تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نجمالدین رازی : سایر اشعار
شماره ۲۳ - ما قلندروشان قلاشیم
نجمالدین رازی : سایر اشعار
شماره ۲۷ - گر زعشقت خبر نداشتمی
نجمالدین رازی : سایر اشعار
شماره ۲۸ - کرده ای تکیه بر جهان و هنوز
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۹ - دست گیرید ساغر غم را
دست گیرید ساغر غم را
پاس دارید خاطر هم را
تا ز خورشید گل عرق نکند
کور سازید چشم شبنم را
قبلهٔ من شراب تلخ بیار
چه کنم آب شور زمزم را
با چنین [وحشیی] چه سازد کس
که به رم یاد می دهد رم را
زخم ما کی به خویش می گیرد
منت چرب و نرم مرهم را
تا به ما روی دست خویش نمود
پشت پایی زدیم عالم را
شوکت خم نیامدم به نظر
منمایید بادهٔ کم را
با هزاران نشاط و ذوق و سرور
صبح سازید شام ماتم را
همت خم به جوش چون آید
نتوان برد نام حاتم را
معنی شعر ما بیان مکنید
مگشایید زلف درهم را
هیچ فتح از کتاب روی نداد
چند بینیم کسره و ضم را
چشم گریان ما اگر این است
می نشاند به خاک و خون یم را
ساقیا جام از آن میم پرکن
که به چرخ آورد سر جم را
دل دیوانه ام به صحرا رفت
تا دهد یاد آهوان رم را
او کجا تاب زلف می آرد
می تراشد ز ناز پرچم را
یک نفس پاس دم سعیدا را
چند نوشی تو ساغر دم را
پاس دارید خاطر هم را
تا ز خورشید گل عرق نکند
کور سازید چشم شبنم را
قبلهٔ من شراب تلخ بیار
چه کنم آب شور زمزم را
با چنین [وحشیی] چه سازد کس
که به رم یاد می دهد رم را
زخم ما کی به خویش می گیرد
منت چرب و نرم مرهم را
تا به ما روی دست خویش نمود
پشت پایی زدیم عالم را
شوکت خم نیامدم به نظر
منمایید بادهٔ کم را
با هزاران نشاط و ذوق و سرور
صبح سازید شام ماتم را
همت خم به جوش چون آید
نتوان برد نام حاتم را
معنی شعر ما بیان مکنید
مگشایید زلف درهم را
هیچ فتح از کتاب روی نداد
چند بینیم کسره و ضم را
چشم گریان ما اگر این است
می نشاند به خاک و خون یم را
ساقیا جام از آن میم پرکن
که به چرخ آورد سر جم را
دل دیوانه ام به صحرا رفت
تا دهد یاد آهوان رم را
او کجا تاب زلف می آرد
می تراشد ز ناز پرچم را
یک نفس پاس دم سعیدا را
چند نوشی تو ساغر دم را
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۵ - چین فدا باد زلف پرچین را
چین فدا باد زلف پرچین را
مدد از کفر می رسد دین را
همچو دل دین به باد می دادم
چه کنم چشم عاقبت بین را
می توان کرد جای در دل سنگ
چه توان کرد قلب سنگین را
تا نمودی جمال، گم کرده
همچو عنقا وجود، تسکین را
بی می صاف شاد نتوان کرد
دل اندیشه ناک غمگین را
گر توانی به بوریا سازی
نتوان دید نقش قالین را
ترسم از شام و عصر هجران است
گر نخوانم نماز پیشین را
چند باشی سوار ای واعظ
همچو اطفال، اسب چوبین را
بر چنین اسب بسته ای خوش تنگ
از کتب زیر ران خود زین را
هر که ز اخلاص خواند الحمدی
تو سعیدا بگوی آمین را
مدد از کفر می رسد دین را
همچو دل دین به باد می دادم
چه کنم چشم عاقبت بین را
می توان کرد جای در دل سنگ
چه توان کرد قلب سنگین را
تا نمودی جمال، گم کرده
همچو عنقا وجود، تسکین را
بی می صاف شاد نتوان کرد
دل اندیشه ناک غمگین را
گر توانی به بوریا سازی
نتوان دید نقش قالین را
ترسم از شام و عصر هجران است
گر نخوانم نماز پیشین را
چند باشی سوار ای واعظ
همچو اطفال، اسب چوبین را
بر چنین اسب بسته ای خوش تنگ
از کتب زیر ران خود زین را
هر که ز اخلاص خواند الحمدی
تو سعیدا بگوی آمین را
سعیدا : غزلیات
شماره ۷۶ - حرف هر کس ز فکر خام خود است
حرف هر کس ز فکر خام خود است
جنبش هر که از مقام خود است
آسمان با وجود این همه شأن
متفکر به صبح و شام خود است
دیده ام شیخ و پیر و ترسا را
هر که در فکر کام و جام خود است
واعظی را که زیر پا کرسی است
عاشق صنعت کلام خود است
آن که بر منبرش تو می بینی
پی سیر جهان به بام خود است
غافلانش نماز می خوانند
آن که در قعده و قیام خود است
راستی کم ز مد کاف مباش
دایما ً بر سر کلام خود است
خواجهٔ خویش دان سعیدا را
نه چو خربندگان غلام خود است
جنبش هر که از مقام خود است
آسمان با وجود این همه شأن
متفکر به صبح و شام خود است
دیده ام شیخ و پیر و ترسا را
هر که در فکر کام و جام خود است
واعظی را که زیر پا کرسی است
عاشق صنعت کلام خود است
آن که بر منبرش تو می بینی
پی سیر جهان به بام خود است
غافلانش نماز می خوانند
آن که در قعده و قیام خود است
راستی کم ز مد کاف مباش
دایما ً بر سر کلام خود است
خواجهٔ خویش دان سعیدا را
نه چو خربندگان غلام خود است
سعیدا : غزلیات
شماره ۹۰ - حرف آن لب شنفتنم هوس است
حرف آن لب شنفتنم هوس است
سخن از باده گفتنم هوس است
سر او را که اظهر است از شمس
باز در دل نهفتنم هوس است
چون صبا خاک راه جانان را
به دم خویش رفتنم هوس است
عمرها غنچه خسب باید بود
نفسی گر شکفتنم هوس است
پرده از روی کار من بردار
گل داغم شکفتنم هوس است
در شب وصل، می به صرفه مده
مست با یار خفتنم هوس است
ای سعیدا ز حافظ امدادی
«شعر رندانه گفتنم هوس است»
سخن از باده گفتنم هوس است
سر او را که اظهر است از شمس
باز در دل نهفتنم هوس است
چون صبا خاک راه جانان را
به دم خویش رفتنم هوس است
عمرها غنچه خسب باید بود
نفسی گر شکفتنم هوس است
پرده از روی کار من بردار
گل داغم شکفتنم هوس است
در شب وصل، می به صرفه مده
مست با یار خفتنم هوس است
ای سعیدا ز حافظ امدادی
«شعر رندانه گفتنم هوس است»
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۰۷ - جامه از رنگ و از گلشن بدن است
جامه از رنگ و از گلشن بدن است
آفتابی به زیر پیرهن است
دل عاشق تمام آیینه است
جام می پای تا به سر دهن است
عالم از خاک سر برآوردند
مردهٔ ما هنوز بی کفن است
در کلیسای عشق و آیینش
هر که زنار بست برهمن است
هرچه دل خواست من به جان کردم
صاحب خانه آشنای من است
صبحدم ورد عندلیب چمن
یا گل و یاسمین و یاسمن است
با چنین اشک و پاره های جگر
هر کجا گریه می کنم چمن است
هر که از پا و سر خبر دارد
پای تا سر به قید خویشتن است
هر که پرورده شد در این مسلخ
عاقبت سر به پای خویشتن است
با سعیداست یار هر جا هست
ویس با ماست گرچه در یمن است
آفتابی به زیر پیرهن است
دل عاشق تمام آیینه است
جام می پای تا به سر دهن است
عالم از خاک سر برآوردند
مردهٔ ما هنوز بی کفن است
در کلیسای عشق و آیینش
هر که زنار بست برهمن است
هرچه دل خواست من به جان کردم
صاحب خانه آشنای من است
صبحدم ورد عندلیب چمن
یا گل و یاسمین و یاسمن است
با چنین اشک و پاره های جگر
هر کجا گریه می کنم چمن است
هر که از پا و سر خبر دارد
پای تا سر به قید خویشتن است
هر که پرورده شد در این مسلخ
عاقبت سر به پای خویشتن است
با سعیداست یار هر جا هست
ویس با ماست گرچه در یمن است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۱۰ - عقل هندوی میفروش من است
عقل هندوی میفروش من است
گل و مل پیشکار هوش من است
داغ گل دل کباب صهبا خون
موسم برگ و عیش و نوش من است
سخن راست همچو تیر خدنگ
از بر سینه تا به گوش من است
لحن داوود و صور اسرافیل
هر دو در اصل، یک خروش من است
در «بلی» متفق ز روز ازل
دل و چشم و زبان و گوش من است
صبح ناگشته مرغ عرش دلم
پرزنان از خروش و جوش من است
سخن تلخ باده ای ناب است
همچو زنبور نیش و نوش من است
سخن حق ز عرش می شنوم
آسمان حلقه ای ز گوش من است
صوفیم ابن وقت می خوانند
روز آینده فکر دوش من است
صدف گوهر سخن امروز
ای سعیدا لب خموش من است
گل و مل پیشکار هوش من است
داغ گل دل کباب صهبا خون
موسم برگ و عیش و نوش من است
سخن راست همچو تیر خدنگ
از بر سینه تا به گوش من است
لحن داوود و صور اسرافیل
هر دو در اصل، یک خروش من است
در «بلی» متفق ز روز ازل
دل و چشم و زبان و گوش من است
صبح ناگشته مرغ عرش دلم
پرزنان از خروش و جوش من است
سخن تلخ باده ای ناب است
همچو زنبور نیش و نوش من است
سخن حق ز عرش می شنوم
آسمان حلقه ای ز گوش من است
صوفیم ابن وقت می خوانند
روز آینده فکر دوش من است
صدف گوهر سخن امروز
ای سعیدا لب خموش من است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۱۵ - آنچه در شش جهات گردون است
آنچه در شش جهات گردون است
بهر اثبات ذات بیچون است
آنچه آورده از عدم به وجود
به حقیقت نگر که موزون است
لیلیی را که نیستش طرفی
هر طرف صدهزار مجنون است
عارفان زان شدند دیوانه
که شناسش ز عقل بیرون است
هر نشانی کزو شود پیدا
مرو از جا که فعل واژون است
پیش علمش جهان و هرچه در اوست
به مثل همچو نقطه در نون است
هرچه در خانهٔ قدم ره یافت
از بلای حدوث مأمون است
نیست از معنیت خبر ورنه
نیک و بد آنچه هست مضمون است
نیست حد قیاس ذاتش را
او مبرا ز کم ز افزون است
عمر در چون چرا کنی ضایع؟
بازگشت که سوی بیچون است
تو مگو وقت رفت از دستم
آنچه آن وقت بود اکنون است
شاد کن خاطر سعیدا را
در فراق رخ تو محزون است
بهر اثبات ذات بیچون است
آنچه آورده از عدم به وجود
به حقیقت نگر که موزون است
لیلیی را که نیستش طرفی
هر طرف صدهزار مجنون است
عارفان زان شدند دیوانه
که شناسش ز عقل بیرون است
هر نشانی کزو شود پیدا
مرو از جا که فعل واژون است
پیش علمش جهان و هرچه در اوست
به مثل همچو نقطه در نون است
هرچه در خانهٔ قدم ره یافت
از بلای حدوث مأمون است
نیست از معنیت خبر ورنه
نیک و بد آنچه هست مضمون است
نیست حد قیاس ذاتش را
او مبرا ز کم ز افزون است
عمر در چون چرا کنی ضایع؟
بازگشت که سوی بیچون است
تو مگو وقت رفت از دستم
آنچه آن وقت بود اکنون است
شاد کن خاطر سعیدا را
در فراق رخ تو محزون است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۳۹ - گریه در بزم یار، بی ادبی است
گریه در بزم یار، بی ادبی است
خنده هم ز این قرار، بی ادبی است
اتحادم به امر مطلوب است
ورنه بوس و کنار بی ادبی است
ستم و جور درد عشقش را
باز با او شمار بی ادبی است
در جهانی که افتقار سزاست
از جهان افتخار بی ادبی است
حاکم امر و نهی چون حق است
گله از روزگار بی ادبی است
هر کجا پابرهنگان باشند
سرکشی های خار بی ادبی است
هر کجا آن نگار بی نقش است
باز نقش و نگار بی ادبی است
از خیالی که آه نتوان کرد
نالهٔ زار زار بی ادبی است
عاشقی مفلسی و جانبازی است
تن زنی در قمار بی ادبی است
ای سعیدا محبتی در دل
غیر حب نگار بی ادبی است
خنده هم ز این قرار، بی ادبی است
اتحادم به امر مطلوب است
ورنه بوس و کنار بی ادبی است
ستم و جور درد عشقش را
باز با او شمار بی ادبی است
در جهانی که افتقار سزاست
از جهان افتخار بی ادبی است
حاکم امر و نهی چون حق است
گله از روزگار بی ادبی است
هر کجا پابرهنگان باشند
سرکشی های خار بی ادبی است
هر کجا آن نگار بی نقش است
باز نقش و نگار بی ادبی است
از خیالی که آه نتوان کرد
نالهٔ زار زار بی ادبی است
عاشقی مفلسی و جانبازی است
تن زنی در قمار بی ادبی است
ای سعیدا محبتی در دل
غیر حب نگار بی ادبی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۶۹ - نیست روزی که این منادی نیست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۸۵ - شوخ ما رسم قیل و قال گرفت
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۲۶ - خانهٔ نفس من خراب شود
خانهٔ نفس من خراب شود
یا خدا آتش من آب شود
باده با غیر خود منوش و مگو
گو دل عاشقان کباب شود
ساغر می به دست جانان ده
جام می جام آفتاب شود
خون دل را عبث ز دیده مریز
کهنه چون شد شراب ناب شود
حز ندامت ثمر نخواهد داد
کارها چون به اضطراب شود
من از این باب رو نخواهم تافت
به امیدی که فتح باب شود
عمرها شد که در خیال توام
فکر من هم مگر صواب شود
گریه چندان کنم که در آن بحر
کاسهٔ چشم من حباب شود
کی بود کی بگو سعیدا را
که دعای تو مستجاب شود؟
یا خدا آتش من آب شود
باده با غیر خود منوش و مگو
گو دل عاشقان کباب شود
ساغر می به دست جانان ده
جام می جام آفتاب شود
خون دل را عبث ز دیده مریز
کهنه چون شد شراب ناب شود
حز ندامت ثمر نخواهد داد
کارها چون به اضطراب شود
من از این باب رو نخواهم تافت
به امیدی که فتح باب شود
عمرها شد که در خیال توام
فکر من هم مگر صواب شود
گریه چندان کنم که در آن بحر
کاسهٔ چشم من حباب شود
کی بود کی بگو سعیدا را
که دعای تو مستجاب شود؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۳۹ - هر که از خود فرود می آید
هر که از خود فرود می آید
آسمان در سجود می آید
دایم از خانمان سوختگان
نکهت داغ و دود می آید
به دل بی قرار من دیر است
یار هر چند زود می آید
به دکان نظر، متاع دلم
آنچه بود و نبود می آید
به زمین گر برند نام تو را
ز آسمان ها درود می آید
طرز این و ناز اگر این است
آنچه زو ... شنود می آید
چرخ با نیک بد کند چه عجب
زین بلای کبود می آید
دایم از خاک کشتگان غمت
شورش زنده رود می آید
ای سعیدا [یکی] است چشمهٔ دل
لیکن از وی [دو] رود می آید
آسمان در سجود می آید
دایم از خانمان سوختگان
نکهت داغ و دود می آید
به دل بی قرار من دیر است
یار هر چند زود می آید
به دکان نظر، متاع دلم
آنچه بود و نبود می آید
به زمین گر برند نام تو را
ز آسمان ها درود می آید
طرز این و ناز اگر این است
آنچه زو ... شنود می آید
چرخ با نیک بد کند چه عجب
زین بلای کبود می آید
دایم از خاک کشتگان غمت
شورش زنده رود می آید
ای سعیدا [یکی] است چشمهٔ دل
لیکن از وی [دو] رود می آید
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۵۴ - ساقیا ساغر شراب بیار
ساقیا ساغر شراب بیار
غم دلهای عاشقان بردار
راه عشاق بینوا سرکن
در طریق فنا قدم بردار
تشنگانند اوفتاده به خاک
از شراب وصال کن سرشار
در طریق وفا چو نافهٔ مشک
همه جان صحتند و تن بیمار
همگی همچو حلقهٔ زنجیر
در دل یکدگر گرفته قرار
روی شادی ز چشم ایشان محو
پشت غم گشته گردشان دیوار
بید مجنون باغ و راغ خودند
همه بی حاصلند و نیکوکار
در رز و باغ این گروه که نیست
نه خزان راه دارد و نه بهار
ظاهراً این گروه را منگر
همه سر خفته اند و دل بیدار
در مکانی کمند از کم کم
در زمانی ز بیشتر بسیار
همه هشیار مست کردارند
همه مست به کار خود هشیار
جمله از سر نهاده بار خودی
نه ز سر واقف و نه از دستار
همه را دیده همچو نرگس باز
همه را دل چو گل شکفته عذار
همگی همچو ما به کف دارند
آنچه دارند از پی ایثار
بوسه زن خاک پای یک یک را
سرمهٔ دیده ای به دست بیار
ای سیعدا تو هم از ایشانی
گرچه دارند از تو ایشان عار
غم دلهای عاشقان بردار
راه عشاق بینوا سرکن
در طریق فنا قدم بردار
تشنگانند اوفتاده به خاک
از شراب وصال کن سرشار
در طریق وفا چو نافهٔ مشک
همه جان صحتند و تن بیمار
همگی همچو حلقهٔ زنجیر
در دل یکدگر گرفته قرار
روی شادی ز چشم ایشان محو
پشت غم گشته گردشان دیوار
بید مجنون باغ و راغ خودند
همه بی حاصلند و نیکوکار
در رز و باغ این گروه که نیست
نه خزان راه دارد و نه بهار
ظاهراً این گروه را منگر
همه سر خفته اند و دل بیدار
در مکانی کمند از کم کم
در زمانی ز بیشتر بسیار
همه هشیار مست کردارند
همه مست به کار خود هشیار
جمله از سر نهاده بار خودی
نه ز سر واقف و نه از دستار
همه را دیده همچو نرگس باز
همه را دل چو گل شکفته عذار
همگی همچو ما به کف دارند
آنچه دارند از پی ایثار
بوسه زن خاک پای یک یک را
سرمهٔ دیده ای به دست بیار
ای سیعدا تو هم از ایشانی
گرچه دارند از تو ایشان عار
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۷۴ - همچو گرداب در قفای خودم
همچو گرداب در قفای خودم
گرچه سرگشته ام به جای خودم
با بد و نیک کس چه کار مرا
راهبم در کلیسای خودم
به امید ثمر نه بی برگم
من نیم گرچه بینوای خودم
نیست گشتم به هست پیوستم
بیخودم گرچه با خدای خودم
می کنم جنگ و صلح، خود با خود
شکن سنگ مومیای خودم
نیستم احتیاج با دگری
گرچه شه نیستم گدای خودم
در ره دوست تا قدم زده ام
بی تکلف که خاک پای خودم
سعد و نحس خودم سعیدا خود
گاه جغد و گهی همای خودم
گرچه سرگشته ام به جای خودم
با بد و نیک کس چه کار مرا
راهبم در کلیسای خودم
به امید ثمر نه بی برگم
من نیم گرچه بینوای خودم
نیست گشتم به هست پیوستم
بیخودم گرچه با خدای خودم
می کنم جنگ و صلح، خود با خود
شکن سنگ مومیای خودم
نیستم احتیاج با دگری
گرچه شه نیستم گدای خودم
در ره دوست تا قدم زده ام
بی تکلف که خاک پای خودم
سعد و نحس خودم سعیدا خود
گاه جغد و گهی همای خودم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۷۱ - شد زمین تکیه گاه درویشی
شد زمین تکیه گاه درویشی
آسمان بارگاه درویشی
جادهٔ ایمن و طریق خوش است
تا به حق شاهراه درویشی
بی پر و بال می رسد تا عرش
صبحدم تیر آه درویشی
نامرادی بود مراد همه
بی پناهی پناه درویشی
بی زر و زور پادشاهانند
این گدایان راه درویشی
سر خورشید زیر پای کند
هر که پوشد کلاه درویشی
گر جهان گم شود نگردد گم
حشمت و دستگاه درویشی
پاک از غیبت و ریا و حسد
مسجد و خانقاه درویشی
سرمهٔ دیدهٔ سعیدا باد
گرد نعلین راه درویشی
آسمان بارگاه درویشی
جادهٔ ایمن و طریق خوش است
تا به حق شاهراه درویشی
بی پر و بال می رسد تا عرش
صبحدم تیر آه درویشی
نامرادی بود مراد همه
بی پناهی پناه درویشی
بی زر و زور پادشاهانند
این گدایان راه درویشی
سر خورشید زیر پای کند
هر که پوشد کلاه درویشی
گر جهان گم شود نگردد گم
حشمت و دستگاه درویشی
پاک از غیبت و ریا و حسد
مسجد و خانقاه درویشی
سرمهٔ دیدهٔ سعیدا باد
گرد نعلین راه درویشی
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۸۲ - واقف از زاده و نزاده تویی
واقف از زاده و نزاده تویی
«عالم الغیب و الشهاده» تویی
عاشقان را تو می کنی سرمست
طرب افزای جام باده تویی
شهسواران به قوت تو سوار
دستگیر من پیاده تویی
در رحمت به روی هر دو جهان
بی غرض بی سبب گشاده تویی
فارغ از دی و حال و فردایی
بی نیاز از کم و زیاده تویی
فتنه آموز چشم و زلف سیاه
آبروی جمال ساده تویی
در زمین و زمان و غیب و شهود
قادر و قدرت و اراده تویی
شعله پرداز و نورافشان ساز
در دل صاف و روی ساده تویی
در بیان کمال آن معشوق
ای سعیدا زبان گشاده تویی
«عالم الغیب و الشهاده» تویی
عاشقان را تو می کنی سرمست
طرب افزای جام باده تویی
شهسواران به قوت تو سوار
دستگیر من پیاده تویی
در رحمت به روی هر دو جهان
بی غرض بی سبب گشاده تویی
فارغ از دی و حال و فردایی
بی نیاز از کم و زیاده تویی
فتنه آموز چشم و زلف سیاه
آبروی جمال ساده تویی
در زمین و زمان و غیب و شهود
قادر و قدرت و اراده تویی
شعله پرداز و نورافشان ساز
در دل صاف و روی ساده تویی
در بیان کمال آن معشوق
ای سعیدا زبان گشاده تویی
سعیدا : قصاید
شماره ۳ - بس بلند است قصر و خانهٔ یار
بس بلند است قصر و خانهٔ یار
در تصور ز سر فتد دستار
در رهش بسکه دست و پا زده ام
پا ز رفتار ماند و دست از کار
بعد از اینم غم حساب نماند
راست ناید دگر غمش به شمار
هر چه بینی به بد حواله مکن
زیر این چرخ گنبد دوار
کارفرمایشان یکی است یکی
خواه بدکار و خواه نیکوکار
کفر و دین را بهانه نیست جز او
هر دو از دست خفته و بیدار
در مقامی است فاتح الابواب
در مکانی است حافظ اسرار
بی حساب است در صفت اسمش
که خدا نیست جز یکی به شمار
دل روان شد به صد زبان در حمد
گر زبانم گرفت از گفتار
نشوی تا در این میانه دو دل
دل بجز دلربای خود مسپار
زاهدا تا خدا چه می خواهد
من گنه می کنم تو استغفار
جز اثر پا به راه نگذارد
هر که خواهد شود صلاح آثار
ساقیا پند از سنایی گیر
تا شوی از دو کون برخوردار
با اسیران خویشتن مپسند
در قدح جرعه ای و ما هشیار
شد سنایی حکیم حاذق من
دارویم در دکانچهٔ عطار
پای من راه خانه می داند
سر من راه خانهٔ خمار
چند ای خودپرست خواهی بود
هم خود آزار و هم خدا بیزار
چیست توحید با خدا بودن
بیخود و بی قرار و بی انکار
ورنه با خویشتن اگر خواهی
چه یکی گو چه صد بگو چه هزار
اصل توحید نفی غیر خداست
نیست لیکن بجز تویی اغیار
تا حسابی به خویشتن داری
خویش را در حساب هیچ شمار
بی تو در کلبه ام که می باشم
گشته هر موی بر تنم مسمار
باده در جام و در زبان توبه
دست در کاسه و به لب زنهار
ز این جهان در بساط ما امروز
نیست غیر از جریدهٔ اشعار
هستم امروز ز این تجمل خود
از خدا و رسول منت دار
دید روزی مرا دل آزرده
عشق با این جلال و جاه و وقار
گفت ای عاشق خراباتی
از می وصل ساغرت سرشار
دل حزینی چرا و از چه سبب
گشته ای عاجز و مشوش کار
گفتم ای پادشاه درویشان
خود سپاهی و خود سپهسالار
قوت من شعلهٔ دماغ من است
نیستم کز ز مرغ آتش خوار
گرچه بی بالم و پر پرواز
نشدم جز تو را ولیک شکار
از تو هرگز نکرده ام دوری
گرچه دورم ز خویش و یار و دیار
آن قدر جای کرده ای در من
که دگر دلبرم ندارد یار
به خدایی که غیر او فانی است
دست من گیر و با خدا بسپار
سال ها شد که ذکر من عشق است
تو هم ای عشق روی با من آر
چه شود گر به یمن همت تو
از قضا را شوم به یار دچار
او کشد تیغ و من کشم آهی
هر چه جز او به او کنم ایثار
پای هجر از میانه برخیزد
دیگر از ما کند فراق، فرار
ما و من هر دو گم شود در او
خود شود عشق و عاشق و دلدار
چند باشم چو صورت درها
چشم در راه و پشت بر دیوار
برسان بر سرم جفاکاری
ای خدایا ز انتظار برآر
کشتی ام اوفتاده در گرداب
نه زمین می نماید و نه کنار
مدد از هیچ کس نخواسته ام
جز تو یا ربنا مع الابرار
همتم کی ز خاک بردارد
گر فتد بار سایهٔ اشجار
آنچه جز حمد حضرت باری است
نیست جز نعت احمد مختار
در خیالم نه زید و نه عمرو است
شعر من حالتی است از اسرار
ای سعیدا کباب کرد مرا
گریهٔ خونفشان و نالهٔ زار
در تصور ز سر فتد دستار
در رهش بسکه دست و پا زده ام
پا ز رفتار ماند و دست از کار
بعد از اینم غم حساب نماند
راست ناید دگر غمش به شمار
هر چه بینی به بد حواله مکن
زیر این چرخ گنبد دوار
کارفرمایشان یکی است یکی
خواه بدکار و خواه نیکوکار
کفر و دین را بهانه نیست جز او
هر دو از دست خفته و بیدار
در مقامی است فاتح الابواب
در مکانی است حافظ اسرار
بی حساب است در صفت اسمش
که خدا نیست جز یکی به شمار
دل روان شد به صد زبان در حمد
گر زبانم گرفت از گفتار
نشوی تا در این میانه دو دل
دل بجز دلربای خود مسپار
زاهدا تا خدا چه می خواهد
من گنه می کنم تو استغفار
جز اثر پا به راه نگذارد
هر که خواهد شود صلاح آثار
ساقیا پند از سنایی گیر
تا شوی از دو کون برخوردار
با اسیران خویشتن مپسند
در قدح جرعه ای و ما هشیار
شد سنایی حکیم حاذق من
دارویم در دکانچهٔ عطار
پای من راه خانه می داند
سر من راه خانهٔ خمار
چند ای خودپرست خواهی بود
هم خود آزار و هم خدا بیزار
چیست توحید با خدا بودن
بیخود و بی قرار و بی انکار
ورنه با خویشتن اگر خواهی
چه یکی گو چه صد بگو چه هزار
اصل توحید نفی غیر خداست
نیست لیکن بجز تویی اغیار
تا حسابی به خویشتن داری
خویش را در حساب هیچ شمار
بی تو در کلبه ام که می باشم
گشته هر موی بر تنم مسمار
باده در جام و در زبان توبه
دست در کاسه و به لب زنهار
ز این جهان در بساط ما امروز
نیست غیر از جریدهٔ اشعار
هستم امروز ز این تجمل خود
از خدا و رسول منت دار
دید روزی مرا دل آزرده
عشق با این جلال و جاه و وقار
گفت ای عاشق خراباتی
از می وصل ساغرت سرشار
دل حزینی چرا و از چه سبب
گشته ای عاجز و مشوش کار
گفتم ای پادشاه درویشان
خود سپاهی و خود سپهسالار
قوت من شعلهٔ دماغ من است
نیستم کز ز مرغ آتش خوار
گرچه بی بالم و پر پرواز
نشدم جز تو را ولیک شکار
از تو هرگز نکرده ام دوری
گرچه دورم ز خویش و یار و دیار
آن قدر جای کرده ای در من
که دگر دلبرم ندارد یار
به خدایی که غیر او فانی است
دست من گیر و با خدا بسپار
سال ها شد که ذکر من عشق است
تو هم ای عشق روی با من آر
چه شود گر به یمن همت تو
از قضا را شوم به یار دچار
او کشد تیغ و من کشم آهی
هر چه جز او به او کنم ایثار
پای هجر از میانه برخیزد
دیگر از ما کند فراق، فرار
ما و من هر دو گم شود در او
خود شود عشق و عاشق و دلدار
چند باشم چو صورت درها
چشم در راه و پشت بر دیوار
برسان بر سرم جفاکاری
ای خدایا ز انتظار برآر
کشتی ام اوفتاده در گرداب
نه زمین می نماید و نه کنار
مدد از هیچ کس نخواسته ام
جز تو یا ربنا مع الابرار
همتم کی ز خاک بردارد
گر فتد بار سایهٔ اشجار
آنچه جز حمد حضرت باری است
نیست جز نعت احمد مختار
در خیالم نه زید و نه عمرو است
شعر من حالتی است از اسرار
ای سعیدا کباب کرد مرا
گریهٔ خونفشان و نالهٔ زار