تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۸۸ - سوی باغ آن سرو بالا میرود
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۹۸ - ای به لطف از آب حیوان پاکتر
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۵۴ - ساقیا، لطفی بکن جامی بده
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵ - باشد از من باز کمتر غم جدا
باشد از من باز کمتر غم جدا
غم نشد زین خسته دل یکدم جدا
آب چشمم را نیارد کرد عقل
در هوای عارضش از دم جدا
بی رخ جان پرورش دارم دلی
همچو ریشی مانده از مرهم جدا
تا غریق بحر هجران گشته ام
چشمه ی چشمم نشد از نم جدا
بس که امواج پیا پی می زند
کس نیارد کردنش از یم جدا
گفتمش جانا نپنداری مگر
من به کام از درگهت گشتم جدا
گفت کای ابن یمین پیش از تو نیز
گشت ناکام از بهشت آدم جدا
روزگار احباب را چون روز و شب
در پی هم دارد و از هم جدا
غم نشد زین خسته دل یکدم جدا
آب چشمم را نیارد کرد عقل
در هوای عارضش از دم جدا
بی رخ جان پرورش دارم دلی
همچو ریشی مانده از مرهم جدا
تا غریق بحر هجران گشته ام
چشمه ی چشمم نشد از نم جدا
بس که امواج پیا پی می زند
کس نیارد کردنش از یم جدا
گفتمش جانا نپنداری مگر
من به کام از درگهت گشتم جدا
گفت کای ابن یمین پیش از تو نیز
گشت ناکام از بهشت آدم جدا
روزگار احباب را چون روز و شب
در پی هم دارد و از هم جدا
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۵۴ - زلف دلبر گیرم امشب آن شبست
زلف دلبر گیرم امشب آن شبست
کام دل بر گیرم امشب آن شبست
هر دم از دست تو ایماه چگل
جام دیگر گیرم امشب آن شبست
ماه تابانرا بعمری گر شبی
تنگ در برگیرم امشب آن شبست
مهرت آتش در دلم زد شمع وار
سوزش از سرگیرم امشب آن شبست
همچو موسی از تجلی رخت
آتشی در گیرم امشب آن شبست
گر شبی خواهم که بی ابن یمین
زلف دلبر گیرم امشب آن شبست
کام دل بر گیرم امشب آن شبست
هر دم از دست تو ایماه چگل
جام دیگر گیرم امشب آن شبست
ماه تابانرا بعمری گر شبی
تنگ در برگیرم امشب آن شبست
مهرت آتش در دلم زد شمع وار
سوزش از سرگیرم امشب آن شبست
همچو موسی از تجلی رخت
آتشی در گیرم امشب آن شبست
گر شبی خواهم که بی ابن یمین
زلف دلبر گیرم امشب آن شبست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۶۹ - قبله جان طاق ابروی شماست
قبله جان طاق ابروی شماست
ماه مهر افزای ما روی شماست
از چه ره گیرد جهان قوس قزح
گر نه جفت طاق ابروی شماست
دیده صاحبنظر را بهترین
سرمه ئی خاک سر کوی شماست
فتنه دور قمر دانی که چیست
غمزه غماز جادوی شماست
گفته با چشمان تو ترک فلک
بنده خونریز هندوی شماست
میخورم خون جگر از بیدلی
وین جگر خواری ز پهلوی شماست
گر بمسجد در نماز استاده ام
روی در محراب و دل سوی شماست
هیچکس دیدست مستی شیرگر
کو بخشم و لطف آهوی شماست
میبرد جمعیت از ابن یمین
آن پریشانی که در موی شماست
ماه مهر افزای ما روی شماست
از چه ره گیرد جهان قوس قزح
گر نه جفت طاق ابروی شماست
دیده صاحبنظر را بهترین
سرمه ئی خاک سر کوی شماست
فتنه دور قمر دانی که چیست
غمزه غماز جادوی شماست
گفته با چشمان تو ترک فلک
بنده خونریز هندوی شماست
میخورم خون جگر از بیدلی
وین جگر خواری ز پهلوی شماست
گر بمسجد در نماز استاده ام
روی در محراب و دل سوی شماست
هیچکس دیدست مستی شیرگر
کو بخشم و لطف آهوی شماست
میبرد جمعیت از ابن یمین
آن پریشانی که در موی شماست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۸۶ - هرکه با زلف تو اندر دام نیست
هرکه با زلف تو اندر دام نیست
همچو من پیوسته بی آرام نیست
گر چه باشد سرو همبالای تو
راستی را چون تو با اندام نیست
چشم نرگس دل نیارد کرد صید
زآنکه چون چشم خوشت بادام نیست
با تو جز خوبی نشان دیگرست
تا چه چیزست آنکه او را نام نیست
بیتو صبحی نگذرد بر عاشقان
کز فراقت تیره تر از شام نیست
این سر بیمغز من سودای وصل
میپزد دائم ولی جز خام نیست
خویشتن خواهم که گویا با تو راز
ز آنکه قاصد محرم پیغام نیست
با تو در خلوت مدامم آرزوست
بیش از اینم منتهای کام نیست
ساقیا می ده که رند خاص را
سهل باشد گر قبول عام نیست
می پرستی کن چو جم از بهر آنک
در جهان روشندلی چون جام نیست
در ازل آغاز کرد ابن یمین
مستیی کش تا ابد انجام نیست
همچو من پیوسته بی آرام نیست
گر چه باشد سرو همبالای تو
راستی را چون تو با اندام نیست
چشم نرگس دل نیارد کرد صید
زآنکه چون چشم خوشت بادام نیست
با تو جز خوبی نشان دیگرست
تا چه چیزست آنکه او را نام نیست
بیتو صبحی نگذرد بر عاشقان
کز فراقت تیره تر از شام نیست
این سر بیمغز من سودای وصل
میپزد دائم ولی جز خام نیست
خویشتن خواهم که گویا با تو راز
ز آنکه قاصد محرم پیغام نیست
با تو در خلوت مدامم آرزوست
بیش از اینم منتهای کام نیست
ساقیا می ده که رند خاص را
سهل باشد گر قبول عام نیست
می پرستی کن چو جم از بهر آنک
در جهان روشندلی چون جام نیست
در ازل آغاز کرد ابن یمین
مستیی کش تا ابد انجام نیست
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - تا ز پیشم نازنین دلدار شد
تا ز پیشم نازنین دلدار شد
بی رخش نور و نوام از کار شد
پوستم بر استخوان مانند چنگ
چنگ گشتم ناله زیر و زار شد
تا هوای چشم و زلف پر خمش
در دماغ این دل افکار شد
خسته آنغمزه غماز گشت
بسته آن طره طرار شد
عکس دندانش چو بر چشمم فتاد
چشم من چون ابر گوهر بار شد
بسکه چشمش خلق را بیمار کرد
عاقبت او نیز هم بیمار شد
کی بود یارب که گویند آن صنم
همچو روی خود نکو کردار شد
از لبش ابن یمین گوید سخن
همچو طوطی زان شکر گفتار شد
بی رخش نور و نوام از کار شد
پوستم بر استخوان مانند چنگ
چنگ گشتم ناله زیر و زار شد
تا هوای چشم و زلف پر خمش
در دماغ این دل افکار شد
خسته آنغمزه غماز گشت
بسته آن طره طرار شد
عکس دندانش چو بر چشمم فتاد
چشم من چون ابر گوهر بار شد
بسکه چشمش خلق را بیمار کرد
عاقبت او نیز هم بیمار شد
کی بود یارب که گویند آن صنم
همچو روی خود نکو کردار شد
از لبش ابن یمین گوید سخن
همچو طوطی زان شکر گفتار شد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - هست وقت عیش ساغر در دهید
هست وقت عیش ساغر در دهید
آتشین آبی معطر در دهید
ساقیان گلعذار غنچه لب
آب لعل از ساغر زر در دهید
ای حریف مجلس آزادگان
ساقیانرا گو که ساغر در دهید
مطربان زهره آسارا بخوان
گو نوای نیک و در خور در دهید
کهربای چهره را سازیم لعل
آب چون یاقوت احمر در دهید
گر چه هست ابن یمین مست خراب
بی تعلل جام دیگر در دهید
آتشین آبی معطر در دهید
ساقیان گلعذار غنچه لب
آب لعل از ساغر زر در دهید
ای حریف مجلس آزادگان
ساقیانرا گو که ساغر در دهید
مطربان زهره آسارا بخوان
گو نوای نیک و در خور در دهید
کهربای چهره را سازیم لعل
آب چون یاقوت احمر در دهید
گر چه هست ابن یمین مست خراب
بی تعلل جام دیگر در دهید
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - ای بخوبی عارضت ماه چکل
ای بخوبی عارضت ماه چکل
مه چه باشد آفتاب از تو خجل
رسته دندانت در چشم منست
قطره های اشک از آن شد متصل
دفع نتوان کرد عشقت را بعقل
هیچکس خورشید ننداید بگل
روز محشر کس نپرداز بکس
من در آنساعت بحسنت مشتغل
جز هوای وصل آن دلبر مخواه
ایدل ار خواهی هوای معتدل
خیز چون ابن یمین پروانه وار
آتش شوقت چو گردد مشتعل
در پی دلدار دست از دل بدار
وصل جانان جوی دست از جان گسل
مه چه باشد آفتاب از تو خجل
رسته دندانت در چشم منست
قطره های اشک از آن شد متصل
دفع نتوان کرد عشقت را بعقل
هیچکس خورشید ننداید بگل
روز محشر کس نپرداز بکس
من در آنساعت بحسنت مشتغل
جز هوای وصل آن دلبر مخواه
ایدل ار خواهی هوای معتدل
خیز چون ابن یمین پروانه وار
آتش شوقت چو گردد مشتعل
در پی دلدار دست از دل بدار
وصل جانان جوی دست از جان گسل
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - ای رخ زیبای تو رشک سمن
ای رخ زیبای تو رشک سمن
بنده بالای تو سرو چمن
طره مشکین تو عنبر فشان
پسته شیرین تو شکر شکن
بر رخ زیبای تو خال سیاه
نقطه عنبر زده بر نسترن
طیره شد از گیسو و بالای تو
طره شمشاد و قد نارون
خنده شیرین تو گر نیستی
کس بچه داند که تو داری دهن
جز خط و رخسار تو هرگز که دید
نافه چین هاله مشک ختن
در تن سیمین تو سنگیست دل
ای بت سنگین دل سیمین بدن
تا دل شوریده ابن یمین
در خم زلفین تو دارد وطن
عاشق رخسار تو گشت آنچنانک
نیستش از عشق تو پروای تن
بنده بالای تو سرو چمن
طره مشکین تو عنبر فشان
پسته شیرین تو شکر شکن
بر رخ زیبای تو خال سیاه
نقطه عنبر زده بر نسترن
طیره شد از گیسو و بالای تو
طره شمشاد و قد نارون
خنده شیرین تو گر نیستی
کس بچه داند که تو داری دهن
جز خط و رخسار تو هرگز که دید
نافه چین هاله مشک ختن
در تن سیمین تو سنگیست دل
ای بت سنگین دل سیمین بدن
تا دل شوریده ابن یمین
در خم زلفین تو دارد وطن
عاشق رخسار تو گشت آنچنانک
نیستش از عشق تو پروای تن
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٣ - ایصبا گر پیش مولانا رسی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٩۴ - تا توانی التماس از کس مکن
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٠۴ - چرخ دولابست دور آسمان
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١١۴ - دیدم آنکس را که باز همتش
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١٨٩ - هر که موجود حقیقی را شناخت
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٢٨ - ایخرد مند اگر شراب خوری
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۵١ - پیش ازین گر قدسیان با یکدیگر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٩١ - در جهان هر جا که هست آزاده ئی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٢٩ - کی تواند بود بی وجه معاش