تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۹۶ - همه دردیم تا دوا چه کند
همه دردیم تا دوا چه کند
همه دردیم تا صفا چه کند
گر دعا سحر سامری گردد
چه کند با تو بیوفا چه کند
به خودش این فراغت ارزانی
آشنای تو آشنا چه کند
بیخودانیم بر سر کویت
به خود آییم تا خدا چه کند
در پناه غبار کوی توایم
صرصر نیستی به ما چه کند
دل به دل حرف می زند از دور
محو دیدار او ادا چه کند
نامه ام برقها گداخته است
تا به همراهی صبا چه کند
قدح آفتاب باید اسیر
باده وصل او هوا چه کند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۳۵ - از چمن بی نقاب می آید
از چمن بی نقاب می آید
سرو و گل در رکاب می آید
دل ز میخانه نگاه کسی
تا کمر در شراب می آید
می جهد چشم اختر شب هجر
قاصد آفتاب می آید
بیش از این تاب انتظارم نیست
می روم تا جواب می آید
خصم آسودگی چراست اسیر
به خیال که خواب می آید
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۶ - ای برای دلم سراپا ناز
ای برای دلم سراپا ناز
نیم ناز تو را هزار نیاز
رشته های امید زود گسل
عمر کوته کند امید دراز
سیر در عالم گرفتاری است
با قفس می کنیم ما پرواز
دل من با خیال رخسارت
گلشن راز و معنی اعجاز
با دل ما چه مدعا دارد
چون نپرسی زغمزه غماز
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۳ - گفتگویی شنیده ام که مپرس
گفتگویی شنیده ام که مپرس
نگهی واکشیده ام که مپرس
در محبت ز آه بی تأثیر
اثری باز دیده ام که مپرس
منم آن هرزه گرد کز پی دل
آنقدرها دویده ام که مپرس
چون کنم شکر بینوایی خویش
به نوایی رسیده ام که مپرس
زیر پای سمند ناز کسی
به هوایی تپیده ام که مپرس
اضطرابی تمام دارم اسیر
آنچنان آرمیده ام که مپرس
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۸ - سینه تا شد قلمرو تیرش
سینه تا شد قلمرو تیرش
سر نپیچم ز حکم شمشیرش
هر دلی را که کرد عشق خراب
نکند زیر بار تعمیرش
کی زشیرین طلب نماید کام
گر کسی آب نیست در شیرش
دل غمدیده را به شور آرد
اثر ناله نی تیرش
چاره عشق می توان کردن
دل دیوانه نیست تدبیرش
سرکشی کرد از غلاف امروز
بهر قتل اسیر شمشیرش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۹۱ - کرده ام بسکه آرزوی خطش
کرده ام بسکه آرزوی خطش
شده ام صید رنگ و بوی خطش
خواب آشفته چون نبیند گل
روی خود می نهد به روی خطش
سر به سر آیت گرفتاری است
خوانده ام شرح مو به موی خطش
مشق دیوانگی به کار آمد
می نویسیم نامه سوی خطش
مو برآید گر از زبان قلم
می کنم مشق گفتگوی خطش
دیده ام سرنوشت خویش اسیر
بیقرارم ز جستجوی خطش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۹۳ - گل گرفتار نقش بالینش
گل گرفتار نقش بالینش
صبح دل چاک خواب شیرینش
در ره کفر و دین غبار شدم
پی نبردم به دین و آیینش
گر ز قتلم هنوز راضی نیست
مرغ روحم شکار شاهینش
سخن آهسته تر ز حسرتیان
برده فرهاد خواب شیرینش
شکوه ای از کسی ندارد اسیر
سینه صافی است حاصل کینش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۹۴ - از قدش جلوه انتخاب فروش
از قدش جلوه انتخاب فروش
از رخش باده آفتاب فروش
عشق در پرده جلوه گر شده باز
دیده حیرتم نقاب فروش
غفلت آباد سرنوشت من است
عمرم افسانه ای است خواب فروش
دهر میخانه نگاه تو شد
سوخت هنگامه شراب فروش
غنچه بادام تلخ شد در باغ
زهر خند که شد عتاب فروش
غنچه گردد گل شکفته عیش
گر دل ما شود شراب فروش
گریه را رنگ و بوی معشوق است
دیده ما نشد گلاب فروش
شوخی گلشنش ز مکتب برد
گل صد برگ شد کتاب فروش
کام دل تر نشد ز اشک اسیر
لب دریا که دیده آب فروش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۰ - اشک بلبل نمک چش خویش
اشک بلبل نمک چش خویش
خنده گل خزانه بویش
چشم بلبل کجا و سرمه کجا
نرسد سگ به گرد آهویش
زور بازوی امتیاز رسا
چه کمانها کشیده ابرویش
با خزان و بهار یکرنگیم
گل شدیم از نظاره رویش
همتی از اسیر می خواهم
که شوم خاک بر سر کویش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۴ - کرده ای انتخاب خنده گل
کرده ای انتخاب خنده گل
زین سبب رفته آب خنده گل
تا تو در گلشنی نمی آرد
خنده صبح تاب خنده گل
جگر پاره پاره ای دارم
چون نخوانم کتاب خنده گل
شب به یاد لب کسی تا صبح
می کشیدم گلاب خنده گل
به غزال رمیده می ماند
چمن از انقلاب خنده گل
از خجالت به غنچه پنهان شد
لبت آمد به خواب خنده گل
دل ما راز دار لعل کسی است
صبح داند حساب خنده گل
چمن از خنده لب ببندد اسیر
تا تو دادی عذاب خنده گل
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۳۵ - با لبش همزبانیی کردم
با لبش همزبانیی کردم
مردم و زندگانیی کردم
یک صبوحی زدم به یاد کسی
صبح را باغبانیی کردم
گرد نسیان به خاطر افشاندم
صید راز نهانیی کردم
آرزوها به دل گره شده بود
دیدمش جانفشانیی کردم
رفته بودم ز خاطر همه کس
بر دل خود گرانیی کردم
حرفی از دفتر جنون خواندم
دعوی نکته دانیی کردم
گرد راه فتادگی گشتم
با فلک هم عنانیی کردم
بی محابا زدم بر آتش اسیر
در صف دل جوانیی کردم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۵۴ - درد و داغ نهانیی دارم
درد و داغ نهانیی دارم
منصب پاسبانیی دارم
جان خود را عزیز می دارم
چه کنم یار جانیی دارم
گر خموشی رسد به فریادم
نیت همزبانیی دارم
خاک بر سر چرا نیفشانم
که همین جانفشانیی دارم
خون دل می خورم اسیر کجاست
باده ارغوانیی دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۰ - خوار عشقم به اعتبار قسم
خوار عشقم به اعتبار قسم
خاک راهم به افتخار قسم
ناصح از جان من چه خواهی
دل ندارم به جان یار قسم
به غبارم صبا خورد سوگند
به سر راه انتظار قسم
تا شدم خاک پای یار اسیر
به سرم می خورد بهار قسم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۰۴ - خوش بهشتی است روی او دیدن
خوش بهشتی است روی او دیدن
دل گرفتار موی او دیدن
خواب نادیده می کنم تعبیر
خویشتن را به کوی او دیدن
گل عمر ابد به بار آرد
چمن آرزوی او دیدن
چقدر بوی آشنا دارد
به گل از دور سوی او دیدن
کیست ساقی که ما شگون داریم
ماه ساغر به روی او دیدن
جوش حسن بهار بیهوشی است
می و جام و سبوی او دیدن
آب بر آفتاب ریختن است
شعله را مست خوی او دیدن
به اسیرت نگر که خالی نیست
مستی های و هوی او دیدن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۰۶ - حال زار مرا تماشا کن
حال زار مرا تماشا کن
اعتبار مرا تماشا کن
نگهش از نگه گریزان است
چشم یار مرا تماشا کن
شعله باغم شرار نشناسم
گل و خار مرا تماشا کن
از غبارم غبار خاطرها
انتظار مرا تماشا کن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۵ - چشم بیگانگی پناه ببین
چشم بیگانگی پناه ببین
مژه فتنه دستگاه ببین
پاره دل نثار دامن اشک
گریه شد ناله گاه گاه ببین
سرنوشت نیاز و ناز بخوان
سرگذشت گدا و شاه ببین
دعوی غبن جورها دارم
چه کنم شرم عذرخواه ببین
کهنه دعوای تازه ای دارم
محضر دل بخوان گواه ببین
به سر خود به جان باده و گل
به اسیر وفا گناه ببین
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۹ - سرو رعنا غبار جلوه او
سرو رعنا غبار جلوه او
گل خودرو شکار جلوه او
خرمن اشک و خوشه آه است
حاصل انتظار جلوه او
دل طاقت رمیده می رقصد
چون شرر در غبار جلوه او
چون زنم لاف حسرت جاوید
گر کنم جان نثار جلوه او
گر نبودی اسیر جسم تو خاک
چون گذشتی مدار جلوه او
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۶۱ - همه نازی نیاز می بینی
همه نازی نیاز می بینی
شوخی و امتیاز می بینی
سوخت دل مغز استخوان مرا
شمع خلوت گداز می بینی
با نگه آشنا نمی گردد
چشم الفت نواز می بینی
در میان سهی قدان خود را
چقدر سرفراز می بینی
عالم از طره تو سنبل کار
باغ عمر دراز می بینی
زور بازوی نازها دیدی
امتحان نیاز می بینی
مژه در گرد فتنه پنهان است
گوشه چشم راز می بینی
کشور اشک و آه ماست اسیر
به نشیب و فراز می بینی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۶۶ - خویش آیینه دار خود رایی
خویش آیینه دار خود رایی
گریه ها خنده تماشایی
بیقراری ز دل غبار انگیخت
خاک در دیده شکیبایی
جز دل ما که می تواند چید
گل راز بهار رسوایی
ناز پرورده نیاز غمیم
گریه شوخی و ناله رعنایی
بیش از این بی تو زندگی ستم است
می روم گرچه زود می آیی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۶۸ - دیده از جوش گریه دریایی
دیده از جوش گریه دریایی
سینه از شور ناله صحرایی
بی سر و پا دویدگان تو را
دشت یک سینه داغ رسوایی
همه جا با ستمکشان تو را
مهر یک زخم ناشکیبایی
سوخت دور از تو جوش انجمنم
نتوان بود صید تنهایی