن از آتش
ز سوز عشق تو در سینه چو کوره من
دلم گرفت حرارت چو آهن از آتش
ز باد دم شودش سیم و زر روان چون آب
اثرپذیر چو شد خاک معدن از آتش
ز باد سرد کز آن کوی آورد خاکی
چو آب گرم فتد جوش در من از آتش
بعشق دانه دل را چو کاه داد بباد
دلم اگرچه نگه داشت خرمن از آتش
نبود ایمن از آفات، در گریخت بعشق
ندیده ام که کند عود مأمن از آتش
چو بستدش ز جهان و بخود گرفتش عشق
چو ماهی است که کردست مسکن از آتش
اگرچه شمع سر اندر دهان گاز نهاد
گرفت نور و برافراخت گردن از آتش
دل مجرد از آفات غیر محفوظست
که بی فتیل سلیم است روغن از آتش
ز کار عشق بتن رنج می رسد آری
مدام دود بود قسم گلخن از آتش
نصیب دیده من از رخ تو حرمانست
همیشه دود خورد چشم روزن از آتش
بنور عشق کند حسن همچو گلشن دل
بلی چراغ کند خانه روشن از آتش
بعشق راه توان یافت سوی تو که کلیم
ببرد راه بوادی ایمن از آتش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - چو شدبخنده شکر بار پسته دهنش
چو شدبخنده شکر بار پسته دهنش
شد آب لطف روان از لب چه ذقنش
ازآنش آب دهن چون جلاب شیرینست
که هست همچو شکر مغز پسته دهنش
گشاده شست جفا ابروی کمان شکلش
کشیده تیر مژه نرگس سپه شکنش
کمان ابروی او تیر غمزه یی نزند
که دل نگیرد همچون هدف بخویشتنش
برآفتاب کجا سایه افگند هرگز
مهی که مطلع حسنست جیب پیرهنش
برهنه گر شود آب روان جان بینی
چو در پیاله شراب از قرابه بدنش
چو زیر برگ بنفشه گل سپید بود
بزیر موی چو شعر سیه حریر تنش
بزیر هر شکنش عنبرست خرواری
که باربند عبیرست زلف چون رسنش
میان آتش شوقند و آب دیده هنوز
بزیر خاک شهیدان سوخته کفنش
مرا که در طلبش خضروار می گشتم
چوآب حیوان ناگاه بود یافتنش
کجا رسم زلب او ببوسه یی چو دمی
(رها نمی کند ایام درکنار منش)
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش
سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش
ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش
بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم
چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش
بود بآب دهانش نیاز و خاک درش
مرا برای لب خشک و دیده تر خویش
مرا قلاده امید کرد در گردن
زبس که همچو سگانم بداشت بر در خویش
ز بهر بوسه پایش که دست می ندهد
مرا بسی بسخن دفع کرد از سر خویش
دهانم ار بلب او رسد چه غم باشد
ازآنکه طوطی خود پرورد بشکر خویش
دهد بنرخ سفال شکسته سیم درست
کسی که سکه مهرش نگاشت بر زر خویش
خبر نداشت ز خوبی خویش تا اکنون
که شد بمیل من آگه ز حسن منظر خویش
ببوستان شد و لایق ندید ریحان را
بخادمی خط و زلف همچو عنبر خویش
اگر فدای تو کردند هرکسی مالی
بزر و سیم نمودند جمله جوهر خویش
چو مال نیست مرا جان همی دهم بپذیر
که شرمسارم ازین تحفه محقر خویش
بسان سعدی راضی است سیف فرغانی
گرش قبول کنی ور برانی از بر خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۳۵ - دل سقیم شفا یابد از اشارت عشق
دل سقیم شفا یابد از اشارت عشق
اگر نجات خوهی گوش کن عبارت عشق
چو غافلان منشین، راه رو که برخیزد
دوکون از سر راهت بیک اشارت عشق
خبر دهد که تو مردی وشد دلت زنده
زمرگ رستی اگر بشنوی بشارت عشق
چو هیزم ارچه بسی سوختی ولی خامی
که همچو دیگ نجوشیدی از حرارت عشق
تو بر وضوی قدم باش ودل مده بکسی
که دوستی حدث بشکند طهارت عشق
گرت دلست که سرمایه دار وصل شوی
زسوز بگذر ودرساز با خسارت عشق
چوآسمان اگرش صد هزار باشد چشم
همیشه کور بود مرد بی بصارت عشق
ورای عشق خرابیست تاسرت نرود
برون منه قدمی هرگز از عمارت عشق
غلام وار همی کن ایاز را خدمت
که خواجه چاکر بنده است در امارت عشق
شبی زشربت وصلش دهان کنی شیرین
چوتلخ کام شوی روزی از مرارت عشق
دگر زحادثه غم نیست سیف فرغانی
ترا که خانه بتاراج شد زغارت عشق
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۳۷ - دلم ببوسه شکر خواست زآن لب چو عقیق
دلم ببوسه شکر خواست زآن لب چو عقیق
ولیک نیست مرا دولت وترا توفیق
بکارگاه جمال تو در همی سازند
سمن ببوی بنفشه شکر برنگ عقیق
مدام مستم چون ریخت ساقی جنت
شراب عشق توم در دل چو جام رقیق
مراست سوی تو ای رشک ماه ذره دلیل
مراست در رهت ای آفتاب سایه رفیق
در وصال طلب می کند چو ماهی آب
دل صدف صفتم ای غم تو بحر عمیق
بهشت وصل بیارای وجلوه کن دیدار
کز اهل رحمتم، ای هجرتو عذاب حریق
چومرغ در قفس وهمچو ماهی اندر دام
همی تپد دل تنگم درین گرفته مضیق
شکر بلعل تو نسبت همی کند خود را
ولی چه نسبت دردی خمر را برحیق
حدیث بنده زتأثیر عشق نظم گرفت
بآسیا چو رسد مغزگندم است دقیق
اگر چه خال و خط وزلف وروست ترکیبش
درو مجاز نباشد گرش کنی تحقیق
زطعن کس مکن اندیشه سیف فرغانی
زقطره غم نخورد هرکه شد ببحر غریق
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - مرا که در تن بی قوتست جانی خشک
مرا که در تن بی قوتست جانی خشک
زعشق دیده تر دارم ودهانی خشک
ترا بمثل من ای دوست میل چون باشد
که حاصلم همه چشمی ترست وجانی خشک
زچشم بر رخم از عشق آن دو لاله تر
مدام آب بقم خورده زعفرانی خشک
درو زسیل بلایی بترس اگر یابی
زآب دیده من بر زمین مکانی خشک
اگر لب ودهن من (ببوسه)تر نکنی
بپرسش من مسکین کم از زبانی خشک؟
بر توانگر و درویش شکر کم گوید
گدا چو از در حاتم رود بنانی خشک
بآب لطف تو نانم چوتر نشد کردم
همای وار قناعت باستخوانی خشک
زخون دیده وسوز جگر چو مرغابی
منم بدام زمانی تر وزمانی خشک
زسوز عشق رخ زرد واشک رنگینم
بسان آبی تر دان ونار دانی خشک
سحاب وار باشکی کنم جهانی تر
چو آفتاب بتابی کنم جهانی خشک
زآه گرمم در چشمه دهان آبی
نماند تا بزبان تر کنم لبانی خشک
مرا بوصل خود ای میوه دل آبی ده
ازآنکه بر ندهد هیچ بوستانی خشک
میان زمره عشاق سیف فرغانی
چو بر کناره با مست ناودانی خشک
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - ز روی پرده برافگن که خلق را عیدست
ز روی پرده برافگن که خلق را عیدست
هلال ابروی تو همچو غره شوال
محیط لطف چو دریا مدام در موج است
میان دایره روی تو ز نقطه خال
رخ تو بر طبق روی تو بدان ماند
که بر رخ گل سرخست روی لاله آل
ز نور چهره تو پرتوی مه و خورشید
ز قوس ابروی تو گوشه یی کمان هلال
بپیش تست مکدر چو سیل و تیره چو زنگ
بروشنی اگر آیینه باشد آب زلال
ز خرقها بدر آیند چون کند تأثیر
شراب عشق تو در صوفیان صاحب حال
بوصف آن دهن و لب کجا بود قدرت
مرا که لکنت عجزست در زبان مقال
گدای کوی توام کی بود چو من درویش
بنزد چون تو توانگر عزیز همچون مال
ز شاخ بید کجا باد زن کند سلطان
وگر چه مروحه گردان ترک اوست شمال
چو کوزه ز آب وصالت دهان من پر کن
بقطره یی دو که لب خشک مانده ام چو سفال
رخ تو دید و بنالید سیف فرغانی
چو گل شکفت مگو عندلیب را که منال
بیا که در شب هجران تو بسی دیدیم
«جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال »
هلال حسن بعهد رخ تو یافت کمال
که هم جمال جهانی و هم جهان جمال
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - بتی که ازلب او ذوق جان همی یابم
بتی که ازلب او ذوق جان همی یابم
درو چو گم شدم او را ازآن همی یابم
هرآن نفس که ببینم جمال او گویی
که مرده بوده ام و باز جان همی یابم
زیاد آن رخ رنگین که گل نمونه اوست
مدام در دل خود گلستان همی یابم
همی نیافتم از وی نشان بهیچ طرف
کنون بهر طرفی زو نشان همی یابم
بهر کنار که دامی نهد سر زلفش
چو مرغ پای خود اندر میان همی یابم
ازین جهان چو مرا کرد بی خبر عشقش
زخویشتن خبری زآن جهان همی یابم
کسی زصحبت حور آن نیابد اندر خلد
که من ز دیدن این دلستان همی یابم
نیافت خسرو آن ذوق از لب شیرین
که من زبوسه پای فلان همی یابم
نمی روم ز درش همچو سیف فرغانی
که هر چه خواهم ازین آستان همی یابم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - نه هرچه عشق توبود از درون برون کردم
نه هرچه عشق توبود از درون برون کردم
من ضعیف چنین کار صعب چون کردم
بقوت تو چنین کار من توانم کرد
که سینه پر زغم ودیده پر زخون کردم
چو نفس ناقص من کرد درفزونی کم
من زیاده طلب درکمی فزون کردم
نظر عصا کش من شد سوی تو واین غم را
بچشم سوی دل کور رهنمون کردم
غم تو گفت بشادی برون نه از دل پای
کنون که دست تصرف در اندرون کردم
چوتو عنان عنایت بدست من دادی
لگام بر سر این توسن حرون کردم
مکن تعجب واین کار را مدان دشوار
چو دوست کرد مدد دشمنی زبون کردم
کنون بدون غمت سر فرو نمی آرم
که بی غم تو بسی کارهای دون کردم
بگرد بام ودر تو که مرکز قطب است
چوآسمان حرکت چون زمین سکون کردم
برآستان تو چون پای من قرار گرفت
بزیر سقف فلک دست خود ستون کردم
مقیم کوی تو گشتم ولیک همچو ملک
زجیب روزن افلاک سر برون کردم
بپای سیر که برآتشش نهم از شوق
چه خاک بر سر این چرخ آبگون کردم
زعاشقان تو امروز سیف فرغانیست
زپرده خارج وصدبارش آزمون کردم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - بیک نظر دل خلقی همی برد یارم
بیک نظر دل خلقی همی برد یارم
بمن نگر که بدان یک نظر گرفتارم
مرا خود از خبرش بود حال شوریده
کنون بیک نظر او تمام شد کارم
ورا اگر دگری یافت و از طلب بنشست
من آن کسم که پس از یافتن طلب کارم
شبی بخدمت او خلوتی خوهم تا روز
که او ز لب شکر و من ز دیده دربارم
چراغ وارم از آن پس اگر کشند رواست
ستاره وار چو با مه شبی بروز آرم
امیر ملک ورا طالب است و من در عشق
نمی خوهم که فرومایه یی بود یارم
تو همت من مسکین نگر که چون فرهاد
برای شیرین با خسرو است پیکارم
من از مدام املهای خویش بودم مست
شراب عشقش از آن سکر کرد هشیارم
کنون نخسبم جز بر درش چو سگ همه روز
که شب روان رهش کرده اند بیدارم
بدین گنه که دلم قدر وصل تو نشناخت
گرم بهجر عقوبت کند سزاوارم
اگر چنانکه زدی لاف سیف فرغانی
که من ببذل درم سرخ رو چو دینارم
میان خلق تفاوت بسیست در گوهر
که دوست را تو بزر من بجان خریدارم
طریق اهل دل اینست کاین امانت جان
که دوست داد بمن من بدوست بسپارم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۷۸ - اگر شبی ز وصال تو کام برگیرم
اگر شبی ز وصال تو کام برگیرم
غذای جان ز لب تو مدام برگیرم
چه باشد از پس چندین هزار ناکامی
اگر من از لب شیرینت کام برگیرم
دلم بسوخت درین غم بگوی تا از تو
اگر مرا طمعی هست خام برگیرم
تو صید من نشوی ور کنم ز جان دانه
بر آن نهادم دل را که دام برگیرم
مرا ز لعل لبت بوسه یی تمنا هست
وگر چنانک نبخشی بوام برگیرم
مقیم کوی توام، دل نمی کند رغبت
که خاطر از تو و رخت از مقام برگیرم
فغان مرغ سحر دوش خود مرا نگذاشت
که حظ خویشتن از تو تمام برگیرم
شمایل تو یکی از یکی بدیع ترست
بگوی تا دل خویش از کدام برگیرم
سخن ز شرم تو پوشیده تا بکی گویم
حجاب شبهه ز روی کلام برگیرم
مرا چو لعل تو هر جزو گوهری گردد
چو شمع اگر ز نگین تو نام برگیرم
مرا بکام رسان از لبان خود گرچه
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
مرا اگر تو مشرف کنی بدشنامی
منش بجای هزاران سلام برگیرم
کمینه بنده تو گفت سیف فرغانی
که بار خدمت تو چون غلام برگیرم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - بغیر دوست نداند کسی که من چه کسم
بغیر دوست نداند کسی که من چه کسم
از آنکه من شکرستان دوست را مگسم
سحرگهی که من از شوق او برآرم آه
چو شب سیاه کند روی صبح را نفسم
بدوست کردم پیغام کای یگانه بحسن
ز نعمت دو جهان جز تو نیست ملتمسم
جواب داد که مسکین من آب حیوانم
وگر چنانکه سکندر شوی بتو نرسم
از آن زمان که مرا بر در تو آب نماند
چو خاک از سر ره برنداشت هیچ کسم
بروز بر سر کوی تو از سگم بیم است
بشب روم که ز سگ باک نیست ار عسسم
بدامنت نرسد دست چون ز درویشی
بآستین خود ای دوست نیست دست رسم
بگیر جیب من و پیش کش مرا مگذار
بدان رفیق که دامن همی کشد ز پسم
بصدق کردم دعوی که سیف فرغانی
غلام تست و مؤکد همی کنم بقسم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - بروز وصل زهجران یار می ترسم
بروز وصل زهجران یار می ترسم
اگر چه یافته ام گل زخار می ترسم
درون قلعه مرا گرچه یار ودوست بسیست
زدشمنان برون از حصار می ترسم
چو روی دوست اگر چند حال من نیکوست
ولی زچشم بد روزگار می ترسم
چو باد فتنه برانگیخت گرد از هر سو
برآن عزیز چو چشم از غبار می ترسم
درین حدیقه که گل جا نکرد گرم درو
زباد سرد برآن لاله زار می ترسم
بقطع حبل تعلق که محکم افتادست
زحکم مبرم پروردگار می ترسم
هراس بنده زبازوی کام کار علیست
گمان مبر که من از ذوالفقار می ترسم
پیادکان حشم خود باسب می نرسند
زرخش رستم چابک سوار می ترسم
اگر چه رفت زمستان وشاخها گل کرد
ولی زجارحه اندر بهار می ترسم
چو بحر وموج ببینم چگونه باشد حال
که من زکشتی دریا گذار می ترسم
ببوسه از دهن دوست مهره تریاک
بلب گرفته زدندان مار می ترسم
از آنکه من غم او می خورم ندارم خوف
ازین که غم نخورد غمگسار می ترسم
درین میان زجدایی چو سیف فرغانی
ورا گرفته ام اندر کنار می ترسم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - گر از ره تو بود خاک را گهر دانم
گر از ره تو بود خاک را گهر دانم
وراز کف تو بود زهر را شکر دانم
کسی که سیر درین ره (کند) اگر شترست
بسوی کعبه قرب تو راهبر دانم
ورم بکعبه قرب تو راهبر نبود
اگر چه قبله بود روی ازو بگردانم
گرم خبر نکند از مقام ابراهیم
دلیل را شتر وکعبه را حجر دانم
بتیغ قهرم اگر عشق تو زند گردن
نه مست شوقم اگر پای رازسر دانم
گر آسمان بودم مملکت، سپاه انجم
بدست عشق شکسته شدن ظفر دانم
حق ثنای ترا یک زبان ادا نکند
بصد زبان بستایم ترا اگر دانم
بسی لطیفه به جز حسن در تو موجودست
بجز شکوفه چه داری بر شجر دانم(؟)
بروی حاجت من بسته باد چون دیوار
بجز در تو اگر من دری دگر دانم
نماز خدمت تن قصر کردم وگشتم
مقیم کوی تو، از خود شدن سفر دانم
بکوی دوست دورنگی روز وشب نبود
زکوی تو نیم ار شام (و)ار سحر دانم
میان ماوشما پرده سیف فرغانیست
اگر چه بی خبرم ازتو این قدر دانم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - مرا که روی (تو) باید بگلستان چه کنم
مرا که روی (تو) باید بگلستان چه کنم
ز باغ و سبزه چه آید، ببوستان چه کنم
گرم ز صحبت جانان بآستین رانند
نهاده ام سر خدمت بر آستان، چه کنم
چو دل نباشد و دلبر بود بدست خوشست
کنون که دلبر و دل رفت این زمان چه کنم
هر آنچه طاقت من بود کردم اندر عشق
ولی ز دوست صبوری نمی توان، چه کنم
دلم بخواست که جان را فدای دوست کند
ولیک لایق آن دوست نیست جان، چه کنم
بخواست جان ز من و باز گفت بخشیدم
مرا چو سود ندارد ترا زیان، چه کنم
چو گفتمش که بیا نزد من زمانی، گفت
که من بحکم رقیبانم ای فلان، چه کنم
گرم بدست فتد آن شکرستان روزی
زمن مپرس که با آن لب و دهان چه کنم
شکایتم ز فراق وی اختیاری نیست
ولی خموش نمی ماندم زبان، چه کنم
ز کوی او نروم همچو سیف فرغانی
بباغ کردم بهر گل آشیان، چه کنم
بیاد جانان تا زنده ام همین گویم
مرا که (روی تو) باید بگلستان چه کنم