تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۷ - همه فیض است می پرستی عشق
همه فیض است می پرستی عشق
بی خمار است ذوق مستی عشق
ما کجا دامن وصال کجا؟
دست ما و دراز دستی عشق
عاکفان صوامع قدسیم
طاعت ما، صنم پرستی عشق
صوفی آسا به رقص می آرد
توبه را، های و هوی مستی عشق
شرری پیش آفتاب، حزین
هستی ماست پیش هستی عشق
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۹ - دو جهان است درکنار خودم
دو جهان است درکنار خودم
خود خزان خود و بهار خودم
مایه ور تر، کنارم از دریاست
خجل از چشم اشکبار خودم
گاهگاهی دلم به خود سوزد
شمع آدینهٔ مزار خودم
بسمل افتاده ام ولیکن نیست
خبر از نازنین سوار خودم
نشئهٔ عمر، یک صبوحی بود
روزگاریست در خمار خودم
در اسیریست سرفرازی من
سخت در قید اعتبار خودم
صلح کل کرده ام به خلق جهان
مرد میدان کارزار خودم
نه به رندی خوشم نه با تقوا
همه درماندگی به کار خودم
رفتم از خویش، آمدی چون تو
چشم در راه انتظار خودم
مهره دل در آتش است سپند
گرم جانبازی قمار خودم
به ز صد نقش دلکش است حزین
رقم کلک مشکبار خودم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۶ - عقل دور است از آن جهان که منم
عقل دور است از آن جهان که منم
عشق داند مرا چنان که منم
سره ام در قمار سربازی
حبّذا سود بی زیان که منم
چشم صورت حجاب اگر نشود
عین معنی شود عیان که منم
نوبهارم خزان نمی داند
خرّم این باغ و بوستان که منم
منم اینک، چه می تواند کرد
مرگ با جان جاودان که منم؟
بر سرم سایهٔ همایی هست
منگر این مشت استخوان که منم
چشم بر راه جلوه ای بودم
زد به دل حلقه ناگهان که منم
رمهٔ عقل و هوش حیران است
گر شعیبم و گر شبان که منم
طالع و طبع کیمیا دانم
بوالعجب شهرهٔ نهان که منم
غیر خضر قلم نساخته تر
لب ازین چشمهٔ روان که منم
خشکی مشرب سرای خودی
دور ازین بحر بی کران که منم
تهی از باده کس ندیده حزین
خسروانی خم مغان که منم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۹۸ - عشق عالی مقام را نازم
عشق عالی مقام را نازم
مایهٔ احتشام را نازم
می پزم با خود آرزوی وصال
سود سودای خام را نازم
نسخهُ مرهمم دل ریش است
آن خط مشک فام را نازم
گاه هوشم کندگهی مدهوش
نشئه های مدام را نازم
خاک را خواند و یا عبادی گفت
شیوهُ احترام را نازم
مسرفم خواند وگفت لاتَفنَط
رحمت و لطف عام را نازم
منطقت شد صفای سینه حزین
حکمت این کلام را نازم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۷ - سحر آمد ندا ز میخانه
سحر آمد ندا ز میخانه
کای خرابات گرد دیوانه
کنج مسجد گرفته ای تا کی؟
چه زیان داشت طور رندانه؟
سبحه در کف نشسته ای تا چند
خیز و پیمان نما به پیمانه
زین ندا جستم آنچنان از جا
که ز آتش چنان جهد دانه
چون نهادم درون میکده پا
سرم آمد به چرخ، مستانه
نگه گرم آشنا رویان
کرد ما را ز خویش بیگانه
دل و دین را زدند مغبچگان
دو سه ساغر زدیم رندانه
همه بر گرد یکدگر گشتیم
شمع جان را شدیم پروانه
در و دیوار جمله مست و خراب
همه از جلوه های جانانه
از صراحی گرفته تا خم می
همه در های و هوی مستانه
بود چون نخل طور شب همه شب
در انا الله شمع کاشانه
حرم کعبه را ز یاد نبرد
طوف بیت الحرام بتخانه
باده ها جمله صاف مشربها
شیشه ها جملگی پریخانه
در سراپردهٔ وجود حزین
همه عشق است، باقی افسانه
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۵ - در عذرخواهی از اتفاق توارد در اشعار
به خدایی که از اشارت کن
عالمی را نموده معماری
که مرا شعر و شاعری عار است
کاش بودم ازین هنر عاری
بارها خواستم کزین ذلّت
دوش خود را دهم سبکباری
نکته، بی خواست می رسد به لبم
چون طبیعی ست نغز گفتاری
در نوشتن بسی مماطله رفت
یک نوشتم ز صد به دشواری
زآنچه هم بر زبان خامه گذشت
شد پریشان بسی ز بیزاری
پاره ای هم، به قید ضبط آمد
همچو در نافه، مشک تاتاری
سی هزار است، در چهارکتاب
نظم کلک بدایع آثاری
تنگ شد در فراخنای جهان
خامهٔ من، ز تنگ مضماری
کلکم آن طوطی شکرشکن است
که بود شهره، در شکرباری
چشم دارم که چون گهرسنجی
گهرم را کند خریداری
گر ببیند میان این همه گنج
که فشاندم به دست بیزاری
لفظ و مضمون غیر را، کم و بیش
که بر آن گشته خامه ام جاری
رفعت پایه بیند و هنرم
ننهد تهمتم به طرّاری
کرده بر آستان فطرت من
مه و خور، آرزوی مسماری
مشک سای مشام عطّار است
نافهٔ نقطه ام به عطاری
گشته از شرم نقش خامه‎‎ ‎ من
متواری، بتان فرخاری
نی وحدت سُرا چو برگیرم
گسلد رشته، گبر زناری
باده ریزد به ساغر مخمور
ورقم را اگر بیفشاری
آفت دشمن است و نیروی دوست
صفدر خامه ام به صفداری
همّت و مایه ام از آن بیش است
که مرا کدیه خوی، پنداری
مبتذل گو، توان شناخت که کیست
طبع جوهرشناس اگر داری
آرد اذعان، به رای روشن من
چشم انصاف اگر نینباری
نتوان چارهٔ توارد کرد
نه ز حزم و نه از جگرخواری
رسی آنگه به درد ما که چو ما
خامه گیری به دست و بنگاری
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۸ - در وصف خود سروده است
لایق مدح در زمانه چو نیست
خویشتن را همی سپاس کنم
هر چه گویم نه تهمت است و نه لاف
از حسودان چرا هراس کنم؟
کرده باشم مقام خود را پست
گرکنم مدح و التماس کنم
سر کیوان بگردد از مستی
می دانش، اگر به کاس کنم
فرس طبع، چون برانگیزم
خاک در چشم بوفراس کنم
کلک معجز نگار چون گیرم
نی به ناموس بونواس کنم
رعشه پیریم گرفت و همان
پنجه در پنجهٔ حواس کنم
در دلم، خون اگر فتد از جوش
آتش از طور اقتباس کنم
گر جهان، پر کنم ز آب گهر
به خوی خجلت، ارتماس کنم
به چه امّید در زمانهٔ کور
شاهد طبع، روشناس کنم؟
کس زبان مرا نمی فهمد
به عزیزان چه التماس کنم؟
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۹ - قطعه در نکوهش روزگار خویش
روزگاریست، عقل می کوبد
کنج آسایش اختیارکنم
در به روی جهانیان بندم
کنج آسایش اختیارکنم
سفر دور مرگ، نزدیک است
فکر سامان آن دیار کنم
زر داغی، کنم به کیسهٔ دل
گهر اشک در کنار کنم
دست از خوان آرزو بکشم
به همین خون دل مدار کنم
عشق بازی به خویشتن فکنم
ترک یاران بدقمارکنم
تنگم از شهر، رو به کوه آرم
خانه در سنگ، چون شرار کنم
لیک چون کارها به دست خداست
نتوانم به خویش کار کنم
زین سپس فرصت از خدا طلبم
دیده در راه انتظار کنم
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۱۳ - قطعه در شکایت بعضی از مردم زمان خود
قدر هر سفله، از تو گشت علم
ای سپهر خَم، این چه انصاف است
از تو، امروز کافی الملکیست
هرکه تمغای کون اوقاف است
تا که سگ یافت می شود، ندهی
به هما استخوان، که اسراف است
پرنیان باف، تخته کرده دکان
روز بازار بوریاباف است
لب معنی، به مهر خاموشیست
سر و سرمایه در جهان لاف است
سفله پس کیست در زمانه؟ بگو
ارذل النّفس اگر ز اشراف است
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۱۷ - برای کسی که اشعار او را به سرقت برده است
غزلی برده رندکی از من
که نگویم ز ننگ، نامش باز
سخن عاشقان نمایان است
بوالهوس کی شده ست محرم راز؟
گر نه آیین امتیاز بدی
سحر هم، می زدی دم از اعجاز
یک دو بیتک مناسب آمده است
یادم از باستان سحر طراز
نمکین خوش نموده است رقم
نکته زا، خامهٔ سخن پرداز
دزد شاعر به ماکیان ماند
که به زیرش نهند، بیضهٔ غاز
بچگانش به سوی بحر روند
او به ...ون دریده ماند باز
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۲۱ - و نیز در وصف خامهٔ خویش
لوحش الله خامه ام که به صدق
هست با معنیش وفا و وفاق
ترجمان غم نهان من است
چون زبان، بسته با دلم میثاق
هم نی خوش نوا و هم نایی
آه عشاق و ناله سنج عراق
پیکر عشق را بود محیی
شاهد حسن را بود خلاق
سر معشوق از نوایش گرم
دل عاشق به ناله اش مشتاق
نقش او رشک صفحه ارژنگ
مدّ او، میل سرمهٔ اوراق
نقطه اش، بدر آسمان شرف
لیکن آسوده از خسوف و محاق
کرده مستانه جلوه هایش تنگ
عرصه بر ساقیان سیمین ساق
رگ افسرده را بود نشتر
سر بی مغز را بود مطراق
با رگِ ابر معنی است چو برق
شب معراج فکرت است، براق
گلشن از فیض جوی او، انفس
روشن از نور شمع او آفاق
گهر افشانده همّتش به طبق
به بر خازنان سبع طباق
حلی افزای این مقوس طوق
لوحه پیرای این مقرنس طاق
ننماید ز موم و خارا فرق
سر کند چون ز قصه های فراق
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۳۶ - خطاب به امیری نادان
چارپایی شنیده ام مرده است
از امیرکبیر، طال بقاه
چون که سنجیدم این سخن، گفتم
غلط افتاده است در افواه
بعد خویش، آن که چون امیر گذاشت
کی وجودش شود به مرگ، تباه
خلف آن را که هست، خود باقی است
خرد آمد برین حدیث گواه
زنده را، مرده کی توان گفتن؟
خود حکم باش حسبهًٔ لِلّٰه
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۳۷ - دربارهٔ برخی از مردم
گفت یاری، حزین بی دل را
خلق را در فساد می بینم
همه مست شراب کبر و حسد
همه غرق عناد می ببنم
وه چه آمد چه شد که نیکان را
بدتر از قوم عاد می بینم؟
گفتم ای دوست، ترک عربده کن
در تغافل، سداد می بینم
غمی از هیچ نیست یاران را
جنس غیرت کساد می بینم
...خرشان اگر حواله کنی
از دهنشان زیاد می بینم
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۳۸ - غیر آزادگان
غیر آزاده خاطری که بود
برتر از چرخ و انجمش، پایه
باقیان، زیر آسمان هستند
همچو در زیر ماکیان خایه
گر سر از بیضه برکند، باشد
مادرش طبع و مرکزش دایه
همه از طفلکی، سبک تمکین
همه در ناکسی، گران مایه
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۴۱ - و نیز در مطایبه
ای فلانی، شگفت نیست مرا
از عجبهای هند و بنگاله
عجب آید از این که زاییده ست
ماچه خر مادر تو، گوساله
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۵۰ - قطعه
در همه عمر، بر صحیفهٔ دهر
هر چه این کلک مشکبار نوشت
اول آن را به لوح خاطر من
قلم فیض کردگار نوشت
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۵۲ - تاریخ بنای مسجدی که در بنارس متصل به مقبرهٔ حزین است
جبهه بر خاک نه درین مسجد
کز برای عبادت است اینجا
بهر تاریخ این بنا، هاتف
گفت: درگاه حاجت است اینجا
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۵۵ - به یکی از بزرگان نوشته است
ای که دارد لوای اقبالت
آفتاب بلند، سایه نشین
بود از نوبهار خلق توام
نفس مشکسای فروردین
نکته ای هست، از رهی بشنو
که خدا ناصر تو باد و معین
انتفاعی که از جهان دژم
دارم از گردش شهور و سنین
تلخی عیش روزگاران است
که بود در مذاق من شیرین
کشدم گرد کلفتِ ایّام
توتیایی به چشم حادثه بین
از غم من مکن پریشان دل
که مبادت ز چرخ، چین به جبین
کج اگر باخت ناکسی چه عجب؟
کو نداند یسار را ز یمین
روش هر کسی فراخور اوست
نتواند پیاده شد فرزین
خار بیچاره از کجا آرد
طرّه ی سنبل ورخ نسرین؟
دل ما را چه غم که از رخ زشت
نفتد در جبین آینه چین؟
سفله را طبع روزگار بود
نه به مهرش وفا بود، نه به کین
بی خرد لایق عتاب کجاست؟
تشنه داند بهای ماء مَعین
صدف سینه های پاک بود
جای دُردانه های غثّ و سمین
گر ببخشی گناه او، دارم
طاعتت تا به روز بازپسین
بر مرادت مدام گردد چرخ
چاکر درگهت ینال و تکین
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۰ - دل و جان نژند را مانم
دل و جان نژند را مانم
خاطر مستمند را مانم
داده دهرم به رایگان بر باد
پند ناسودمند را مانم
بر سراپای خویش چون نگرم
یک دل دردمند را مانم
حزین لاهیجی : اشعار عربی
شماره ۲ - یا بدیع الجمال قد اهویک
یا بدیع الجمال قد اهویک
قلبی المبتلی تحیر فیک
بلغ الدمع و اصلاً لراه
یوم سوء هجرت من وادیک
لو ملکت الملاک ماء رضیٰ
بعد ما قد قدرت رق ملیک
قد حکاه الوشاهٔ من نصبی
فأتانی و فال ما یبکیک
قلت داء البعاد یا سکنی
قال وصلی رجوت أن یشفیک
و دنی من وسادتی و رویٰ
لی حدیثاً بلحظه الفتیک
قال ما تبغنی فقلتُ له
یا مسیحی مدامهٔ من فیک
فسقانی و قال لست تریٰ
میته بعدها لعمر أبیک
سُرّ قلب الحزین من رشأٍ
فبقی فارغاً عن التفکیک