تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فضولی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - یار خواهی دلا ز جان بگذر
یار خواهی دلا ز جان بگذر
از همه هستی جهان بگذر
در جهان گر فراغتی باید
از جهان و جهانیان بگذر
دل منه بر سپهر خم قامت
همچو تیری ازین کمان بگذر
یاد گیر از سرشک و آه روش
ز زمین و ز آسمان بگذر
طالب یار باش و هر چه ترا
باز دارد ازان ازان بگذر
یک دل و یک زبان و یک رو باش
در یقین کوش و از گمان بگذر
از فضولی نصیحتی بشنو
از سر تیزی زبان بگذر
فضولی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - ای دل از کار عشق عار مکن
ای دل از کار عشق عار مکن
عشق تا هست هیچ کار مکن
نیست انکار عشق را یمنی
مکن این کار زینهار مکن
تا ترا عشق و عاشقی باشد
شیوه دیگر اختیار مکن
راحتی در جهان اگر خواهی
خویش را اهل اعتبار مکن
پی تقلید خاص و عام مرو
خدمت شاه و شهریار مکن
ور نجات دو کون می طلبی
غیر دیوانگی شعار مکن
از فضولی نصیحتی بشنو
ترک خوبان گل عذار مکن
فضولی : مقطعات
شماره ۲ - حضرت مصطفی بسعی تمام
حضرت مصطفی بسعی تمام
خانه شرع را نهاد بنا
در کمال ثبات و استحکام
تا قیامت بری ز بیم فنا
حفظ آن فرض بر وضیع و شریف
ضبط آن حتم بر غنی و گدا
تا اثر از بنای عالم هست
یارب آن بنیه مبارک را
دور ساز و نگاه دار مدام
از فساد دو فرقه سفها
اول از قول و فعل طایفه
که ندارند شمه ز حیا
در دل سختشان نکرده گذر
اثر علم و طاعت و تقوا
خویش را کرده اند داخل آل
با وجود هزار خبط و خطا
رخنها می زنند بر اسلام
ز خدا وز خلق بی سر و پا
دوم آن جاهلان بی معنی
که نشینند بر سریر قضا
خلق را مرجع امور شوند
حکم رانند مقتضای هوا
حکمهای خلاف شرع کنند
در هوای زخارف دنیا
روز محشر که حق شود قاضی
هر کسی حق خود کند دعوا
این دو قوم سفیه بد افعال
که باسلام کرده اند جفا
تا چه خواهند دید در دوزخ
بفعالی که کرده اند جزا
فضولی : مقطعات
شماره ۵ - ای ظریفان روم شکر کنید
ای ظریفان روم شکر کنید
که فلک داده است کام شما
با شما نیست نسبتی ما را
هست برتر ز ما مقام شما
ما غلامان ماه رویانیم
ماه رویان همه غلام شما
فضولی : مقطعات
شماره ۱۴ - ای که داری خرد بدان که ترا
ای که داری خرد بدان که ترا
با دو کس اختلاط دشوارست
اول آن کس که نیست طالب تو
از تو و دیدن تو بیزارست
دوم آن کس که دیدن او نیست
دل پسند تو لیک ناچارست
فضولی : مقطعات
شماره ۱۸ - مردم این دیار را با من
مردم این دیار را با من
اثر شفقت و عنایت نیست
یا درین قوم نیست معرفتی
یا مرا هیچ قابلیت نیست
فضولی : مقطعات
شماره ۲۲ - سخن من بسیست در عالم
سخن من بسیست در عالم
جز بد او عدو نمی بیند
هر نکویی که هست در نظمم
دوست می بیند او نمی بیند
بی تکلف عدوی من کور است
دیده او نکو نمی بیند
فضولی : مقطعات
شماره ۲۷ - عادت اینست فیض فطرت را
عادت اینست فیض فطرت را
در بنای وجود نوع بشر
که رسد تا زمان رشد و بلوغ
طفل را مهربانی از مادر
دهد او را کمال جسمانی
مادر مهربان بخون جگر
چون رسد وقت آن که در جسدش
بدمد روح جبرئیل هنر
دختر از مادرش جدا نشود
زآنکه هستند جنس هم دیگر
پسر از اقتضای جنسیت
طلبد قرب و انتساب پدر
تو همان طفلی ای دل غافل
که نداری ز حال خویش خبر
عالم صورتست مادر تو
که هواخواه تست شام و سحر
پدرت فیض عالم علویست
که در ایجاد تو ازوست اثر
چند مانی مقید صورت
بطلب رتبه ازین برتر
چند گردی بگرد مادر خود
نیستی دختر ای نکو محضر
مرد شو مرد کز پدر یابی
اثر التفات فیض نظیر
فضولی : مقطعات
شماره ۳۱ - دوش طفلی پری رخی دیدم
دوش طفلی پری رخی دیدم
گفتم ای شوخ شکرین گفتار
تو چرا از کمال استغنا
فارغی از مشقت همه حار
پدر و مادرند در تک و دو
تا ترا پرورند لیل و نهار
گفت ما کاملان دورانیم
ناقصانند این گروه کبار
زانکه طفلیم ما و بر طفلان
نیست واجب رعایت اطوار
که شویم از خلاف آن عادت
قابل رد ایزد جبار
لیک این بالغان تا بالغ
که دم از عقل می زنند و وقار
نیستند آنچنان که می باید
ناقصانند و ناتمام عیار
ناقصان گر کنند در عالم
خدمت کاملان نباشد عار
فضولی : مقطعات
شماره ۳۵ - دو گروهند خلق این عالم
دو گروهند خلق این عالم
علمایند و مردم جاهل
جاهلان شعر را نمی دانند
زانکه هستند از هنر غافل
پیش عالم خطاست گفتن شعر
بلکه ناشرع هرزه و باطل
آه ازین غم که هست در عالم
امر من صعب کار من مشکل
کرده ام صرف عمر عمر در کاری
که باو نیست هیچ کس مایل
فضولی : مقطعات
شماره ۳۷ - عاشق صاف طبع و پاک دلم
عاشق صاف طبع و پاک دلم
واله حکمت جلال و جمال
با خط حسن دلبران در عشق
می کنم مشق تا رسم بکمال
فارغم از حظوظ نفسانی
حظ نفسم نمی رسد بخیال
لیک از مهوشان شهر مرا
هست قطع علاقه امر محال
روش و رسم سایه دارم من
مهوشان را افتاده در دنبال
در زمانی که آن پری صفتان
می گریزند از من بد حال
می دوم بی قرار و صبر ز پی
در تردد نمی کنم اهمال
روی چون می نهند جانب من
تا بر آرند کام من بوصال
می گریزم ز صحبت ایشان
خویشتن را نمی کنم پامال
غیر ازین نیست عادتم همه عمر
بخدای مهیمن متعال
فضولی : ساقی نامه
بخش ۱۶ - مثنوی
خیز ساقی بساط می برچین
می به مستان مده زیاده ازین
گر چه می دلگشا و روح فزاست
گذرانیدنش ز حد نه رواست
کار بی ذوق و بی ملال خوشست
هر چه باشد به اعتدال خوشست
ای دل از خازن خزانه ی راز
مستمع را ز خود ملول مساز
زین در تر بس است این مقدار
مکن ارزان و زین زیاده میار
ور هنوزت هوای گفتارست
گنج بی حد متاع بسیارست
در گنجینه ی دگر بگشای
به ازین جوهری دگر بنمای
تا شود در تفنن تو بدید
معنی لذت لکل جدید
شکر کز رسم این جریده ی درد
کلک سرگشته پریشان گرد
کرد فارغ مرا به سرعت سیر
ختم الله امرنا بالخیر
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۸ - ای صفات تو عین موجودات
ای صفات تو عین موجودات
ذات پاک تو مظهر ذرات
عین هر نیستی ز هستی تو
در همه نفی گشته است اثبات
در جمیع فنا تویی باقی
از حیات تو بوده جمله ممات
روز و شب از برات می میرم
کی نویسی به گنج وصل برات؟
در خرابات عاشقان سرمست
غسل کردم به می ز بهر صلوة
بر سر خود بروت می مالم
ریش خود چیست تا برم ز برات
قدر خود را چو من بدانستم
گشتم ایمن ز صوم و قدر و برات
پیش من چونکه دیر و کعبه یکی است
عز عزی برفت و لات و منات
فارغم از بهشت و از دوزخ
ایمنم از هراس قید و نجات
هر توجه که می کنم، وجهت
می نماید به هر حدود و جهات
ننگم امروز آید از نامم
عار دارم ز نام و ننگ و صفات
از تو شد حاصلی نسیمی را
ورنه دارد عدم سکون و ثبات
نسیمی : غزلیات
شماره ۳۴ - مرغ عرشیم و قاف خانه ماست
مرغ عرشیم و قاف خانه ماست
کن فکان فرش آشیانه ماست
جعد مشکین و زلف وجه الله
دام دل عین و خال دانه ماست
ای فسوسی دم از فکوک مزن
ذات حق فارغ از فسانه ماست
زان حرام است با تو می خوردن
کاین شراب از شرابخانه ماست
بی نشان ره به ذات حق نبرد
کان نشان سی و دو نشانه ماست
گر طلبکار ذات یزدانی
وجه بی عذر و بی بهانه ماست
آتش کفر سوز و شرک گذار
نار توحید یکزبانه ماست
آنچه اشیا وجود از او دارد
گوهر بحر بی کرانه ماست
نام صوفی مبر که آن دلبر
فارغ از فش و ریش و شانه ماست
تن تنانای ما الف لام است
مست عشقیم و این ترانه ماست
چون نسیمی همه جهان امروز
سرخوش از باده شبانه ماست
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - روشن است این و راست می گوید
روشن است این و راست می گوید
آن که «مه روی ماست » می گوید
سرو را، یار، «اگر نه عاشق ماست
پای در گل چراست؟» می گوید
سنبلش گفت «ملک حسن مراست »
کج نشسته است و راست می گوید
گفتم ای دل ز عشق یکتا شو
«سر زلفش دوتاست » می گوید
بر در دل، غمش، چو می گویم:
کیستی؟، «آشناست » می گوید
من « میانت کجاست؟» می گویم
او «میانم کجاست » می گوید
صورتش را ز هر که پرسیدم
«جام گیتی نماست » می گوید
هر که او را به چشم معنی دید
«به حقیقت خداست » می گوید
چین زلفش به مشک می خوانم
«همه فکرت خطاست » می گوید
گفتمش: حاجتم برآر از لب
«حاش لله رواست » می گوید
«همچو چشم خوش نگار از خواب
فتنه ای برنخاست » می گوید
دلبرم، یک نفس وصالش را
هر دو عالم بهاست » می گوید
با من ابرو و خط و زلف و رخش
«روز هر وصل و لقاست » می گوید
لب جان پرورش نسیمی را
«مست آن چشم هاست » می گوید
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - در خرابات عشق وقت سحر
در خرابات عشق وقت سحر
راه بردم از آن که بد رهبر
در خرابات پیر عشقم گفت
اندرون آ، چه می کنی بر در؟
در خرابات رفتم و دیدم
مجلسی با هزار زینت و فر
ساغری بود پر ز دردی درد
داد ساقی مرا و گفت بخور
چون بخوردم از آن یکی جامی
زود ساقی مرا گرفت به بر
دیده بگشادم و یکی دیدم
ساقی و خویش را به هم یکسر
در تعجب شدم که هردو یکی است
یا یکی بد، دو می نمود مگر
گاه شاهد بدم گهی مشهود
گاه ساقی بدم گهی ساغر
من نیم، هرچه هست جمله هموست
من ندانم جز این بیان دگر
شد نسیمی ز خویشتن فانی
در فروغ جمال آن دلبر
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - چشم مستش به خواب می بینم
چشم مستش به خواب می بینم
کار تقوی خراب می بینم
دیده را از خیال لعل لبش
ساغر پر شراب می بینم
عکس رویش میان دیده مدام
همچو ماهی در آب می بینم
پیش زاهد اگرچه عشق خطاست
من عاشق صواب می بینم
ساقیا می بیار کز می تو
همه شب آفتاب می بینم
پیش گلبرگ عارضش ز خیال
غنچه را در نقاب می بینم
ابروی شوخ و چشم سرمستش
فتنه شیخ و شاب می بینم
از خیال رخ و غم زلفش
همه شب ماهتاب می بینم
ای نسیمی نوشته بر رخ دوست
شرح ام الکتاب می بینم
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - ح ا ج یا خدای جهان!
ح ا ج یا خدای جهان!
تو مکانی و نیست بی تو مکان
در رخت دیده ایم فضل خدا
بارک الله خدای هر دو جهان
چون عیان در رخ تو می بینم
هشت در از بهشت جاویدان
سر سبع المثانی ای طالب!
از خطوطات وجه خود برخوان
نسیمی : اضافات
شماره ۲۶ - آن کتابی که پر ز اسرار است
آن کتابی که پر ز اسرار است
منطق الطیر شیخ عطار است
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۸۴ - قصیده وطنی در ۱۳۱۹
تا کی ای شاعر سخن پرداز
می کنی وصف دلبران طراز
دفتری پر کنی ز موهومات
که منم شاعر سخن پرداز
ذم ممدوح گه کنی ز غرض
مدح مذموم گه کنی از آز
می زنی لاف گاهی از عرفان
وز حقیقت سخن کنی و مجاز
از پی وصف یار موهومی
گاه اطناب و گه دهی ایجاز
گوئی، ای رشک دلبران طراز
گوئی ای قبله گاه اهل نیاز
طره ات در مثل بود طرار
غمزه ات در صفت بود غماز
متماثل رخت بود با ماه
متمایل قدت بود از ناز
تلخ از حسرت توام شد کام
فاش از محنت توام شد راز
از فراقت بر آتش حسرت
چند باشم همی بسوز و گداز
چیست این حرفهای لاطایل
چیست این فکرهای دور و دراز
می نگوئی که این چه ژاژ بود
که بمیدانش آوری تک و تاز
این سخن را اگر بری بازار
نخرند از تواش به سیر و پیاز
غصه قیس و قصه لیلی
حرف محمود و سرگذشت ایاز
کهنه شد این فسانها یکسر
کن حدیث نوی ز سر آغاز
بگذر از این فسون و این نیرنگ
دیگر از این سخن فسانه مساز
گر هوای سخن بود به سرت
از وطن بعد از این سخن گو باز
هوس عشق بازی ار داری
با وطن هم قمار عشق بباز
از وطن نیست دلبری بهتر
بوطن دل بده ز روی نیاز
شاهد شوخ دلفریب وطن
با رقیب خطر شده دمساز
در اصول ترقیات وطن
شعر برگو گزیده و ممتاز
پیش از وقت چاره باید گرد
که در فتنه بر وطن شده باز
تا بکی در جهالت و غفلت
نشناسی نشیب خود ز فراز
چیست اسلام در بر کفار
طعمه ای پیش روی خیل گراز
مایه هر سعادتی علم است
بخدای علیم بی انباز
کی ترقی کند کسی بی علم
مرغ بی بال چون کند پرواز
علم تحصیل کن که سلم علم
از نشیبت برد بسوی فراز