تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۱۶ - آیین غسل جنابت
از جنابت چو دامنت آلود
بایدت در زمان غسل سرود
که کنم غسل غسل از پی یار
حق بکار است و پاک شد مردار
ابتدا هست یار و آخر یار
حکم خاوندگار عزت دار
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۱۷ - آیین غسل و روزه حقیقت سه روزه
غسل روزه حقیقت این است
راه دین و طریقت این است
که بگوئی زصدق دل یکبار
جستم از پیر خرقه این اسرار
دیدن یار و ساغر ابرار
نام طاس مقدس رزبار
اولش هست یار و آخر یار
حکم خاوندگار در هر کار
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۱۸ - در زیارت خفتگان بستر خاک
چون گذارت فتد بگورستان
بر مزار گذشتگان بر خوان
که سلام علیکم ای احباب
ای اسیران خاک و رفته بخواب
ای به صد آرزو غنوده بخاک
دارم امید از شه سهاک
اولا رهروان و مردان را
معنی سیر رهنوردان را
کرم خاندان عشق و وفا
خلعت جاودان وصل و بقا
اول از یار و آخر از یار است
حکم خاوندگار ستوار است
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۱۹ - در ضعف پیری و سبب منظوم ساختن آیین نصیری فرماید
روزگاری که از طلایه مرگ
شاخ عمر مرا خزان شد برگ
ریخت در جویبار و گلبن خشک
برف و کافور جای سنبل و پشک
نعمت و ناز رخت بسته زکوی
سر بچوگان تن فتاده چو گوی
گشته در خانقاه گوشه نشین
داده بر باده هوش و دانش و دین
خوار و بیمار و زار و فرسوده
خون برخساره از جگر سوده
بسته بر رخ در خروج و دخول
گشته از قیل و قال خلق ملول
پیک رحلت که پیریش نام است
مرگ را صحبتش سرانجام است
از در آمد مرا بداد نوید
کاندرا سوی بوستان امید
رخت بربند ازین سرای کهن
جامه نو پوش و خانه را نو کن
برهان روح را زمحبس تن
وین پری را ز بند اهریمن
جامه نو کن که شوخکن شد و زشت
خوشه خوشیده شد دروکن کشت
تا ببینی یکی جهان فراخ
لاله در باغ و میوه اندر شاخ
شهد و شیر و شراب و شاهد و شمع
دوستان در کنار و یاران جمع
آرزوها بکام و دلها شاد
باغها سبز و خانها آباد
اندرین دیولاخ تا کی و چند
سر بچنبر درون و دل در بند
خلعت جاودان بگیر و بپوش
باده ارغوان بخواه و بنوش
تا گشائی بسوی گردون پر
ببری بند و بشکنی چنبر
عزم ره کن که دیرگاهستی
چشم یاران تو را براهستی
گفتم ایجان خوشامدی اهلا
من نه آنم که گویمت مهلا
ز آنکه در این سراچه دلگیرم
پای در بند و تن بزنجیرم
مرغ باغم نه جغد ویرانه
یار خویشم نه جفت بیگانه
لمعه از تجلی طورم
برقی از نار و شرقی از نورم
سوزم اندر فتیله می بسبو
بویم اندر گل آبم اندر جو
آفتابم درون آیینه
هوش در مغز و مهر در سینه
بسته ام در کمند و خسته زدرد
بردم کاش آنکه باز آورد
گر ازین بند زودتر بر هم
مژدگانیت جان خویش دهم
گفت خواهی ترش نشین یا تلخ
غره ماه زندگی شده سلخ
گر بهفتاد رفته یا هفت
همچنان کامدی بباید رفت
لیک هستی به نیستی نرود
و آنکه خود نیست هست می نشود
هست همواره هست و خواهد بود
نیست آسوده شد زبود و نبود
شمع خاموش شد ولیکن نور
هست در جای خود ز چشم تو دور
گر در ایوان نور بنشینی
همه انوار گرد خود بینی
آب باران بخاک رفت فرو
باز از چشمه شد روانه بجو
گر به جیحون شوی چو مرغابی
قطره ای را همه در آن یابی
گر بخواهی ز بعد خاموشی
خلعت نطق جاودان پوشی
سخنی گو که در رزق ماند
راز حق پیش اهل حق ماند
تا بهوش اندری چو مردم مست
ساغری ده گر آیدت از دست
تا درین خانه می بری شب و روز
رو چراغی در آن سرای افروز
ورنه چون شمع مرد و صهبا ریخت
سقف بگسست و بند خیمه گسیخت
بلبل از باغ رفت و گل پژمرد
فرودین رخت از گلستان برد
تو بمانی و آه و ناله و دود
نه بجا نام و نه زسودا سود
گفتم احسنت آفرین بتو باد
نیکم اندرز کردی ای استاد
خواستم کلک و ساختم دفتر
سمن انباشتم بنافه تر
بیش یا کم دو ساعت این ابیات
راندم از خامه همچو آب حیات
هدیه کردم بیار خواجه راد
آن که شد گوهرش سرشته بداد
صاحب قدردان صاحب قدر
بدر انجم مهین سلاله بدر
میر درویش کیش حق پرور
فضل را سر کمال را سرور
بوستان کرم حدیقه خیر
زاده نصر و منتسب بنصیر
گفتم آئین حق پرستی را
نکته نیستی و هستی را
تا کنم ارمغان بدرگاهش
چون دل و دیده برخی راهش
گرچه این گفته گفتنی نبود
گوهر راز سفتنی نبود
اندکی زان شده است هدیه دوست
مابقی مانده همچو مغز بپوست
گرچه گفتار حق یکی باشد
علم از این یک اندکی باشد
چون توانم عنان خامه گسیخت
یا توانم بکوزه دریا ریخت
ای نصیری بپوش عیب مرا
خواجگی کن شهود غیب مرا
کارم از جهل گوهر اندر کان
نور بر چرخ و قطره در عمان
هدیه ام را زفضل خود بپذیر
ور خطائی برفت خرده مگیر
بر تو چون برگشایم این ابواب
که فزونی ز صد هزار کتاب
بستم این نوعروس را زیور
روز اردی ز ماه شهریور
سالماهش زباستان بشمار
بعد هشتادویک دویست و هزار
در سبو کردم این شراب از خم
روز شنبه که بود بیست و دوم
از محرم هزار و سیصد و سی
اینت سال هلالی آن شمسی
از حساب جمل که رفت سراغ
بود در سال شغل و سال فراغ
یار از آغاز و یار در انجام
حکم خاوندگار خیر ختام
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۷ - در علم کف شناسی
نام تل کواکب اندر دست
گر بخنصر شماری از سوی شست
زهره و مشتری زحل خورشید
تیر و بهرام و ماه دان بامید
خط قوسی ز شمس سوی زحل
زهره را شد خرام در جدول
خط قوسی ز زهره تا برجیس
خط بهرام دان بنفس نفیس
متوازی بدان ز قوس دگر
خط صحت شد ای خجسته سیر
گر عمودی زشمس شد سوی کف
خط شمس است و راه مجد و شرف
افقی زیر تیر خط قرآن
مایلی ز آن همه بداهت دان
هست نهر المجره از مریخ
خط مایل بزند بی تو بیخ
افقی مایل از خط بهرام
جانب مشتری رود پدرام
خط دیگر ورا بود بفراز
تا بوسطی ز خنصر است دراز
سه خط منفصل بداخل زند
دستبند حیاتشان خوانند
مرکز نطق بند دوم شست
بند اول اراده راست نشست
بند سوم مقام مهر بود
صاحب آن گشاده چهر بود
سهل مریخ یا مثلث آن
شد فضائی سه گوشه جاویدان
بخط رأس و زندگی محدود
تل بهرام و مه یکش ز حدود
زاویه اولش که علیا شد
از دو خط نخست پیدا شد
هم ز تل قمر ابا مریخ
آشکارا نهد سه پایه و سیخ
زاویه دوم انسی از خط سر
خط صحت رسد بخط جگر
بر سر تل ماه می گذرد
روشنی از مه و ستاره برد
زاویه سومش بود بجهات
ز التقاء کبد بخط حیات
لیک در سطح کف دست نگر
که هویدا بود خطوط دگر
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۱۱ - قطعه
بود پیری کرخ به کشور روم
از سعادات دنیوی محروم
کوش گردیده کند و پشت نگون
دست و پا چنکوک و بخت زبون
لمتر و زشت و ناتراشیده
دل خروشیده تن خراشیده
گشته ز آب دماغ و آب دهن
دائما خشک مغز و تر دامن
سوخته خانه ریخته دندان
خانه او را قفس چمن زندان
بود بوزینه ای پرستارش
پاسبان کلاه و دستارش
بهتر از بندگان خواجه پرست
دستگیر و عصاکش و همدست
در سر کدخدا و کدبانو
تکیه پشت و قوت زانو
در برون دستیار و صاحب یار
از درون هم مساعد و غمخوار
جز سخن کانهم ازاشارتها
فاش کردی همه عبارتها
درهمه چیز از او نیابت کرد
دعوتش را بجان اجابت کرد
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۱۲ - در زیارت خفتگان بستر خاک
چون گذارت فتد به گورستان
بر مزار گذشتگان برخوان
که سلام علیکم ای احباب
ای اسیران خاک و رفته به خواب
ای به صد آرزو غنوده به خاک
دارم امید از شه سهاک
اولا رهروان و مردان را
معنی سیر رهنوردان را
کرم خاندان عشق و وفا
خلعت جاودان وصل و بقا
اول از یار و آخر از یار است
حکم خاوندگار ستوار است
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۱۳ - در ضعف و پیری
روزگاری که از طلایه مرگ
شاخ عمر مرا خزان شد برگ
ریخت در جویبار و گلبن خشک
برف و کافور جای سنبل و پشک
نعمت و ناز رخت بسته ز کوی
سر به چوگان تن فتاده چو گوی
گشته در خانقاه گوشه نشین
داده بر باد هوش و دانش و دین
خوار و بیمار و زار و فرسوده
خون به رخساره از جگر سوده
بسته برزخ در خروج و دخول
گشته از قیل و قال خلق ملول
پیک رحلت که پیریش نام است
مرگ را صحبتش سرانجام است
از در آمد مرا بداد نوید
کاندرآ سوی بوستان امید
رخت بربند ازین سرای کهن
جامه نو پوش و خانه را نو کن
برهان روح را ز محبس تن
وین پری را ز بند اهریمن
جامه نو کن که شوخکن شد و زشت
خوشه خوشیده شد درو کن کشت
تا ببینی یکی جهان فراخ
لاله در باغ و میوه اندر شاخ
شهد و شیر و شراب و شاهد و شمع
دوستان در کنار و یاران جمع
آرزوها بکام و دلها شاد
باغها سبز و خانها آباد
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شماره ۱۴ - اندرین دیولاخ تا کی و چند
اندرین دیولاخ تا کی و چند
سر بچنبر درون و دل دربند
خلعت جاودان بگیر و بپوش
باده ارغوان بخواه و بنوش
تا گشائی بسوی گردون پر
ببری بند و بشکی چنبر
عزم ره کن که دیرگاهستی
چشم یاران تو را برا هستی
گفتم ای جان خوشامدی اهلا
من نه آنم که گویمت مهلا
ز آنکه در این سراچه دلگیرم
پای در بند و تن بزنجیرم
مرغ باغم نه جغد ویرانه
یار خویشم نه جفت بیگانه
لمعه ای از تجلی طورم
برقی از تار و شرقی از نورم
سوزم اندر فتیله می بسبو
بویم اندر گل آبم اندر جو
آفتابم درون آیینه
هوش در مغز و مهر در سینه
بسته ام در کمند و خسته ز درد
بر دم کاش آنکه باز آورد
گر ازین بند زودتر برهم
مژدگانیت جان خویش دهم
گفت خواهی ترش نشین یا تلخ
غره ماه زندگی شده سلخ
گر به هفتاد رفته ای یا هفت
همچنان کامدی بباید رفت
لیک هستی به نیستی نرود
و آنکه خود نیست هست می نشود
هست همواره هست و خواهد بود
نیست آسوده شد ز بود و نبود
شمع خاموش شد ولیکن نور
هست در جای خود ز چشم تو دور
گر در ایوان نور بنشینی
همه انوار گرد خود بینی
آب باران بخاک رفت فرو
باز از چشمه شد روانه بجو
گر به جیحون شوی چو مرغابی
قطره ای را همه در آن یابی
گر بخواهی ز بعد خاموشی
خلعت نطق جاودان پوشی
سخنی گو که در رزق ماند
و از حق پیش اهل حق ماند
تا بهوش اندری چو مردم مست
ساغری ده گر آیدت از دست
تا درین خانه می بری شب و روز
رو چراغی در آن سرای افروز
ورنه چون شمع مرد و صهبا ریخت
سقف بگسست و بند خیمه گسیخت
بلبل از باغ رفت و گل پژمرد
فرودین رخت از گلستان برد
تو بمانی و آه و ناله و دود
نه بجا نام و نه ز سودا سود
گفتم احسنت آفرین به تو باد
نیکم اندرز کردی ای استاد
خواستم کلک و ساختم دفتر
سمن انباشتم بنافه تر
بیش یا کم دو ساعت این ابیات
راندم از خامه همچو آب حیات
هدیه کردم بیار خواجه راد
آن که شد گوهرش سرشته بداد
صاحب قدردان صاحب قدر
بدر انجم مهین سلاله بدر
میر درویش کیش حق پرور
فضل را سر کمال را سرور
بوستان کرم حدیقه خیر
زاده نصر و منتسب به نصیر
گفتم آئین حق پرستی را
نکته نیستی و هستی را
تا کنم ارمغان بدرگاهش
چو دل و دیده برخی راهش
گرچه این گفته گفتنی نبود
گوهر راز سفتنی نبود
اندکی زان شده است هدیه دوست
مابقی مانده همچو مغز به پوست
گرچه گفتار حق یکی باشد
عالم از این یک اندکی باشد
چون توانم عنان خامه گسیخت
یا توانم به کوزه دریا ریخت
کارم از جهل گوهر اندرکان
نور بر چرخ و قطره در عمان
هدیه ام را ز فضل خود بپذیر
ور خطائی برفت بر خرده مگیر
بر تو چون برگشایم این ابواب
که فزونی ز صد هزار کتاب
بستم این نو عروس را زیور
روز اردی ز ماه شهریور
سال ماهش ز باستان بشمار
بعد هشتاد و یک دویست و هزار
در سبو کردم این شراب از خم
روز شنبه که بود بیست و دوم
از محرم هزار و سیصد وسی
اینت سال هلالی آن شمسی
از حساب جمل که رفت سراغ
بود در سال شغل و سال فراغ
یار از آغاز و یار در انجام
حکم خاوندگار خیر ختام
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۱۶ - قطعه
کیش زرتشت را سه پایه بود
هر یکی را به چرخ سایه بود
کاخ هستی بود برین سه ستون
ماه و برجیس و مهر بر گردون
هر که رو کرد سوی دین بهی
شد رکاب تنش ز درد تهی
گفت جستم براه دین پیشی
استوارم به نیک اندیشی
استوارم به نیک گفتاری
استوارم به نیک کرداری
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شماره ۱۸ - منطقه اطلس بلند رواق
منطقه اطلس بلند رواق
که معدل برو کنند اطلاق
هر دو قطبش دو قطب عالم گیر
در شمالش بنات نعش صغیر
دومین منطقه سپهر بروج
کرده بر چرخ ثابتات عروج
گذرد در دو نقطه این تدویر
از معدل ببین و باش بصیر
این دو نقطه همی رود بشمار
اعتدالین در خزان و بهار
سومین دان خطی که از آغاز
ره بر این چار قطب برده فراز
کمترین قطب آنکه شد موسوم
میل کلی در اصطلاح نجوم
باشد اندر میانه قطبین
یا همی بگذرد منطقتین
آنچه اندر رصد معین گشت
منزل ماه بیست باشد و هشت
که ز تقدیر کردگار قدیر
طی نمود این منازل تقدیر
تا به مصداق عاد کالعرجون
از حصار محاق شد بیرون
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۲۱ - قطعه ناتمام
روز آدینه وقت بانک خروس
چوبداری بری شد از گروس
گله گوسفندش اندر پیش
چپش و شاک ریخته و بز و میش
خاره و سنگ سفته با سم بز
پرچم افراز گشته از دم بز
خوانده هنگام سوق میش و چپش
اتوکا علی اعصا واهش
چون سوار تکه بجولان بز
مرغزی کرده پوستین مرغز
چون به تهران گشود بند جوال
کوس بیداد را بکوفت دوال
نارش از ساوه سیبش از خمسه
قندش از روس و چایش از نمسه
مشک از چین و شکر از اهواز
پشمک از یزد و باده از شیراز
پسته از شهر دامغان آمد
به و لیمو ز اصفهان آمد
آن یک آورد کوزه ای ارده
دیگری زنجبیل پرورده
آن یکی داد اسب و کالسکه
دیگری کشک و روغن و مسکه
آن یک آورد شال و قالیچه
آن دگر یک اساس بازیچه
گشت بالش بلند و بستر نرم
کار آجیل کوک و معرکه گرم
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شماره ۲۳ - بوی گل می وزد ز خرگه تو
بوی گل می وزد ز خرگه تو
ای خوشا روی ما و درگه تو
هم به رخ لاله جوان داری
هم به قد شاخ ارغوان داری
نفست مشکبیز و عنبرزای
سخنت دلربا و روح افزای
گل نبوید کسی که روی تو دید
می ننوشد که ساغر تو چشید
کسی از بوی گل شود مخمور
کز گلستان انس باشد دور
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۸ - موی خوانم میان او اما
موی خوانم میان او اما
موی در این میان نمی گنجد
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - در مدح اسماعیل شاه خلیفه سلطانی
دوشم، از خواب بود چشم کحیل؛
گوشم آسوده، خوش ز قال و ز قیل
تا سحر، دیده فارغ از دیدن
لب ز تقریر و، خاطر از تخییل
جستم از خواب ناگهان، گفتی
که بمن سود بال میکائیل
شکر را، رو بقبله از اقبال؛
سجده کردم همی پس از تقبیل
شبکی دیدم از صفا، چون روز؛
روشن از خور، نه ازجمال جمیل
خنده فانوس را، ز نور چراغ؛
ناله ی ناقوس را، ز دست ابیل
موبد، اندر ترانه سازی زند؛
خادم خانقاه، در تهلیل
نفس صبح، در کشاکش خور؛
دمبدم، پایه پایه در تحویل
جیش شام، از طلیعه ی شه روم؛
کرده شد رحال و عزم رحیل
از سهر، چشم اختران بنعاس
وز سحر، نای طایران بعویل
بقصاص گذشته، گویی خاست
صبح صادق، ز جای چون هابیل
سر قابیل شب بریده فشاند
بر افق خون حنجر قابیل
جام خالی و، میکشان مخمور؛
اختران مرتعش، نسیم علیل
از بروج دوازده گانه
نیمه یی آشکار از تعدیل
سر خوشه، فشانده دانه بخاک
حاصلش بی نیاز از تحصیل
در ترازو، کواکب رخشان؛
زر موزون فشانده، سیم مکیل
کرده بهرام، زان زر و زان سیم؛
سارقان را به تیغ، قطع سبیل
کرده آنجا، چو هندوان کیوان؛
بشکر، زهر از فسون تبدیل!
تیر سیمین، بزه نهاده کمان؛
تا نچیند کسی رطب ز نخیل
شاخ بزغاله، همچو شاخ درخت؛
پر شکوفه ز نار و سیب و شلیل
چو دو بط، در کنار شط دیدم؛
گشته نسرین بر مجره نزیل
بود روشن ستارگان، در دلو
یا چکان قطره ها، ز دلو سجیل
تیر زرین قلم، مقیم آنجا
در حسابش نه سهو و نه تعطیل
نیم ماهی عیان و، نیم نهان؛
راست چون ساق یوسف اندر فیل
پرتو مه، فتاده بر ماهی؛
چون فروغ چراغ بر قندیل
ماهی، از مهر یونسش بشکم؛
فلس رخشانش، خرقه ی حزقیل
وان دگر نیمه، از دوازده برج
تن نهاده بحمل خاک ثقیل
گشته تکبیر خوان، مؤذن صبح؛
کرده تکبیرش؛ از ره تکمیل
خوابهای ندیده را، تعبیر؛
رازهای نگفته را، تأویل!
ناگهان شد عیان، ز چاه افق
مهر چون نور چشم اسرائیل
چون ادای فریضه شد، بودم
گه بتسبیح و، گاه در تهلیل
متعجب نشسته زار و نزار
متحیر شده نحیف و نحیل
گرچه از اختران سیاره
کار سعدین یافته تعطیل
رخ بعمدا نمی نمایندم
یا شده دیده از کلال کلیل؟!
هاتفم گفت: نه معاذ الله
نسزد از صحیح، رای علیل!
بسعادت همیشه چون سعدین
بوده در ملک شه وزیر و وکیل
چند روزی که شه گرفته چو شیر
سایه از فوج روبهان محیل
شده ناچارش، از یمین و یسار
پاسبانان مسند و اکلیل
سرو آزاده، ماه مهر آرای؛
شاه و شهزاده، شاه اسماعیل
آن، بحسن حسین و خلق حسن
آن، بعلم علی و عقل عقیل
اختری، برج آن علی ولی؛
گوهری، درج آن نبی نبیل!
آنکه در حرف صاحبش، نه حریف؛
آنکه در عدل کسریش نه عدیل
آنکه چون سیل جود او خیزد
گنج پرویز ریزدش بمسیل
همش اندر عراق، عرق شریف؛
همش اندر حجاز اصل اصیل
ز شهان، رویش از صفا بمثال؛
بجهان، نامش از وفا تمثیل
به نسبیانش، از نسب ترجیح
به حسبیانش، از حسب تفصیل
مادحش، نطق من؛ علی الاجمال!
واصفش، علم حق؛ علی التفصیل!
ای سکندر در سلیمان مان
وی فریدون فر قباد قبیل
باصفا گوهر تو، تا به صفی
بی خلل اختر تو تا به خلیل!
گر چو بیژن، بچاه ترک فلک؛
داردت بسته در زمان قلیل
زهره، درجش ز کفه ی میزان؛
آردت شب ذخیره یا زنبیل
غم مخور، رستمی اگر چه نماند؛
می نماند زمانه در تعطیل
بدعای رهی، بجاه و جلال؛
رهی آخر بلطف رب جلیل
غرض از هر گزند ایمن باش
که عزیز خدا نمانده ذلیل
خیل دشمن، به کعبه ی در تو
گر بعزم جدل کند تعجیل
رسدش از فرشته آنچه رسید
از ابابیل بر صحابه ی پیل
در زمان عدالتت شاها
که بمظلوم ظالم است دخیل
نه افاعی بقصد صعوه جری
ز ضیاغم، بصید عجل عجیل
تو بهر ملک، سایه اندازی
بر سر شاهش افسر است ثقیل
تبعت، تابع است و، رای رهی؛
قیصرت چاکر است و، خاقان ایل
روز هیجا، که چشم ازرق چرخ؛
گردد از گرد کحل رنگ کحیل
چون شب، از گرد تیره سطح هوا
چون نجوم، اندران سلاح صقیل
در سر سرکشان، ز فتنه ی هوا؛
در دل پردلان، ز کینه غلیل
خیزد از نای نای و سینه ی کوس
بانگ صور نخست اسرافیل
فگند رخنه بر سما و سمک
راکب و مرکب، از صیاح و صهیل
بشبستان خاک تیره شود
خیل جان را چراغ تیغ دلیل
رود از جای، پای میر اجل؛
ماند از کار، دست عزرائیل!
آسمان، کشتگان معرکه را؛
زند از سوک، جامه در خم نیل
چون خور آیی سواره در میدان
نصرتت همعنان و فتح دلیل
بر سرت چتر، سایه ی میکال
در کفت تیغ، شهپر جبریل!
تیرت آن سان رود بچشم عدو
که ز دست بتان، بمکحله میل
غیر تیغی که آختیش بخصم
غیر رخشی که ساختیش ذلیل
برق، نابرده از کسی فرمان؛
باد، نادیده از کسی تحمیل!
هر تن از لشکرت، کشاورزی است؛
که بشمشیر آبگون صقیل
دانه از سرفشاند، آب از خون؛
همچو دهقان، بکشت زار از بیل
من، نه آنم شها، که در ره نظم؛
پا نهم تا کسی کند تجمیل
لیک در حجره اوحد الدینم
شب همی داد می ز جام ثقیل
می چون سلسبیل، کش ساقی؛
هم بر ابن سبیل کرده سبیل
دفترش دیدم و، همی چیدم
گل، ز گلزارش و، رطب ز نخیل
یعنی ابیات دلکشش تا صبح
خواندمی، چون زبور و چون تنزیل
غزلی چند، کش اگر ببینند؛
حسن ترتیب و صنعت ترتیل
نکند یاد موسی از توریه
نشود شاد عیسی از انجیل
غرض، ای خسرو بلند اقبال
کافتدت بر سپهر ظل ظلیل
انوری گفت این قصیده و، رفت
رفت از رفتنش زمان طویل
شاعران را، بروست نوحه هنوز
چون هدیر، حمامگان بهدیل
من بشوق وی، این گهر سفتم؛
که خدایش دهاد، اجر جزیل
ورنه، آن سانم، این قدر دانم؛
که بلاطایل است این تطویل
تا بمعنی فاعل و مفعول
عربان آورند لفظ فعیل
چاکرت، هر یک از شریف و وضیع؛
دوستت، هر یک از عزیز و ذلیل
حرف او، در میانه خیر مقال؛
جای او، در زمانه خیر مقیل
حاسدت، هر یک از صغیر و کبیر؛
دشمنت، هر یک از نجیب و نزیل
آردش زیر پا، زمین سجین
باردش بر سر آسمان، سجیل
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۸۳ - یار شد بیوفا، کسی چکند؟!
یار شد بیوفا، کسی چکند؟!
درد شد بیدوا، کسی چکند؟!
گر تو اندیشه از خدا نکنی
چکند ای خدا، کسی چکند؟!
بیگنه کشتی و ز کشته ی خویش
خواهی ار خونبها کسی چکند؟!
مرغ نشکسته بال را، صیاد
نکند چون رها کسی چکند؟!
بکسی با چنان لبان دشنام
گر دهی، جز دعا کسی چکند؟!
بتو بیگانه، کز غرور نه یی
بکسی آشنا، کسی چکند؟!
شکوه آذر ز کس مکن چو تو را
نیست تاب جفا کسی چکند؟!
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۸۵ - دل ز یار کهن، مگر کندی
دل ز یار کهن، مگر کندی
که به یاران تازه خرسندی؟!
آه، ای نخل سرکش از جورت
کآشیان مرا پراکندی
رشته ی جان ما گسست دریغ
که به زلف تو داشت پیوندی
بی تو یعقوبم، آگهی از حال
داشت، گرداشت چون تو فرزندی!
بنوازم، چه باشد ار بیند
بنده ای لطفی از خداوندی
به تلافی گریه ی تلخم
داشت در زیر لب شکرخندی
غیر را سوختی ازین غیرت
که به جان من، آتش افکندی!
مرد آذر ز هجر و از مرگش
نتوان یافت جز تو خرسندی
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - به یک ایما، همان که می دانی
به یک ایما، همان که می دانی
برد از ما همان که می دانی
عارضت از بهار خط، چمن است
چمن آرا همان که می دانی
شمع، تو ما، همین که می بینی
سرو، تو، ما همان که می دانی
رخت امشب ز حسن روز افزون
ماه و فردا همان که می دانی
یوسف من، تو بردی از من دل
وز زلیخا همان که می دانی
از پس پرده گر نماید صبح
روی زیبا همان که می دانی
آیدش بر فراز بام سپهر
به تماشا همان که می دانی
بر سر نعشم آمدند آذر
همه،الا همان که می دانی
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - ای به سیما، همان که می دانی
ای به سیما، همان که می دانی
تو شهی ما همان که می دانی
ز آستان تو، عاشقان رفتند
مانده بر جا همان که می دانی
کوهکن، جان ز شوق کند که داشت
کارفرما همان که می دانی
چون خرامان به گلشنت بیند
افتد از پا همان که می دانی
صبح نوروز، روی روشن تو
شام یلدا همان که می دانی
باشد آذر، که شاد بنشینم
یک نفس با همان که می دانی
آذر بیگدلی : قطعات
شماره ۱ - پیش ازین، مدح هر که گفتندی
پیش ازین، مدح هر که گفتندی
یافتندی ز جود او صله ها
گر اثر می نکرد، ز آتش هجو
ریختندی بجانش آبله ها
این زمان، نه بمدح ممنون اند
نه ز هجو است بر زبان گله ها
داد داد، از فزونی امساک؛
آه آه، از کمی حوصله ها
بعد ازین بایدم فرستادن
بعدم زین گروه قافله ها
بلکه آرند مزد مرثیه پیش
فگنم چون ز نوحه زلزله ها
آدم زنده هم نمانده، دریغ
کآدمی خوار گشته قابله ها
دفتر انتخاب را گردون
داد بر باد و مانده باطله ها
از که گیرم دیت؟ که افزون است
از مجانین جنون عاقله ها!