تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۴ - رفتن گل از باغ واندوه ریاحین
چو گل رفت از باغ گل های باغ
به دلها نهادند چون لاله داغ
ز غم سنبل افتاد درپیچ وتاب
برفت از رخش رنگ وازچشمش آب
بشد نرگس از دردبیمارتر
در آزار بدشد در آزار تر
بنفشته به بر جامه نیلی نمود
سیه چهر خود را ز سیلی نمود
گل آتشین اندر آتش نشست
شد از دین برون و شدآتش پرست
سپر غم زغم خود بر سر نهاد
به دهر انچه غم بود بر سر نهاد
گل مریم آبستن از درد شد
گل زرد ازین غم رخش زرد شد
ز انده خزان شد همیشه بهار
نگردد به اندوه وغم کس دچار
دو رویه دودستی همی زد به سر
چو از رفتن گل بشدباخبر
بیفتاد سوری به سوز وگداز
همی نوحه گر شد به صورت حجاز
ز سوسن چه گویم که با ده زبان
ز غم عاجز آمد ز شرح وبیان
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۵ - هلاک شدن بلبل از رفتن گل
چوگل رفت از صحن گلشن برون
دل بلبل از درد شد غرق خون
چنان ازجگر آه وافغان کشید
که گفتی اجل ازتنش جان کشید
همی خارکن خوان شد از هجر گل
همی اندر افغان شد از هجر گل
گهی پرزنانگشت بر گرد خار
چو اوپاسبان بوددر کوی یار
گهی چون خم باده در جوش شد
گه ازشدت درد بیهوش شد
چو بعد از زمانی بهوش آمد او
چو نی در فغان وخروش آمد او
چنان شورش انداخت اندر چمن
که یعقوب در کنج بیت الحزن
همی گفت خالی بود جای گل
عمل آمد آخر تمنای گل
گل آخر به در رفت از دست من
زد آتش بر این طالع پست من
ز بس کرد افغان ز سودای گل
بیفتاد و جان داد در پای گل
بمیرد بلی عاشق از عشق دوست
ولی در بر دوست مردن نکوست
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۶ - در صفت باری تعالی جل جلاله
مرا حیرت از عشق بلبل بود
که حیوان چنین عاشق گل بود
که این حسن را در رخ گل نهاد
که این عاشقی را به بلبل بداد
که این آسمان را به پا کرده است
که این نه طبق را بنا کرده است
که از غره مه را کشاند به سلخ
که این حنظل وصبر راکرده تلخ
که شادی وغم را دهد ره به دل
که گل را برویاند از زیر گل
که زنبور را داده حکمت چنین
که سازد چنین خانه وا نگبین
که پروانه راکرده عاشق به شمع
که در خلق افکنده تفریق وجمع
که درتن دهد جان وگیرد که جان
که نطق و تکلم نهد بر زبان
همه صنعت پاک یزدان بود
که بودو وجود همه زآن بود
بهجز او قلم نیست در دست کس
همه نقش ها کار اوهست وبس
ز صانع به هر صنعتی پی ببر
به تاک و عنب هم پی از می ببر
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۷ - در صیدشدن فاخته
به مظلوم ظلمی که ظالم کند
کجا خودبردجان وسالم کند
چو بلبل هلاک ازغم یار گشت
ببین تا که بر فاخته چون گذشت
به ناگاه صیادی آمد به باغ
زهرسو پی صیدی اندر سراغ
بیفتاد چشمش چو برفاخته
که بر سرو بنشسته خود ساخته
کمین کرد و او را بشد روبرو
بینداخت از دور تیری بر او
چو آن تیر آمد برفاخته
سپر شد به پیشش سرفاخته
نگون گشت ناگه ز بالای سرو
بیفتاد و جان داد بر پای سرو
ببین فاخته ز آه بلبل چه دید
ز بس آتشین آه از دل کشید
ز آه دلخسته باید حذر
که بر آسمان می رساند شرر
کس از راه دل آتش افروزدا
دل سنگ خارا از او سوزدا
به در می رود تیر آه از فلک
چون سوزن که بیرون رود از قدک
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۸ - درمکافات
یکی خواست کز گل بگیرد گلاب
گل افکنددر دیگ وبر رویش آب
به زیرش همی آتش تیزکرد
به گرمی چوآتش شد آن آب سرد
چو آن آب در دیگ آمد به جوش
صدائی از آن دیگم آمد به گوش
که می گفت آن آب با گل سخن
که ای نازنین چهر نازک بدن
چه کردی که افتاده ای در عذاب
نمی بینم از بهر تو فتح باب
بگفتاگل ای آب آتش مزاج
که ارند عالم به تواحتیاج
من ازخودگناهی ندارم سراغ
ولی چند روزی که بودم به باغ
مرا عاشقی بود بلبل به نام
که او را به من بودعشقی تمام
دمی می شدم گر زچشمش نهان
همی بر فلک می شد از او فغان
نمی گشت یکدم ز پیشم جدا
دل وجان همی کرد بهرم فدا
به شوخی بپایش زدم بسکه خار
مکافاتم این است در روزگار
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳۹ - مناجات
خدایا بزرگی تو داری و بس
نباشد به غیر از تو کس دادرس
شریکی تو را نیست درکارها
به یکتائیت دارم اقرارها
کنی ابر را بر چمن آبیار
دوباره خزان را کنی نوبهار
برآری ز گل گل ز گل رنگ و بو
به بلبل دهی عشق از حسن او
دهی پشه را بر سرپیل زور
کنی شیر را عاجز از دست مور
ز یک قطره آب منی پروری
بتی گلرخ وبدهیش دلبری
توئی درهمه جا به هر کس عیان
ولی لایرائی ولی لامکان
چه قدرت بودبا خیال وخرد
که آن یا که این ره بسویت برد
توئی آفریننده این وآن
شتر را توئی صاحب وساربان
توگفتی بگوآنچه من گفته ام
ندانم چه میگویم آشفته ام
غرض اینکه درجمع وخرج جهان
تویی باقی و بس نه این و نه آن
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۴۰ - طلب آمرزش از درگاه الهی
الهی به حق نبی و ولی
به جاه محمد (ص) به قرب علی
به حق حسن آن شه غم نصیب
به حقحسین آنشهید غریب
به زین العباد آن شه بی همال
به باقر خداوندجاه وجلال
به صادق کز و گشت نشر علوم
به موسی کاظم شه پاک بوم
به شاه خراسان رضای غریب
به تقی خداوند صبر وشکیب
به حق نقی وحسن کزصفا
شدندی به حق خلق را رهنما
به مهدی هادی امام امم
خداوند جود وسخا وکرم
که شرمندگان را ببخش ومپرس
گنه بندگان را ببخش ومپرس
خصوصا مرا ز آنکه دلخسته ام
به امید لطف تو دلبسته ام
کسی جز تو بخشنده جرم نیست
اگر هست اودرکجا هست وکیست
به غیر ازتو ما را که بخشدگناه
که نبود به غیر از تودیگر آله
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱ - لک الحمد یا ذالعلا والکرم
لک الحمد یا ذالعلا والکرم
لک الشکر یا ذالعطا والنعم
به امر تو بر پا بود نه فلک
ثنا درفلک از تو گوید ملک
ز خاک وز آب وز باد وزنار
که هستند اضداد هم این چهار
چه خوش نقشها آشکارا کنی
عیان لعل از سنگ خارا کنی
دهی در دل سنگ جا شیشه را
به دلها دهی راه اندیشه را
کنی مشک درناف آهو ز خون
ز بحر عنبر اشهب آری برون
رطب اری از نخل واز نحل عسل
عجب بی مثالی عجب بی بدل
شکر آوری از نی و می زتاک
به دست تو بشاد حیات وهلاک
به گوهر دهی پرورش در صدف
یکی را دهی غم یکی را شعف
«ز یک قطره آب منی پروری
بتی گلرخ وبدهیش دلبری»
نشدهیچکس آگه از ذات تو
توشاهی ولیکن همه مات تو
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲ - در نعت نبی اکرم صلوات الله علیه
هزارن درودوهزاران سلام
ز ما بر رسول ذوی الاحترام
محمد (ص) شهنشاه کون و مکان
که موجود شد از طفیلش جهان
اگر از طفیل محمد نبود
خدا خلق عالم کجا می نمود
طبیب عباد وحبیب خداست
که هر درد را درکف اودواست
دهی هست فردوس از شهر او
بشدخلقت دوزخ از قهر او
قضا وقدر زوزو فرمانبرن
ملایک به درگاه اوچاکرند
همه وصف والشمس از روی اوست
همه شرح واللیل از موی اوست
کسی را که یزدان بود مدح گو
چه قدرت که کس زوکندگفتگو
وی آئینه ای بود یزدان نما
که درخود خدا را نماید به ما
شناسای قدرش علی بود وبس
نه بشناخت اورا دگر هیچ کس
علی را هم اوقدر دانست وبس
ندارد بدین رتبه کس دسترس
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳ - درمدح مولای متقیان علی علیه السلام
صفات خدائی همه باعلی است
به جز کبریائی همه با علی است
علی هست آئینه حق نما
نمایان شد از روی اوحق به ما
کس آگه نگردید ز اسرار او
که آگه نشدکس ز اسرار هو
علی را نصیری بخواندار خدا
نباشد خدا ونباشد جدا
به جز اینکه یک نقطه زیر وبم است
خدا و جدا را چه فرق از هم است
چه وصف است اگر فاتح خیبر است
ویا آنکه درنده اژدر است
علی چشم یزدان و روی خداست
علی شاهراهی به سوی خداست
خدا را اگر هست نایب مناب
چنان دان که کس نیست جز بوتراب
گر الله را هست قائم مقام
یقین دان که کس نیست جز آن امام
کلید بهشت است در مشت او
چه گفتم کلید است انگشت او
به محشر جلال علی را نگر
هنرهای آل علی را نگر
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴ - مناجات
کریما غفورا تو دانی که ما
صد ابلیس هستیم در یک عبا
ز ابلیس تلبیس ما برتر است
ز بس نفس ما ملحد وکافر است
گر اوکرد اندر جهان یک خطا
خطا هست در روز وشب کار ما
تو بخشنده هرگناهی وبس
نباشد در این خانه غیر از توکس
کجا روکنم رانیم گر ز در
مگر جز درت هست جای دگر
چو شد عین عفو تو عاصی طلب
مرا کار عصیان بود روز وشب
توانی به من هر چه خواهی کنی
مرا روسفید از سیاهی کنی
مبین برگناهم ضعیفم نگر
به داد ضعیفان رس ای دادگر
چه کم گردد از رحمتت ای رحیم
اگر جا دهی مرمر را در نعیم
سزاوار نارم ولی نارواست
گنه چون ز عبد است وعفوازخداست
به هر جا که ما را دهی جا خوش است
اگر در گلستان وگر آتش است
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۷ - مناجات
الهی سزاوار ناریم ما
ولی از تو امیدواریم ما
دو چشمی که بینای انوار توست
کجا کی سزوار او نار توست
زبانی که از تو شده شکر گو
کجا باشد آتش سزاوار او
جبینی نباشد سزوار نار
که بس سجده ات کرده لیل ونهار
به سوی تو دستی که گردد دراز
روا نیست کافتد به سوز وگداز
به راه تو پائی که رفته است راه
نشاید به دوزخ کند جایگاه
کسی کو به یاد تو باشد دلش
روا نیست دوزخ کند جایگاه
کسی کو به یاد تو باشد دلش
روا نیست دوزخ شود منزلش
تنی کو به عشقت کند سرکشی
روا نیست او را در آذر کشی
الهی همه ما اسیر توایم
ز پا رفته ودست گیر توایم
همه بندگان و ذلیل توایم
ذلیل وعلیل ودخیل توایم
به ما رحم کن ما ضعیفیم وزار
بزرگی بزرگی کن ای کردگار
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۹ - غزل مثنوی
یا خجسته قاصد ای باد صبا
ای توپیک عاشقان با وفا
یک زمان با من وفاداری نمای
عاشقان خسته رایاری نمای
از تو دردعشقبازان را دواست
از تو عاشق را زجانان مژده هاست
مونس شبهای بیداران توئی
محرم اسرار دلداران توئی
ای همای اوج یاری ای صبا
ای تو ما را هدهد شهر سبا
ای صبا ای رازدار عاشقان
ای صبا ای پیک یار عاشقان
ای ز تو جان ها به قالبها روان
ای دمت هر ناتوانی را توان
ای صبوری بخش دلهای فگار
ای شکیب آموز جان بی قرار
ای نشاط انگیز گلهای چمن
ای صفای سرو و روح نسترن
ای صبا ای از تو آسان کارها
مشکلم آسان نمودی بارها
بازگردیده است مشکل کار من
بازافتاده است درگل بار من
ای صبا ای محرم راز نهان
از تومی بینم وفاداری عیان
مشکلی چون پیشم افتاده است پیش
مشکلم آسان نما از لطف خویش
ای صبا ای محرم اسرار من
از کرم بگشا گره از کار من
شوهوادار از وفا در کوی یار
عزم کن سوی دیار آن نگار
هرکجا کاندر یسارت وز یمین
تاجدارانند خاکستر نشین
اشک چشم وآه جان دردناک
آن رسیده تا سمک این تا سماک
ریخته در بر سر دل هر کجا
کار بردل گشته مشکل هر کجا
هر کجا در هر زمین ودرهر مکان
ب رمشام آید زخاکش بویجان
جور وبیداد است هر جا پیشکار
عهد وپیمان است هر جا پرده دار
هر کجا جز جور و بیداد و ستم
چشم مسکین دادخواهان دیده کم
هر کجا پرورگان آن دیار
جز ستم نی با کسیشان هیچ کار
هر کجا بینی به ره در هر قدم
بی دلی افتاده برخاک از ستم
هست هر جا ساکن آن آب وگل
بیوفا و سست عهدوسخت دل
ای صبا آنجاست جای یار من
باشد آن سر منزل دلدارمن
خوبرویانند در آنجا بسی
کافت دین ودلن از هر کسی
دلبرانی چند بینی بی بدل
در جهان هر یک به زیبایی مثل
خوبرویان یمانی خیل خیل
بنگری هر یک چو شعر او سهیل
دلبرانند از یسار و از یمین
هر یک ازخوبی بلای عقل ودین
چشمشان رشک غزالان ختن
زلفشان بر پای مرغ دل رسن
نازنین رویان چو مهر خاوری
نازک اندامان چوگلبرگ تری
هر یک از بالا بلای مرد وزن
سست عهد وسخت دل پیمان شکن
چشمهای مستشان سحر آفرین
پشت های دستشان چون یاسمین
هر یک از رخ رشک خوبان چگل
آفت ایمان بلای جان ودل
لعل جان افزایشان مانندمل
قامت ورخسارشان چون سرو وگل
هر یک از خوبی مه اوج کمال
وه چه ماهی خالی از نقص ووبال
عالمی دیوانه سودایشان
محو پا تا سر ز سر تا پایشان
چشم هر یک بهتر از بادام تر
لعل هر یک خوشتر از قندوشکر
رویشان نیکوتر از گل در بهار
مویشان خوشبوتر از مشک تتار
ماهرویانی پری پیکر همه
پای تا سر رشک نیشکر همه
روی هر یکغیرت باغ ارم
چشم هر یک رشک آهوی حرم
گر نظر گاهی به سوی ما کنند
از نگاهی چاره غمها کنند
در میان آن پریرویان نغز
گوئیا باشد میان پوست مغز
ای صبا ز آن دلربایان برتری است
سرو قدی گلرخی نسرین بری است
گر چه بی رحمند ایشان سر به سر
لیک می باشد یکی بی رحم تر
جفت ابروئی است کز سر تا به ساق
گشته اندر دلبری دردهر طاق
از روش نیکوتر ازکبک دری است
جلوه گر چون طاووس اندر دلبری است
بر رخش افتاده زلف تابدار
گوئیا بر گنج حسنی خفته مار
کی جمالش را دهم نسبت به ماه
مه کجا داردچو او زلف سیاه
مه چو او زلفی ندارد مشکبار
سرو چون قدش ندارد مشک بار
زلف مشکین بر رخش باشد نقاب
گوئیا کاندر سحاب است آفتاب
گر ز رخ گیرد نقاب از دلبری
دل برد از آدم وحور وپری
گر زصورت پرده بر گیرد برد
عقل وهوش وطاقت وصبر وخرد
شانه چون آرد به زلف پر زچین
میبرد قدر و رواج از مشک چین
دارد اندر آسمان دلبری
ماه رویش صدهزاران مشتری
بیندش خورشید اگر روی چو ماه
گردد از وی تا قیامت عذر خواه
آفتاب رویش اندرمو نهان
گشته سنبل نسترن را سایه بان
از رخ زیبا عدوی عقل و دین
از قد وبالا بلای آن واین
طلعتش از حور زیباتر بود
قامتش طوبی لبش کوثر بود
یک نظر گر بیندش نقاش چین
چهره نیکو و زلف پر زچین
توبه از صورتگری دیگر کند
خیر باد عقلو هوش از سر کند
بیندار گلچین رخ همچون گلش
یا که مشکین طره چون سنبلش
پای نگذارد دگر در بوستان
بدهد ازکف دامن صبروتوان
برده چشمش رونق از بادام تر
طعنه از قامت زند بر نیشکر
زلف او دام غزالان ختن
گیسویش بر پای مرغ دل رسن
دین ودل از گیسوان عنبرین
میرباید از یسار و از یمین
گردن دل را بود زلفش کمند
از شکر خندی برد رونق زقند
زلف مشکین را بدوش انداخته
از نگاهی کار دل را ساخته
چشمش اندر دلربائی سحر ساز
قصه زلفش به نیکوئی دراز
جادوی او از فسون ساحری
برده دین ودل ز دست سامری
خنجری باشد ز مژگانش به دست
میکندتاراج دل ازچشم مست
چشم مستش دل ز هشیاران برد
طاقت وصبر ودل و ایمان برد
باشدش برگشته مژگانی سیاه
کش به بخت خویش دارم اشتباه
قامتش در باغ رعنائی چوسرو
کز غمش دارم فغان ها چون تذرو
همچو سرو از قد وچون گل ازعذار
چین زلفش نافه مشک تتار
گل ز رنگ عارضش باشد خجل
سرو ناز از رشک قدش پا به گل
باشدش از خار بر عارض سپند
تاکهازچشم بدش ناید گزند
میکندیکدم ز لعل آبدار
صد چواعجاز مسیحا آشکار
ازلب اعجاز مسیحا میکند
از دمی صدمرده احیا میکند
تنگتر دارد دهان از چشم مور
لب چوکوثر دارد وطلعت چوحور
دست او رنگین ولی نه از حناست
بلکه ازخون دل مسکین ماست
دستش از خون دلستم لاله گون
لاله را از دست اودل گشته خون
دست بسیار است اگر بالای دست
زیر دست اوست دست هر که هست
حیرتی دارم از او گاه سخن
در دهانش زآنکه نی راه سخن
خاک ودل در پیش او یکسان بود
آفت ایمان بلای جان بود
هیچش از دل خستگان نبود خبر
نیستش برحال مشتاقان نظر
جز جفاکاریش نبودهیچ کار
عهد وپیمان ندارد اعتبار
گوش او نشنیده از حرف وفا
هیچ کارش نیست جز جور و جفا
گر چه باشد صد هزارش دستگیر
در کمند گیسویش هر یک اسیر
لیک نی غیر از منش یاری دگر
نیست دکانش به بازاری دگر
گر چه باشد عاشق اوصدهزار
با یکی چون من نباشد لیک یار
خلقی او راهمچو من گر مایلند
چون من ار شهری به دلبر مایلند
با کسی جز من سرو کاریش نیست
غیر من اندر جهان یاریش نیست
گر چه دارد عالمی چون من اسیر
از زن واز مرد و از برنا وپیر
با کسش لیکن نباشد التفات
باشدش با من نیش اما ثبات
دامن از گلبرگ دارد پاک تر
هر دمم ازهجر اوغمناک تر
ای صبا ای پیک مشتاقان زار
از وفا یکدم به حرفم گوشدار
آن مه نامهربان یار من است
کاینچنین در دلربائی پر فن است
اوست کزعشقش نیم درجانقرار
عشق ازین افزون کندبا جان زار
از تبسم های همچون قند خویش
وزحلاوت های شکر خندخویش
در مذاقم کرده شکر را چوزهر
کرده عشق اومرا رسوای دهر
اوست کز هجرش نه خور دارم نه خواب
از دل وجانم ربوده صبرو تاب
صرصر غم آه افسردم چراغ
آتش هجرم به دل بنهاده داغ
از می غم شد مرا لبریز جام
وز شرنگ هجر گشتم تلخ کام
اوست کاندر دل غمش بنهفته ام
همچومویش روز و شب آشفته ام
برده خوابم با دو چشم نیمخواب
برده تابم با دوزلف پر زتاب
از فراق طلعت دلجوی خویش
کرده روزم را سیه چون موی خویش
با دلم کرد آنچه رویش درجهان
کرده کی مهتاب تابان با کتان
اوست کزعشقش چنینم خوار وزار
وز غمش گریان چو ابرم دربهار
با دوچشم نیخواب از یکنظر
برده صبرم از دل وهوشم ز سر
او بود کز عشق رویچون گلش
وز پریشان طره چون سنبلش
همچوگل هر دم کنم عزم خزان
سنبل آسا تیره بختم در جهان
از هلال ابروان وزلف وخال
قامتم راکرده خم همچون هلال
اوست کزمن برده آرام وتوان
کرده پیش تیر هجرانم نشان
برده صبرم از دل و از کف دلم
ز آن بود دستم به سر پا در گلم
اوست کز هجران رویش ماه وسال
نیستم کاری به غیر از آه ونال
گشته رویم کاهی از رنگ گلش
در شکنجم ار شکنج سنبلش
اوست کز کف دامن صبرم ربود
بر رخم عشقش در حسرت گشود
برده از آندم که عقل وهوش من
پند کس را نیست ره درگوش من
بسکه نامد لطفی از جانان پدید
عشق کارم را به رسوائی کشید
اوبودکز چشم مخمور سیاه
او بود کز نرگس جادونگاه
هر زمان با شیوه های دلفریب
می برداز کف دل واز دل شکیب
اوست کز کف برده آرام مرا
جای می پر کرده خون جام مرا
با نگاهی برده است از کفدلم
عشق او آمیخته است اندرگلم
سر پر از سودایم از گیسوی او
روز وشب آشفته ام چون موی او
بسکه سودا باشدم اندر دماغ
نیست هیچم شوق سوی راغ و باغ
از غم آن دلبر پر ناز وخشم
جوی خوندارم روان از بحر چشم
گه مرا بیگانه گاهی آشناست
گه جفا کار است گاهی با وفاست
آری آری رسم جانان این بود
گاهی اورا مهر وگاهی کین بود
ای صبا ای قاصد دلدار من
ای زتو آسان همه دشوار من
چون که دلدار مرا بشناختی
نرد یاری را چو بااو باختی
با ادب نه رخ به خاک پای او
ده چو جان در سینه خود جای او
کن زمن اورا سلامی بی ریا
از من مسکین رسان او را دعا
گردچون پروانه بر گرد سرش
چون غلامان است پس اندر برش
بر تو ندهد تا که اذن اندر سخن
ای صبا با ومگو حرفی زمن
زآنکه این رفتار دور است از ادب
بی ادب را جان رسد هر دم به لب
از تو چون پرسد بگو نام توچیست
چیست کارت گو به من کارت ز کیست
عرض کن پس با زبان عجز ونال
کی ز نیکوئی به دوران بی مثال
باشدم پیغامی از دلداده ای
رفته از دستی ز پا افتاده ای
بر سر راه طلب بنشسته ای
در ز شادی بررخ خودبسته ای
همچوزلف مهوشان آشفته ای
بخت بد هر روز وهر شب خفته ای
بیکسی بی مونسی خونین دلی
کار دل را کرده برخود مشکلی
جان ز هجر روی جانان داده ای
در زغم بر روی خود بگشاده ای
دامن دین ودل از کف رفته ای
از فراق یک مه دو هفته ای
در بیابان وفا گم گشته ای
در به خون خویشتن آغشته ای
دل فکاری بی کسی از جان به جان
داغدار از گل عذاری لاله سان
ز آشنایان در جهان بیگانه ای
از شراب عاشقی دیوانه ای
پادشاهی لیک در ملک جنون
در علوم عشقبازی ذوالفنون
از می عشق بتان لایعقلی
داده از کف دامن دین ودلی
سر خوشی از جام عشق دلبری
بسته ای در دام عشق دلبری
ای صبا آن دلبر شیرین کلام
گر بپرسد از تو کو دارد چه نام
با ادب بگشا زبان اندر سخن
با زبانی پر ز لابه عرض کن
نام او باشد (بلند اقبال) و هست
از غم عشق تو لیکن خوار و پست
نقد جان در پای جانان باخته
خویش را از عشق رسوا ساخته
آنکه بر دل داغ دارد لاله رسان
از فراق گلعذاری در جهان
داده از عشق لبی خوشتر ز نوش
جان ودل صبر وتوان وعقل وهوش
از جهان یکبارگی پوشیده چشم
بسته دل بر دلبری پر ناز وخشم
آنکه بی جانان به جان باشد ز جان
از غم هجران به جان باشد زجان
سال و مه سازد به اندوه فراق
روز و شب سوزد ز درد اشتیاق
در دل مسکین شکسته خارها
از غم هجران گل رخسارها
صد هزارش شکوه از جانان بود
صد هزارش درد بی درمان بود
روز و شب جز غصه یاری نیستش
با کسی جز یار کسی نیستش
بخت از او برگشته چون مژگان یار
تیره روز اوست چون زلف نگار
آنکه جز غم روز وشب یاریش نیست
غیر زاری سال و مه کاریش نیست
کس به روز او مبادا درجهان
خون جگر آشفته دل بی خانمان
از تو چون پرسد تو را پیغام چیست
سوی من پیغام آن ناکام چیست
ای صبا از من بگو با آن نگار
از زبان من به زاری عرضه دار
کای بت دیر آشنای زود رنج
از ذقن چون سیب و از غبغب ترنج
ای مه نامهربان عهد سست
گر چه نی حسن ووفا با هم درست
گر چه رسم دلبران جور وجفاست
مذهب ایشان ز مذهبها جداست
لیک بالله طاقتم گردیده طاق
از غم هجران و اندوه فراق
طاقت هجران نیم دیگر بتا
من مسلمانم نیم کافر بتا
بیش از این از هجر خود زارم مخواه
زار وافگار ودل آزارم مخواه
زرد شد رویم چو زر اندر فراق
رحمی آخر ای نگار سیم ساق
چند باشد تیره روزم همچو شب
چند باشم هر شب اندر تاب و تب
آخر ای بی رحم یار سنگدل
ای ز رخسارت مه تابان خجل
من مسلمانم نه گبر وبت پرست
رحمی آخر از جفا بردار دست
خوردوخوابم نیست دور از دوری تو
صبر وتابم نی زهجر موی تو
نیست جز ذکر توام کاری دگر
نیست جز فکر توام یاری دگر
آنچه هجرت میکند با جانم آه
برق سوزان کی کند با مشک کاه
دل مسوزانم ز هجران بیش ازین
خانه خود را مسوزان بیش از این
برده هجران تو از من صبر وتاب
صبر وتابم نه همی بل خورد وخواب
هجرت از من برد آرام وتوان
آشکارا و نهان برد این وآن
آنچه هجران توام با جان کند
کی به خرمن آتش سوزان کند
الامان از درد هجران الامان
الامان از هجر جانان الامان
زآتش غم چون سمندر سوختم
شمع سان از پای تا سر سوختم
زهر غم پر کرد جامم را فراق
تلخ کردافسوس کامم را فراق
همچو من کامش الهی تلخ باد
غره عمرش به دوران سلخ باد
هجر رویت آتشی افروخته
جسم وجانم را سراسر سوخته
ای ستمگر یا ربی پروای من
از فنون دلبری دانای من
گشته ام از دوریت زار و نزار
نیستم جز استخوان تشریح وار
از فراق روی ومویت ای صنم
از غم روی نکویت ای صنم
جز فغان نی هیچ کارم روز و شب
غیر غم کس نیست یارم روز وشب
گر مسلمان کس وگر کافر بود
هر جفا را آخری آخر بود
آخر ای بی رحم دلبر چون شود
ای نگار ماه پیکر چون شود
گر کنی رحمی به حال زار من
رحمی آری بر دل افگار من
از کمند غم خلاصی بخشیم
از غم عالم خلاصی بخشیم
درد بی درمان مرا درمان کنی
فارغم از محنت هجران کنی
من از آن روزی که دل را دادمت
د رکمند بندگی افتادمت
از تو صد امید بود اندر دلم
وه یکی ز آن صد نیامد حاصلم
تخم مهرت را چو در دل کاشم
از تو صد امید یاری داشتم
در جهان هر چند ناکامم ز تو
پر ز زهر غم بود جامم ز تو
از تو باز امید من یاری بود
از توام امید دلداری بود
گر ز ناکامی چو فرهادم ز تو
همچو فرهاد ار چه ناشادم ز تو
باز ای شیرین شمایل یار من
ای ستمگر دلبر عیار من
از توام امید یاریهاستی
از توام امیدواریهاستی
از توام امیدها در دل بود
گر چه می دانم که بیحاصل بود
گر چه کامم بی تو تلخ آمد زغم
غره عمرم به سلخ آمد ز غم
هجر رویت گر چه برد از من توان
کردپیش تیر اندوهم نشان
باز دارم لیک امید و صال
گر چه می دانم بود امری محال
سخت دل ای دلربای عهد سست
عهدها با من نمودی از نخست
لافها با من زدی از دوستی
خود بده انصاف این نیکوستی
کز فراقت نالم اندر روز وشب
روز و شب باشم ز غم در تاب و تب
می نگفتی از وفا کامت دهم
از شراب وصل خود جامت دهم
خوب کام دل مرا کردی روا
بارک الله بارک الله مرحبا
آنهمه یار لاف توچه شد
آنهمه لاف گزاف توچه شد
گفتی از وصلت نمایم کامران
سازمت از کامرانی شادمان
چون شد آن عهد وفاداری تو
چون شد آن آئین دلداری تو
مهر تو با من چه شد کاینسان کنون
از غمت گردد دلم هر لحظه خون
چون شد آن عهد وفا ای بی وفا
کت کنون نی جز جفا ای بی وفا
بسکه سودا دارم از گیسوی تو
بسکه دارم شوق وصل روی تو
گاه میگویم چو قیس عامری
آن ز جان از دوری لیلی بری
از غمت ای دلبر پرناز و خشم
پوشم از بیگانه وازخویش چشم
جویم از اهل جهان بیگانگی
شیوه خود را کنم دیوانگی
از غم دل روی در صحرا کنم
رفته در ویرانه ای مأوا کنم
برکنم دل از جهان واهل آن
چندی از اهل جهان گردم نهان
جای در ویرانه ای سازم چو بوم
سوزم وسازم ز بخت تار شوم
با دد ودام و سباع ووحش و طیر
خو کنم چندی در این ویرانه دیر
از غم دوران مگر فارغ شوم
خوش بود از غم اگر فارغ شوم
باز گویم این طریق عقل نیست
این حکایت ها ندانم بهر چیست
این نه راه و رسم دانائی بود
باعث صد گونه رسوائی بود
کی چنین کاری نماید عاقلی
غیر بدنامی ندارد حاصلی
هر که در دل عشق جانان باشدش
صبر می باید به هجران باشدش
لازم عاشق غم جانان بود
گاه وصل است و گهی هجران بود
خون دل باید خورد عاشق مدام
عاشقان را خون دل باید به جام
صبر باید عاشق از هجران کند
جان نثار حضرت جانان کند
گاه میگویم که من گر عاشقم
گر به آن یار ستمگر عاشقم
شیوه ام باید که شیدائی بود
از چه پروایم ز رسوائی بود
عاشق از رسوائیش پروای نیست
آنکه عاشق هست ورسوا نیست کیست
نیست کس عاشق نی ار از ننگ دور
ننگ از عشق است صد فرسنگ دور
عاشقان را نیست غم از ننگ ونام
هستشان صهبای رسوائی به جام
بازگویم گو که خود شیدا شوم
نیست غم تنها اگر رسوا شوم
همچو وامق شهره اندر روزگار
گر شوم از عشق آن عذرا عذار
زاین سبب در دل جوی غم نیستم
یک جوی غم در دوعالم نیستم
لیک ترسم کآن مه نامهربان
گردد از این کار رسوای جهان
یار میترسم شود رسوا چو من
نامش افتد بر زبان مردوزن
شهره آفاق گردد زآن سبب
ز این سبب هر دم رسد جانم به لب
خوشتر آن باشد که باغم سر کنم
خو بههجر آن پری پیکر کنم
باز هم چندی کنم خوبا فراق
سوزم وسازم به درداشتیاق
باز گویم نی دلم از سنگ وروست
دیگرم کو طاقت هجران دوست
نی ز سنگ ورو بود از خون دلم
نیست از یک قطره خون افزون دلم
چون کند اندرجهان یک قطره دم
با دو صد محنت هزار اندوه وغم
طاقت از هجران نیارم بیش از این
صبر بی جانان ندارم بیش از این
ای صبا ای از توام آرام جان
ای توام آرام جان ناتوان
آیدش ز این گفته ها گردرد سر
قصه کوته کن سخن را مختصر
همچو دل در پهلویش بنشین دمی
مر اگر ز این گفته ها دارد غمی
یار را با خویشتن دمساز کن
لب سوی او بر نصیحت باز کن
کای ستمگر تا به کی جور وجفا
میکنی با عاشقان با وفا
کین عشاق از چه باشد در دلت
خود بگو از این چه آید حاصلت
جور بر عشاق خونین دل مکن
کار بر ایشان دگر مشکل مکن
بیش از این بر عاشقان مپسند کین
جور و کین کم کن بهایشان بعد از این
از جفا کاری بکش دست ای نگار
رحمی اور بر دل از عشاق زار
خون مکن دل عاشقان زار را
زآن مکن خرم دل اغیار را
بیش از این جور ای بت شیرین مکن
بعد از این شبدیز کین را زین مکن
عاشقان را گر چه دل خونکرده ای
زآنچه بتوان کرد افزون کرده ای
لیک دیگر از جفاکش دست خویش
جور با ایشان مکن ز این پس چو پیش
زآنکه ترسم ای بت بیدادگر
بی دلی آهی کشد از دل سحر
از ستمکاری وبیدادت شبی
بر زبان آرد غریبی یا ربی
روکندبیچاره ای بر آسمان
راز گوید با خدای خود نهان
از جفا وجور تو ای سنگدل
بی کسی آهی کشد ازتنگدل
آه ناکرده خدای آسمان
گلشن حسن تورا آید خزان
صرصر غم خامشت سازد چراغ
از می حسمنت تهی گرددایاغ
ای صبا با صد هزاران عجز ونال
از برای او بیاور این مثال
شد زملکخود چو درکرمانشهان
منزل شیرین شه شیرین لبان
گشت خسروز این حکایت باخبر
پای را نشناخت از شادی ز سر
کرد آهنگ مقام یار خویش
شد به طوف کعبه دلدار خویش
چون عنان بگشاد سوی دشت شاه
خاک ره آمد حجاب مهر وماه
روز وشب صحرا به صحرا تاختی
گاه صیدی درکمند انداختی
تا که شد نزدیک قصر آن نگار
با دلی خورسن از دیدار یار
پس خبر دادندشیرین را ازآن
کاینکت پرویز آمد میهمان
دولتی بی محنت امد در برت
سایه افکن شدهمائی بر سرت
گفت تا از بهر شه خرگه زنند
در برون قصر جای شه کنند
پس بپا کردند ز اطلس خرگهی
وه ه خرگه چون فلک شه چون مه ی
اندر آن خرگاه اطلس جای کرد
مه در این طاق مقرنس جای کرد
گفت تا بر روی شه بندنددر
شاه را سازند ازین غم خون جگر
قصر را شیرین چومحکم در به بست
دل بر خسروچوعهداو شکست
در برشه گشت دل زاین غصه خون
خون دل از دیده اش آمدبرون
رود خون از چشم خود جاری نمود
رخ ز خون دیده گلناری نمود
روی خودرا جانب شاپور کرد
با دلی پر ناله جانی پر زدرد
گفت روز هر که عاشق هست تار
یا همین روز من مسکین زار
آنچه با من از جفا شیرین کند
هر که عاشق یار با اواین کند
یا همین یار من استی بی وفا
یا همین یار مرا نی جز جفا
هرکه را بیدادگر یاری بود
در دلش اندوه دلداری بود
از جفای یار زار است این چنین
صبح او چون شام تار است این چنین
یا ز جور یار من زارم همین
روزتاری همچو شب دارم همین
هر که عاشق هست دایم تلخ کام
زهر غم جای میش باشد به جام
یا همین تلخ است از غم کام من
یا همین زهر است اندرجام من
هر که دارد دلبری پرخشم وکین
همچوشیرین ترش روئی نازنین
روز و شب چون زلف یار آشفته است
خانه دل را ز شادی رفته است
یا همین آشفته ام من روز وشب
دل به رنج افکنده ام جان در تعب
گفت شاپور ای شه فرخنده فر
ای مرا خاک رهت کحل بصر
ای شهنشاه ملایک پاسبان
ای غلام درگهت شاهنشهان
خون جگر از یار بودن تا به کی
وز غمش خونبار بودن تا به کی
تلخ کامیت ز شیرین بهر چیست
گر چه شیرین است اما به ز کیست
باشد اندر ملک اصفاهان مهی
حور پیکر دلبری تابان مهی
نام نیکویش همین نی شکر است
پای تا سر خوشتر از نیشکر است
خوشتر از این نیست تدبیر دگر
کت کنی یاری به شکر لب شکر
تا مگر شیرین کشد دست از جفا
پا نهد در حلقه مهر ووفا
چاره غیر از تیشه بهر خاره نیست
جور شیرین را به جز این چاره نیست
بسکه وصف شکر از خوبی نمود
صبر وطاقت از دل خسروربود
داد فرمان تا عنان داران خویش
راه ملک اصفهان گیرند پیش
از جفا وجوریار آن شهریار
با دلی نومید از دیدار یار
شد به عزم ملک اصفاهان سوار
گشت برکوهی مه تابان سوار
رو به سوی ملک اصفاهان نهاد
لیک دل را در بر جانان نهاد
رهنما شد سوی شکر گر دلش
عشق شیرین باز بوداندر دلش
روز و شب طی منازل کرد ورفت
غصه دوری دلبر خورد ورفت
قصه کوته چون به اصفاهان رسید
چون به طرف کعبه جانان رسید
از لب لعل شکرخای شکر
سیر شد آن شه زحلوای شکر
از شراب وصل او کردی بهجام
از مدام لعل اوخوردی مدام
می نبودیشاه را در روزوشب
هیچ کاری غیر شادی و طرب
پر بدش از باده مینای وصال
روز وشب سرخوش زصهبای وصال
فارغ از درد وغم ورنج ومحن
با شکر لب شیرین سخن
صبح تا شام آن شه فرخنده فر
غیر شادی می نبدکارش دگر
لیک دلرخصت به خسرو می نداد
کوبردیکباره شیرین را زیاد
گر چه شکر بودشیرینش نبود
چون به بردلدار شیرینش نبود
آری آنکو پا نهد دردام عشق
تر کندلب گه گهی از جام عشق
کی زکف دامان دلبر را دهد
مشکل از دامش به آسانی رهد
شد چو ز این کردارها شیرین خبر
زآتش غم سوخت از پا تا بسر
در برش زاین ماجرا دل گشت خون
شدزخون دیده رویش لاله گون
گشت کاهی روی خوشتر از گلش
نشئه رفت از لعل مانند ملش
از دلش صبر وسکون محمل ببست
دامن تاب و توانش شد زدست
سنبل مشکینش افتادی ز تاب
هم لب چون لعل اواز رنگ وآب
دیگرش پروای خودداری نماند
عشق کارش را به رسوائی رساند
کرد دور از تن پرندوپرنیان
آمد از غیرت زجان خودبه جان
جامه های نیلگون دربرکشید
معجر نیلی ز غم بر سرکشید
آری آری آنکه باشد سوگوار
با پرند وپرنیان دارد چه کار
جامه نیلی به بر بایدکند
خاک غم هر دم بهسر باید کند
ریخت خوناب جگر از چشم تر
با دلی پر خون وجانی پر شرر
گفت آوخ روزگارم تا رشد
از کفم چون دامن دلدار شد
بسکه ازهجرش نمودم خون جگر
رفت وخوافکند خسروبا شکر
در دلش آه مرا تأثیر نیست
چون کنم خود کرده را تدبیر نیست
کاش آنروزی که شد مهمان من
غیر زهر غم نخورداز خوان من
باده حسرت به جامش ریختم
زهر جان فرسا به کامش ریختم
در به روی اونمی بستم دگر
خاطر او رانمی خستم دگر
آنهمه با او نکردم کاش کین
نیست‌آری حاصل آن غیر از این
در برش ز اندوه وغم دل گشت ریش
شد پشیمان از جفا و جور خویش
ترسم ای شیرین شمایل یار من
هم شکر لب هم شکر گفتار من
هم تو از بس جورو کین داری روا
روز وشب با عاشقان با وفا
عاقبت روزی پشیمانت کند
وز پشیمانی پریشانت کند
ای صبا رحمی نیاورد ار ز پند
پندهایت گر نیامد سودمند
تا که شاید بر سر رحم آید او
زنگ جورو کین ز دل بزداید او
پس بده سوگندی آن یار مرا
آن ستمگر یار عیار مرا
کای مه بی مهر از جور و جفای
دست کوته کن به حق آن خدای
کانس وجن خوانند او را کردگار
صبح روشن آفریدو شام تار
هم منزه ذات پاکش از ازل
هم مبرا از نقایص وازخلل
نی شریکش درجهان وواحد است
لایزال و لم یلد لم یولداست
آنکه از بسیاری لطف وکرم
چون توئی موجود آورد از عدم
قامتت را به ز نیشکر نمود
گیسویت را رشک مشک تر نمود
لاله را کرد از جمالت منفعل
سرو را از رشک قدت پا به گل
دادت از خوبی لبی خوشت ز قند
گیسوئی پر پیچ وخم همچون کمند
صدهزاران دل به هر مویت اسیر
کردازمردوزن وبرنا وپیر
کردت از قد سروی و از رخ مهی
ساختت در کشور خوبی شهی
کاینقدر با ما مکن جور و جفا
شیوه خود را نما مهر ووفا
برجفای اهل دل مایل مشو
باعث خون من بی دل مشو
درشکست عاشق بی دل مکوش
بیش از این در امر بی حاصل مکوش
هم نیامد گر که سوگندت به کار
باز نارود ار به دل رحم آن نگار
خوان ز سعدی آن به دوران بی بدل
ای صبا از بهرش این شیرین غزل
ای که رحمت می نیاید برمنت
آفرین بر جان ورحمت برتنت
قامتت گویم که دلبند است وخوب
یا سخن یا آمدن یا رفتنت
شرمش از روی تو آید آفتاب
کاندر آید بامداد از روزنت
حسن واندامت نمیگویم بشرح
خود حکایت میکند پیراهنت
ای که سر تا پایت از گل خرمنی است
رحمتی کن برگدای خرمنت
ماه رویا مهربانی پیشه کن
سیرتی چون صورت مستحسنت
ای جمال کعبه روئی باز کن
تا طوافی میکنم پیرامنت
دست گیر این پنج روزم در حیات
تا نگیرم درقیامت دامنت
عزم دارم کز دلت بیرون کنم
واندرون جان بسازم مسکنت
گربه تیغ ای دلبر فرخنده پی
بند از بندم خدا سازی چونی
از توحاشا ناله از دل بر کشم
یا لباس مهرت از تن درکشم
من نگویم آن مکن یا این بکن
هر چه خود خواهی ز مهر وکین بکن
شهرتی داردمیان مرد و زن
کآورد اندوه وغم طول سخن
نیست چون این قصه را هیچ انتها
پس سخن را ختم کردم بر دعا
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۰ - مناجات
الهی بزرگی بزرگی نما
همی رحم و رأفت بفرما به ما
نداریم چیزی جز اعمال زشت
چه زشتیم وخواهیم حور وبهشت
چو نام توغفار شد ز آن سبب
همه کار ما شد گنه روز و شب
شودلطفت ار شامل حال ما
بلندی کندبخت واقبال ما
خدایا گنه بخش غیر از توکیست
مرا اعتقاد اینکه کس جز تو نیست
سزای عمل های ما آتش است
در آتش خوشیم ار تو را زآن خوش است
خدایا تو نیکی کن ار ما بدیم
زرحمت بفرما قبول ار ردیم
ضعیفیم وزار ای خدای قوی
چه باک از معین ضعیفان شوی
تو خودگفتی ای کردگار مجید
که ازما نگردد کسی ناامید
به فرمان توهستم امیدوار
چه باک ار گناهم بود بی شمار
به محشر مده شرمساری به ما
بده مژده رستگاری به ما
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۱ - در مرثیه حضرت شاهزاده علی اکبر
روایت است که چون ماند سیدالشهدا
میان قوم ستم پیشه بی کس وتنها
به جا نماند ز یاران او کس دیگر
به جز جوان دو نه ساله اش علی اکبر
بخواست تا که به میدان کارزار رود
به جنگ قوم جفا جوی نابکار رود
چو دید شبه رسول خدا علی اکبر
که عزم رفتن میدان نموده است پدر
ز اشک دیده بسی در ز نوک مژگان سفت
بشاه تشنه لبان با دو چشم گریان گفت
که اف به غیرت من باد و بر جوانی من
مباد بی تو دمی عمر و زندگانی من
کجا رواست که من زنده تو شهید شوی
شهید تشنه لب از کینه یزید شوی
بگوی اذن که در خدمت تو سربازم
بخاک پای عزیز تو سر فدا سازم
ز سوز این سخنان شد به گریه شاه شهید
به گوش پرده نشینان صدای گریه رسید
سکینه خواهر مظلومه اش دوید برون
ز دیده کرد روان صد هزار دجله خون
بگریه گفت که این شور و اضطراب از چیست؟!
تو هم به مطلب خود می رسی شتاب از چیست؟!
برادرم ز فراق تو طاقتم طاق است
بروزگار دمی بی تو زیستن شاق است
ندانم از غم هجرت به دل چه چاره کنم
چو غنچه بی گل روی تو جامه پاره کنم
قسم بجان تو کز جان خود بجانم من
مرو که بی تو صبوری نمی توانم من
چو اهل بیت طهارت به گریه و شیون
یکان یکان بنمودند منعش از رفتن
که نوجوانی و کامی ندیده ای به جهان
خدای را بگذر ز این سفر مرو میدان
بیا و رحم به احوال ما غریبان کن
ترحمی به دل زار غم نصیبان کن
فتاد با دل پر خون به دست و پای پدر
زبان گشود و چنین گفت با دو دیده تر
که از چه منع کنند اهل بیتم از رفتن
مگر که قابل قربانیت نباشم من
نگه به روی تو آخر نفس چرا نکنم
به خاک پای توام از چه ره فدا نکنم
مگر نه قابل دامان تو بود سر من
ز صدر زین بزمین اوفتد چو پیکر من
خدای را بدم اذن رفتن میدان
که تا به راه تو سربازم و سپارم جان
پدر چو دید پسر عزم آخرت دارد
به شوق دیدن جدش ز دیده خون بارد
به آه و ناله شهنشاه تشنه لب ناچار
بداد رخصت حربش به لشکر کفار
به اهل بیت بفرمود دست از او دارید
سلاح بهر تن ناز پرورش آرید
که برده شوق شهادت ورا قرار از دل
کنم چه چاره که بر آخرت بود مایل
یکی به گریه سلاح از برایش آوردی
یکی بسر زد و حیف از جوانیش خوردی
یکی به خاطر محزون و با دل پر درد
برای گیسوی او عطر و شانه می آورد
یکی بر آتش غم سوخت خویش را چو سپند
که تا ز چشم بد او در امان بود ز گزند
روایت است که با دست خویش شاه شهید
سلاح بر تن فرزند خویش پوشانید
سوار شد چو به اسب عقاب آن سرور
رکابش مادر گرفت پس عنان خواهر
چو شاهزاده بمیدان رزم گشت پدید
شد از فروغ رخش تیره طلعت خورشید
سپاه کفر بدیدند نوجوانی را
به قد صنوبری از چهره ارغوانی را
به رو فتاده دو گیسویش از یسار و یمین
چو سنبلی که زند سایه بر سر نسرین
نرسته سبزه خط گرد چشمه نوشش
کشیده ابروی پیوسته تا بنا گوشش
هنوز هاله ندیده است ماه تابانش
گذر نموده ز جوشن سیاه مژگانش
چو عابدین ستم کش دو چشم او بیمار
چو بخت زینب غمدیده گیسوانش تار
خمیده ابروی او همچو قامت بابش
ز قحط آب بخشکیده شکر نابش
ز دیدن رخ نورانیش ز قوم شریر
بلند گشت بر افلاک ناله تکبیر
ز پای تا سر او جمله محو پا تا سر
تبارک الله گویان ز صنعت داور
چو روزگار خود آن کافران بر آشفتند
به ابن سعد ستم پیشه با فغان گفتند
که این جوان که به میدان رزم آمده کیست؟!
که کس بطلعت و شوکت چو او مصور نیست؟! 
فرشته ای است همانا به صورت آدم
که آدمی نه چنین آمده است در عالم
به رزم این گل بستان کیست آمده است؟!
سرور بخش دل و جان کیست کامده است؟!
که باشد او که فرستی بجنگ او ما را
رضا مشو که شود کشته ای دل از خارا
چو ابن سعد ستم پیشه نیک درنگریست
ز غم به آن همه سنگین دلی که داشت گریست
صدا بلند نمود و بگفت با لشکر
که هست شبه رسول خدا علی اکبر
یقین که کار بسی بر حسین آمده تنگ
که نور دیده خود را روانه کرده بجنگ
چو شیر بچه یزدان میان میدان شد
عنان کشید و به آن قوم دون رجز خوان شد
طلب نمود مبارز هر آنچه از ایشان
کسی ز لشکر کفار نامدش میدان
ببرد دست و کشید از نیام خود شمشیر
نمود حمله ز هر سو به آن گروه شریر
به هر طرف که توجه نمود از کفار
ز کشته پشته همی ساخت از یمین و یسار
از آن گروه جفا جوی کافر ناپاک
فکنده بود صد و بیست تن به خاک هلاک
که تشنه کامی شهزاده گشت آه شدید
هم از محاربه هم از حرارت خورشید
چه گویم آه که با کام خشک و دیده تر
نمود جهد و رسانید خویش را به پدر
فتاد با مژه خاک از ره پدر می رُفت
به آه و ناله به آن شاه تشنه لب می گفت
که ای پدر ز تف تشنگی هلاکم وای
ز تشنگی جگرم سوخت چاره ای فرمای
بدان رسیده که از تشنگی نمایم غش
کنون هلاک شوم ای پدر ز سوز عطش
شنید شاه شهید از پسر چو این سخنان
چنان گریست که گویی سحاب در نیسان
به برکشید چو جان پس سرور جانش را
گذاشت در دهن خشک خود زبانش را
که ای سرور دل و جان و پاره جگرم
کنم چه چاره، تو از من، من از تو تشنه ترم
گذاشت در دهن خشک وی بدیده تر
ز لطف داده بدش خاتمی که پیغمبر
به ناله گفت: که ای روشنی دیده من
تسلی دل زار ستم رسیده من
برو به جنگ که اینک شراب از کوثر
بنوشی از کف جدت کَنَنده خیبر
زخدمت پدر خود به چشم خون آلود
دوباره جانب میدان معاودت فرمود
طلب نمود مبارز از آن سپاه شریر
بسی بیامد و شد کشته از دم شمشیر
هر انکه را به کمر تیغ زد دو نیمش کرد
ز پشت مرکب خود واصل جحیمش کرد
چو حمله کرد به آن قوم کافر گمراه
فکند شصت نفر را به روی خاک سیاه
ز کشته بس که از آن قوم پشته ها افتاد
بلند گشت به هفتم سپهرشان فریاد
چو این مشاهده بنمود ابن سعد لعین
چنین بگفت به آن قوم کافر بی دین
که ای جماعت این بیشتر ز طفلی نیست
دهید زحمت بی جا به خویشتن از چیست
دو ده هزار شمایید و او بود تنها
ز کینه نخل قدش را در آورید از پا
بر او تمام به یکباره حمله آوردند
هر آنچه جور برآمد ز دستشان کردند
یکی به خنجر بران و دیگری با تیر
یکی به نیزه یکی آه با دم شمشیر
چنان ز کینه نمودند پاره پاره تنش
که شد چو سرخ مشبک سلاح بر بدنش
ز بس که تیر همی خورده بود اسب عقاب
عقاب بال و پر آورده بود همچو عقاب
ولی به آن بدن چاک چاک با ایشان
هنوز جنگ همی کرد همچو شیر ژیان
که منقذ پسر مره آن سگ کافر
فکند تیغ به فرق شریف آن سرور
چنان شکافت سرش را به تیغ آن بی دین
که اوفتاد به روی و سرش رسید زمین
چو دید مرکب طاقت ز کینه گشتش پی
گرفت یال عقاب و عنان گذاشت به وی
عقاب دید چو گردید صاحبش بی جان
نهاد روی به صحرا و بردش از میدان
چو دید شاه شهیدان که نوجوان پسرش
زکین شهید شد و گشت غائب از نظرش
ز جای اسب برانگیخت با دو صد افغان
رسید جانب میدان و یا علی گویان
به هر طرف که نظر می فکند از چپ و راست
نیامدش به نظر آنچه او دلش می خواست
که ناگه از طرفی مرکب علی اکبر
گذشت از بر آن پادشاه تشنه جگر
امام از پس و زین واژگون عقاب از پیش
ببرد تا به مکانی که بود صاحب خویش
چگویم آه که آن دم چو دید شاه شهید
بریده باد زبانم چو پیش آمد و دید
که کشته گشته زکین آه نوجوان پسرش
سرور جان ودل روشنی چشم ترش
ز باد فتنه ز پا اوفتاده شمشادش
ز دست رفته سهی قد جوان ناشادش
به سان طایر بسمل طپان به خون شده است
ز خون رخ چو مهش آه لاله گون شده است
ولی هنوز به صد پاره جسم جانش بود
چرا که منتظر باب مهربانش بود
به چهره خاک ره از مقدم پدر می رُفت
به صد هزار فغان گوئی اینچنین می گفت
که ای پدر ستم قوم بابکارم کشت
نیامدی به سرم درد انتظارم گشت
بیا بیا که ز اندوه دوریت مردم
به خاک حسرت محرومی از رخت بردم
اگر نکشته مرا زخم نیزه و شمشیر
کنونه غم تو به کشتن نمی کند تقصیر
چو این مشاهده فرمود آن امام شهید
پیاده گشت و سرش را به سینه چسبانید
ز روی چون مه او خاک و خون چو پاک نمود
بگفت این سخن و رودخون ز دیده گشود
که از فراق تو ای نوجوان چه چاره کنم
به جز که جامه جان را چو غنچه پاره کنم
به حیرتم که زداغ تو چون کنم به جهان
تو چون روی ز جهان خاک باد بر سر آن
ز بار غصه چرا نخل قامتت شده خم
تو نوجوانی و اندر جهان چه داری غم
پریده رنگ ز رخسار چون گلت از چیست
برفته تاب ز گیسوی سنبل از چیست
فتاده سرو قدت از چه سایه سان به زمین
چرا ز لعل لبت رفته آب و رنگ چنین
که پاره پاره ز کین کرده است پیکر تو
نخورده غصه به حال سکینه خواهر تو
کدام سنگدل این گونه کرده آزارت
نکرده رحم به احوال عمه زارت
چنین شکافت که از کین به تیغ تیز سرت
ترحمی نه به مادر نمود نه پدرت
چو از پدر بشنید این سخن علی اکبر
گشود چشم و چنین گفت با دو دیده تر
که ای پدر ز چه این گونه زار و غمگینی
ستاده است پیمبر مگر نمی بینی
دوجام باشدش اندر کف از می کوثر
یکی سپرده به من خواهم آن یک دیگر
بگویمش که مرا تشنه کامی است شدید
بگویدم که بود این یک از حسین شهید
روم کنون به سفر ای پدر خداحافظ
اگر رخ تو ندیدم دگر خداحافظ
اگر که رفته خطائی ز من حلالم کن
بیا نیامده اندر جهان خیالم کن
به تن به هر نفسم کاش بدهزاران جان
که هر نفس به رهت می نمودمی قربان
بگفت این سخن و جان به راه جانان داد
چگویم آه که آن نوجوان چه سان جان داد
بریده باد زبانم چو دید شاه شهید
که مرغ روح عزیزش ز کالبد بپرید
چو جان به سینه کشید و به خیمه گاهش برد
ولی به زاری و افغان و دود آهش برد
رسید چون به سراپرده شاه تشنه لبان
به ناله گفت علی اکبر آمد از میدان
روایت است که بی پرده عمه اش زینب
ز پرده گشت برون با هزار رنج و تعب
به آه و ناله همی گفت نور عینم وای
فروغ شمع دل و دیده حسینم وای
سکینه خواهر از سرفکند معجر را
چو کشته دید ز تیغ جفا برادر را
به گریه گفت که ای نوجوان برادر من
تو رفتی از بر من خاک باد بر سر من
ز تشنگی جگرم سوخت خیز و آبم ده
خجل مشو اگرت آب نی جوابم ده
بدند اهل حرم موکنان و مویه کنان
به حالتی که نه ممکن بود حکایت آن
یکی به سر زد وا فغان و وا اخا میکرد
یکی لباس صبوری به تن قبا می کرد
یکی ز چهره او خاک و خون نمودی پاک
یکی به ماتم او می فشاند بر سر خاک
در ان میانه ستمدیده مادرش به فغان
کشید پیکر وی را به سینه همچون جان
به داغ رود دو صد رود خون ز دیده گشود
به روی نعش وی افتاده بود و می فرمود
که ای ز پای در افتاده تازه شمشادم
ندیده کام به دوران جوان ناشادم
ز کین قوم دغ کشته گشته رودم وای
به خون خویشتن آغشته گشته رودم وای
رخت ز خون گلو گشته لاله گون از چیست
ز پای تا به سرت گشته غرق خون از چیست
ندیده کام علی اکبر ای جوانم رود
سرور جان و دل مادر ای جوانم رود
ز چیست چون دل من کاکلت پریشان است
به خاک و خون بدنت از چه رو است غلطان است
ز چیست لعل لبت این چنین شده است کبود
شهید قوم یزید ای ندیده کامم رود
چرا به مادر زارت سخن نمی گویی
چرا غم دل خود را به من نمیگوئی
سکینه تشنه آب است خیز و آبش ده
سؤال از تو کند عمه ات جوابش ده
چه خفته ای نبود هیچ آگهی مگرت
که گشته بی کس و بی یار و اقربا پدرت
کجا رواست که تو کشته من صبور شوم
که تا بینمت این سان ز دیده کور شدم
روایت است که طفلی به چهره چونخ ورشید
ز خیمه گشت برون و چو بید می لرزید
که هانی ابن بعیث آن لعین بی ایمان
جدا ز لشکر کفار شد بکشتن آن
چنان به تیغ زدش آن نکرده از حق بیم
که اوفتاد به روی و نمود جان تسلیم
شهید تشنه لبان با دو چشم خون آلود
از این مشاهده با آه و ناله می فرمود
که ای فلک ز جفای تو صد هزاران داد
ز جور کینه دیرینه ات دو صد فریاد
چه کینه ای است که با آل مصطفی داری
ندیده ام چو تو کس درجهان به غداری
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۲ - دلبر من با رخ چون آفتاب
دلبر من با رخ چون آفتاب
نیمشب آمد بر من بی نقاب
طره او ریخته بر دوش او
شد دل وجان واله و مدهوش او
قامت او طوبی وکوثر لبش
برتنم افتاد تب از غبغبش
چهره او سوره والشمس بود
از کف خلقی دل وجان می ربود
طره اومعنی واللیل کرد
پرسش او را دل ما میل کرد
بر رخ حالم در عشرت گشاد
مرهمی او بر دلم ریشم نهاد
گفت که با جان تو هجرم چه کرد
گفتمش از هجر تومردم زدرد
نامده رفت از بر من آن نگار
گفتمش ای آفت صبر وقرار
بینمت آیا دگر آمد جواب
در برت آیم شبی اما به خواب
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۳ - در صفت عشق
عشق دانی چیست ترک آرزوست
بلکه ترک دل که منزلگاه اوست
عقل اگر داری مشو از عشق دور
انه مفتاح ابواب السرور
ترک مال وجان، به عشق دوست کن
دوستی کن هر چه رای اوست کن
از شراب عشق اگر لب تر کنی
چون زلیخا زندگی از سر کنی
پیر اگر باشی جوان گردی ز عشق
در جوانی کامران گردی زعشق
بی نیاز از انس و ازجان سازدت
هر ه مشکل داری آسان سازدت
پای تا سر جوهر جانت کند
تا رسد جانی که جانانت کند
وآنکه نبود عشق جانان در دلش
جز پشیمانی نباشد حاصلش
گر دلت خالی بود از عشق یار
خون کنش وز دیده ریزش درکنار
از دم عشق آنکه را دل زنده است
تا خدا پاینده او پاینده است
وصف عشق از گفتگو بیرون بود
هر چه افزون گویم او افزون بود
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۴ - مناجات
الهی گناهانم از حد گذشت
چوکوه گران گشت وچون ریگ دشت
همی بر گناهم دمادم فزود
گناهی که ازمن نیامد نبود
مرا چشم امیدبر عفو توست
چه غم از گناهم اگر عفو توست
اگر بندگان را گناهی نبود
کجا رحم وعفو تورخ می نمود
گنه باشد از بنده عفو از خدا
بیا درگذر از گناهان ما
که ما بندگان ضعیف توایم
همه میهمان در مضیف توایم
زخوان کرم سیر کن جمله را
به بذل وعطا میرکن جمله را
تو بر هر چه خواهی کنی قادری
براحوال ما ناظر وحاضری
به حکم تو حنظل چنین گشته تلخ
مه ازامر توغره گردید وسلخ
نباشد گنه بخش غیر از تو کس
تو بخشنده هر گناهی و بس
اگر خوب اگر بد تو را بنده ایم
به ما رحم فرما که شرمنده ایم
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۵ - حکایت
یکی چاکر خویش را زد به سر
که فرمان نبردی چرا زودتر
تو رانعمت از بهر خدمت دهم
بدین گونه خدمت چه نعمت دهم
که تا من نبینم ترا دور شو
تو هم تا نبینی مرا کورشو
دل من که میبود چشمش به خواب
زجا جست چون ماهی دور از آب
بمن گفت ای وای برحال ما
ازین قرعه نیکو نشد فال ما
که این چاکری دیر فرمانبر است
نه اوبنده نه خواجه اش داور است
ببین خواجه چون تیر به بر سرش
چه سان راند او را به خشم از درش
بزرگی سزاوار یزدان بود
که هم نعمت از او هم احسان بود
نه فرمان بریم ونه خدمت گذار
دهد رزق بر ما به لیل ونهار
نه ازخشم راند کسی را ز در
نه کس را زند از گناهی به سر
چو ما بندگان را چنان او خداست
به فرمان او کاهلی کی رواست
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۶ - تذکر
شبی یاد دارم که جمعی به دشت
نشستیم تا نیمی از شب گذشت
یکی بهر رفتن ز جا شده بلند
رفیقان بگفتندش ای هوشمند
کسی را ز ما همره خود ببر
که در راه باشد بسی خیر وشر
بگو تا که را همره خود بری
که درره نماید تو را یاوری
مرا زاین سخن مردن آمد به یاد
گران باری از غم به دوشم نهاد
به دل گفتم آندم که بایست مرد
که را باید ای دل به همراه برد
بود پای ما لنگ و راه است دور
رفیقی در این راه باشد ضرور
که شاید مرا دستگیری کند
چو بیحالتم ضعف پیری کند
ندارم به جز عشق حیدر سراغ
کسی را کهمرهم گذارد به داغ
مگر مهر او را به همره بریم
که از این پل پر خطر بگذریم
الهی به جاه نبی و ولی
که جا ده مرا در لوای علی