تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۴۲ - قد قدم العید عائدا بجلال
قد قدم العید عائدا بجلال
فاسق لنا قهوة بایمن فال
عید رسید ای کنار من ز تو خالی!
بزم بیارای و می بیاور حالی
وجهک بدرالدجی وصدغک لیل
هات سلافا علی طلوع هلال
رطل گران کن که روی در طرب آورد
شاه قزل ارسلان سپهر معالی
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۲۷ - در مدح شاه ابوالخلیل
کاخ ملک خوبتر ز خلد برین است
با همه دیدارهای خوب قرین است
پیکر او آفت بضاعت روم است
صورت او کاهش صناعت چین است
گوئی خاک اندر او بزر نهفته است
گوئی باد اندر او بمشگ عجین است
زینت خلد برین ز باده خلد است
مردم را آرزوی خلد برین است
باده او خوبتر ز باده خلد است
ساقی او خوبتر ز حورالعین است
خلد برین بخردان برین نگزینند
از پی آن کان بشک و این به یقین است
روی زمینش ز بوسه دادن میران
یکسره پر نقش روی و نقش جبین است
شاه چو مهر است و پیشگاه سپهر است
میر چو شیر است و پیش قصر عرین است
شاه جهان بوالخلیل کز کرم او
روی زمین از خوشی چو خلد برین است
حصن حصینش بکار ناید هرگز
دولت او خود هزار حصن حصین است
ناصح او شاد و کامکار و عزیز است
حاسد او زار و مستمد و حزین است
یک صلت او هزار گنج روانست
یک سخن او هزار در ثمین است
جان و دل دوستانش پرطرب و ناز
پشت و رخ دشمنانش پر خم و چین است
او بیکی زین همی هزار سوار است
دشمن او بار اسب و آفت زین است
ناز و نشاطش همیشه جفت یسارند
دولت و بختش همیشه یار یمین است
در همه کاری وفا و جود گزیده است
از پی آن کز ملوک دهر گزین است
خواسته خوار است ازو و فضل گرامی
زفتی از او لاغر است و جود سمین است
جود به نزدیک او برابر جان است
داد به نزدیک او برابر دین است
خواسته نزدیک او قرار نگیرد
گوئی با خواسته بطبع بکین است
هست هلاک سپاه خصم کمانش
مرگ بگرد کمان او به کمین است
پاسخ سائلش روز بخشش هان است
پاسخ دشمنش روز کوشش هین است
تیغش مانند بحر خونین موج است
دستش مانند ابر در آگین است
از پی جود و وفا و حلم و بزرگیش
جان همه کس بدوستیش رهین است
همچو زمان و زمینش باد بقا کو
ماه زمانست و آفتاب زمین است
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۳۲ - در مدح ابوالمعمر
آمد نوروز و گشت مشگ فشان باد
ساحت باغ از نسیم باد شد آباد
چون دل تیمار دیده برگ بنفشه
چون زره زنگ خورده خوشه شمشاد
چون برخ دوست بر فتاده سر زلف
برگ بنفشه ببرد لاله بر افتاد
دشت بخندد همی ز لاله سیراب
باغ بنازد همی بسوسن آزاد
دشت بخندد همی چو چهره شیرین
ابر بگرید همی چو دیده فرهاد
کوه چو خر خیز گشت و دشت چو تبت
باغ چو فر خار گشت و راغ چو نوشاد
چرخ بکهسار هدیه کرد ستاره
دریا گوهر بباغ تحفه فرستاد
دشت شد از باد پر ظرائف عمان
باغ شد از ابر پر طرائف بغداد
لاله بصحرا شکفته چون قدح می
کبک چو مطرب نهاده دست بفریاد
جز قدح می منه بوقت چنین پیش
جز طرب دل مکن بروز چنین یاد
بر طرف جوی رسته تازه بنفشه
پیش در افکنده سر چو دشمن استاد
شمع بزرگان ابوالمعمر کو کرد
جان و دل ما ز بند درد و غم آزاد
پولاد آنجا که عزم اوست چو وشی
وشی آنجا که حزم اوست چو پولاد
رادان باشند با سخاوت او زفت
ز فتان گردند با سیاست اوراد
روزی در وهم او نگردد ناحق
گاهی در طبع او نگنجد بیداد
بر کس بیداد خویشتن نپسندد
کس ز تن خویشتن چنو ندهد داد
ایدل مردم بچشم عقل گشاده
چشم کریمی ز دست راد تو بگشاد
علم همیشه ز نوک کلک تو زاید
گوئی علم جهان سراسر از او زاد
صاحب میزان فضل و عقل بتو ماند
حاتم نام سخا و جود بتو داد
رادی وشادی ز طبع پاک تو خیزد
شاد مباد آن کجا بتو نبود شاد
تا نبود لاد پایدار بر برق
تا نبود کاه پایدار بر باد
هیبت تو باد باد و دشمن تو کاه
خشم تو چون برق باد و خصم تو چون لاد
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۸۰ - در مدح ابونصر
شنبه شادی و اول مه آذر
زخمه بر افکن بعود و عود بر آذر
باده فراز آر و دل برنج میازار
شاد دل از یار باش و باده همی خور
آن بت عیار و فتنه بت فرخار
آن بدو رخسار چون دو لاله احمر
عارض چون لاله برگ بر طرف ماه
بالا چون زیر ماه شاخ صنوبر
چون بنشیند بماه ماند و خورشید
چون بخرامد بسرو ماند و عرعر
کبکش خوانم نه سر و کبک برفتار
ماهش خوانم نه ماه حور بمنظر
کبک قدح کش که دید و سرو کمانکش
ماه به مجلس که دید و حور بلشگر
گر نه همی جادوئی کند سر زلفش
گاه چو چوگان چراست گاه چو چنبر
گرد جبینش هزار سلسله ساج
گرد رخانش هزار چنبر عنبر
نقش چو رویش نداشتند بکشمیر
سرو چو قدش نکاشتند بکشمر
دل برباید همی بجزع دو بادام
جان برباید همی بلعل چو شکر
گشته رخم لاله گون ز آذر مهرش
همچو چمن زردگون شد از مه آذر
لشگر آذر کشید چادر زرین
گرد همه بوستان و باغ و که و در
باد شده سرد و برگ بید شده زرد
چون رخ بیمار و آه عاشق غمخور
شاخ گیاهان شده چو سوزن زرین
برگ درختان نموده چون ورق زر
آبی پر گرد و زرد چون رخ بی دل
دیده و بویش چو ناف و نکهت دلبر
لاله سیراب رفته آمده آبی
سوسن آزاد خفته خاسته عبهر
سیب و ترنج آمده بباغ و از ایشان
گشته ملون درخت و باد معنبر
چون بدرخت ترنج بر گذرد باد
شاخ وی از باد و بار چفته کند سر
گوئی هنگام عرض لشگر میرند
سجده کنان پیش او بزرین مغفر
ماه ظفر آفتاب نصرت بونصر
آنگه و بیگاه بر ملوک مظفر
آن بگه بزم یادگار فریدون
و آن بگه رزم جانشین سکندر
دلش همه دانش است و دست همه جود
جانش همه رامش است و روی همه فر
کام حسودان او همیشه بود خشک
دیده خصمان او همیشه بود تر
ز آب کریمیش یک سرشگ بود خیر
زآتش خشمش یکی شرار بود شر
سایه شمشیرش ار به پیل برآید
پیل نماید بچشم خلق چو عصفر
گوهر اصلیش هست و گوهر تن هست
این دو بیکجای کم بود بجهان در
تیغ بگوهر بود که زخم برآرد
اوست چو تیغی که زخم دارد گوهر
تا بتوان یافتن بخدمت او راه
راه نگیرد خرد بخدمت دیگر
ای ملک از راستی و داد چنانی
کز تو نرفته است هیچ خلق بداور
هرکه بود نیکبخت مهر تو جوید
کین تو جوید هرآنکه هست بداختر
بخت شود پیش بندگان تو بنده
چرخ شود پیش چاکران تو چاکر
کافر اگر با رضای تو بدهد جان
مؤمن اگر برخلاف تو بنهد سر
کافر خیزد میان محشر مؤمن
مؤمن خیزد بروز محشر کافر
روزی و مرگی میان مجلس و میدان
راحت و رنجی بنوک خامه و خنجر
خشم تو بدخواه را بسوزد چون برق
فر تو بر نیکخواه تابد چون خور
تیغ تو بحر است و موج او همه آتش
دست تو ابر است و سیل او همه کوثر
نعمت بزمت فزون ز نعمت جنت
هیبت رزمت فزون ز هیبت محشر
تا همه درویش تنگدست غمی دل
پیش توانگر همیشه بوده مسخر
باد ز شادی عدوی جان تو درویش
جان تو باد از نشاط و ناز توانگر
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۱۹۷ - فی المدیحه
بار خدایا بسی عذاب کشیدی
انده و تیمار گونه گون بچشیدی
از قبل مردمان نه از قبل خویش
شادی بفروختی و غم بخریدی
تا نرسد خلق را گزند و بد ترک
خود بگزیدی گزند و لب نگزیدی
تا که توئی هرگزت گزند نباشد
گز پی مردم گزند خویش گزیدی
رنج کشد خلق بهر مال و تو ما را
رنج کشیدی و مالها بخشیدی
با همه سختی بخانه غم و تیمار
پرده جان عنکبوت وار تنیدی
از شدن جان خویش ترک نکردی
از شدن خانه پدر ترسیدی
تا نرسد خم به پشت مملکت اندر
پیش کهان و مهان دهر خمیدی
شاهان خواهند خلق را ز پی خویش
تو ز پی خلق خویش را بخشیدی
زانکه برفتی بروم با سپه و گنج
زانکه بسی رنج و ننک بند کشیدی
ما بسلامت بجای خویش بماندیم
تو بسعادت بجای خویش رسیدی
رفتی با مردمی و جستی مردی
مردی کردی و مردمی ورزیدی
خلقت بسیار گفته اند که بگریز
چونت بگفتند در زمان نشنیدی
تات نشستن صواب بود نشستی
چونت رمیدن صواب بود رمیدی
شیر نه ای لیک شیروار بجستی
باز نه ای لیک باز وار پریدی
صف سواران بسی دریدی لیکن
هیچ صفی زین عظیم تر ندریدی
بودی بهر جهان چمیده بمردی
اکنون اندر همه جهان بچمیدی
ایزد دانا امیدهات وفا کرد
زانکه زمانی امید ازو نه بریدی
کس نخریده است بیش ازانکه خریده است
تو بخریدی فزون از آنکه خریدی
ملک خری جاودان بفر پدر تو
کز پی ملک پدر بسی بچمیدی
نیز برای تو خواهد او همه گیتی
پس بنیابت بعمر خویش گزیدی
تو نه سزائی شها بیافتن غم
هرچه که آن یافتی همان بسزیدی
بل بستم تن فدای مردم کردی
بل بستم در میان رنج خزیدی
خوردی بسیار غم نبیند خور اکنون
تو نه سزای غمی سزای نبیدی
بنشین با حور چهرگان و مخور غم
بسکه میان هزار دین رسیدی
شاد زی و بر مراد دل بغنو خوش
زانکه بسی بی مراد دل بغنیدی
تا تو بجستی شمال وار ز بدخواه
بر دل بدخواه چون سموم وزیدی
از دل بدخواه تو دمار بر آید
باز تو چون لاله در بهار دمیدی
چشم بداندیش تو چو نار کفیده است
تو چو گل کامکار نو شکفیدی
ای عدوی شهریار زاهن و روئی
کامدن شه شنیدی و نکفیدی
گر نکفیدی رواست باری از غم
همچو در آتش فکنده مار طپیدی
صید نکردی اگر چه دام نهادی
سود نکردی اگر چه دیر دویدی
بار خدا خدایگانا شاها
با تو بدی کرد مردمی که بدیدی
اکنون دانند مردمان که تو خسرو
جان جهانی همه جهان ارزیدی
خلق سراسر بمهر تو گرویدند
چون تو بدادار آسمان گرویدی
شیران با ناچخ قضا نچخیدند
جز تو که با ناچخ قضا بچخیدی
یوسف روئی و همچو یوسف چاهی
چاه کشیدی ببارگاه رسیدی
جان و تن دوستان بناز سپردی
چشم و دل دشمنان برنج خلیدی
قفل غمان بر گرفتی از دل مردم
قفل غمان را بروی خوب کلیدی
مردم چون خوید تشنه اند و تو باران
تازه تو چون بر گل سعادت خویدی
چون تو برفتی همه شدند خماری
زامدن تو همه شدند نبیدی
گاه لب جام می گهی لب جانان
رغم عدو را بمز چنانکه مزیدی
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۲۵ - بار خدایا ز مرگ منت چه آید
بار خدایا ز مرگ منت چه آید
بی گنهان را ز غم مکش که نشاید
خامشی خویش خوار داری لیکن
خامشی من ترا همی نکزاید
تا تو یکی ره بسوی من نگرائی
هیچ سعادت بسوی من نگراید
گر بر تو دست من رسد عجبی نیست
آنکس کو می خورد تنش برباید
آمده نوروز و شعر باید نیکو
چو نان کز طبع زنگ غم بزداید
طبعی باید گشاده شعر نکو را
جز سخنان تو طبع می نگشاید
گرت بکار است شعر نیک سخنگوی
خامش باش ارت شعر نیک نیاید؟
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۳۲ - رنگ زمین زرد گشت و طبع هوا سرد
رنگ زمین زرد گشت و طبع هوا سرد
رطل می سرخ گیر بر بهی زرد
چرخ پر از دود گشت ز ابر سیه فام
و ابر بآب از رزان بشست سیه گرد
زاغ گرفته براغ مسکن بلبل
نار گرفته بباغ جایگه ورد
باد ز گلبن پرند سرخ بیاویخت
و ابر بصحرا حریر زرد بگسترد
باد خزان بر چمن ز بدره فشانی
شاخ بهی را چو دست شاه جهان کرد
میر زمین لشگری که از کف رادش
از گهر زر و سیم گرد برآورد
از سر یاران او مباد جدا ناز
از تن خصمان او مباد بری درد
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۳۸ - یاد نیاری ز قندهار وز نو شاد
یاد نیاری ز قندهار وز نو شاد
نیز نگوئی حدیث بصره و بغداد
نام ونشان بهشت کنک نجوئی
گر بنشینی میان لشگری آباد
هست درونش پر از نگار چو دیبا
هست ز بیرونش استوار چو پولاد
همچو سپهر برین بلند ببالا
همچو که بیستون درست به بنیاد
زیر وی اندر چو سلسبیل روان آب
وز بران چون حدیث حور بر انباد
کرد لب جوی او مثال دو صد باغ
یاسمن و نرگس و بنفشه و شمشاد
شاد در او میر لشگری و جهان پیش
تا به ابد یادکار لشگری این باد
سرای دولت و شادی همیشه جای تو باد
همیشه قبله شاهان در سرای تو باد
همیشه تاختن آسمان بسوی تو باد
همیشه تافتن مشتری برای تو باد
بهر کجا که بوی بخت همنشین تو باد
بهر کجا که روی چرخ رهنمای تو باد
جهانیان همه هستند پایدار بتو
سر سران جهان زیر خاک پای تو باد
همه کسی شود از روی دلگشای تو شاد
هزار شادی بر روی دلگشای تو باد
چنانکه پشت و پناه و معین خلق توئی
خدای هر دو جهان ناصر و معین تو باد
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۳۳ - مدح خواجه صدرالدین قاضی مراغه ی وزیر سلطان طغرل
کار دو گیتی بکام صدر اجل باد
جایگه دشمنانش صدر، اجل باد
کعبه آمال حرز دولت و دین آنک
با شرف او زحل وضیع محل باد
نوبت عمر ابد بنام بلندش
کوفته در صدر بارگاه ازل باد
سایل بی برگ با عنایت جورش
چون گل صد برگ در حمایت ظل باد
سینه شیران ز بهر رتبت و رایش
کردن طاعت نهاده پیش کفل باد
گر سوی رایش نگه کند به تکبر
دیده خورشید مبتلای سبل باد
تیره دلی را که نقص او بزبان برد
حرف بکار اندرش زبان وَرَل باد
حاسد جاهش ببوستان بقا، در
چون بگلستان در اوفتاده جعل باد
رخش قضا بامضای عزم عجولش
چون شترلوک در میان و حل باد
ای ز شرف بر سپهر کرده تقدم
پای محل تو بر جبین زحل باد
موسم اضحی شتاب کرد بخدمت
اسب نجاحش بزیر ران امل باد
وز پی قربانت شرع اگر نه پسندد
چرخ ندا کرده خون جدی و حمل باد
وآنکه کم آید بحضرت تو چو خادم
گوشتی و نان و هیزمش بخلل باد
زین سه غمش باز خر که ضامن عمرت
تا بقیامت خدای عز و جل باد
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۷۴ - توصیف شب و مدح سید فخرالدین عربشاه امیر قهستان «علاءالدوله»
دوش که این شهسوار کره ابلق
از قرپوس غروب گشت معلق
شام سیه گر، بزیر دست فرو داد
مهره ی اصفر ز طرف رقعه ازرق
از سر زین کوهه ی افول در افکند
سبز قبای سپهر ترک مغرق
سقف جهان پر ز برگ نر گسه دیدم
چون طبق سبز پر، ذرایر زنبق
نصفی ی سیمین ماه داشت پر از دُر
ساقی زرین کلاه سیمین منطق
مهر، که مجلس فروز بزم جهان است
کرد از آن بیم، عزم کال محقق
گشت پدید از نقاب گیسوی ظلمت
گردن این رخش تیز کام مطوق
همچو نشان حق از میانه باطل
یا چو خیال صواب در دل احمق
با فلکم زین قبل مناظره افتاد
گرچه مقالات هر دو بود مصدق
گفتمش این ملحم سپید که بسته ست؟
بر سر رمح سماک رامح بیرق
گفت: مخالف عقیم دورفکنده است
بر لب دریای نیل هاله زورق
شاه قهستان علاء دولت و عالی
مفتخر دوده فخر دین و کنف حق
خسرو عادل عربشه آنکه عجم را
گشت مصفا ز تیغش آب مروق
آنکه زمین روب میوه دار نوالش
با طبق آفتاب گشت مطابق
ابر که مفتاح فتح باب جهان است
بی کف او کم گشاد یک در مغلق
کرد بغلطاق خار پشت نسیمی
از گل اخلاق او حریر و ستبرق
باس قوی ساعدش چو دست برآورد
بست سر انگشت روزگار بفندق
بارمعانی دو مغزه بست چو بادام
هر که بمدحش دهان گشاد چوفستق
دوش خرد گفت: پادشاه بحق اوست
گفتمش: اینها چه، سر بتافت که الحق
ای ز حسام تو تاج ملک مرصع
و ز سر کلک تو کار شرع برونق
شد ز حساب فش سواد هویدار
گردن این رخش تیز کام مطوق
خاک درت کعبه سرای مسدس
نور کفت شمسه ی روان مطبق
رکن و ثیق است تیغ شاه جهان را
رکن دگر خامه ی تو، بل هو اوثق
جود تو بر گاو بست محمل حاتم
نطق تو بر خر نهاد رخت فرز دق
هرچه تو سازی جهان در آن نزند طعن
هرچه تو گوئی فلک بر او ننهد دق
ای شده تشبیب فتح و نص سعادت
از ورق آسمان بذکر تو ملحق
خامه فکرت بود بمدح تو جاری
نامه دولت بود بذکر تو ملصق
وقت نظر دیده بان قلعه حزمت
ماهی خاکی به بیند از بن خندق
از چو تو شاخی ریاض مرتضوی را
ابر به جیب است و آفتاب مطوق
هین که بدین عید جمله در رقم آورد
تا بقلم نسخه سدیر و خورنق
در جل ساغر کش آن کمیت طرب را
چونکه مه روزه زین نهاد بر ابلق
موسم باده است و کار باده در این وقت
از همگان لایق آمد و ز تو، الق
می بقدح خور که حاسدان تو و من
جمله بکاسه همی خورند و به ملعق
ساغر خورشید آب در دهن آرد
چون تو بکف برنهی شراب مروق
بار بدی را بخوان که زیر نزارش
زار بنالد چو عاشقان مشوق
غنه او در غنا چو حکم تو جاری
زخمه ی او پر نوا چو امر تو مطلق
در فلج افتاده باسماع تر او
زهره خوش نغمه را دو دست زمرفق
ساقی گلرخ بدست باده گلرنگ
ماه مدور نهاد مشک محرّق
طرف لبش خالی از هلال مقیر
گرد گلش دودی از عبیر مسحق
هم گه، میدان چو تیغ و نیزه معارض
هم گه، مجلس چو جام و باده معانق
کرده عروسان بکر گلشن فکرم
شقه الفاظ را به جلوه گری شق
موکب شعر مرا ز فخر مدیحت
مقرعه زن گشته صد رشیدی و عمعق
تا ندهد طوطی مشبک قالب
غنه بلبل بهر زه لائی لقلق
لجه اقبال باد جام تو را ریق
چهره ی خورشید باد کلک تو را رق
کون که موضوع دست کاری قدس است
بوده ز یک مصدر جلال تو مشتق
آرزوئی می برم ز خلعت و آنرا
یک نظر شاه کرده گیر محقق
کام زنی باد پی سبکسر و قبچاق
درعه ئی از اطلس و کلاه مغرق
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۸۲ - مدح شرف الاسلام صدرالدین خجندی رئیس شافعیه اصفهان
ای بوجود تو زنده پیکر انعام
کرده جلال تو شهربند، بر اوهام
پشت کرم صدر دین که با نسب تو
یافت خجند افتخار بر همه اسلام
لمعه رای تو نور شمسه ی خورشید
طایر قدر تو طاق گنبد اجرام
سوخته خرمن چو ماه خوشه چنی مر
در دم آن جرم دود بار شرر نام
خامه ی تو صوفیان عالم جان را
پرده در و پرده دار آمده چون شام
صبح گسل تیغ انتقام تو چون مرگ
شاخ شکن باد امتحان تو چون دام
مرد خلاف تو دل رمیده تر از مرغ
نام سخای تو مرد گیر تر از دام
پای تو بندد رکاب ذروه ی افلاک
داغ تو دارد سرین ابلق ایام
سر ز گریبان ز بدو کار برآورد
فکر سبک پای تو ز دامن انجام
نقش قدر پیش چشم ذهن تو ظاهر
رخش قضا زیر ران همت تو رام
با تو اگر برکشد سپهر سر از جور
میل کشندش بهر دو چشم چو بادام
جاه تو در عالمی که دامن دورش
بسته نگردد ز سایه ی سحر و شام
لطف تو جان بخش چون مجالست خاص
قهر تو خونخوار چون مخالفت عام
جرعه ی کین تو بدگوار تر از یاس
طعمه ی مهر تو سازگار تر از کام
همچو هنر شاخ طاعت تو، ثمرده
همچو خرد خاک درگه تو نکو نام
طفل امل را که سیر شیر کف توست
موی ثناگوی سر برآرد از اندام
ای تو فلک جنبشی که خیمه برون زد
قدر تو آرامگه جنبش و آرام
گرچه برافراخت ساحت شرف تو
مجلس شاه جهان بزیور انعام
نور جلال تو، خلعتی است بسنده
کز تو برد هم چو سایه تا با بدکام
شاه مرصع کند قراب و لیکن
زیور اصلی ز معدن آرد صمصام
جسم ز جان یافت خلعت ار چه بصورت
کسوت ارواح گشت صدره اجسام
چون دگران پادشاه نز عملی تو
شیر بمنشور نیست والی آجام
از پُف هر ناقص این چراغ نمیرد
نور الهیش ضامن است باتمام
مهر چه غوغا کند چوچتر برافراخت
شهپر سیمرغ سرکشد ببر شام
هر سر کاو خاکپای هندوی تو نیست
همچو سر هندوانه باد، ز سرسام
ای نظرت درس کرده سخته اسرار
چون دهمت من زحال خویشتن اعلام
گشت مرا پایبازی زمن شوخ
سوخت مرا دستکاری فلک خام
زاغ سپید است باز فضل، بدان من
عزلت سیمرغ جسته ام ز پی نام
خدمت جهان کم کنم که فزون است
پایه نطقم ز قد کوته افهام
ندمت شاهان وقت را به سعادت
گردن سیلی بباید و لب دشنام
روغن فندق شده است مکرمت امروز
پسته صفت زان زبان کشیدم در کام
ایکه ز معماری دم قلم تو
تا ابد احکام یافت قلعه احکام
گرچه خدا را بود شفیع محال است
سجده ابدال در نشیمن اصنام
چون تو بدنبال چشم فکر به بینی
چهره ی آغاز از دریچه انجام
من چه دهم شرح کاین نتیجه بیک سال
چون شود اندر کنار دایه ی اکرام
دایره ی میم چرخ یک الف طبع
جز تو ندانم که لایق است بدین لام
هودج عیوق را ردای تو منجوق
لشکر تقدیر را ز علم تو اعلام
نام مریدت طراز خرقه برحبیس
مغز حسودت نیام خنجر بهرام
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۹۸ - مدح خواجه امام ظهیرالدین بلخی
ای بمدیحت روان زبان فریقین
شاکرت از صد زبان روان فریقین
قاضی عادل ظیهر دین که بحق شد
کلک تو سلطان کامران فریقین
بنده ی آزاد کرده ی در جاهت
از سر تیغ خلاف جان فریقین
کردن توحید را به سعی تو عقدی است
از گهر و لعل بحر و کان فریقین
جاه قوی ساعدت چو گشت مساعد
کی کشد اکنون قضا کمان فریقین
تا ز تو تمکین گرفت بالش مکتب
فتنه مکین نیست در مکان فریقین
در شرف سایه رکاب تو هرگز
باز نتابد فلک عنان فریقین
با دو زبان کلک کار ساز تو حاشاک
فتنه دو روئی کند میان فریقین
دست قدر با قضای حاکم رایت
قطع کند بعد از این زبان فریقین
دوش تو گفتی قران به بخش فلک را
تا بسعادت دهد قران فریقین
خوانده بدم ملک را نشان جهانت
خوانم از این پس فلک نشان فریقین
دید طرازی بر آستان کمالت
چرخ ببوسید آستان فریقین
شعله سهمت بقرص نور سپردند
تا ز نفس پخته گشت نان فریقین
کلک تو چون خنجر اتابک غازی است
ماشطه ی دولت جوان فریقین
باخبرند آن دو پیشوای گذشته
رمح بسعی تو شد عنان فریقین
ورد شده بو حنیفه را که مضی باد
اختر عزش ز آسمان فریقین
کرده دعا شافعی که باد شکفته
غنچه مهرش ببوستان فریقین
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۲۹ - خسرو دشمن شکن که صورت فتحش
خسرو دشمن شکن که صورت فتحش
در سر تیغ جهانگشای توان دید
با سخطش، صولت عقاب توان یافت
در نظرش، سایه همای توان دید
هندوی شب را ز گرد طره چترش
بر صدف ماه مشک سای توان دید
زین سوی مدح وی است هرچه بتبجیل
از سر ادراک عقل ورای توان دید
چون بفلک بر شوی ز قامت قدرش
گر نتوان دید پشت پای توان دید
در تتق ملک حرف حبر فلک را
زان دل و طبع لطیفه زای توان دید
پرده گی غیت را بدیده ی فکرش
در نفسی صد هزار جای توان دید
جمله بتفهیم شهریار جهان است
هر هنری کز من گدای توان دید
در دل خیناگر است مطربی ار چند
صورت زخمه ز چنگ و نای توان دید
گوهر بختی برد خزانه و لیکن
دبدبه بر درگه درای توان دید
بندگی آنجا رسد که چهره مستی
هم بمی لعل جان فزای توان دید
آینه ی بیوه گان هم آن بنماید
هرچه بجام جهان نمای توان دید
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۵۵ - از تو ننالم به هیچکس که به دشمن
از تو ننالم به هیچکس که به دشمن
شرط نباشد به دوستان گله کردن
یک دلی اندر جهان کجاست که با او
یک گله بتوان ز یار ده گله کردن
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۶۰ - وحی صریحی ز آسمان سعادت
وحی صریحی ز آسمان سعادت
آیت حق در نظام شان معانی
مسند تو وقف پیشگاه حقایق
جای خرد طرف آستان معانی
بر فلک رای تو مدار مدارج
بی فلک از رای تو معان معانی
پر صور و باهزار دیده جهان بین
مثل تو نادیده یک جهان معانی
چرخ کمان کفایت تو بزه کرد
نقش صوردوخت بر نشان معانی
بلبل مدح توام که خامه ی طوطی
یافت ز طبع تو بوستان معانی
ای نفست بلبل سبای ازل را
همچو صبا پیک رایگان معانی
شوهر بلقیس این قصیده نشاید
جز تو سلیمان انس و جان معانی
خسرو ملک بلاغتی تو و داعی
هست ز دست تو مرزبان معانی
سعد باقبال تو قرین معانی است
بادیه پیما شود، قران معانی
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۶۵ - ای گهرپاک کز خزاین افلاک
ای گهرپاک کز خزاین افلاک
بر سر بازار آخشیج فتادی
آب جواهر بلون چهره ببردی
داد طراوت به حسن و ملح بدادی
در دل یاقوت خون زغبن گره شد
چون تونقاب مشیمه باز گشادی
در شرف خاندان فضل فزودی
گر صدف دودمان ملک نزادی
روشنی سینه ها چو اختردینی
تا گذران جهان چو صورت دادی
درج ظهور تو گشاده ولایت
چشم جهان خیره ش ز پرتوزادی
از ورق تر فشاند شاخ ز نزهت
رقص طرب در گرفت بادرشادی
راستی الحق نگین خاتم دوران
جز تو نشائی که دُر پاک نهادی
زین پدرو مادر چوابر وچودریا
گرچه یتیم آمدی یتیم مبادی
اثیر اخسیکتی : مفردات
شماره ۱۶ - طنز کنی هر زمان که از تو چه دارم
طنز کنی هر زمان که از تو چه دارم
آه از آن شوخ دیدگان که توداری
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۸۷ - در مدح مجدالدین گوید
چشمه نوش است این دهان که تو داری
آب حیاتست یا لبان که تو داری
در عجبم کان حدیثهای بزرگت
چون بدر آید از آن دهان که تو داری
از کله بس مشک برسمن که تو پاشی
وز مژه بس تیر بر کمان که تو داری
جان به جلابی ببر ببنده حسن ده
آن دل گم گشته در غمان که تو داری
گفتی کاخر بچه نشان بنگوئی
راست بگویم بدان نشان که تو داری
در جهش افکنده بسلسله بسته
آگهم ای جان زهر نهان که تو داری
دل به خوشی بازده و گرنه رها کن
تاش بگیرم بدان مکان که تو داری
آنچه تو داری ز لطف نام ندارد
چشم بدان دور باد از آنکه تو داری
تهمت هستی منه مپرس که چونی
ای همه تو من کیم چنانکه توداری
بستد می از تو لیک عاشق میر است
آن دل مهجور ناتوان که تو داری
صدر جهان مجد دین که عالم پیرش
گفت زهی دولت جوان که تو داری
اشهب گردون بد رکاب نگیرد
جز پی یکران خوش عنان که تو داری
کوه چو ریگ روان سبک بگریزد
از چه از آن حمله گران که تو داری
قحط نباشد در آن زمان که تو باشی
فتنه نخیزد درآن جهان که تو داری
گرگ بترسد از آن حرم که تو سازی
شیر بیفتد از آن توان که تو داری
گوش بخود دار از آ نکه جان جهانی است
بسته آن یک در چنان که تو داری
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۲۵ - روح ز تو خوبتر به خواب نبیند
روح ز تو خوبتر به خواب نبیند
چشم فلک چون تو آفتاب نبیند
تشنه آب حیات چشمه نوشت
غرقه به نوعی شود که آب نبیند
عشق تو در دل نشست و خاست نخواهد
تا وطن خویش را خراب نبیند
زانکه چکد لؤلؤ خوشاب ز چشمم
چشم تو در لؤلؤ خوشاب نبیند
سینه همی درد را به درد نداند
دیده همی خواب را به خواب نبیند
نیست عجب با گشادنامه خطت
کز گره نافه مشک ناب نبیند
بیهده باشد سؤال بوسه حسن را
بر لب او چون ره جواب نبیند
خوی نکوی تو رأی وصل کند لیک
بخت بد مات هم به خواب نبیند
فضولی : غزلیات
شماره ۱۷۰ - هر که چراغی ز برق آه ندارد
هر که چراغی ز برق آه ندارد
در شب هجران سوی تو راه ندارد
هر که ندارد دلی چو آینه زاهن
در رخ تو تاب یک نگاه ندارد
هر که ندارد سرشک و آه دمادم
دعوی عشق ار کند گواه ندارد
بی تو سراسیمه اند عقل و دل و جان
همچو سپاهی که پادشاه ندارد
طالب وصل است دل و لیک دمادم
تاب ملاقات گاه گاه ندارد
مهر تو کردست چون هلال قدم را
آنکه تو داری نه مهر ماه ندارد
از غم و اندوه روزگار فضولی
جز در پیر مغان پناه ندارد