تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : معمیات
شماره ۳ - عدد حرف چل چو بشماری
عدد حرف چل چو بشماری
جمله اعداد نام دلبر ماست
چار حرف است از آن دو بی نقط است
بر دگر حرف او نقط پیداست
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - بهر چه ز پرده برنمیآئی
بهر چه ز پرده برنمیآئی
کز لطف به چشم درنمیآئی
پنهانی و آشکار می‌بینم
پیدائی و درنظر نمیآئی
از کف ندهم چو عمر دامانت
دانم چو روی دگر نمیآئی
ز آن مانده تهی ز سروت آغوشم
کز سرکشیم بسر نمیآئی
کامم چو نمیدهی بود یکسان
گرمی آئی و گر نمیآئی
از صول توأم چه سود گر خویشم
ناساخته بی‌خبر نمیآئی
مشتاق نمیروی بکوی او
یکره که بچشم تر نمیآئی
ادیب صابر : قصاید
شماره ۷۹ - ای با تو دلم همه وفا کرده
ای با تو دلم همه وفا کرده
با من دل تو همه جفا کرده
نه عهده عاشقی به سر برده
نه وعده مردمی وفا کرده
ما را به بلای عشق ره داده
وآنگه به میان ره رها کرده
اول نظر وصال فرموده
و آخر به فراق مبتلا کرده
نه حجت عشق من فرو خوانده
نه حاجت جان من روا کرده
بی زلف دو تای خویش پشتم را
چون زلف دوتای خود دوتا کرده
ای سرو تو با قبا و عشق تو
دراعه زهد من قبا کرده
ای ماه تو با کلاه و خصمانت
قصد کله و قبای ما کرده
اقرار نمی کنی به دل بردن
من بر تو خدای راگوا کرده
بس زود نه دیر مر مرا بینی
حال تو به زین دین ادا کرده
فرزانه جمال دین ابوطالب
دل طالب مدحت و ثنا کرده
فرزند ضیای دین و دنیا را
از طلعت خویش پر ضیا کرده
گردون زغبار است توفیقش
در چشم امید توتیا کرده
وز خاک در سرای او گیتی
سرمایه زر و کیمیا کرده
ای نسبت تو به مصطفا بوده
تو حلم چو حلم مصطفا کرده
عرق تو ز عرق مصطفا رفته
تو جود چو جود مرتضا کرده
نی از تو خیال ما خجل مانده
نی در تو امید ما خطا کرده
اکرام تو طالبان حاجت را
اقبال نموده مرحبا کرده
انعام تو زایران مفلس را
با نعمت و حرمت آشنا کرده
مدح تو دهان مادحانت را
پر گوهر و در پر بها کرده
شکر تو زبان شاکرانت را
ماوای اجابت دعا کرده
امید تو بیم را امان داده
افضال تو خوف را رجا کرده
وصاف تو وهم در سخن بسته
مداح تو تکیه در سخا کرده
توفیر تو در زمانه فانی
تدبیر عمارت بقا کرده
بدگوی تو روی در اجل داده
بدخواه تو عمر در فنا کرده
ماه رمضان رسید و قندیلش
از روی قنینه ها قفا کرده
از شارب خمر ساخته مصلح
وز صاحب فسق پارسا کرده
دست همه مطربان فرو بسته
رنج همه ساقیان هبا کرده
ساقی همه روز خشک لب مانده
مطرب همه روز بی نوا کرده
آن کس که رضای مفسدان جستی
آهنگ رضای پادشا کرده
دستی که پیاله در هوا کردی
اکنون به دعاست بر هوا کرده
ای مرتبت تو بلخ بامی را
با حرمت مروه و صفا کرده
چندانکه بقاست چرخ گردان را
ایزد به بقای تو قضا کرده
خیر تو قبول روزه پذرفته
صد عید دگر تو را عطا کرده
از روزه سعادتت عطا داده
وز عید کرامتت جزا کرده
راضی ز تو کردگار و حاجتها
در روضه جود تو چرا کرده
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲ - ساقی بده آن می مصفا را
ساقی بده آن می مصفا را
آن راحت روح پیر و برنا را
خواهی که تنت صفای جان گیرد
از کف منه آن می مصفا را
ساقی بده آن قدح که در مستی
از هستی غم، فرج دهد ما را
آن می که به زنده کردن شادی
او ماند و بس دم مسیحا را
می هست کند نشاط ناگه را
می نسیت کند غم مفاجا را
امروز شراب نوش و شادی کن
بگذار حدیث دی و فردا را
گردن منه این سپهر سرکش را
تمکین مکن این جهان رعنا را
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳ - ساقی بده آن شراب گلگون را
ساقی بده آن شراب گلگون را
کز گونه خجل کند طبر خون را
خواهی که رخ تو رنگ گل گیرد
از کف منه آن شراب گلگون را
ناخوش نتوان گذاشت بی باده
وقت خوش و ساعت همایون را
آن باده عقیق ناب را ماند
چونانکه پیاله، در مکنون را
یک قطره از او فدای هامون کن
تا لاله ستان کنیم هامون را
یک جرعه از او بریز در جیحون
تا گونه گل دهیم جیحون را
افسون غمند باده و مستی
بر لشکر غم گمار، افسون را
کاین صرف کند صروف گیتی را
وآن دفع کند بلای گردون را
باده سبب است عیش مردم را
لیلی غرض است عشق مجنون را
قانون قرار عشرت آمد می
ضایع مکن این قرار و قانون را
گر طالب مال و گنج افزونی
آراسته باش رنج افزون را
بی مال چه بد رسید موسی را
وز گنج چه نفع بود قارون را
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۱۰ - چون زلف تو بی قرارم از عشقت
چون زلف تو بی قرارم از عشقت
چون چشم تو با خمارم از عشقت
زان روی که برگ لاله را ماند
دل سوخته لاله وارم از عشقت
زان زلف چو روزگار شوریده
شوریده روزگارم از عشقت
بارم ندهی و من ز دلتنگی
با دیده اشکبارم از عشقت
تا خوار مرا چو خاک می داری
جز باد به کف ندارم از عشقت
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲۲ - با من دلت آشنا نمی گردد
با من دلت آشنا نمی گردد
وز تو دل من جدا نمی گردد
هر چند وفای من رها کردی
از دست تو دل رها نمی گردد
از بهر سه بوسه زان دو لب هرگز
یک حاجت من روا نمی گردد
روزی که دو چشم من نمی گرید
درشهر یک آسیا نمی گردد
بر عشق تو پادشاست دل لیکن
بر وصل تو پادشا نمی گردد
هر تیر که غمزه تو اندازد
بر دل زند و خطا نمی گردد
تا تو به مراد ما نمی باشی
گردون به مراد ما نمی گردد
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۳۳ - به وفات تو مال تو ببرند
به وفات تو مال تو ببرند
وارثان تو از ذکور و اناث
تو به منت بده که بی منت
برد خواهند وارثان میراث
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۰۰ - ای بسا کس که دینش ویران است
ای بسا کس که دینش ویران است
ور چه کرده است خانه آبادان
شادمانم از آنکه هست مرا
دین آباد و خانه ویران
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۱۷ - گر تو را نسبت است و دانش نیست
گر تو را نسبت است و دانش نیست
نزد دانا کم از خسی باشی
هیچ نسبت ورای دانش نیست
دانش آموز تا کسی باشی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۱۹ - زین مهتران عطا و سخا جستن
زین مهتران عطا و سخا جستن
دانی که نیست مایه دانایی
زیرا که هست غایت نادانی
جستن ز چشم نرگس بینایی
ادیب صابر : قصاید
شماره ۱ - رخ تو ارغوان باغ جان است
رخ تو ارغوان باغ جان است
غم تو حلقه گوش جهان است
کلاه عشق تو بر فرق عقل است
شراب مهر تو در جام جان است
خیال بی غمی از چشم عالم
ز حسن آشکار تو نهان است
دل بیمار ما را از لب تو
هوای انگبین و ناردان است
ز بار عشق تو گیتی بنالد
که بار عشق تو بار گران است
گرانجانی به ما با آنکه دانی
که ما را با تو جان اندر میان است
ندانم تا وصال تو چه مرغی است
که بیرون از جهانش آشیان است
حدیث حسن تو در هر زبانی
چو مدح پادشاه خاندان است
علاءالدین سر آل محمد
که چون اجداد خود صاحبقران است
خداوند خداوندان که قدرش
طراز آستین آسمان است
به ذکرش برفراز منبر عقل
خطیب محمدت عالی بیان است
ز عکس تیغ افرویدون بذلش
تن ضحاک حاجت بی روان است
سرای سینه اعدای او را
ضیا از جستن برق سنان است
زهی جمشید ملک دین و دولت
که فرمان تو بر عالم روان است
سرشک خامه نقاش برت
صورپرداز رزق انس و جان است
خط طغراکش منشور جودت
بقا فرسای مال بحر و کان است
جهان را شعله خشمت بسوزد
که خشمت را جهنم در دهان است
سر زلف هوای خدمت تو
کمند گردن شاه جهان است
ستایش زینت از رسم تو گیرد
که رسمت زینت کون و مکان است
در اقلیم تو از طبع تو دایم
مکارم کاروان در کاروان است
ز بهر امن عالم داد و دین را
حسام تو به بهروزی ضمان است
جهان از حزم تو بفزود آرام
که حزم تو جهان را پاسبان است
خداوندا در این ابیات بنگر
که هر لفظیش گنج شایگان است
بدین خدمت مرا از عالم پیر
امید دولت از بخت جوان است
جز از من ناید این خدمت به واجب
که این خدمت نه کار این و آن است
نجویم من فراق آستانت
که خذلان فرقت این آستان است
همیشه تا زباد مهرگانی
نصیب باغ و بستان زعفران است
به پیروزی بزی چون در زمانه
بهار بخت تو بی مهرگان است
رخ ناصح چو شاخ اندر بهاران
رخ حاسد چو برگ اندر خزان است
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - جان و دلم راست صد رخنه هر سو
جان و دلم راست صد رخنه هر سو
زان تیر مژگان زان تیغ ابرو
برد از کفم دل طفلی چه سازم
من سست پنجه آن سخت بازو
چشم بد غیر یارب نبیند
آن عارض خوب آن روی نیکو
بردند از کف دین و دل من
آن چشم ترک و آن خال هندو
خونم چو ریزی در کوی خود ریز
کافتد سر من بر آن سر کو
یکدم نباشم یکدم نباشد
بی فکر او من در فکر من او
تا جان سپارد دل برندارد
یکدم رفیق از آن سر کو
نظام قاری : فردیات
شماره ۵۷ - بنگر که کلاه تو پی اطلس آل
بنگر که کلاه تو پی اطلس آل
او هم بطپانچه سرخ میدارد روی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۱۱ - نیمه از خاک و نیمه از افلاک
نیمه از خاک و نیمه از افلاک
نیمه از دیو و نیمه از املاک
نیمه از تلخ و نیمه از شیرین
نیمه از زهر و نیمه از تریاک
نیمی از خلق و نیمه ای از امر
نیمی از پاک و نیمی از ناپاک
صورتی مختصر نهفته در او
از سمک هر چه هست تا بسماک
شکل و صورت بهر نظر ظاهر
روح و معنی فزونتر از ادراک
تا کی آدم بکشت و شیطان نیز
بهره ای داشت ز او، منم آن تاک
خاکی ایزد سرشت و کرد در او
هر دو عالم عجین، منم آن خاک
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - از باده دوش سخت مخمورم
از باده دوش سخت مخمورم
از درد خمار سخت رنجورم
از باده شدم خراب سخت ای ترک
هم باده کند دو باره معمورم
من مرده ام و توئی سرافیلم
وین باده ناب نفخه صورم
باده بدهم که زنده گردم باز
کز باده بسان مرده گورم
از چنگ و رباب ساز تلقینم
وز باده ناب سدر و کافورم
شاید که کند خدای میخواران
با باده کشان بحشر محشورم
تامی ندهی دو دیده نگشایم
گر می بزنی هزار ساطورم
یکبوسه ربودم از لبان تو
مستم، بهلم نما که معذورم
ای ترک فتاده در لب لعلت
چونان بعسل فتاده زنبورم
برخیزم و زود باز بنشینم
چندانکه کنی ز خویشتن دورم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - نمیدانم چه کردی با دل من
نمیدانم چه کردی با دل من
که باز آتش زدی بر حاصل من
اگر رفتی برون از محفل من
نخواهی رفت هرگز از دل من
بیا ای شمع محفلهای تاریک
که تاریک است بی تو محفل من
تو تا در منزل من جای داری
نگردد غم به گرد منزل من
به استقبالت آید جان گر آئی
تو ای بخت سعید مقبل من
مرا کِشتی در افتاده به گرداب
توئی ای جان جانها ساحل من
دل و جان هدیه آوردم چه باشد
پذیری هدیه ناقابل من
به جای جان و دل، مهر تو گوئی
سرشتستند در آب و گل من
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۸ - این کیست که آفت زن و مرداست
این کیست که آفت زن و مرداست
نازک اندام وناز پرورد است
از زلف چو سنبل وبه خط ریحان
از قد چوصنوبر وبه رخ ورد است
بی روی سپید وبی خط سبزش
روزم سیه است وچهره ام زرد است
مرهم ننهم کزومرا زخم است
درمان نکنم کزو مرا درد است
منع دل من نمودن از عشقش
افسانه پتک وآهن سرد است
همچون من اگر کشد هزاران را
بر گوشه دامنش کجا گرداست
ز آن ماه به روز و شب بلند اقبال
جفت غم ومحنت است تا فرداست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۴۸ - ای دوست که ترک دوستان کردی
ای دوست که ترک دوستان کردی
تاچندبه کام دشمنان گردی
ازما ز چه بی گنه برنجیدی
آخر ز چه بی سبب بیازردی
هرگز لطفی به ما نفرمودی
گاهی یادی ز ما نیاوردی
از طره وخال خودپی صیدم
افشاندی دانه دام گستردی
گفتم دهن تو کونگفتی هیچ
گفتا که مرا به هیچ بشمردی
تو مونس جسم وراحت جانی
تومرهم زخم و داروی دردی
مهرت رود از دلم رود هر گاه
شوری ز نمک ز زعفران زردی
انکار مکن که از لب لعلت
پیداست که خون عاشقان خوردی
پیوسته به عشق تو دلم من چون
آتش با گرمی آب با سردی
برجور نگار ای بلند اقبال
کردی غلط ار به جز وفا کردی
کس در قدم نگار دلبندش
گر جان ندهد بوی ز نامردی
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۵۱ - در مدح شرف الدوله احمد
ای قد تو سیمین صنوبر من
رخسار تو خورشید از مهر من
خال و خط ت دام و دانه من
چشم و لب تو خصم و داور من
مژگان تو صف صف کمانکش من
زلفین تو نه نه ز ره و رمن
خیل و حشم عشق جمع کرده
انگیخته بر فتنه در سر من
آراسته من لشگر صبوری
کامد حشم عشق بر سر من
ای دو لب تو همچو نوش و شکر
مینوش حدیث چو شکر من
بر طلعت خورشید پیکر تو
شد فتنه ذره ذره پیکر من
بی قامت سیمین صنوبر تست
چون فال خمیده صنوبر من
روزی که نباشم محاور تو
اندوه تو باشد محاور من
عنبر سر زلفین حلقه تو
مجمر دل پر تفته آذر من
بوی همه عالم ز عنبر تو
سوز همه گیتی ز مجمر من
آنزلف گره گیر عنبرینت
در گردن دل است چنبر من
زان بوی خوش آید مدح خوانم
در صدر خداوند مهتر من
صدری که چو گویم حدیث خلقش
مشکین گردد دم بحنجر من
جز مدح او عطر بیز ثنائی
نی در دل و طبع معطر من
از مدحت او نافه ها گشاید
راوی زورقهای دفتر من
جز لؤلؤ منظوم شکر او نی
در سینه چون درج گوهر من
دهقان احمد آنکه دایم
جز خدمت او نیست در خور من
والاشرف الدوله کاو نصیراست
در دین خدا و پیمبر من
صدری که خطابش بود ز صاحب
کای داور من برادر من
محمود شهنشاه شرق گوید
تیز از قلم اوست خنجر من
ای بنده نوازی که جز به تو نیست
امروز بهر وقت مفخر من
تا چاکر درگاه تو شدستم
شد دولت پیروز چاکر من
چون روی به درگاه تو نهادم
اقبال نهد روی بر در من
هرگه که ثنای تو گفت خواهم
گردد سخن ثناگر من
گر نعمت ممدوح پرورد طبع
شد نعمت تو طبع پرور من
ور همت مخودم گسترد نام
شد همت تو نام گستر من
جاوید نه غم خورم که جودت خورد
جاوید غم پوشش و خور من
شاه سخنم کرد مدحت تو
دستار تو شد تاج و افسر من
میران سخن طاعت من آرند
چو تاج تو بینند بر سر من
بالین منست آستانه تو
وز خاک در تست بستر من
بر مادر من آفرین که مهرست
با شیر بمن داد مادر من
با مدح تو همبرم همیشه
تا دم بجهانست همبر من
آنی که فلک گفت سعد بادا
در تو نظر هفت اختر من
وآنی که زمین گفت باد نافذ
فرمان تو بی هفت کشور من
من بر تو به نیکی کنم دعائی
کاین هست میل میسر من
بادا همه عالم مسخر تو
چونانکه سخن شد مسخر من
ایزد بدهادت صلاح دو جهان
این است دعای نکوتر من