تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۷ - درشرح حال خود گوید
چوعمرم نه وه شد از هفت وهشت
به لهو ولعب روز وشب صرف گشت
چو از سال ده عمرم آمد به بیست
نگشتم خبر زاین که تکلیف چیست
چو از بیست عمر من آمد به سی
نکردم به احوال خود وارسی
ز سی گشت چون سال عمرم چهل
ز خودگشتم از جهل وغفلت خجل
چو سال چهل رو به پنجه نمود
به آن غفلت وجهل من هی فزود
ز پنجاه عمرم چو آمد به شصت
همه عضو من خورد گشت وشکست
به هفتاد افتاد اگر عمر کس
بگو زندگانی ترا گشت بس
رسد عمر کس گر به هشتاد سال
مکن دیگر از روزگارش سؤال
رود گر ز هشتاد سوی نود
بگو زودتر جانش از تن رود
رسد عمر کس از نودگر به صد
مگو دارد از زندگانی رسد
تو را هست اگر عقل و هوش وتمیز
به باطل مکن صرف عمر عزیز
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۸ - فی التنبیه
برون رفت از شهر موشی به دشت
برای تفرج پی سیر و گشت
به صحرا به سوراخ موشی رسید
در آنجا یکی موش دشتی بدید
چو همجنس بودند وهم کیش هم
به شادی نشستند در پیش هم
بدوموش دشتی بگفتا ز چیست
که هیچ آب و رنگت به رخسار نیست
چرا این چنینی ضعیف و نزار
چرا ناتوانی چرا دل فگار
تو داری به هر نعمتی دسترس
نه چون من که باید خورم خاک وبس
بگفت ار تو در دشتی از ما بهی
از آن ما نزاریم وتو فربهی
به گوشم چو از گریه آید صدا
شود بندبند من از هم جدا
به سوراخ گوئی که من مرده ام
شود زهر من گر شکر خورده ام
تو می دیدی ار گربه را همچوما
نمیگفتی اینگون چون وچرا
چو همسایه پیوسته با دشمنم
ز اندیشه هر لحظه کاهد تنم
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۱۹ - در شرح حال خود گوید
به فردوس استاد منشاد باد
ز ابجد الی ضظغم داد یار
پس از آن مرا فارسی خان نمود
کلام عرب پس به درسم فزود
چو از صرف و ازنحو گشتم خبر
بدیدم بهحالم ندارد ثمر
چواز فقه ومنطق شدم مستفیض
ندیدم شفائی به حال مریض
ز اعداد ورمل ونجوم وحساب
ندیدم به احوال خودفتح باب
بنستم از این علم ها هیچ طرف
به باطل همه عمر من گشت صرف
چو از علم عشق آگهم کرد دوست
بدیدم که علمی اگر هست اوست
در آنجا همه بحث از وحدت است
نه از ارث اموات و از قسمت است
چوآگاه گردیدم از علم عشق
بس اسرار را دیدم ازعلم عشق
غرض اینکه علم ار بود عاشقی است
کسیرا که این علم نبود شقی است
اگر علم خواهی بخوان علم عشق
بیا تا نمایم بیان علم عشق
در آنجا همه مبحث از دلبر است
که غائب زچشم و چو جان در بر است
در او وصفها باشد از روی دوست
پریشان سخنها ز گیسوی دوست
حکایت ز وصل است واز اشتیاق
شکایت ز بخت است ودرد فراق
در آنجا سخن نیست از کفر ودین
نه از دوزخ ونه زخلد برین
نه از نیک وزشت وحلال وحرام
نه ازدیر و کعبه نه از ننگ ونام
همه باب و فصل وی از وحدت است
عدد یک بودهر چه درکثرت است
کسی دارد ار روی دل با یکی
شده است آگه از علم عشق اندکی
شود بیخود از علم عشق آنچنان
که خود را نبیند دیگر درمیان
کنداحوالی دور از چشم او
رود علت کوری از چشم او
به عالم نبیند به جز روی دوست
به هر سوکند روهمی بیند اوست
ولی هر که دم زد ز اسرار عشق
شود همچو منصور بردار عشق
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۰ - حکایت
خواست موری تا ز وحدت دم زند
دم به وصف خالق عالم زند
از صفات وذات حق گویا شود
در طریق معرفت پویا شود
از صفات الله کند برخی بیان
هم ز ذاتش شرحی آرد بر زبان
گفت رب ما چنان است وچنین
دارد اندر سر دوشاخ نازنین
عارفی گفتش خموشی پیشه کن
از خدا ای بی خبر اندیشه کن
اینکه تو گفتی نه وصف کبریاست
حاش لله این نه تعریف خداست
کیخدا را چون تو باشدشاخ و سر
یا چوما دارد دل ودست وجگر
از من وتوناید اوصاف خدا
کی بردکس ره به ذات کبریا
مورگفت ای عارف اسرار حق
ره ندارم بیش از این دربار حق
ز این ندارد پایه فهم بیشتر
بر رگ جانم بزن کم نیشتر
می نگنجد بیش از این در ظرف من
ظرف من را بین وبشنو حرف من
شاخ را چون دیدم اندر خود کمال
گفتم این را نیز دارد ذوالجلال
من به فهم خویشتن گفتم سخن
ورنه کی تعریف حق آید زمن
چیست آخر جرم من عقل آفرین
دانش وعقلم نداده بیش از این
منهم ار گفتم خطائی همچومور
فاعف منی سیئآتی یا غفور
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۱ - فی التنبیه
ببین صنع صانع دراعضای خود
به حیرت شواز فرق تا پای خود
به یکپاره پیه بنهاده نور
که چشم تو بیند ز نزدیک ودور
به رفتن تو را پای رفتار داد
به گفتن تو رانطق وگفتا رداد
مرا حیرت آید که یک چشمه آب
گهی سرکه بیرون دهد گه گلاب
به سر پنجه های توناخن نهاد
که آسان توانی گره را گشاد
چه رگها به جسم تو انداخته
به کشت وجود توجو ساخته
تو را یک زبان داده است ودو گوش
که دوبشنو وگو یک از روی هوش
به عالم چه چیز است کاندر تونیست
تو خودمی ندانی سرشتت زچیست
زحکمت به اعضا نهاد استخوان
که تا سخت گرددبدنها از آن
تو را داددندان که تا نان خوری
همت داده نان تا به دندان خوری
خدائی که دندان دهد نان دهد
چرا آرد پس کس به انبان نهد
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۲ - نکته
گر رمد چشمت ندارد در عدد
عشق را با دوست بینی متحد
دوست با عشق ار چه دانی شدیکی
بشنو از من تا بگویم اندکی
یعنی ار جز دوست داری در ضمیر
نیستی ازعشق در عالم خیبر
ای خوش آن عاشق که جز جانان دگر
در ضمیرش کس نگردد جلوه گر
هر چه بیند دوست را بیند در او
هر چه گوید زونماید گفتگو
چشم او بر خم نباشد یا سبو
می بود از این وآن مقصود او
وحدت آرددم از کثرت کم زند
پشت پا بر هر چه درعالم زند
مرحبا ای عشق جانان مرحبا
مرحبا ای راحت جان مرحبا
ای تو در هر روز و هر شب یار من
ای ز توآسان همه دشوار من
از بر من جا به دیگر جا مگیر
سایه خویش از سر من وامگیر
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۳ - حکایت
شنیدم که شیخی به بغداد بود
زمستان به راهی گذر می‌نمود
به کنجی یکی بچه گربه دید
که لرزد ز سرما چو از باد بید
دل شیخ بر حال او سخت سوخت
ز رحمت به بالای او رخت دوخت
بشد خم، گرفت از زمین گربه را
نهان کرد در پوستین گربه را
پس او را چو مهمان سوی خانه برد
غذائی که خود خورد، دادش بخورد
همش سیر فرمود و هم کرد گرم
هم او را مکان داد در جای نرم
شنیدم که چون شیخ رفت از جهان
به خوابش یکی دید بس شادمان
بپرسید از اوضاع و احوال او
بگفتا مرا هست حالی نکو
نشد هیچ طاعت چو از من قبول
ز مأیوسی خویش گشتم ملول
که ناگه بگفتند دل دار شاد
مگر بچه گربه رفتت ز یاد
چو لله کردی به او التفات
خدا داد از این گیر و دارت نجات
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۴ - مناجات
اگر مست هستم وگر هوشیار
به یاد توام دائم ای کردگار
تو را غافر المذنبین نام شد
مرا هم از آن باده درجام شد
عطا شیوه ی تو خطا کار ماست
چه باک ازخطا عفوت ار یار ماست
شنیدم که نام توباشد غفور
از ان اینچنین در گناهم جسور
به فضل تو امیدواریم ما
به عفو تو امید داریم ما
توئی خالق وکس به غیر از تو نیست
بدیندعوی ار منکری هست کیست
که با تیغ غیرت زبان برمش
اگر بینمش بین چه سان برمش
یکی را به سر تاج شاهی نه ی
یکی را غم بی کلاهی دهی
مرا نیست آن قدرت وآن لسان
که گویم چنین کن و یا کن چنان
تو راهم بهشت است وهم آتش است
به هر یک خوشی ز آن مرا هم خوش است
الهی به حق رسول مجید
مرا از درخود مکن ناامید
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۵ - حکایت
چنان قحط سالی به شیراز شد
که روح از بدن ها به پرواز شد
ملخ کرد منزل به بستان و کشت
اثر از تر وخشک برجا نهشت
همه خلق برکنده دل ازحیات
شده شاه شطرنج وگردیده مات
از آن خلق بی حال ناخوش مزاج
طلب کرد مأمور والی خراج
چنان تنگ شد عرصه بر مردمان
که از زندگانی گذشته و جان
نمانداز برای کسی در دیار
نه پای فرار ونه جای قرار
یکی را به زنجیر بستند سخت
یکی را به بر جامه شد لخت لخت
فقیری دل آشفته چون زلف یار
بشد پیش والی به اصلاح کار
که ازحال این خلق خود آگهی
مفرما به احسانشان کوتهی
بفرمود والی چه احسان کنم
تمنا چه دارند کان سان کنم
بگفتش نخواهد کسی از تو چیز
توچیزی مخواه از کسی ای عزیز
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۶ - در شکایت از یکی از شاهزادگان
ز شهزاده دارم دلی پر ز درد
ندانی که بامن ز همت چه کرد
گمانم که او پور شاهنشه است
ز رسم بزرگی دلش آگه است
ندانستم او مرد سوداگر است
همی در پی اخذ سیم وزر است
ز شاهان اگر بهره ای داشتی
زر و سیم را خاک پنداشتی
به مدحش همی شعرها گفتمی
چه درها که در وصف او سفتمی
به انعام من آفرین هم نگفت
چه دروگهرها که دادم به مفت
سزاوار هر بیت من خانه ای است
که هر شعر من به ز دردانه ای است
ز بی مایگی در کجا کس خرد
به بازار کس در چرا پس برد
نه من شعر گفتم که گیرم زری
نرفتم پی زر گهی بر دری
از اوخواستم بهر خلقی علاج
که از ملک ویران نگیرد خراج
ملخ کشت مخلوق را جمله خورد
چه خواهد کس از آنکه جان داد و مرد
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۷ - فی التنبیه
نه هر تاجداری بود شهریار
خروسان بسی دیده ام تاجدار
نه هر خسروی صاحب افسر است
نه هر چیز شیرین شود شکر است
نه هر کس بود زابلی رستم است
نه هر کس که طائی بود حاتم است
نه مرد است دارای ریش وذکر
که هستند دارا بز و نره خر
هر آئینه سازی نه اسکندر است
سزاوار هر سر کجا افسر است
نه هر کس که مه طلعت ومشک مواست
توان گفت دلبر که گویند اوست
که باچیز دیگر بود دلبری
بود شیوه او به دست پری
نه هر جنگجوئی است پور پشنگ
نه پور پشنگ است هر کس به جنگ
نه اندر قرن هر که بد شد اویس
نه هر عامری را توان گفت قیس
نه هرکس که خوانند اورا بزرگ
توان میش را گیرد از چنگ گرگ
بزرگی سزاوار یزدان بود
که بود و وجود همه ز آن بود
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۸ - حکایت
خری باخری گفت در زیر بار
که آسودگی نیست در روزگار
به ما صاحب ار می دهدکاه وجو
ببین جان زما می ستاند گرو
گر ازخسته حالی به کندی رویم
زندمان همی تا به تندی رویم
چنین پشت ما ریش از بار اوست
اگر ما بمیریم از آزار اوست
مرا وتو را عاقبت می کشد
ز بس آب و هیزم به ما می کشد
جوابش بگفتا بروتا رویم
من وتو کی از رنج فارغ شویم
بباید همی رنج و زحمت کشید
خدا بهر این کارمان آفرید
کسی را چه قدرت به چون وچرا
بخواه از خدا سبزه زار چرا
بکن شکر کانسان نگردیده ایم
به بیرحمی آن سان نگردیده ایم
اگر پشت ریشیم از بار خلق
نداریم دستی به آزار خلق
نداریم خوف از سؤال وجواب
نداریم پروای روز حساب
یکی را خوش آید ز صوت هزار
یکی را سرو آرد بانگ سار
نه از آن خوش اید مرا نه از این
که دارم دلی زار و اندوهگین
مرا ناله نی خوش آید به گوش
که یکباره از سر برد عقل وهوش
حکایت ز یاران همدم کند
مرا بی خبر از دوعالم کند
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۲۹ - در پریشان دلی خود گوید
دلی دارم به تنگی چون دل مور
غمین وخسته خوار و زار ورنجور
دو صد خروار غم جاکرده در او
ندارد گر چه جای یکسر مو
پریشان تر ز مشکین طره یار
ز غم بیمارتر از چشم دلدار
دلی دارم چو زلف یار بی تاب
چو ماهی غرقه در دریای خوناب
دلی آشفته دارم سخت پژمان
چومشکین طره جانان پریشان
دلی دارم در آتش چون سمندر
غم عالم دراوگردیده مضمر
دل است این یا گران کوهی ز فولاد
نصیبم از ازل یارب چه افتاد
نه یابم خود که دلیا لخت خون است
همی دانم که بی صبر وسکون است
مبادا هیچکس را اینچنین دل
مباداکار کس ز اینگونه مشکل
مبادا کس به درد دل گرفتار
ندانم چون کنم با این دل زار
می هستی چو اندرجام کردند
مرا یکلخت خون دلنام کردند
چه بودی گر نمیبودی به دنیا
نشانی از من بی دل چو عنقا
زحالمن خبر آن مرغ دارد
که دردام از چمن خود پا گذارد
نصیحت گوی را از من که گوید
کز این پس دفتر از پندم بشوید
چه داند آنکه در ساحل به خواب است
که چون است آنکه مستغرق در آب است
به عمر ویش روز خوش ندیدم
گلی از گلشن شادی نچیدم
بدم من صعوه ای بی بال و بی پر
بیاوردم برون از بیضه چون سر
دلم فارغ ز آسیب زمان بود
که بر شاخی بلندم آشیان بود
به سر می بردم اندر آشیانه
مهیا از برایم آب ودانه
پس ازچندی که آوردم پر وبال
اسیرم کرد شهبازی به چنگال
به باغ دل به امید وخیالی
نشاندم نوبتی تازه نهالی
به آب دیده او را پروریدم
به سالی چند رنجش را کشیدم
گهی میکردم از خاشاک پاکش
گهی با آب می شستم ز خاکش
نگاهش داشتم از باد وباران
که تا دی رفت و‌آمد نوبهاران
پس از آن صدمه ها ورنج بسیار
گه آن شد که آرد میوه ای بار
سمومی از قضا ناگه وزان شد
وز آن یکسر بهار اوخزان شد
عجب نقشی فلک ناگه برانگیخت
که شاخش خشک شد برگش فروریخت
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۰ - در اسرار
هر آن نعمتی را که بینی به دهر
چه تلخ وچه شیرین چه شکر چه زهر
ز آب وزمین جمله پیدا شده
که آسایش خلق دنیا شده
ز آب وزمین نعمت آماده شد
برای تو پیش توبنهاده شد
به عالم نمی بوداگر سبزه زار
چه می خورد حیوان دراین روزگار
زمینی که بر روی آن نیست آب
نمی گردد از آن کسی کامیاب
اگر آب باران بدوگشت بار
شود آن زمین تازه وسبزه زار
زمینی که آبش نگردد معین
چو آبی است کو را نباشد زمین
زمینی اگر آب باشد بر او
دهد حاصل وفیض یابی از او
به چشم سروسر نگه کن ببین
که سری است پنهان در آب وزمین
توگوئی در اواسم اعظم بود
کز او راحت خلق عالم نبود
بیابی از این سر اگر آگهی
نگردد نصیب دلت گمرهی
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۱ - در سر حروف واسماء
سرها اندر حروف است ای پسر
گردی آگه چون شوی صاحب نظر
گر شوی آگه ز اسرار حروف
محوو حیران گردی ازکار حروف
گر شوی عالم به جفر جعفری
پی به سر هر حروفی می بری
این حروف اندر اسامی وکلام
همچو سر پوشند بر روی طعام
هر چه بینی پوست باشد روی مغز
مغز را میجو که آن مغز است نغز
تا بدانی معنی اسماء‌ چیست
تا شوی آگه به دهر از هست ونیست
پای تا سر چشم باش و گوش شو
لیک سرپوشی کن وسرپوش شو
آشکار است اینکه خلاق مجید
پوستی بر روی هر مغز آفرید
ای بسا مغزی که داردچندپوست
پوست بهر حفظ آن مغز در اوست
کمتر از بادام کی باشد کلام
پخته داند کاین سخنها نیست خام
تو ببین بادام دارد چند پوست
لذت وقوت همه درمغز اوست
گشته معنی ها نهان در اسم ها
همچوجان در دل دل اندر جسم ها
گر کسی گوید سخن بنگر چه گفت
بستری انداخت در اوبین که خفت
وصف هر چیزی نهان دراسم اوست
اسم اوگویاست گوبد یا نکوست
پنبه کن از گوش هوش خود به در
تا شوی از سر اسماء با خبر
گشته است اسماء نازل از سما
وضع اسما نیست اندر دست ما
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۲ - در تنگدلی خودگوید
دلی تنگ تر دارم از چشم مور
ولی تا بخواهی در اوخفته شور
به قد خم تر از ابروی دلبرم
ز گیسوی دلبر پریشان ترم
به من هفتخوان گشته این روزگار
نه من پور زالم نه اسفندیار
شبم تا سحرگه زچشمان تر
ستاره فشان وستاره شمر
بهروزوشب وهفته وماه وسال
بود اختر طالعم در وبال
ندانم چه زائیده مادر مرا
به طالع چه می بوداختر مرا
سیه روزوبدحالم از درددل
همی روز وشب نالم از درد دل
دلم گشته از نیش اندوه ریش
پشیمانم از زندگانی خویش
به جز اینکه خون کرده در دل ما
از این زندگانی چه حاصل مرا
گر این زندگانی است مردن به است
سوی آن جهان رخت بردن به است
دلی نیست بی غم در این روزگار
تفوباد بر این چنین روزگار
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۳ - در زراعت وشرح حال خود
به دهقانی افتدتو را کار اگر
وگر خواهی از کشته خودثمر
بکن سعی تا نگذرد وقت کار
هم ازوقت رو زودتر تخم کار
اگر کشت خواهی کنی سال نو
به تدبیر آن کشت امسال رو
نما زود کاری به قانون خویش
بکن کار از وعده خویش پیش
بکن با رعیت رعایت که او
کند کار را زود وبی گفتگو
ولی مالک ملک کس گرشود
خصوصا به شیراز ما خر شود
ز بس بار وصادر به اومی کشند
دو هفته نرفته است کش می کشند
شود شوشه ای از زر ار خوشه ای
نمی ماند از بهر اوتوشه ای
خصوصا دراستخر وخاصه به شول
که ملک من است وکسان را تیول
یکی می برد آب اورا به جبر
یکی غارتش میکندچون هژبر
ز من مالیاتش طلب می کنند
از این عدل عالم عجب می کنند
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۴ - درباره ریاکاران زاهدنما
گذارند داغی به ران ستور
که بشناسدش صاحب از راه دور
چرا داغ زاهدنهد بر جبین
جبین را ندانسته از ران یقین
پی صیدخلق است در صبح وشام
گرفته است تسبیح بر کف چودام
ز طول نمازش مخور هیچ گول
که در رهزنی هست بدتر ز غول
چوخواند قنوت اوخر ونره خر
بهگاه رکوعش دهد سیم وزر
به وقت سجود آید اوخر سوار
که تا پس دهد نیست گر راهوار
نماز ار کند کس به عمر دراز
بدین سان چه حاصل برد از نماز
گنه را چه فرق از عبادات ماست
عبادات ما کی پسندخداست
کسانی که بر دل نهادند داغ
از ایشان مگر شخص یابد فراغ
وگرنه در این زاهدان هیچ نیست
به گفتارشان غیر سر گیج نیست
به زاهدبگوبدمکن دل زمن
خود انصاف ده گفتم از حق سخن
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۵ - مناجات
خدایا توئی خالق کارساز
دری بررخ ما کن از لطف باز
توبردرد هر کس دوا میدهی
توبر بینوایان نوا می دهی
بکن دردما را زرحمت علاج
که بیمار هستیم وناخوش مزاج
براحوال ما بندگان ضعیف
تفضل کن ای کردگار لطیف
به ما عدل توجان گدازی دهد
بکن فضل تا سرفرازی دهد
عزیز آنکه شد عزت او ز توست
ذلیل آنکه شد ذلت او زتوست
گهی دشمنان را کنی پایدار
گهی دوستان را بری پای دار
ببخشی بهکوه و بگیری به کاه
نجوئی ثواب و بشوئی گناه
یکی را به دولت کنی شادمان
یکی را به نکبت کنی توأمان
یکی را دهی تختی وتاج و گنج
یکی را سیه بختی ودردورنج
به عالم بود حد وقدرت که را
که گوید به کار توچون وچرا
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۶ - فی التنبیه
گرت سیم وزر هست هستی عزیز
توئی صاحب فهم وفضل وتمیز
اطاعت کند از تومیر وفقیر
شوی حکمران بر صغیرو کبیر
همه کارهای تودارد رواج
نبینی گهی ذلت واحتیاج
به روز وشب وهفته وماه وسال
زهر درد وغم باشی آسوده حال
گرت سیم وزر نیست پس روبمیر
که عیش است مردن به حال فقیر
نمیباشد او را دل ودین به جا
مگر رحمی آرد به حالش خدا
هر آنکس که اورا زر وسیم نیست
دلش خالی از انده وبیم نیست
به حکمت اگر همچو لقمان بود
چو بی سیم وزرهست نادان بود
ور ازهوش ودانش فلاطون بود
چوبی سیم وزر هست مجنون بود
خصوص آنکه باشد به قید عیال
که یکدم نمیباشد آسوده حال
وبال عیال و غم نیستی
توئی کوه آهن اگر ایستی