تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۱۱ - قطعه
شنیدم که هارون به بهلول گفت
ز دنیا گذشتی و این نادر است
بگفتا گذشت تو از من فزود
که دادی نعیم ابد را ز دست
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - قطعه
شنیدم که از مال داری لئیم
یکی بی‌نوا خواست چندین درم
بگفتا مرا دار معذور و کن
روا حاجت خود ز اهل کرم
ولی کم کن از خواهش خویش گفت
برای ندادن چه بیش و چه کم
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۲۸ - قطعه
مبر رشک بر آنکه او را ملک
پی امتحان کرد روزی بلند
چه بسیار کس را که این گنج نهاد
فرا برد‌ امروز و فردا فکند
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۳۲ - قطعه
یکی را گه و بی گه اندر سرای
به سرقت همی رفت مال و منال
بر آورد دیوار خانه به ابر
نبود ایمن از دزد در عین حال
کسی گفتش این دزد در خانه است
تو بندی ره بام چشمت بمال
سخن فهم کن زین مثل ای عزیز
چو نفست زند ره ز شیطان منال
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۳۶ - قطعه
به هر چیز مهرت فزونتر بود
همان را پرستش کنی هرچه هست
چو مهرت به دنیا ز حق بیش شد
تو دنیاپرستی نئی حق‌پرست
صغیر اصفهانی : مفردات
شماره ۴ - همان به بد و نیک مردم نگویی
همان به بد و نیک مردم نگویی
که بد را بدی بس، نکو را نکویی
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۶ - در ایّام روزه به از روز ما شب
در ایّام روزه به از روز ما شب
که خورشید من بر نهار است تا شب(؟)
خوشم با سیه‌روزی خود که گاهی
در اندیشه افتم که روز است یا شب
درین روزه، پا بسته روزهایم
که باشد گریزان ازین روزها شب
مدام از چه در فکر روز فراقم
به آه دمادم کنم روز را شب
معاذاللّه از روز سختی که خلقی
چو میلی بخواهند با صد دعا شب
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۷۲ - چمن کز گل و غنچه بویی نداشت
چمن کز گل و غنچه بویی نداشت
سرو برگ جام و سبویی نداشت
ازان حال من دوش پرسید یار
که با دیگری گفت‌وگویی نداشت
حریفی که بر گریه‌ام خنده زد
سر و کار با تندخویی نداشت
به همراهی‌ام غیر در کوی یار
نیامد، مگر آبرویی نداشت
چنان بودم از بخت خود ناامید
که هرگز دلم آرزویی نداشت
در دوستی کوفت میلی، مگر
که اندیشه از جنگجویی نداشت
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۷۹ - حیا گر ز عاشق به غایت خوش است
حیا گر ز عاشق به غایت خوش است
ولی از بتان بی‌نهایت خوش است
دلا هر دم از یار، بهر فریب
به پیش رقیبان شکایت خوش است
چنان خو گرفتیم با ناخوشی
که دلدار ما بی‌عنایت خوش است
تو را با من بی‌زبان پیش غیر
به چشم و به ابرو حکایت خوش است
به جز قصهٔ عشق، میلی مگوی
که در عاشقی ها روایت خوش است
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - آن پری چون زلف در پا می‌کشد
آن پری چون زلف در پا می‌کشد
خلق را در دام سودا می‌کشد
می‌شوم آسوده گر دست اجل
از دلم تیر جفا وا می‌کشد
آه کز بیچارگیها مرگ هم
از سر بیمار غم، پا می‌کشد
دل هم آزاری اگر از دیده دید
انتقام خویش از ما می‌کشد
وه که میلی را دوا از یاد رفت
بس که درد ‌بی‌مدوا می‌کشد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - خدنگ تو چون ره به خون می‌برد
خدنگ تو چون ره به خون می‌برد
مرا بر سرره جنون می‌برد
به روز شکار تو تیر خدنگ
بشارت به صید زبون می‌برد
جنون بین که از بزم او همنشین
به صد انفعالم برون می‌برد
به جوش آید از رشک، خون دلم
چو بر لب می لاله‌گون می‌برد
به مستی خوشم،‌ تا نیابم خبر
که بختم ز بزم تو چون می‌برد
به فرمان جلاد مژگان او
مرا خون گرفته‌ست و خون می‌برد
دل از ناامیدی چو میلی مرا
ز کوی تو با صد فسون می‌برد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - ز نومیدی وعده افسرده بودم
ز نومیدی وعده افسرده بودم
گر امشب نمی‌آمدی مرده بودم
به مردم اگر شکوه‌ای کردم از تو
میاور به رویم که آزرده بودم
چو تنها رسیدی، خجل گشتم از تو
که همراه غیرت گمان برده بودم
ازان سرگران از رقیبان گذشتم
که در بزم او ساغری خورده بودم
من آن گلبن حسرتم همچو میلی
که در گلشن وصل،پژمرده بودم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - به خون چهره می‌شویم و می‌روم
به خون چهره می‌شویم و می‌روم
دعای تو می‌گویم و می‌روم
دل من به دنبال و رو درقفا
ره هجر می‌پویم و می‌روم
وداع تو ناکرده، هر سو ترا
به صد دیده می‌جویم و می‌روم
گرفتم مگر ماتم خویشتن؟
که چون ابر، می‌مویم و می‌روم
چو گل چند روزی به صد خون دل
درین باغ می‌رویم و می‌روم
ز کوی تو چون میلی از رشک غیر
به خود مرگ می‌گویم و می‌روم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - به بالین من در تب غم نیایی
به بالین من در تب غم نیایی
وگر جان سپارم به ماتم نیایی
به پرسیدنم بس که تقصیر کردی
کنون از خجالت به سویم نیایی
مرا کشتی و بهر دفع گمان هم
به پرسیدن اهل ماتم نیایی
چنان زار کشتی مرا کز خجالت
کنون برسر خاک ما هم نیایی
دلا همچو میلی برون می‌بری جان
اگر سوی آن زلف پرخم نیایی
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - دگر دل ربود از کفم دلربایی
دگر دل ربود از کفم دلربایی
مه بی‌وفایی، بلای خدایی
کشد جذبه شوق، بی‌اختیارم
به سوی ستم‌پیشه بی‌وفایی
مکن رو چو آیینه سوی رقیبان
حذر کن که آهی کشد مبتلایی
به کوی تو از بس که بی‌اعتبارم
گریزم چو پیدا شود آشنایی
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - در مدح ابراهیم میرزا
شبی در سیاهی چو روز مصایب
گشوده چو اهل مصایب ذوایب
شکن بر شکن همچو زنجیر سودا
گره بر گره همچو ابروی حاجب
دعا گمره شاهراه اجابت
بلا حاجب بارگاه مطایب
نگون یوسف مه به چاه مشارق
گره قرص خور در گلوی مغارب
به رفتن فلک در تردّد، ولیکن
چو شخصی که در خواب گردیده هارب
مگو شب، سیه زال نامهربانی
که زاید ازو طفل امّید خایب
ز پایان او خلق نومید چندان
که صبح دوم را شمردند کاذب
درو تیرگی تا به حدّی که غافل
نهادی قدم شخص در نار لاهب
مکدّر در آن زنگبار کدورت
چو آیینهٔ زنگیان نجم ثاقب
کثافت در آن آن‌قدر کآفرینش
ز لطف بدن چون پری بود غایب
در اوّل قدم آبله کرده یکسر
ز دشواری راه، پای کواکب
درین شب رهی بود پیشم که گردون
در افراط و تفریط ازو بود کاسب
فروتر ز بخل و فزونتر ز همّت
نشیب و فرازش به چندین مراتب
فرازش به جایی که در نیمهٔ شب
هویدا شدی صبح و شام از دو جانب
چنان کوه گردون شکوهی که بودی
درو چشمه‌سار از نجوم ثواقب
به بالای آن کوه اندیشه‌فرسا
فتادی به راکب ظلال مراکب
نشیبش به حدّی که قارون و کیوان
نمودی به هم چون دو پیکر مقارب
در آن صیدگه از دد و دام کوته
کمند بلیّات چرخ معاقب
نفیر سرافیل در وی ز پستی
چو افسانه از بهر خواب ارانب
ز گرمای آن دوزخ بی‌گناهان
سپند ثوابت شرروار ذایب
ز بی‌آبی چشمهٔ چشم عاشق
زبان بر لب افکنده مژگان ساکب
به هر گام بی‌دستیاریّ آتش
شدی آبله داغ در پای ذاهب
شدی آب چون آبله در ته پا
به روی زمین میخ نعل مراکب
مگر از گدازندگی تشنگان را
دمی آب پیدا شدی در مشارب
درین ره که هر دم ز بی‌اعتدالی
گرفتی سر راه ذاهب چو ناهب
قضا را به من مرکبی بود همره
نه مرکب، که مجموعه‌‌ای از معایب
چنان صادق‌الاعتقادی که هر دم
فتادی به صد حیله در پای صاحب
شدی منحصر طاعت او به سجده
بُدی فی‌المثل گر ز شیخان تایب
ز سستی فتادی به رو همچو سایه
برو گر شدی نور خورشید راکب
ز چشمان او پردهٔ عنکبوتی
نمایان چو از غار، بیت عناکب
قلم گر شدی فی‌المثل دست و پایش
بماندی ز همراهی دست کاتب
مرا بود خرسنگ ره، تا زمانی
که از درگه صبح برخاست حاجب
تعالی‌اللّه از صبح دولت که سرزد
چو از خاطر پیر، تدبیر صایب
ازو آفتاب سعادت فروزان
چو نور صباح از جبین اطایب
همش پنبه از بهر داغ کدورت
همش مرهم از بهر زخم نوایب
همی‌کرد اشارت کلید بشارت
که این است گنجور گنج مطالب
شکفتم ازین مژده و برگشادم
چو گل دست حاجت به درگاه واجب
که یارب به جذب کمند محبّت
که مطلوب ازان شد طلبکار طالب
به ناز بتی کز تقاضای خوبی
نهان تابع و آشکار است عاتب
به خرسندی عاشق از ذوق وعده
چو شب زنده‌دار از دم صبح کاذب
به دیوانه‌ای کش همین است طاعت
که آزاد باشد ز قید مذاهب
به امّیدواری که از انتظاری
به دشواری‌اش جان برآید ز قالب
که بیرونم آور ازین راه محنت
مرا وارهان زین کمند مصایب
هنوزم ز لشکرگه دل نکرده
سپاه دعا عزم درگاه واهب
که آمد به گوشم خروش سروشی
که ای مبتلای بلا از دو جانب
ترا مژده کان روز آمد که بینی
رخ آفتاب کواکب مواکب
سمّی خلیل آنکه از فیض لطفش
چکد آب حیوان ز نیش عقارب
زند در دبستان عقلش چو طفلان
دم از ساده‌لوحی سپهر ملاعب
مه نو شود گر کلید عتابش (کذا)
رود در حجاب سیاهی چو حاجب
به‌سان کمان در کمینگاه خُلقش
نیفتد گره در کمند حواجب
ز آسایش عهد او زخم خنجر
ز پهلوی مضروب خندد به ضارب
کمندش دهد جذبه‌ای گر به شبنم
شود مهر را جانب خویش جاذب
ز تاثیر زنجیر حفظش، نماید
گره چون سلاسل به زلف کواعب
تواند به دست خرد برگرفتن
... اوایل ز روی عواقب
تویی آنکه در مذب شخص قدرت
بود سجده مکروه و معراج واجب
نپیچد به هم در زوایای طبعت
چو اوتار خورشید، تار عناکب
زرای تو شاید که چون اختر آید
مطر در نظر از ضمیر سحایب
شود مو بر اندام، دام عقوبت
چو خورشید محشر شوی ‌گر معاتب
کند باز جود تو صید جهانی
که چون مهر در هم نیارد مخالب
ز اغصان به جای ثمر شعله ریزد
اگر بنگری سوی گلزار، غاضب
توان گفتن آیینه دانش، چو گردد
شراب ضمیر ترا مهره شارب
فکندی چنان پرده عیب‌پوشی
که امساک پوشد لباس مواهب
اگر دستگیری ز قدر تو بیند
زند پنجه بر مه پلنگ محارب
بتابد اگر آفتاب سخایت
شود موج دریا، سراب سباسب
گرانی درآید به گوش مخاطَب
اگر از وقار تو گوید مخاطب
ز انعام و اکرام پی‌در‌پی تو
مواکب فرامش کند از مواجب
خوش آن دم که در مجلست این غزل را
دهد قول مطرب علوّ مراتب
درین خردسالی نباشد مناسب
که باشی به هر نامناسب مصاحب
دمی بی‌رقیبان نه‌ای، وز محبّت
نخواهم ترا یک دم از دیده غایب
تو کم لطفی و من درین غم که دشمن
شود بر من آهسته آهسته غالب
شود تا نزاع من و غیر افزون
نگاهش رعایت کند هر دو جانب
دلش جمع گردیده گویا ز مرگم
که امروز بر کشتنم نیست راغب
مرا می‌کشد غیرت اینکه با من
سخن گوید و بنگرد بر جوانب
ز بیداد او عاقبت داد خود را
برد بنده میلی به درگاه صاحب
تنم آشیان عقاب عقوبت
دلم پاسبان متاع متاعب
مرا شاعری کار و بیکارم امّا
مدار معاشم به خویش و اقارب
چه خویش و اقارب، که در بغض و کینه
به افعی مشابه، به عقرب مقارب
از ایشان چو از بت‌پرستان شهادت
دو مصراع موزون یکی از اغرایب
ز نقصان ادراک و جهل مرکّب
چو آیینه قلب، معیوب و عایب
من از کار خود خوار در پیش ایشان
چو بدنام اسلام در دیر راهب
ز بی حاصلیهای این پیشه، بر من
زبان اقارب چو نیش عقارب
ازین فارغ البالی‌ام در تعجّب
ز بخت من الحق نمود از عجایب
کزان دوزخ ناامیدی فتادم
به بزم تو، یعنی بهشت مآرب
نثار تو کردم دُر شاهواری
به آویزه گوش گردون مناسب
سراسر به دیبای الفاظ دلکش
چو قدّ شواهد خیالات صایب
درو حور بیت از دو مصراع موزون
بر اطراف افکنده مشکین ذوایب
چه بیتی، که هر کس درآید نبیند
چو آیینه چین بر جبین حواجب
به دست و عنان و به پا و رکابت
که غیر از ثنای تو بعد از مناقب
مراتا به غایت نگردیده در دل
چو وصف اعاجم، چه مدح اعارب
به دیوان اندیشه‌ام بعد ازین هم
جناب ترا باد نایاب، نایب
به این شغل بادا دعاگوی، انسب
که آن هم بود منصبی از مناصب
الا تا شب و روز، خورشید باشد
درآفاق گه شارق و گاه غارب
ترا مهر دولت برآید ز شرقی
که او را نباشد زوال از مغارب
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۲۷ - در مدح نورنگ‌خان
کدام است آن حقهٔ سیم پر زر
که چون بیضه ماند به نشکفته عبهر
به طبیب و به نکهت چو گلهای بستان
به زیب و به زینت چو بتهای آزار
به روی و به مو همچو نسرین و سنبل
یکی دلگشا، دیگری روح‌پرور
چو پیچد به نسرین او شاخ سنبل
ز مرآت، مرئی شود نقش جوهر
تنش رخنه‌رخنه چو زنبور خانه
دلش پاره‌پاره چو بار صنوبر
دل روشن از رخنه‌های تن او
چو پروین نمودار از چرخ اخضر
ز هر روزنش لمعه‌ای هست لامع
چو گلچهره‌ای گشته ناظر ز منظر
برآید پری‌وار از راه روزن
درون هرچه آید در آن منظر از در
ز هر روزنش دود چون سر برآرد
پی‌چشم بدبین کند راست، نشتر
توان کرد تشبیه با خارپشتش
که خار است در چشم بدبین سراسر
به ژولیده مویان سرگرم ماند
ز اطراف آن، دود چون بر زند سر
چو دود دلش سر کشد، عالمی را
معطّر کند همچو موی پیمبر
ز زلف نگاری‌ست با داغ سودا
که از درد شد دود آهش معنبر
شود رهبر آتش، ولی عشق هر دم
کند رهنمایی به آیین دیگر
چه سان آتش عشق پوشیده دارد
که بر آتشش دود آه است رهبر
چو بر فرق او دود دل کلّه بندد
نماید کلف بر رخ ماه انور
صدف گویم، امّا صدف را که دیده
پر از لعل ناب و پر از مشک اذفر؟
دواتی‌ست چون دوده پرنافهٔ چین
که گردد دماغ از مدادش معطّر
به هم لیک هرگز مرکّب نبوده
سیاهیّ و شنگرف در هیچ محبر
همانا دل اهل سوداست پر خون
به جای سویدا درو دود عنبر
و یا گلستان خلیل است و در وی
به اعجاز سنبل برآید ز اخگر
و یا نوخطی را ز سیب زنخدان
برآمد خط سبز چون سبزهٔ تر
گهی در نظرها درآید چو زاغی
که از دود عودش شده عنبرین، پر
گهی هست چون بی‌پر و بال مرغی
که همواره آتش خورد چون سمندر
گهی هست چون سرجدا کرده ماری
که آن را بود دانه یاقوت احمر
گهی تیره از دود دل می‌نماید
چو خورشید کز ابر باشد مکّدر
چه با این علامات و آثار باشد
بجز مجمر مجلس افروز داور؟
جهاندار نورنگ کز عدل او یافت
کهن باغ دوران ز نو، رنگ دیگر
سحابی که از جذبهٔ همّت او
برون چون حباب آید ز آب، گوهر
دمد چون گل و سبزه لعل و زمرّد
شود گر کَفَش بر زمین سایه گستر
فرو بر سرش افسر مهر آید
اگر سر فرو آید او را به افسر
چو توفان کند دود باد نهیبش
شود دفتر نُه فلک جمله آذر
عجب نیست در آفتاب عتابش
که خارا گدازد، چو در آب، شکر
زهی تیغ تیز تو مرگ مجسّم
زهی ذات پاک تو روح مطهّر
ز شوق دعای تو کودک چو سوسن
برآید زبان‌آور از بطن مادر
شود خطبه هرگه ز نام تو نامی
دگرباره نامی شود چوب منبر
ترا هست با خلق احسان، سپاهی
که با آن کنی ملک دل را مسخّر
ز نیسان گوهرفشان عطایت
بود پر گهر گرچه هم بحر و هم بر
ولی بهر دریوزه در باغ عدلت
چو دست چنار است دست ستمگر
خیال از فروغ ضمیر تو در دل
نماید چو تمثال ز آیینه مظهر
که بی‌اختیار اکثر مشرکان را
رود بر زبان ذکر اللّه‌اکبر
صف لشکر خصم در پایداری
شود فی‌المثل گر که دیوار خبیر
فرو ریزد از هم به سیلاب تیغت
چو بنیاد خبیر ز بازوی حیدر
سمند تو چون برق نیسان خوی افشان
خرامان چو برق و خروشان چو تندر
چه سان بادپایی، که چون برقع لامع
به یک گام طی می‌کند هفت کشور
در آتش درون چون سمندر شتابان
به دریا درون همچو ماهی شناور
به تندی دمادم عنان در رباید
برو برنشیند اگر باد صرصر
سُمش آهنین نعل را آب سازد
چو آبی که در سنگ اندازد آذر
معاذاللّه از فیل کُه پیکر تو
که گاهی صف‌آرا بود، گاه صفدر
چو ریگ روان، کوه بر جا نماند
گر آید به او فی‌المثل در برابر
چو اشجار نورسته از جا برآرد
چو خرطوم پیچد به صد ساله عرعر
چو دیوار نم دیده از پا در آرد
چو دندان فشارد به سّد سکندر
زمین همچو کشتی نمی‌یافت تسکین
اگر پیکر او نمی‌بود لنگر
جهان داورا! چون منی را چه یارا
که باشم ترا مدح‌خوان یا ثناگر
تو از بحر بیش و من از قطره‌ای کم
تو از مهر افزون، من از ذرّه کمتر
همین سرفرازی مرا بس، که باشم
چو میلی، کمند ترا صید لاغر
الا تا به مجمر نهند اهل دولت
سپند و بود نفع او دفع هر شر
گه چشم زخم بساط جلالت
کواکب سپند، آسمان باد مجمر
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۱۵۵ - کسی فارغ از کار دنیا نشست
کسی فارغ از کار دنیا نشست
که زانو به زانوی مینا نشست
تذروی ست از چشمه سار طرب
حبابی که در جوی صهبا نشست
به تعظیم برخاست کهسار غم
چو مجنون به دامان صحرا نشست
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۷۳ - چه غم کودکان را زاندوه مادر؟
چه غم کودکان را زاندوه مادر؟
چو مینا کند گریه، ساغر بخندد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۷۸ - نچسبید بر دامنت طفل اشکم
نچسبید بر دامنت طفل اشکم
چه گویم به او، دست و پایی ندارد