تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - چشمت آزار ما چه می خواهد
چشمت آزار ما چه می خواهد
از دل مبتلا چه می خواهد
من چو وصل تو خواستم به دعا
شیخ شهر از دعا چه می خواهد
بوسه یی زکات حُسن مرا
بده از تو گدا چه می خواهد
چون غمت هرچه خواست کرد به جان
دگر از جان ما چه می خواهد
یار خواهد همیشه خاطر من
خاطر یار تا چه می خواهد
ای خیالی مخواه چاره ز غیر
صبر کن تا خدا چه می خواهد
از دل مبتلا چه می خواهد
من چو وصل تو خواستم به دعا
شیخ شهر از دعا چه می خواهد
بوسه یی زکات حُسن مرا
بده از تو گدا چه می خواهد
چون غمت هرچه خواست کرد به جان
دگر از جان ما چه می خواهد
یار خواهد همیشه خاطر من
خاطر یار تا چه می خواهد
ای خیالی مخواه چاره ز غیر
صبر کن تا خدا چه می خواهد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - دل نه جز غصّه محرمی دارد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - گر به رویت کنند نسبت حور
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - ای به حُسن آفتاب چاکر تو
خیالی بخارایی : قطعات
شماره ۳ - ای وزیری که ملک و جاه تو را
خیالی بخارایی : مفردات
شماره ۱ - گفتمش صد قدم توانی رفت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۸ - گل هزار است صحن بستان را
گل هزار است صحن بستان را
بلبل آهسته تر کش افغان را
گل من برفزود بر گلزار
نیست انصاف بوستان بان را
دل به خوبان این دیار مده
که نپایند عهد و پیمان را
عاشقان را چه کیش زا سلامست
عشق برقی است کشت ایمان را
داشت طغرا بخون ماخطت
سر نهادیم خط و فرمان را
روز وصلم بریز خون و بگوی
که به عید است فخر قربان را
باغبانا گل مرا بگذار
ورنه آتش زنم گلستان را
ابر چشمم چو قطره افشاند
ببرد سیل باغ و بستان را
ای که دامن کشانا روی بچمن
خارت آویخته است دامان را
تو چو صرصر روان و من چو غبار
پویمت از قفا بیابان را
حاجی از شوق کعبه نشناسد
لاجرم سبزه و مغیلان را
هم نفس لب مرا بنه بر لب
تا که چون نی برآرم افغان را
گر بهر بنده من نهی انگشت
نشنوی جز نوای هجران را
حلقه زلف سرکشت داند
حال آشفته پریشان را
درد دل را مسیح دست خداست
از طبیبان مجوی درمان را
بلبل آهسته تر کش افغان را
گل من برفزود بر گلزار
نیست انصاف بوستان بان را
دل به خوبان این دیار مده
که نپایند عهد و پیمان را
عاشقان را چه کیش زا سلامست
عشق برقی است کشت ایمان را
داشت طغرا بخون ماخطت
سر نهادیم خط و فرمان را
روز وصلم بریز خون و بگوی
که به عید است فخر قربان را
باغبانا گل مرا بگذار
ورنه آتش زنم گلستان را
ابر چشمم چو قطره افشاند
ببرد سیل باغ و بستان را
ای که دامن کشانا روی بچمن
خارت آویخته است دامان را
تو چو صرصر روان و من چو غبار
پویمت از قفا بیابان را
حاجی از شوق کعبه نشناسد
لاجرم سبزه و مغیلان را
هم نفس لب مرا بنه بر لب
تا که چون نی برآرم افغان را
گر بهر بنده من نهی انگشت
نشنوی جز نوای هجران را
حلقه زلف سرکشت داند
حال آشفته پریشان را
درد دل را مسیح دست خداست
از طبیبان مجوی درمان را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۱ - یار از ما کناره کرد امشب
یار از ما کناره کرد امشب
رشته ی مهر پاره کرد امشب
ماه من رخ نهفته و زهجران
دامنم پرستاره کرد امشب
غیرتم می کشد که غیر از دور
بزم ما را نظاره کرد امشب
خواست اندوه ما و عیش رقیب
به چه کیش استخاره کرد امشب
جای دل بود سیخ مژگانش
که به حالش قناره کرد امشب
چشم آشفته چون منجم شهر
خیل انجم شماره کرد امشب
غیر داروی مدحت حیدر
درد دل را که چاره کرد امشب
رشته ی مهر پاره کرد امشب
ماه من رخ نهفته و زهجران
دامنم پرستاره کرد امشب
غیرتم می کشد که غیر از دور
بزم ما را نظاره کرد امشب
خواست اندوه ما و عیش رقیب
به چه کیش استخاره کرد امشب
جای دل بود سیخ مژگانش
که به حالش قناره کرد امشب
چشم آشفته چون منجم شهر
خیل انجم شماره کرد امشب
غیر داروی مدحت حیدر
درد دل را که چاره کرد امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - ای خرد طفلی از دبستانت
ای خرد طفلی از دبستانت
عقل مدهوش چشم مستانت
شیر نخجیر آهوی نگهت
پور دستان اسیر دستانت
خیز ای شیر عقل کاتش عشق
شرر افکند در نیستانت
شاهد مست شب چوپرده فکند
شمع بیرون کن از شبستانت
نار پستان اگر نجوئی به
گر بود یار نار پستانت
آب آتش مزاج آتش رنگ
ببرد سردی زمستانت
گر چمد سرو قامتی در باغ
چه تمتع زسرو بستانت
خط سبزت بگرد لب سرزد
طوطی آمد بشکرستانت
گفتی آشفته را چه نام و کدام
عندلیبی است از گلستانت
گر مرا رد کنی زخیل سگان
من پناه آورم بسلمانت
عقل مدهوش چشم مستانت
شیر نخجیر آهوی نگهت
پور دستان اسیر دستانت
خیز ای شیر عقل کاتش عشق
شرر افکند در نیستانت
شاهد مست شب چوپرده فکند
شمع بیرون کن از شبستانت
نار پستان اگر نجوئی به
گر بود یار نار پستانت
آب آتش مزاج آتش رنگ
ببرد سردی زمستانت
گر چمد سرو قامتی در باغ
چه تمتع زسرو بستانت
خط سبزت بگرد لب سرزد
طوطی آمد بشکرستانت
گفتی آشفته را چه نام و کدام
عندلیبی است از گلستانت
گر مرا رد کنی زخیل سگان
من پناه آورم بسلمانت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - زینهار از دو ترک خونخوارت
زینهار از دو ترک خونخوارت
حذر از عقربان جرارت
داده خاتم لبت به زنهارم
ز آن سیه مست ترک خونخوارت
ز آه درویش چون نیاندیشی
تویی آیینه آه زنگارت
از چه میخانهی تو ای ساقی
که پرستند مست و هشیارت
سرو خود را بیارم ای قمری
تا که سازم ز سرو بیزارت
گر تو شیرین پسر به مصر آیی
یوسف از جان شود خریدارت
نخرم سحر جادوی بابل
در بر چشمکان سحارت
تو که شب خفتهی به بستر ناز
چه غم از عاشقان بیدارت
غیر خود بینیم که حاجب تست
کس نه بینم که باشد اغیارت
برفکن بار نفس را از دوش
تا به منزل برد سبک بارت
فارغ از قید این و آن باشد
هر که چون من شود گرفتارت
ساقیا می حلال خواهد خورد
هر که در جام دید دیدارت
زاهد و برهمن چو آشفته
گرد دیر و حرم طلبکارت
پرده دل بود مقام علی
رو بدر پرده های پندارت
نافه چین به خون خورد غوطه
در بر زلفکان عطارت
حذر از عقربان جرارت
داده خاتم لبت به زنهارم
ز آن سیه مست ترک خونخوارت
ز آه درویش چون نیاندیشی
تویی آیینه آه زنگارت
از چه میخانهی تو ای ساقی
که پرستند مست و هشیارت
سرو خود را بیارم ای قمری
تا که سازم ز سرو بیزارت
گر تو شیرین پسر به مصر آیی
یوسف از جان شود خریدارت
نخرم سحر جادوی بابل
در بر چشمکان سحارت
تو که شب خفتهی به بستر ناز
چه غم از عاشقان بیدارت
غیر خود بینیم که حاجب تست
کس نه بینم که باشد اغیارت
برفکن بار نفس را از دوش
تا به منزل برد سبک بارت
فارغ از قید این و آن باشد
هر که چون من شود گرفتارت
ساقیا می حلال خواهد خورد
هر که در جام دید دیدارت
زاهد و برهمن چو آشفته
گرد دیر و حرم طلبکارت
پرده دل بود مقام علی
رو بدر پرده های پندارت
نافه چین به خون خورد غوطه
در بر زلفکان عطارت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - هر که را عشق در کمند انداخت
هر که را عشق در کمند انداخت
بست و از قید عقل فارغ ساخت
ریخت در جام عقل باده عشق
آتشی بود کابگینه گداخت
پاکبازش نمیتوان گفتن
هر که با تو قمار عشق نباخت
پیک خیل خیال دوست رسید
کشور دل ز غیر او پرداخت
فخرم این بس که پاسبانش دوش
در میان سگان مرا بنواخت
داشتم طوق عشق در گردن
داغ پیشانیم چو دید شناخت
شوق شکر لبانت آشفته
شور شیرین به گفتگو انداخت
بست و از قید عقل فارغ ساخت
ریخت در جام عقل باده عشق
آتشی بود کابگینه گداخت
پاکبازش نمیتوان گفتن
هر که با تو قمار عشق نباخت
پیک خیل خیال دوست رسید
کشور دل ز غیر او پرداخت
فخرم این بس که پاسبانش دوش
در میان سگان مرا بنواخت
داشتم طوق عشق در گردن
داغ پیشانیم چو دید شناخت
شوق شکر لبانت آشفته
شور شیرین به گفتگو انداخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۴ - چشمه خور برای دیدن نیست
چشمه خور برای دیدن نیست
آتش از بهر آرمیدن نیست
سر برند از درخت و سرسبز است
نخل را تاب سر بدیدن نیست
گر بگوید حدیث عشق زبان
گوش را طاقت شنیدن نیست
جسم بر جان حجاب جانان است
لاجرم چاره جز دریدن نیست
وه که جبریل را بمقدم عشق
چاره جز بال گستریدن نیست
دهر فرزند از چه میزاید
کش سر بچه پروریدن نیست
عشق هست آن کمان که رستم را
قوت این کمان کشیدن نیست
هر که لعل لب بتی نگزید
حاصلش غیر لب گزیدن نیست
شجر عشق راست میوه شرر
این ثمر از برای چیدن نیست
هر که دل کرد وقف تیر نظر
چاره اش جز بخون طپیدن نیست
زلف چوگان و گوی او سرماست
عادت گو بجز دویدن نیست
روح آشفته مرغ گلشن تست
جز بکوی تواش پریدن نیست
هر که شد مست جام عشق علی
کوثرش را سر چشیدن نیست
آتش از بهر آرمیدن نیست
سر برند از درخت و سرسبز است
نخل را تاب سر بدیدن نیست
گر بگوید حدیث عشق زبان
گوش را طاقت شنیدن نیست
جسم بر جان حجاب جانان است
لاجرم چاره جز دریدن نیست
وه که جبریل را بمقدم عشق
چاره جز بال گستریدن نیست
دهر فرزند از چه میزاید
کش سر بچه پروریدن نیست
عشق هست آن کمان که رستم را
قوت این کمان کشیدن نیست
هر که لعل لب بتی نگزید
حاصلش غیر لب گزیدن نیست
شجر عشق راست میوه شرر
این ثمر از برای چیدن نیست
هر که دل کرد وقف تیر نظر
چاره اش جز بخون طپیدن نیست
زلف چوگان و گوی او سرماست
عادت گو بجز دویدن نیست
روح آشفته مرغ گلشن تست
جز بکوی تواش پریدن نیست
هر که شد مست جام عشق علی
کوثرش را سر چشیدن نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - بت پرستنده بت رویت
بت پرستنده بت رویت
کفر زنار بند گیسویت
جامه کعبه حلقه مویت
قبله خانه طاق ابرویت
چه تفاوت مرا زدیر و حرم
زین دو من روی کرده بر رویت
ای بلا خانه زاد بالایت
فتنه مفتون چشم جادویت
زورمندان اسیر بیمارت
شیر مردان شکار آهویت
قند و شکر زلعل شیرینت
مشک و عنبر زخاک مشکویت
با همه ناز سرو آزاده
بنده شد پیش قد دلجویت
گل که در رنگ و بو بود ممتاز
عاریت کرده رنگ و هم بویت
چاه بیژن نگون زغبغب تو
خام رستم کمند گیسویت
خیل روئین تنان بعرصه رزم
در حذر از کمان ابرویت
با چنین لطف پنجه و ساعد
کوه لرزد زدست و بازویت
در بشر نیست این کمال و جمال
مگر از حیدر است نیرویت
تن لطیف و سخن شکر چکنم
دل سنگین و تندی خویت
دل آشفته بین که از زلفت
کرده آشفته حلقه مویت
کفر زنار بند گیسویت
جامه کعبه حلقه مویت
قبله خانه طاق ابرویت
چه تفاوت مرا زدیر و حرم
زین دو من روی کرده بر رویت
ای بلا خانه زاد بالایت
فتنه مفتون چشم جادویت
زورمندان اسیر بیمارت
شیر مردان شکار آهویت
قند و شکر زلعل شیرینت
مشک و عنبر زخاک مشکویت
با همه ناز سرو آزاده
بنده شد پیش قد دلجویت
گل که در رنگ و بو بود ممتاز
عاریت کرده رنگ و هم بویت
چاه بیژن نگون زغبغب تو
خام رستم کمند گیسویت
خیل روئین تنان بعرصه رزم
در حذر از کمان ابرویت
با چنین لطف پنجه و ساعد
کوه لرزد زدست و بازویت
در بشر نیست این کمال و جمال
مگر از حیدر است نیرویت
تن لطیف و سخن شکر چکنم
دل سنگین و تندی خویت
دل آشفته بین که از زلفت
کرده آشفته حلقه مویت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - هر کرا چشم هر نفس بکسی است
هر کرا چشم هر نفس بکسی است
نیست عاشق یقین که بوالهوسی است
دل منه بر عروس ملک جهان
کاو بپنهان بعهد چون تو بسی است
جز بدامان دوست دست مزن
تا تو را پا بجا و دست رسی است
نفسی دامنش مده از دست
در جهانت اگر که هم نفسی است
روح در سینه بی هم آوازی
همچو مرغی که بسته در قفسی است
گو بحلوائیش که منع مکن
بر عسل پرفشان اگر مگسی است
روح مجنون میان قافله بود
تو مپندار ناله جرسی است
کیست آشفته در گلستانت
افتاده بباغ خار و خسی است
ای علی ای امیر عرش سریر
ناکسی گر گریخت در تو کسی است
نیست عاشق یقین که بوالهوسی است
دل منه بر عروس ملک جهان
کاو بپنهان بعهد چون تو بسی است
جز بدامان دوست دست مزن
تا تو را پا بجا و دست رسی است
نفسی دامنش مده از دست
در جهانت اگر که هم نفسی است
روح در سینه بی هم آوازی
همچو مرغی که بسته در قفسی است
گو بحلوائیش که منع مکن
بر عسل پرفشان اگر مگسی است
روح مجنون میان قافله بود
تو مپندار ناله جرسی است
کیست آشفته در گلستانت
افتاده بباغ خار و خسی است
ای علی ای امیر عرش سریر
ناکسی گر گریخت در تو کسی است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - به پیر میفروشان بر بشارت
به پیر میفروشان بر بشارت
که زاهد کرد خمخانه زیارت
بمی سجاده رنگین کرد زاهد
شد از وسواس فارغ بیمرارت
مبر زحمت پی تعمیر مسجد
بیا دیر مغان را کن عمارت
حذر زان مغبچه کز کفر زلفش
متاع دین و دل را کرد غارت
تا در آغوش کیست گل بدنت
که صبا داشت بوی پیرهنت
یوسفی را که سالها گم کرد
جست یعقوب در چه ذقنت
نکند میل عندلیب و شکر
گل زآواز و طوطی از سخنت
پیرهن کن بتا زنکهت گل
که زگل رنجه میشود بدنت
سر و پایم نثار پا و سرت
تن و جانم فدای جان و تنت
ناز از سر نهاد و بنده شدت
تا چمان دید سرو در چمنت
در دهانت سخن نمیگنجد
این سخنها که گفت از دهنت
چند ای خاتم سلیمانی
بنگرم زیب دست اهرمنت
تو گلی بلبلی بدست آور
نسزد شوق زاغ با زغنت
با بناگوش و آن خم گیسو
کس فروشد بسنبل و سمنت
این همه شور و مشتری که تو راست
کی گذارند یک زمان بمنت
دل مردم چو ناقه پرخون کرد
که ختائیست آهوی ختنت
آخر این داغ عشق آشفته
لاله گردد بروید از کفنت
یا علی خصم سرکش است بکش
از نیام آن حسام سرفکنت
که زاهد کرد خمخانه زیارت
بمی سجاده رنگین کرد زاهد
شد از وسواس فارغ بیمرارت
مبر زحمت پی تعمیر مسجد
بیا دیر مغان را کن عمارت
حذر زان مغبچه کز کفر زلفش
متاع دین و دل را کرد غارت
تا در آغوش کیست گل بدنت
که صبا داشت بوی پیرهنت
یوسفی را که سالها گم کرد
جست یعقوب در چه ذقنت
نکند میل عندلیب و شکر
گل زآواز و طوطی از سخنت
پیرهن کن بتا زنکهت گل
که زگل رنجه میشود بدنت
سر و پایم نثار پا و سرت
تن و جانم فدای جان و تنت
ناز از سر نهاد و بنده شدت
تا چمان دید سرو در چمنت
در دهانت سخن نمیگنجد
این سخنها که گفت از دهنت
چند ای خاتم سلیمانی
بنگرم زیب دست اهرمنت
تو گلی بلبلی بدست آور
نسزد شوق زاغ با زغنت
با بناگوش و آن خم گیسو
کس فروشد بسنبل و سمنت
این همه شور و مشتری که تو راست
کی گذارند یک زمان بمنت
دل مردم چو ناقه پرخون کرد
که ختائیست آهوی ختنت
آخر این داغ عشق آشفته
لاله گردد بروید از کفنت
یا علی خصم سرکش است بکش
از نیام آن حسام سرفکنت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - باز با ما رقیب عربده داشت
باز با ما رقیب عربده داشت
تخم کین در زمین دل میکاشت
بی خبر بود از حکومت عشق
شحنه عقل در درون بگماشت
رآیت آفتاب دید نهان
بغلط مرغ شب علم افراشت
عیب من گفت و خویشتن بستود
ادعا بود و خود گواه نداشت
همچو زنگی که چون در آینه دید
نسبت خود بآینه بگذاشت
گو بخفاش پرده ای بربند
که زرخ مهر پرده را برداشت
گو بدجال میرسد مهدی
شبنم البته تاب مهر نداشت
ضعف آشفته دید و قوت خویش
بی خبر زان که او امیری داشت
علی مرتضی امیر عرب
که همه عمر مدح او بنگاشت
تخم کین در زمین دل میکاشت
بی خبر بود از حکومت عشق
شحنه عقل در درون بگماشت
رآیت آفتاب دید نهان
بغلط مرغ شب علم افراشت
عیب من گفت و خویشتن بستود
ادعا بود و خود گواه نداشت
همچو زنگی که چون در آینه دید
نسبت خود بآینه بگذاشت
گو بخفاش پرده ای بربند
که زرخ مهر پرده را برداشت
گو بدجال میرسد مهدی
شبنم البته تاب مهر نداشت
ضعف آشفته دید و قوت خویش
بی خبر زان که او امیری داشت
علی مرتضی امیر عرب
که همه عمر مدح او بنگاشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۴ - محکی در میان دشمن و دوست
محکی در میان دشمن و دوست
نیست جز دل ازو بجو که نکوست
دل چو آئینه کن ززنگ بری
تا ببینی خلاف دشمن و دوست
عیب خود را زدشمنان بشنو
که خطای تو دوست دارد دوست
دل احباب بسته بر موئی است
نگسلی رشته را که آن یکموست
غنچه از یک تبسم اندر باغ
فاش کرد آنچه را زتو بر توست
مهر اگر سر بمهر داری به
تا ندانند یار این یا اوست
عاشقان برد بار و نرم و سلیم
نازنین تند و سرکش و بدخوست
روی این طایفه زآینه است
دل ایشان زسنگ و آهن روست
لیک گر تو چو نافه پوشی عشق
مشک سازد عیان که در او بوست
هر که آهو گرفته بر عشاق
بیخبر زان دو آهوی جادوست
هر که آشفته چشم بر سوئی
دل ما زین و آن همه یکسوست
دل و جان را مجوی جز به نجف
که مقیم و مجاور آن کوست
نیست جز دل ازو بجو که نکوست
دل چو آئینه کن ززنگ بری
تا ببینی خلاف دشمن و دوست
عیب خود را زدشمنان بشنو
که خطای تو دوست دارد دوست
دل احباب بسته بر موئی است
نگسلی رشته را که آن یکموست
غنچه از یک تبسم اندر باغ
فاش کرد آنچه را زتو بر توست
مهر اگر سر بمهر داری به
تا ندانند یار این یا اوست
عاشقان برد بار و نرم و سلیم
نازنین تند و سرکش و بدخوست
روی این طایفه زآینه است
دل ایشان زسنگ و آهن روست
لیک گر تو چو نافه پوشی عشق
مشک سازد عیان که در او بوست
هر که آهو گرفته بر عشاق
بیخبر زان دو آهوی جادوست
هر که آشفته چشم بر سوئی
دل ما زین و آن همه یکسوست
دل و جان را مجوی جز به نجف
که مقیم و مجاور آن کوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - زلف تو یکجهان پریشان داشت
زلف تو یکجهان پریشان داشت
از همه دل زمن دل و جان داشت
این چه سحر است کز لب و دندان
لؤلؤ تر بکان مرجان داشت
درمند فراق دوست طبیب
غیر عناب لب چه درمان داشت
بجز از بحر بیکران غمت
گرچه بحر محیط پایان داشت
گر ندیدی چو تو بهشتی روی
روی کی در بهشت رضوان داشت
زاشتیاق گل رخت در باغ
چاکها غنچه در گریبان داشت
داشت گل عندلیب نغمه سرا
همچو آشفته کی غزلخوان داشت
زان تجلی که کرد شمع رخت
سنگ آتش بسینه پنهان داشت
از علی جو مراد در دو جهان
چشم بر غیر دوست نتوان داشت
از همه دل زمن دل و جان داشت
این چه سحر است کز لب و دندان
لؤلؤ تر بکان مرجان داشت
درمند فراق دوست طبیب
غیر عناب لب چه درمان داشت
بجز از بحر بیکران غمت
گرچه بحر محیط پایان داشت
گر ندیدی چو تو بهشتی روی
روی کی در بهشت رضوان داشت
زاشتیاق گل رخت در باغ
چاکها غنچه در گریبان داشت
داشت گل عندلیب نغمه سرا
همچو آشفته کی غزلخوان داشت
زان تجلی که کرد شمع رخت
سنگ آتش بسینه پنهان داشت
از علی جو مراد در دو جهان
چشم بر غیر دوست نتوان داشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - زینهار از دهان شیرینت
زینهار از دهان شیرینت
آه از پنجه نگارینت
نکند میل خسرو فرهاد
گر ببیند بخواب شیرینت
چشم شهلا بغمزه کردی باز
نرگس باغ گشت مسکینت
نکنی جز هما بچرخ شکار
تا چه چالاک بوده شاهینت
روی آئینه و دلت از سنگ
قتل و غارت گریست آئینت
ای فلک رشک روی ماه وشی
عقدمه بر گسست و پروینت
زین همه یار تو که بگرفتی
رفته از یاد یار پارینت
بعبث رنجه میکنی پنجه
مردم از نظره نخستینت
چون عروسان بیا بحجله دل
تا کنم جان و سر بکابینت
آهو از من مگیر ای خم زلف
بخطا خوانده ام اگر چینت
تو مپو راه عشق را کای شیخ
باز شد چشم مصلحت بینت
کفر اسلام چیست آشفته
که بود عشق نیکوان دینت
خیز و از جان دعای شاه بگو
تا ملایک کنند آمینت
ای علی ای امیر عرش سریر
رحمتی بر غلام دیرینت
آه از پنجه نگارینت
نکند میل خسرو فرهاد
گر ببیند بخواب شیرینت
چشم شهلا بغمزه کردی باز
نرگس باغ گشت مسکینت
نکنی جز هما بچرخ شکار
تا چه چالاک بوده شاهینت
روی آئینه و دلت از سنگ
قتل و غارت گریست آئینت
ای فلک رشک روی ماه وشی
عقدمه بر گسست و پروینت
زین همه یار تو که بگرفتی
رفته از یاد یار پارینت
بعبث رنجه میکنی پنجه
مردم از نظره نخستینت
چون عروسان بیا بحجله دل
تا کنم جان و سر بکابینت
آهو از من مگیر ای خم زلف
بخطا خوانده ام اگر چینت
تو مپو راه عشق را کای شیخ
باز شد چشم مصلحت بینت
کفر اسلام چیست آشفته
که بود عشق نیکوان دینت
خیز و از جان دعای شاه بگو
تا ملایک کنند آمینت
ای علی ای امیر عرش سریر
رحمتی بر غلام دیرینت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۴ - سرو و گل گوئی از چمن برخاست
سرو و گل گوئی از چمن برخاست
سرو گل رو از انجمن برخاست
نه بسوای گل ببوی تو بود
شور بلبل که از چمن برخاست
رفت و بنشست با رقیب ببزم
راست خواهی بقتل من برخاست
نیست کس را ببزم جای نشست
تا که آن سرو سیم تن برخاست
پی آثار لیلی و سلمی
لاله از ربع و از دمن برخاست
خضر کی دیده گرد آب حیات
این نباتت که از دهن برخاست
گر بلائیست زآن قد و بالاست
فتنه زآن چشم پرفتن برخاست
نم آبی فشاند چشمم دوش
کز ره جان غبار تن برخاست
داغها داشتم نهان در جان
لاجرم دودم از کفن برخاست
نیست جز نور شمع پروانه
پرتوی گر زپیرهن برخاست
سر نهد بحر عشق را چو حباب
هر کس اینجا بما و من برخاست
بر سر کوی تست خاک نشین
گر زبتخانه برهمن برخاست
در درون جلوه کرد نور علی
چون پری آمد اهرمن برخاست
شد گره در دل من آشفته
هر چه زان زلف پرشکن برخاست
سرو گل رو از انجمن برخاست
نه بسوای گل ببوی تو بود
شور بلبل که از چمن برخاست
رفت و بنشست با رقیب ببزم
راست خواهی بقتل من برخاست
نیست کس را ببزم جای نشست
تا که آن سرو سیم تن برخاست
پی آثار لیلی و سلمی
لاله از ربع و از دمن برخاست
خضر کی دیده گرد آب حیات
این نباتت که از دهن برخاست
گر بلائیست زآن قد و بالاست
فتنه زآن چشم پرفتن برخاست
نم آبی فشاند چشمم دوش
کز ره جان غبار تن برخاست
داغها داشتم نهان در جان
لاجرم دودم از کفن برخاست
نیست جز نور شمع پروانه
پرتوی گر زپیرهن برخاست
سر نهد بحر عشق را چو حباب
هر کس اینجا بما و من برخاست
بر سر کوی تست خاک نشین
گر زبتخانه برهمن برخاست
در درون جلوه کرد نور علی
چون پری آمد اهرمن برخاست
شد گره در دل من آشفته
هر چه زان زلف پرشکن برخاست