تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۵ - دلم خون شد دل بیداد خوشتر
دلم خون شد دل بیداد خوشتر
رمیدم خاطر صیاد خوشتر
مرا یک ناله بیکار مجنون
ز شیرین کاری فرهاد خوشتر
ز بار منت عالم نشستن
به زیر خنجر جلاد خوشتر
اسیر مست اگر خوابت ربوده است
به زیر سایه شمشاد خوشتر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۲ - نگنجد در سرم سودای زنجیر
نگنجد در سرم سودای زنجیر
روم از دور بوسم پای زنجیر
جنونم بسته چابک سواری
مرا فتراک باید جای زنجیر
به من یک گام همراهی نکرده است
چو بلبل گشته شوخیهای زنجیر
به از چاک گریبان بهار است
به من از دور چشمکهای زنجیر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۷۷ - ز فیض ابر شد زانسان جهان سبز
ز فیض ابر شد زانسان جهان سبز
که از عکس زمین شد آسمان سبز
به صحرا گردباد تشنه لب را
رطوبت کرد چون سرو روان سبز
رقم زد خامه ای گر وصف گلشن
چو برگ بید گردیدش زبان سبز
ز فیض لطف عام ابر نیسان
چو موج سبزه شد ریگ روان سبز
اسیر عشق را چون جوهر تیغ
شود در سینه غمهای نهان سبز
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۸۶ - شراری را نماند جا در آتش
شراری را نماند جا در آتش
نشیند تا دلم تنها در آتش
نظرگاه دل دیوانه ماست
توان کردن تماشاها در آتش
سر و کار دلم با اشک و آه است
چه گویم یا در آبم یا در آتش
سر هر موی من پروانه ای بود
اگر می سوختم رسوا در آتش
نبود از خویت آتش هم خبردار
که رفتم گرم کردم جا در آتش
زدی یک صبحدم آتش به گلها
شکفت از آه من گلها در آتش
ز آهم می دمد آتش ز دریا
ز اشکم می تپد دریا در آتش
ز مضمون خطش کس با خبر نیست
بود روشن سواد ما در آتش
اسیر از یاد ساقی شعله مانند
گرفتم گردن مینا در آتش
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۰۴ - بهارم گلستان در گلستان ضعف
بهارم گلستان در گلستان ضعف
غبارم کاروان در کاروان ضعف
نمی آید ز شرمم در گمان دل
نمی آید ز ضعفم بر زبان ضعف
خریدار تن من بینوا درد
پرستار دل من ناتوان ضعف
توان دید از اشارتهای پنهان
که گردیده است مغز استخوان ضعف
سر و کارم به طوفان اوفتاده است
دل من کشتی است و بادبان ضعف
نفس نا گشته از خاکم غباری
تتق بست از زمین تا آسمان ضعف
غرض گر چشم بیمار تو باشد
بماند جاودان تا جاودان ضعف
قوی تر زور ابروی کماندار
خدنگی می گشاید بر نشان ضعف
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۳۰ - اگر عاقل اگر دیوانه مستم
اگر عاقل اگر دیوانه مستم
اگر بلبل اگر پروانه مستم
دماغ خنده عیشم رساتر
زجام گریه مستانه مستم
شراب بیخودی ساغر ندارد
همینم بس که بی پیمانه مستم
گل بی شیشه و پیمانه شوخی
دل بی ساقی و میخانه مستم
اسیرم بیدلم عاشق تماشا
به یاد جلوه مستانه مستم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۴۰ - غمی رنگین تر از گلزار دارم
غمی رنگین تر از گلزار دارم
دلی چون ساغر سرشار دارم
بهارم را محبت باغبان است
گلی در سایه هر خار دارم
خموشی تر زبان گفتار گستاخ
چه گویم گفتگو بسیار دارم
چرا بلبل نباشد مو به مویم
گل داغ تو در گلزار دارم
از این دیو اختلاطان می گریزم
بیا تا قوت رفتار دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۵۵ - بود روزی که پا ز این گل برآرم
بود روزی که پا ز این گل برآرم
دمار از روزگار دل برآرم
فکندم لنگر و کشتی شکستم
چه گوهرها کز این ساحل برآرم
زیک خواب پریشان می توانم
سر از صد عقده مشکل برآرم
تر و خشک جهان را می شناسم
می از مینا حق از باطل برآرم
چو موجم گریه صد جا می داوند
ندانم چون سر از منزل برآرم
شهید سرگرانی گشته ام آه
سر از خواب عدم مشکل برآرم
اسیر از سینه صافی می توانم
هزار آیینه از یک دل برآرم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۸ - گه استغنا گهی رو دیده ام من
گه استغنا گهی رو دیده ام من
چها زآن طفل بدخو دیده ام من
نه از صیاد می ترسم نه از دام
نظر از چشم آهو دیده ام من
به بزمش فکر کار خود کن ای دل
که کار خویش یکرو دیده ام من
به باغ از رشک ننشینم که گل را
به او زانو به زانو دیده ام من
محبت بر محبت می فزاید
اثرها از خط او دیده ام من
ز نومیدی چرا ممنون نباشم
اسیر از چشم او رو دیده ام من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۳ - نگه خون شد به چشم دیدنی کو
نگه خون شد به چشم دیدنی کو
دل آتشخانه شد گل چیدنی کو
زخوی فتنه هر ساعت به رنگی
ادب را جرأت پرسیدنی کو
سخنها دارم اما بی دماغم
دل گفتن غم بشنیدنی کو
اسیر از گردش چشم تو شد مست
قدح را فرصت پرسیدنی کو
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۴ - اگر در خواب خود را دیده باشی
اگر در خواب خود را دیده باشی
چه گلها از دل ما چیده باشی
به خود صد پیرهن بالیده باشد
اگر بر روی گل خندیده باشی
دلم آیینه دار سینه صافی است
اگر رنجیده رنجیده باشی
اگر حال اسیر خویش دانی
پشیمان از ستم گردیده باشی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۶۳ - نمی دانم زبان دادخواهی
نمی دانم زبان دادخواهی
گرفتار توام خواهی نخواهی
اگر صیقل گر لطفت نباشد
چه خواهم کرد با این رو سیاهی
قناعت می دهد داد دل ما
در این کشور گدایی پادشاهی
دماغ دشمنی با کس ندارم
خجالت می کشم از کینه خواهی
چنان چشمم به رویش گشته حیران
که نشناسد سفیدی از سیاهی
سراپا انتخاب خاطر ماست
برای ما نگهدارش الهی
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۴ - دلم در اضطراب اضطراب است
دلم در اضطراب اضطراب است
که هر گردش طلسم فتح باب است
بنازم همت دست تهی را
هر انگشتش کلید فتح باب است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۸۶ - نگاهش از سر مژگان به جنگ است
نگاهش از سر مژگان به جنگ است
خدا صبری دهد جوش فرنگ است
دل ما هم دلی دارد کم از کیست
چو صدق آیینه گردد شیشه سنگ است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۲ - شهید دوستی گشتن فن ماست
شهید دوستی گشتن فن ماست
به هرکس دوست گشتن دشمن ماست
دلیرت در جفا جز من که کرده است
تو خون می ریزی و در گردن ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰۹ - ببالد دیده حیرانی پناه است
ببالد دیده حیرانی پناه است
بنازد دل محبت دستگاه است
به این بیگانگی الفت شعار است
به این شیر افکنی آهونگاه است
چه قربانهای گلگون پوش دارد
سرکوی محبت عیدگاه است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۳۹ - تماشا باز در چشمم نهانی است
تماشا باز در چشمم نهانی است
نگه در پرده، مست جانفشانی است
سرهنگامه ای گردم که آنجا
تغافل خانه زاد لن ترانی است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۲ - دل از خواری ببالد عزتش هست
دل از خواری ببالد عزتش هست
خریداری ندارد قیمتش هست
کف خاکی کزان فرسوده تر نیست
سرشت ذره کی در طینتش هست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۷ - چرایی سرگران تقصیر ما چیست
چرایی سرگران تقصیر ما چیست
بکش، در آتش افکن، مدعا چیست
گذشت از یک تغافل روزگارم
نمی دانم نگاه آشنا چیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۱ - چو گل بر غنچه می خندد دهانت
چو گل بر غنچه می خندد دهانت
زند سیلی به نسرین ارغوانت
ز باریکی حدیثی در میان بود
به یاد آمد مرا موی میانت