تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳۵ - دل به عشق روی دلبر شاد کن
دل به عشق روی دلبر شاد کن
وز رخ و زلفش گل و شمشاد کن
عقل بیش اندیش را بر طاق نه
نفس شادی دوست را دل شاد کن
گه بنای بی غمی بر پای دار
گه سرای خرمی آباد کن
چاکران عشق را اجرای بده
بندگان حرص را آزاد کن
در جهان از ظلم ما انصاف خواه
در فلک بیداد ما را داد کن
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳۷ - ای شب تاری غلام موی تو
ای شب تاری غلام موی تو
روز روشن پیشکار روی تو
چاکر روز و شبم تا روز و شب
نایبند از روی تو وز موی تو
بنده موی تو دلهای جهان
بنده یک مویم از گیسوی تو
از دو چشمم جوی خون انگیخته است
عشق موی دلبر خوش بوی تو
عشق گویی آب خورد از جوی من
حسن گویی روی شست از جوی تو
گوی خوبی می برند از دلبران
غمزه چوگان و مشکین گوی تو
گشت بیاع دل و دلال جان
قاصد کوی من اندر کوی تو
از نماز عشق فارغ نیستم
تا مرا محراب گشت ابروی تو
روزه شکرانه دارم گر ز من
بد نگرداند دل بد خوی تو
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴۱ - شب شنیدستی ز روز آویخته
شب شنیدستی ز روز آویخته
ماه دیدستی ز مشک انگیخته
لاله پیش روی نرگس صف زده
گرد مرجان گرد عنبر بیخته
این همه بر روی زیبا روی اوست
عاشقان را رنگ عشق آمیخته
ای زماه آویخته عنبر مراست
دل بدان آویخته آویخته
آتش جنگ و جفا بر من مریز
تا نگردد آبرویم ریخته
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴۲ - ماه را ماند رخش ناکاسته
ماه را ماند رخش ناکاسته
زلف چون شب ماه را آراسته
سرو بالایی که چون بالای او
باغبان یک سرو ناپیراسته
تا مرا سودای آن مه در سر است
ماه را مانم ولیکن کاسته
در نشست و خاست چون سرو است و مه
فتنه ای زان سرو و مه برخاسته
از همه خوبان دل او را خواسته است
هم دلش دارم فدا هم خواسته
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۷ - هرکه سعی بد کند در حق خلق
هرکه سعی بد کند در حق خلق
همچو سعی خویش بدبیند دعا
همچنین فرمود ایزد در نبی
لیس للانسان الا ماسعی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۶ - ساقیا در جام من ریز آب رز
ساقیا در جام من ریز آب رز
زان بضاعت ده که عشرت سود اوست
در جهان چون آب رز معلوم نیست
آتشی کز زلف ساقی دود است
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۷۴ - چون نیابد مهتر از کهتر عطا
چون نیابد مهتر از کهتر عطا
پس میان کهتر و مهتر چه فرق
شرط مهتر چیست بر و فضل و بذل
شرط باران چیست ابر و رعد و برق
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۸۳ - قوتم با نام برنایی برفت
قوتم با نام برنایی برفت
بار ضعف از وام پیری می کشم
نیستم یک لحظه بی رنج خمار
تا شراب از جام پیری می کشم
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۸۷ - تا نمودی عارض چون لاله ام
تا نمودی عارض چون لاله ام
همچو بلبل با خروش و ناله ام
لیکن اندر گفتن اسرار خویش
خامشم گویی زبان لاله ام
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۶۰ - خانه در کوی مغان کردم خراب
خانه در کوی مغان کردم خراب
عاقبت هم طبع گشتم با شراب
دهر پیرم کرده اما ذوق عشق
گرم تر دارد مزاجم از شباب
از جوانی هست ذوقی در سرم
از نمک ماندست شوری در کباب
هرچه خوانم از ورق شویم به اشک
عشقم افتادست بر درس و کتاب
زنده دارد مرد را آثار مرد
نام گل باقی است چون گردد گلاب
گوش بر تشریف فرمانم که هست
جان مشتاقم سئوالش را جواب
بر امید او به معجز بسته ام
باد را بر خاک و آتش را بر آب
چاره ناسور تسلیم است و بس
خلق مرهم می نهند از اضطراب
به که پوشم چشم ازین دل خفتگان
روی بیداران مگر بینم به خواب
چشمه حیوان «نظیری » هیچ نیست
عالمی تاریک و قحط آفتاب
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۸۴ - فخر والانسبتان از بند اوست
فخر والانسبتان از بند اوست
آنچه هرگز نگسلد پیوند اوست
گردن شمشاد را زلفش بخست
سرو از آزادگان بند اوست
گرچه شکل نیستی دارد دهانش
هستی جان ها ز شکرخند اوست
نقض زلفش دایه بر عهدش شکست
گر شکستی هست در سوگند اوست
طره اش را هست پیوندی به صلح
چین ابرو گرچه خویشاوند اوست
هر شبم بی خواست می آید به خواب
بسترم مشگ و عبیرآگند اوست
مشربش صفرای بیماران شکست
بوسه می خوش از ترنج و قند اوست
زود آمیزش به مردم می کند
مشک را بو اندکی مانند اوست
حسن گل بر باد حرمان زود رفت
هر که تمکینی ندارد بند اوست
کینه کش از دوستان مهرجوی
طبع مغرور ز خود خرسند اوست
بار تکلیفش ز دوش انداختم
گو بکش هرکس که حاجتمند اوست
ظلم اخوان بر «نظیری » می کنند
معنی او بهتر از فرزند اوست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۹۴ - دل به قرب و بعد ازو مهجور نیست
دل به قرب و بعد ازو مهجور نیست
از نظر دورست وز دل دور نیست
گرچه زان نورست روشن دیده ها
دیده ها را طاقت آن نور نیست
شمع مجلس تیغ غیرت آختست
نیست یک پروانه کو رنجور نیست
عجز واصل شد چو عجب از سر نهاد
کبر جز از سرکشی مهجور نیست
اجتهاد عقل نفی شاهدست
بس بزرگ است این خطا معذور نیست
به نمی گردد به مرهم زخم ما
عشق غیر از علت ناسور نیست
ما به فرمان بت پرستی می کنیم
بنده در افعال جز مجبور نیست
سرو را زان گل هوایی در سر است
غیر شوری در سر مخمور نیست
بس «نظیری » زین فغان جان خراش
ناله دل نغمه طنبور نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۹۵ - عشق عصیانست اگر مستور نیست
عشق عصیانست اگر مستور نیست
کشته جرم زبان مغفور نیست
عشق در صنعت تصرف می کند
در میان فرهاد جز مزدور نیست
آن که منصورست بر دارش کشند
این اناالحق گوی خود منصور نیست
برتر از عشق است حالم پایه ای
راه از من تا جنون پر دور نیست
حسنت از سر هوش بیرون می کند
بیش ازین گنجایش مقدور نیست
مایه صد ماه کنعانی به حسن
مصر در خوبی چنین معمور نیست
کی بشر استغفرالله گویمت
راست می گفتم ولی دستور نیست
دل فریبی های دشمن دیده ای
جان سپاری های ما منظور نیست
عشرت و عیش «نظیری » کوتهست
در سرای تنگدستان سور نیست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۲۲ - رشحه ای از حسن جانان ریختند
رشحه ای از حسن جانان ریختند
بر جهان از عشق طوفان ریختند
زان همه طوفان که برانگیخت عشق
جرعه ای در جام انسان ریختند
از قضا آن جرعه چون آمد به جوش
هر طرف در قالبی جان ریختند
از خمار و مستی آن نور پاک
درد کفر و صاف ایمان ریختند
رشح نوری شد هویدا هر کجا
پرتوی بر شرط ایمان ریختند
هر طرف رنگی به گل بسرشته شد
قالب گبر و مسلمان ریختند
شهوتی انگیختند از مغز و پی
پیکری از آب حیوان ریختند
تیز کردند و از آن آلوده زهر
سوزشی بر زخم پنهان ریختند
آب کردند از دل ما پاره ای
دانه یاقوت رمان ریختند
لاله حمرا و لعل آبدار
کوه را در جیب و دامن ریختند
عکسی از داغ درون برداشتند
بر چمن گل های الوان ریختند
این همه گل های سبز و سرخ و زرد
از دم ما بر گلستان ریختند
جوهری از قول شورانگیز ما
عندلیبان را بر الحان ریختند
غنچه دل زان نوای جان خراش
پاره پاره در گریبان ریختند
رنگ هر نقشی کز آن انگیخت طبع
چینیان بر قصر و ایوان ریختند
داغ هر سودا کزان افروخت عشق
مصریان بر بیت احزان ریختند
نگهتی برخواست زین سودا به مصر
به قمیص ماه کنعان ریختند
اصل این فرع از یمن شد عطربیز
بر نبی از فیض رحمان ریختند
مایه ای می ماند باقی زین عبیر
بر «نظیری » در خراسان ریختند
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۰ - شورش عشق از دل شیدا مپرس
شورش عشق از دل شیدا مپرس
حال ما می بین و کار ما مپرس
عشق بازی چیست؟ جهد بی مراد
راه عنقا پوی و از عنقا مپرس
اهل حیرت را خبر از وصل نیست
غرقه را از گوهر دریا مپرس
عشق آزادت به تعلیمی کند
مصلحت از عقل کارافزا مپرس
چشم بینایان پریشان بین بود
ره ز کوران پرس وز بینا مپرس
گفتی از بهر چه سلطانت کشد
ذوقم از دزدیست از کالا مپرس
می کشد پنهان و می پوشد کبود
از فریب نرگس شهلا مپرس
نعره خونبار صدیقان ازوست
از جراحت های استغنا مپرس
بر زیان خود «نظیری » عاشق است
خواجه از وی حیله سودا مپرس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۲۸ - بزم خالی می شود مطرب خموش
بزم خالی می شود مطرب خموش
ساقیا جامی بده جامی بنوش
تلخی از میگون لبان در کام ریز
نیم مستم از شراب نیم جوش
در دم آخر گران تر ده قدح
تا برندم مست از مجلس بدوش
دل به بدخویی نمی آید به دست
لطف و حسنت هست، در خوبی بکوش
گر گره بگشایی از بند قبا
خار گردد گل به جیب گل فروش
غمزه صد جا پرده دل می درد
تو خوشی می گوی و پندی می نیوش
تو درم بگشای، هرکس خوب نیست
پرده گو بر روی نازیبا بپوش
هیچ می دانی که در صحرا و باغ
تا سحر از غیب می آید سروش
خار و گل در جوش و ما شب خفته ایم
ناطقان خاموش و گنگان در خروش
صد چو بلبل مست دستانت شود
گر برآری پنبه همچون گل ز گوش
در غمم گفتی «نظیری » را چه رفت
هقل هوش و هقل هوش و هقل و هوش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۳۲ - از فراق یار ناخشنود خویش
از فراق یار ناخشنود خویش
روی در نابود بینم بود خویش
بس که در سودا به شوق افتاده ام
از زیان خود ندانم سود خویش
خوبی او شد پدید از چشم من
سوختم بر آتش خود عود خویش
گر برآید از نمد آیینه ام
زشتی خویشم کند مردود خویش
از خطایم مغز جانم سوخته
سخت می ترسم ز آه و دود خویش
خاک معبدها رسانیدم به آب
از رخ زرد زمین فرسود خویش
وز گنهکاری ندیدم هیچگه
برکنار این فرق خاک آلود خویش
زنده زان مانم که یابم بوی وصل
از فراق عاقبت محمود خویش
روز فیروزی «نظیری » در پی است
دیده ام در اختر مسعود خویش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۴۹ - بی تو نه با غم خوش و نی خانه خوش
بی تو نه با غم خوش و نی خانه خوش
با نگار خانگی ویرانه خوش
مرغ آزادم نخواهد آمدن
خویش را دارم به دام و دانه خوش
من خود از فرزند دل برکنده ام
کودکان دارند با دیوانه خوش
دیده را از گریه نیسان می کنم
شاهدان را هست با دردانه خوش
مرد کوچک دل نداند چون کند
خواب شیرین آید و افسانه خوش
صبر باید تا جگرخایی کنم
درکشیدم زهر این پیمانه خوش
دعوی چابک سواری می کنم
گرچه رو برتافتم مردانه خوش
می دهم شکرانه بگریختن
هم مصافم هست و هم شکرانه خوش
سهل نبود بر صف آتش زدن
می نماید گرچه از پروانه خوش
مرد باطن بین چرا کاری کند
کاشنا ناخوش شود بیگانه خوش
در خرابات «نظیری » عیب نیست
هست دیوانه خوش و فرزانه خوش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۵۹ - ساقیا برخیز با مستان برقص
ساقیا برخیز با مستان برقص
عشق ساغر می کند گردان برقص
خرقه ها را گل فشان کن از شراب
جام بر کف چون گل خندان برقص
کفر و ایمان از برون پرده اند
تو درون پرده با خاصان برقص
بانگ یاسبوح یا صوفی برآر
بر ره ناقوس با رهبان برقص
جای در خلوت به بی ذوقی مگیر
بر سر خم چون می جوشان برقص
راه ازین شورش به مقصد می رسد
همچو کشتی بر سر طوفان برقص
برفشان هستی، که جانان جان ماست
صوفیا با ساز و با دستان برقص
هر سرشکم در تماشا دیده ایست
لخت دل گو بر سر مژگان برقص
هوشمندان دار برپا می کنند
مست گو منصور در زندان برقص
هست ازین کشتن «نظیری » زندگی
روی بر شمشیر در میدان برقص
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۷۷ - پای کوبان دست افشان در سماع
پای کوبان دست افشان در سماع
می خرامد بر دل و جان در سماع
طره عمامه بی شان می کند
زلف و دستار پریشان در سماع
صوفی از چاک گریبان بیندش
می شود از خرقه عریان در سماع
از می اندیشه خود گشته مست
هست خود پیدا و پنهان در سماع
زاهد تسبیح خوان بر یاد او
آید از ناقوس رهبان در سماع
عیسی از چرخ چهارم بگذرد
گر زند دستش به دامان در سماع
جبرییل از سدره می آرد به خاک
چون شود مست و غزل خوان در سماع
او چو چوگان پا زده بر فرق ما
ما چو گو از زخم چوگان در سماع
بی خودی های «نظیری » آورد
بخیه بر چاک گریبان در سماع