تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۵ - قصهٔ دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش
آن دقوقی داشت خوش دیباجه‌یی
عاشق و صاحب کرامت خواجه‌یی
در زمین می‌شد چو مه بر آسمان
شب‌روان راگشته زو روشن روان
در مقامی مسکنی کم ساختی
کم دو روز اندر دهی انداختی
گفت در یک خانه گر باشم دو روز
عشق آن مسکن کند در من فروز
غرة المسکن احاذره انا
انقلی یا نفس سیری للغنا
لا اعود خلق قلبی بالمکان
کی یکون خالصا فی الامتحان
روز اندر سیر بد شب در نماز
چشم اندر شاه باز او همچو باز
منقطع از خلق نه از بد خویی
منفرد از مرد و زن نه از دویی
مشفقی بر خلق و نافع همچو آب
خوش شفعی و دعایش مستجاب
نیک و بد را مهربان و مستقر
بهتر از مادر شهی‌تر از پدر
گفت پیغامبر شما را ای مهان
چون پدر هستم شفیق و مهربان
زان سبب که جمله اجزای منید
جزو را از کل چرا بر می‌کنید؟
جزو از کل قطع شد بی‌کار شد
عضو از تن قطع شد مردار شد
تا نپیوندد به کل بار دگر
مرده باشد نبودش از جان خبر
ور بجنبد نیست آن را خود سند
عضو نو ببریده هم جنبش کند
جزو ازین کل گر برد یک سو رود
این نه آن کل است کو ناقص شود
قطع و وصل او نیاید در مقال
چیز ناقص گفته شد بهر مثال
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی
مر علی را در مثالی شیر خواند
شیر مثل او نباشد گرچه راند
از مثال و مثل و فرق آن بران
جانب قصه‌ی دقوقی ای جوان
آن که در فتویٰ امام خلق بود
گوی تقویٰ از فرشته می‌ربود
آن که اندر سیر مه را مات کرد
هم ز دین‌داری او دین رشک خورد
با چنین تقوی و اوراد و قیام
طالب خاصان حق بودی مدام
در سفر معظم مرادش آن بدی
که دمی بر بنده‌ی خاصی زدی
این همی‌گفتی چو می‌رفتی به راه
کن قرین خاصگانم ای الٰه
یا رب آن‌ها راکه بشناسد دلم
بنده و بسته‌میان و مجملم
وان که نشناسم تو ای یزدان جان
بر من محجوبشان کن مهربان
حضرتش گفتی که ای صدر مهین
این چه عشق است و چه استسقاست این؟
مهر من داری چه می‌جویی دگر؟
چون خدا با توست چون جویی بشر؟
او بگفتی یا رب ای دانای راز
تو گشودی در دلم راه نیاز
درمیان بحر اگر بنشسته‌ام
طمع در آب سبو هم بسته‌ام
همچو داوودم نود نعجه مراست
طمع در نعجه‌ی حریفم هم بخاست
حرص اندر عشق تو فخر است و جاه
حرص اندر غیر تو ننگ و تباه
شهوت و حرص نران بیشی بود
وان حیزان ننگ و بدکیشی بود
حرص مردان از ره پیشی بود
در مخنث حرص سوی پس رود
آن یکی حرص از کمال مردی است
وان دگر حرص افتضاح و سردی است
آه سری هست این جا بس نهان
که سوی خضری شود موسیٰ روان
همچو مستسقی کز آبش سیر نیست
بر هر آنچه یافتی بالله مایست
بی‌نهایت حضرت است این بارگاه
صدر را بگذار صدر توست راه
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۷ - سر طلب کردن موسی خضر را علیهماالسلام با کمال نبوت و قربت
از کلیم حق بیاموز ای کریم
بین چه می‌گوید ز مشتاقی کلیم
با چنین جاه و چنین پیغامبری
طالب خضرم ز خودبینی بری
موسیا تو قوم خود را هشته‌یی
در پی نیکوپیی سرگشته‌یی
کیقبادی رسته از خوف و رجا
چند گردی؟ چند جویی؟ تا کجا؟
آن تو با تست و تو واقف برین
آسمانا چند پیمایی زمین
گفت موسیٰ این ملامت کم کنید
آفتاب و ماه را کم ره زنید
می‌روم تا مجمع البحرین من
تا شوم مصحوب سلطان زمن
اجعل الخضر لامری سببا
ذاک او امضی و اسری حقبا
سال‌ها پرم به پر و بال‌ها
سال‌ها چه بود؟ هزاران سال‌‌ها
می‌روم یعنی نمی‌ارزد بدان؟
عشق جانان کم مدان از عشق نان
این سخن پایان ندارد ای عمو
داستان آن دقوقی را بگو
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی
آن دقوقی رحمة الله علیه
گفت سافرت مدی فی خافقیه
سال و مه رفتم سفر از عشق ماه
بی‌خبر از راه حیران در الٰه
پا برهنه می‌روی بر خار و سنگ؟
گفت من حیرانم و بی‌خویش و دنگ
تو مبین این پای‌ها را بر زمین
زان که بر دل می‌رود عاشق یقین
از ره و منزل ز کوتاه و دراز
دل چه داند؟ کوست مست دلنواز
آن دراز و کوته اوصاف تن است
رفتن ارواح دیگر رفتن است
تو سفرکردی ز نطفه تا به عقل
نه به گامی بود نه منزل نه نقل
سیر جان بی‌چون بود در دور و دیر
جسم ما از جان بیاموزید سیر
سیر جسمانه رها کرد او کنون
می‌رود بی‌چون نهان در شکل چون
گفت روزی می‌شدم مشتاق‌وار
تا ببینم در بشر انوار یار
تا ببینم قلزمی در قطره‌یی
آفتابی درج اندر ذره‌یی
چون رسیدم سوی یک ساحل به گام
بود بی‌گه گشته روز و وقت شام
مولوی : دفتر سوم
بخش ۸۹ - نمودن مثال هفت شمع سوی ساحل
هفت شمع از دور دیدم ناگهان
اندر آن ساحل شتابیدم بدان
نور شعله‌ی هر یکی شمعی ازان
بر شده خوش تا عنان آسمان
خیره گشتم خیرگی هم خیره گشت
موج حیرت عقل را از سر گذشت
این چگونه شمع‌ها افروخته‌ست
کین دو دیده‌ی خلق ازین‌ها دوخته‌ست؟
خلق جویان چراغی گشته بود
پیش آن شمعی که بر مه می‌فزود
چشم‌بندی بد عجب بر دیده‌ها
بندشان می‌کرد یهدی من یشا
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۰ - شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع
باز می‌دیدم که می‌شد هفت یک
می‌شکافد نور او جیب فلک
باز آن یک بار دیگر هفت شد
مستی و حیرانی من زفت شد
اتصالاتی میان شمع‌ها
که نیاید بر زبان و گفت ما
آن که یک دیدن کند ادارک آن
سال‌ها نتوان نمودن از زبان
آن که یک دم بیندش ادراک هوش
سال‌ها نتوان شنودن آن به گوش
چون که پایانی ندارد رو الیک
زان که لا احصی ثناء ما علیک
پیش تر رفتم دوان کان شمع‌ها
تا چه چیز است از نشان کبریا؟
می‌شدم بی‌خویش و مدهوش و خراب
تا بیفتادم ز تعجیل و شتاب
ساعتی بی‌هوش و بی‌عقل اندرین
اوفتادم بر سر خاک زمین
باز با هوش آمدم برخاستم
در روش گویی نه سر نه پاستم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۱ - نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد
هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد
نورشان می‌شد به سقف لاژورد
پیش آن انوار نور روز درد
از صلابت نورها را می‌سترد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۲ - باز شدن آن شمعها هفت درخت
باز هر یک مرد شد شکل درخت
چشمم از سبزی ایشان نیک بخت
زانبهی برگ پیدا نیست شاخ
برگ هم گم گشته از میوه‌ی فراخ
هر درختی شاخ بر سدره زده
سدره چه بود؟ از خلا بیرون شده
بیخ هر یک رفته در قعر زمین
زیرتر از گاو و ماهی بد یقین
بیخشان از شاخ خندان‌روی‌تر
عقل ازان اشکالشان زیر و زبر
میوه‌یی که بر شکافیدی ز زور
همچو آب از میوه جستی برق نور
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۳ - مخفی بودن آن درختان ازچشم خلق
این عجب‌تر که بر ایشان می‌گذشت
صد هزاران خلق از صحرا و دشت
ز آرزوی سایه جان می‌باختند
از گلیمی سایه‌بان می‌ساختند
سایهٔ آن را نمی‌دیدند هیچ
صد تفو بر دیده‌های پیچ پیچ
ختم کرده قهر حق بر دیده‌ها
که نبیند ماه را بیند سها
ذره‌یی را بیند و خورشید نه
لیک از لطف و کرم نومید نه
کاروان‌ها بی نوا وین میوه‌ها
پخته می‌ریزد چه سحر است ای خدا؟
سیب پوسیده همی‌چیدند خلق
درهم افتاده به یغما خشک‌حلق
گفته هر برگ و شکوفه‌ی آن غصون
دم به دم یا لیت قومی یعلمون
بانگ می‌آمد ز سوی هر درخت
سوی ما آیید خلق شوربخت
بانگ می‌آمد ز غیرت بر شجر
چشمشان بستیم کلا لا وزر
گر کسی می‌گفتشان کین سو روید
تا ازین اشجار مستسعد شوید
جمله می‌گفتند کین مسکین مست
از قضاء الله دیوانه شده‌ست
مغز این مسکین ز سودای دراز
وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز
او عجب می‌ماند یا رب حال چیست؟
خلق را این پرده و اضلال چیست؟
خلق گوناگون با صد رای و عقل
یک قدم آن سو نمی‌آرند نقل
عاقلان و زیرکانشان ز اتفاق
گشته منکر زین چنین باغی و عاق
یا منم دیوانه و خیره شده
دیو چیزی مر مرا بر سر زده
چشم می‌مالم به هر لحظه که من
خواب می‌بینم خیال اندر زمن
خواب چه بود؟ بر درختان می‌روم
میوه‌هاشان می‌خورم چون نگروم؟
باز چون من بنگرم در منکران
که همی‌گیرند زین بستان کران
با کمال احتیاج و افتقار
ز آرزوی نیم غوره جان سپار
ز اشتیاق و حرص یک برگ درخت
می‌زنند این بی‌نوایان آه سخت
در هزیمت زین درخت و زین ثمار
این خلایق صد هزار اندر هزار
باز می‌گویم عجب من بی‌خودم
دست در شاخ خیالی در زدم
حتی اذا ما استیاس الرسل بگو
تا بظنوا انهم قد کذبوا
این قرائت خوان که تخفیف کذب
این بود که خویش بیند محتجب
در گمان افتاد جان انبیا
ز اتفاق منکری اشقیا
جاءهم بعد التشکک نصرنا
ترکشان گو بر درخت جان برآ
می‌خور و می‌ده بدان کش روزی است
هر دم و هر لحظه سحرآموزی است
خلق‌گویان ای عجب این بانگ چیست؟
چون که صحرا از درخت و بر تهی‌ست؟
گیج گشتیم از دم سوداییان
که به نزدیک شما باغ است و خوان
چشم می‌مالیم این جا باغ نیست
یا بیابانی‌ست یا مشکل رهی‌ست
ای عجب چندین دراز این گفت و گو
چون بود بیهوده ور خود هست کو؟
من همی‌گویم چو ایشان ای عجب
این چنین مهری چرا زد صنع رب؟
زین تنازع‌ها محمد در عجب
در تعجب نیز مانده بولهب
زین عجب تا آن عجب فرقی‌ست ژرف
تا چه خواهد کرد سلطان شگرف
ای دقوقی تیزتر ران هین خموش
چند گویی؟ چند؟ چون قحط‌ست گوش
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۴ - یک درخت شدن آن هفت درخت
گفت راندم پیش تر من نیک بخت
باز شد آن هفت جمله یک درخت
هفت می‌شد فرد می‌شد هر دمی
من چه سان می‌گشتم ازحیرت همی
بعد ازان دیدم درختان در نماز
صف کشیده چون جماعت کرده ساز
یک درخت از پیش مانند امام
دیگران اندر پس او در قیام
آن قیام و آن رکوع و آن سجود
از درختان بس شگفتم می‌نمود
یاد کردم قول حق را آن زمان
گفت النجم و شجر را یسجدان
این درختان را نه زانو نه میان
این چه ترتیب نماز است آن چنان؟
آمد الهام خدا کی با فروز
می‌عجب داری ز کار ما هنوز؟
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۵ - هفت مرد شدن آن هفت درخت
بعد دیری گشت آن‌ها هفت مرد
جمله در قعده پی یزدان فرد
چشم می‌مالم که آن هفت ارسلان
تا کیانند و چه دارند از جهان؟
چون به نزدیکی رسیدم من ز راه
کردم ایشان را سلام از انتباه
قوم گفتندم جواب آن سلام
ای دقوقی مفخر و تاج کرام
گفتم آخر چون مرا بشناختند؟
پیش ازین بر من نظر ننداختند؟
از ضمیر من بدانستند زود
یکدگر را بنگریدند از فرود
پاسخم دادند خندان کی عزیز
این بپوشیده‌ست اکنون بر تو نیز؟
بر دلی کو در تحیر با خداست
کی شود پوشیده راز چپ و راست؟
گفتم ار سوی حقایق بشکفند
چون ز اسم حرف رسمی واقفند؟
گفت اگر اسمی شود غیب از ولی
آن ز استغراق دان نز جاهلی
بعد ازان گفتند ما را آرزوست
اقتدا کردن به تو ای پاک دوست
گفتم آری لیک یک ساعت که من
مشکلاتی دارم از دور زمن
تا شود آن حل به صحبت‌های پاک
که به صحبت روید انگوری ز خاک
دانهٔ پرمغز با خاک دژم
خلوتی و صحبتی کرد از کرم
خویشتن در خاک کلی محو کرد
تا نماندش رنگ و بو و سرخ و زرد
از پس آن محو قبض او نماند
پرگشاد و بسط شد مرکب براند
پیش اصل خویش چون بی‌خویش شد
رفت صورت جلوهٔ معنیش شد
سر چنین کردند هین فرمان تو راست
تف دل از سر چنین کردن بخاست
ساعتی با آن گروه مجتبیٰ
چون مراقب گشتم و از خود جدا
هم در آن ساعت ز ساعت رست جان
زان که ساعت پیر گرداند جوان
جمله تلوین‌ها ز ساعت خاسته‌ست
رست از تلوین که از ساعت برست
چون ز ساعت ساعتی بیرون شوی
چون نماند محرم بی‌چون شوی
ساعت از بی‌ساعتی آگاه نیست
زان کش آن سو جز تحیر راه نیست
هر نفر را بر طویله‌ی خاص او
بسته‌اند اندر جهان جست و جو
منتصب بر هر طویله رایضی
جز به دستوری نیاید رافضی
از هوس گر از طویله بسکلد
در طویله‌ی دیگران سر در کند
در زمان آخرجیان چست خوش
گوشهٔ افسار او گیرند و کش
حافظان را گر نبینی ای عیار
اختیارت را ببین بی اختیار
اختیاری می‌کنی و دست و پا
بر گشادستت چرا حبسی؟ چرا؟
روی در انکار حافظ برده‌یی
نام تهدیدات نفسش کرده‌یی
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۶ - پیش رفتن دقوقی رحمة الله علیه به امامت
این سخن پایان ندارد تیز دو
هین نماز آمد دقوقی پیش رو
ای یگانه هین دوگانه بر گزار
تا مزین گردد از تو روزگار
ای امام چشم‌روشن در صلا
چشم روشن باید ایدر پیشوا
در شریعت هست مکروه ای کیا
در امامت پیش کردن کور را
گرچه حافظ باشد و چست و فقیه
چشم روشن به وگر باشد سفیه
کور را پرهیز نبود از قذر
چشم باشد اصل پرهیز و حذر
او پلیدی را نبیند در عبور
هیچ مؤمن را مبادا چشم کور
کور ظاهر در نجاسه‌ی ظاهر است
کور باطن در نجاسات سر است
این نجاسه‌ی ظاهر از آبی رود
آن نجاسه‌ی باطن افزون می‌شود
جز به آب چشم نتوان شستن آن
چون نجاسات بواطن شد عیان
چون نجس خوانده‌ست کافر را خدا
آن نجاست نیست بر ظاهر ورا
ظاهر کافر ملوث نیست زین
آن نجاست هست در اخلاق و دین
این نجاست بویش آید بیست گام
وان نجاست بویش از ری تا به شام
بلکه بویش آسمان‌ها بر رود
بر دماغ حور و رضوان بر شود
این چه می‌گویم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست
فهم آب است و وجود تن سبو
چون سبو بشکست ریزد آب ازو
این سبو را پنج سوراخ است ژرف
اندرو نه آب ماند خود نه برف
امر غضوا غضة ابصارکم
هم شنیدی راست ننهادی تو سم
از دهانت نطق فهمت را برد
گوش چون ریگ است فهمت را خورد
هم چنین سوراخ‌های دیگرت
می‌کشاند آب فهم مضمرت
گر ز دریا آب را بیرون کنی
بی‌عوض آن بحر را هامون کنی
بی‌گه است ارنه بگویم حال را
مدخل اعواض را وابدال را
کان عوض‌ها وان بدل‌ها بحر را
از کجا آید ز بعد خرج‌ها
صد هزاران جانور زو می‌خورند
ابرها هم از برونش می‌برند
باز دریا آن عوض‌ها می‌کشد
از کجا دانند اصحاب رشد؟
قصه‌ها آغاز کردیم از شتاب
ماند بی‌مخلص درون این کتاب
ای ضیاء الحق حسام الدین راد
که فلک وارکان چو تو شاهی نزاد
تو به نادر آمدی در جان و دل
ای دل و جان از قدوم تو خجل
چند کردم مدح قوم ما مضیٰ
قصد من زان‌ها تو بودی زاقتضا
خانهٔ خود را شناسد خود دعا
تو به نام هر که خواهی کن ثنا
بهر کتمان مدیح از نا محل
حق نهاده‌ست این حکایات و مثل
گر چنان مدح از تو آمد هم خجل
لیک بپذیرد خدا جهد المقل
حق پذیرد کسره‌یی دارد معاف
کز دو دیده‌ی کور دو قطره کفاف
مرغ و ماهی داند آن ابهام را
که ستودم مجمل این خوش‌نام را
تا برو آه حسودان کم وزد
تا خیالش را به دندان کم گزد
خود خیالش را کجا یابد حسود؟
در وثاق موش طوطی کی غنود؟
آن خیال او بود از احتیال
موی ابروی وی است آن نه هلال
مدح تو گویم برون از پنج و هفت
بر نویس اکنون دقوقی پیش رفت
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۷ - پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم
در تحیات و سلام الصالحین
مدح جمله انبیا آمد عجین
مدح‌ها شد جملگی آمیخته
کوزه‌ها در یک لگن در ریخته
زان که خود ممدوح جز یک بیش نیست
کیش‌ها زین روی جز یک کیش نیست
دان که هر مدحی به نور حق رود
بر صور واشخاص عاریت بود
مدح‌ها جز مستحق را کی کنند؟
لیک بر پنداشت گمره می‌شوند
همچو نوری تافته بر حایطی
حایط آن انوار را چون رابطی
لاجرم چون سایه سوی اصل راند
ضال مه گم کرد و زاستایش بماند
یا ز چاهی عکس ماهی وا نمود
سر به چه در کرد و آن را می‌ستود
در حقیقت مادح ماه است او
گرچه جهل او به عکسش کرد رو
مدح او مه‌راست نه آن عکس را
کفر شد آن چون غلط شد ماجرا
کز شقاوت گشت گم‌ره آن دلیر
مه به بالا بود و او پنداشت زیر
زین بتان خلقان پریشان می‌شوند
شهوت رانده پشیمان می‌شوند
زان که شهوت با خیالی رانده است
وز حقیقت دورتر وا مانده است
با خیالی میل تو چون پر بود
تا بدان پر بر حقیقت بر شود
چون براندی شهوتی پرت بریخت
لنگ گشتی وان خیال از تو گریخت
پر نگه دار و چنین شهوت مران
تا پر میلت برد سوی جنان
خلق پندارند عشرت می‌کنند
بر خیالی پر خود بر می‌کنند
وام‌دار شرح این نکته شدم
مهلتم ده معسرم زان تن زدم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۸ - اقتدا کردن قوم از پس دقوقی
پیش در شد آن دقوقی در نماز
قوم همچون اطلس آمد او طراز
اقتدا کردند آن شاهان قطار
در پی آن مقتدای نامدار
چون که با تکبیرها مقرون شدند
همچو قربان از جهان بیرون شدند
معنی تکبیر این است ای امام
کی خدا پیش تو ما قربان شدیم
وقت ذبح الله اکبر می‌کنی
هم چنین در ذبح نفس کشتنی
تن چو اسماعیل و جان همچون خلیل
کرد جان تکبیر بر جسم نبیل
گشت کشته تن ز شهوت‌ها و آز
شد به بسم الله بسمل در نماز
چون قیامت پیش حق صف‌ها زده
در حساب و در مناجات آمده
ایستاده پیش یزدان اشک‌ریز
بر مثال راست‌خیز رستخیز
حق همی‌گوید چه آوردی مرا
اندرین مهلت که دادم من تو را؟
عمر خود را در چه پایان برده‌یی؟
قوت و قوت در چه فانی کرده‌یی؟
گوهر دیده کجا فرسوده‌یی؟
پنج حس را در کجا پالوده‌یی؟
چشم و گوش و هوش و گوهرهای عرش
خرج کردی چه خریدی تو ز فرش؟
دست و پا دادمت چون بیل و کلند
من ببخشیدم ز خود آن کی شدند؟
هم چنین پیغام‌های دردگین
صد هزاران آید از حضرت چنین
در قیام این گفته‌ها دارد رجوع
وز خجالت شد دوتا او در رکوع
قوت استادن از خجلت نماند
در رکوع از شرم تسبیحی بخواند
باز فرمان می‌رسد بردار سر
از رکوع و پاسخ حق بر شمر
سر بر آرد از رکوع آن شرمسار
باز اندر رو فتد آن خام‌کار
باز فرمان آیدش بردار سر
از سجود و واده از کرده خبر
سر بر آرد او دگر ره شرمسار
اندر افتد باز در رو همچو مار
باز گوید سر بر آر و باز گو
که بخواهم جست از تو مو به مو
قوت پا ایستادن نبودش
که خطاب هیبتی بر جان زدش
پس نشیند قعده زان بار گران
حضرتش گوید سخن گو با بیان
نعمتت دادم بگو شکرت چه بود؟
دادمت سرمایه هین بنمای سود
رو به دست راست آرد در سلام
سوی جان انبیا و آن کرام
یعنی ای شاهان شفاعت کین لئیم
سخت در گل ماندش پای و گلیم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۹۹ - بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن
انبیا گویند روز چاره رفت
چاره آن جا بود و دست‌افزار زفت
مرغ بی‌هنگامی ای بدبخت رو
ترک ما گو خون ما اندر مشو
رو بگرداند به سوی دست چپ
در تبار و خویش گویندش که خپ
هین جواب خویش گو با کردگار
ما که‌ایم ای خواجه دست از ما بدار
نه ازین سو نه ازان سو چاره شد
جان آن بیچاره‌دل صد پاره شد
از همه نومید شد مسکین کیا
پس برآرد هر دو دست اندر دعا
کز همه نومید گشتم ای خدا
اول و آخر تویی و منتها
در نماز این خوش اشارت‌ها ببین
تا بدانی کین بخواهد شد یقین
بچه بیرون آر از بیضه‌ی نماز
سر مزن چون مرغ بی‌تعظیم و ساز
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۰ - شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن
آن دقوقی در امامت کرد ساز
اندر آن ساحل در آمد در نماز
وان جماعت در پی او در قیام
اینت زیبا قوم و بگزیده امام
ناگهان چشمش سوی دریا فتاد
چون شنید از سوی دریا داد داد
در میان موج دید او کشتی‌یی
در قضا و در بلا و زشتی‌یی
هم شب و هم ابر و هم موج عظیم
این سه تاریکی و از غرقاب بیم
تند بادی همچو عزراییل خاست
موج‌ها آشوفت اندر چپ و راست
اهل کشتی از مهابت کاسته
نعره واویل‌ها برخاسته
دست‌ها در نوحه بر سر می‌زدند
کافر و ملحد همه مخلص شدند
با خدا با صد تضرع آن زمان
عهدها و نذرها کرده به جان
سر برهنه در سجود آن‌ها که هیچ
رویشان قبله ندید از پیچ پیچ
گفته که بی‌فایده‌ست این بندگی
آن زمان دیده در آن صد زندگی
از همه اومید ببریده تمام
دوستان و خال و عم بابا و مام
زاهد و فاسق شد آن دم متقی
همچو در هنگام جان کندن شقی
نه ز چپشان چاره بود و نه ز راست
حیله‌ها چون مرد هنگام دعاست
در دعا ایشان و در زاری و آه
بر فلک زایشان شده دود سیاه
دیو آن دم از عداوت بین بین
بانگ زد کی سگ‌پرستان علتین
مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق
عاقبت خواهد بدن این اتفاق
چشمتان تر باشد از بعد خلاص
که شوید از بهر شهوت دیو خاص
یادتان ناید که روزی در خطر
دستتان بگرفت یزدان از قدر
این همی‌آمد ندا از دیو لیک
این سخن را نشنود جز گوش نیک
راست فرموده‌ست با ما مصطفی
قطب و شاهنشاه و دریای صفا
کانچه جاهل دید خواهد عاقبت
عاقلان بینند ز اول مرتبت
کارها زآغاز اگر غیب است و سر
عاقل اول دید و آخر آن مصر
اولش پوشیده باشد و آخر آن
عاقل و جاهل ببیند در عیان
گر نبینی واقعه‌ی غیب ای عنود
حزم را سیلاب کی اندر ربود؟
حزم چه بود؟ بدگمانی بر جهان
دم به دم بیند بلای ناگهان
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۱ - تصورات مرد حازم
آن چنان که ناگهان شیری رسید
مرد را بربود و در بیشه کشید
او چه اندیشد در آن بردن؟ ببین
تو همان اندیش ای استاد دین
می‌کشد شیر قضا در بیشه‌ها
جان ما مشغول کار و پیشه‌ها
آن چنان کز فقر می‌ترسند خلق
زیر آب شور رفته تا به حلق
گر بترسندی ازان فقرآفرین
گنج‌هاشان کشف گشتی در زمین
جمله‌شان از خوف غم در عین غم
در پی هستی فتاده در عدم
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی
چون دقوقی آن قیامت را بدید
رحم او جوشید و اشک او دوید
گفت یا رب منگر اندر فعلشان
دستشان گیر ای شه نیکو نشان
خوش سلامتشان به ساحل باز بر
ای رسیده دست تو در بحر و بر
ای کریم و ای رحیم سرمدی
در گذار از بدسگالان این بدی
ای بداده رایگان صد چشم و گوش
بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش
پیش از استحقاق بخشیده عطا
دیده از ما جمله کفران و خطا
ای عظیم از ما گناهان عظیم
تو توانی عفو کردن در حریم
ما ز آز و حرص خود را سوختیم
وین دعا را هم ز تو آموختیم
حرمت آن که دعا آموختی
در چنین ظلمت چراغ افروختی
هم چنین می‌رفت بر لفظش دعا
آن زمان چون مادران با وفا
اشک می‌رفت از دو چشمش وان دعا
بی‌خود از وی می بر آمد بر سما
آن دعای بی‌خودان خود دیگر است
آن دعا زو نیست گفت داور است
آن دعا حق می‌کند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطه‌ی مخلوق نه اندر میان
بی‌خبر زان لابه کردن جسم و جان
بندگان حق رحیم و بردبار
خوی حق دارند در اصلاح کار
مهربان بی‌رشوتان یاری‌گران
در مقام سخت و در روز گران
هین بجو این قوم را ای مبتلا
هین غنیمت دارشان پیش از بلا
رست کشتی از دم آن پهلوان
واهل کشتی را به جهد خود گمان
که مگر بازوی ایشان در حذر
بر هدف انداخت تیری از هنر
پا رهاند روبهان را در شکار
وان زدم دانند روباهان غرار
عشق‌ها با دم خود بازند کین
می‌رهاند جان ما را در کمین
روبها پا را نگه دار از کلوخ
پا چو نبود دم چه سود ای چشم‌شوخ
ما چو روباهان و پای ما کرام
می‌رهاندمان ز صدگون انتقام
حیلهٔ باریک ما چون دم ماست
عشق‌ها بازیم با دم چپ و راست
دم بجنبانیم زاستدلال و مکر
تا که حیران ماند از ما زید و بکر
طالب حیرانی خلقان شدیم
دست طمع اندر الوهیت زدیم
تا به افسون مالک دل‌ها شویم
این نمی‌بینیم ما کندر گویم
در گوی و در چهی ای قلتبان
دست وادار از سبال دیگران
چون به بستانی رسی زیبا و خوش
بعد ازان دامان خلقان گیر و کش
ای مقیم حبس چار و پنج و شش
نغز جایی دیگران را هم بکش
ای چو خربنده حریف کون خر
بوسه گاهی یافتی ما را ببر
چون ندادت بندگی دوست دست
میل شاهی از کجایت خاسته‌ست؟
در هوای آن که گویندت زهی
بسته‌یی در گردن جانت زهی
روبها این دم حیلت را بهل
وقف کن دل بر خداوندان دل
در پناه شیر کم ناید کباب
روبها تو سوی جیفه کم شتاب
تو دلا منظور حق آن گه شوی
که چو جزوی سوی کل خود روی
حق همی‌گوید نظرمان در دل است
نیست بر صورت که آن آب و گل است
تو همی‌گویی مرا دل نیز هست
دل فراز عرش باشد نه به پست
در گل تیره یقین هم آب هست
لیک زان آبت نشاید آب‌دست
زان که گر آب است مغلوب گل است
پس دل خود را مگو کین هم دل است
آن دلی کز آسمان‌ها برتر است
آن دل ابدال یا پیغامبر است
پاک گشته آن ز گل صافی شده
در فزونی آمده وافی شده
ترک گل کرده سوی بحر آمده
رسته از زندان گل بحری شده
آب ما محبوس گل مانده‌ست هین
بحر رحمت جذب کن ما را ز طین
بحر گوید من تو را در خود کشم
لیک می‌لافی که من آب خوشم
لاف تو محروم می‌دارد تو را
ترک آن پنداشت کن در من درآ
آب گل خواهد که در دریا رود
گل گرفته پای آب و می‌کشد
گر رهاند پای خود از دست گل
گل بماند خشک و او شد مستقل
آن کشیدن چیست از گل آب را؟
جذب تو نقل و شراب ناب را
هم چنین هر شهوتی اندر جهان
خواه مال و خواه جاه و خواه نان
هر یکی زین‌ها تورا مستی کند
چون نیابی آن خمارت می‌زند
این خمار غم دلیل آن شده‌ست
که بدان مفقود مستی‌ات بده‌ست
جز به اندازه‌ی ضرورت زین مگیر
تا نگردد غالب و بر تو امیر
سر کشیدی تو که من صاحب‌دلم
حاجت غیری ندارم واصلم
آن چنان که آب در گل سر کشد
که منم آب و چرا جویم مدد؟
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجرم دل زاهل دل برداشتی
خود روا داری که آن دل باشد این
کو بود در عشق شیر و انگبین؟
لطف شیر و انگبین عکس دل است
هر خوشی را آن خوش از دل حاصل است
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سایهٔ دل چون بود دل را غرض؟
آن دلی کو عاشق مال است و جاه
یا زبون این گل و آب سیاه
یا خیالاتی که در ظلمات او
می‌پرستدشان برای گفت و گو
دل نباشد غیر آن دریای نور
دل نظرگاه خدا وآنگاه کور؟
نه دل اندر صد هزاران خاص و عام
در یکی باشد کدام است؟ آن کدام؟
ریزهٔ دل را بهل دل را بجو
تا شود آن ریزه چون کوهی ازو
دل محیط است اندرین خطه‌ی وجود
زر همی‌افشاند از احسان و جود
از سلام حق سلامی‌ها نثار
می‌کند بر اهل عالم اختیار
هر که را دامن درست است و معد
آن نثار دل بر آن کس می‌رسد
دامن تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگ فجور
تا ندرد دامنت زان سنگ‌ها
تا بدانی نقد را از رنگ‌ها
سنگ پر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
از خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود
کی نماید کودکان را سنگ سنگ
تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ؟
پیر عقل آمد نه آن موی سپید
مو نمی‌گنجد درین بخت و امید
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۳ - انکار کردن آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقی و پریدن ایشان و ناپیدا شدن در پردهٔ غیب و حیران شدن دقوقی کی در هوا رفتند یا در زمین
چون رهید آن کشتی و آمد به کام
شد نماز آن جماعت هم تمام
فجفجی افتادشان با همدگر
کین فضولی کیست از ما ای پدر؟
هر یکی با آن دگر گفتند سر
از پس پشت دقوقی مستتر؟
گفت هر یک من نکردستم کنون
این دعا نه از برون نه از درون
گفت مانا این امام ما ز درد
بوالفضولانه مناجاتی بکرد
گفت آن دیگر که ای یار یقین
مر مرا هم می‌نماید این چنین
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
چون نگه کردم سپس تا بنگرم
که چه می‌گویند آن اهل کرم
یک از ایشان را ندیدم در مقام
رفته بودند از مقام خود تمام
نه به چپ نه راست نه بالا نه زیر
چشم تیز من نشد بر قوم چیر
درها بودند گویی آب گشت
نه نشان پا و نه گردی به دشت
در قباب حق شدند آن دم همه
در کدامین روضه رفتند آن رمه؟
درتحیر ماندم کین قوم را
چون بپوشانید حق بر چشم ما؟
آن چنان پنهان شدند از چشم او
مثل غوطه‌ی ماهیان در آب جو
سال‌ها درحسرت ایشان بماند
عمرها در شوق ایشان اشک راند
تو بگویی مرد حق اندر نظر
کی در آرد با خدا ذکر بشر؟
خر ازین می‌خسبد این جا ای فلان
که بشر دیدی تو ایشان را نه جان
کار ازین ویران شده‌ست ای مرد خام
که بشر دیدی مر این‌ها را چو عام
تو همان دیدی که ابلیس لعین
گفت من از آتشم آدم ز طین
چشم ابلیسانه را یک دم ببند
چند بینی صورت آخر؟ چند چند؟
ای دقوقی با دو چشم همچو جو
هین مبر اومید ایشان را بجو
هین بجو که رکن دولت جستن است
هر گشادی در دل اندر بستن است
از همه کار جهان پرداخته
کو و کو می‌گو به جان چون فاخته
نیک بنگر اندرین ای محتجب
که دعا را بست حق بر استجب
هر که را دل پاک شد از اعتدال
آن دعایش می‌رود تا ذوالجلال
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۰۴ - باز شرح کردن حکایت آن طالب روزی حلال بی کسب و رنج در عهد داود علیه السلام و مستجاب شدن دعای او
یادم آمد آن حکایت کان فقیر
روز و شب می‌کرد افغان و نفیر
وز خدا می‌خواست روزی حلال
بی شکار و رنج و کسب و انتقال
پیش ازین گفتیم بعضی حال او
لیک تعویق آمد و شد پنج‌تو
هم بگوییمش کجا خواهد گریخت؟
چون زابر فضل حق حکمت بریخت
صاحب گاوش بدید و گفت هین
ای به ظلمت گاو من گشته رهین
هین چراکشتی بگو گاو مرا؟
ابله طرار انصاف اندرا
گفت من روزی ز حق می‌خواستم
قبله را از لابه می‌آراستم
آن دعای کهنه‌ام شد مستجاب
روزی من بود کشتم نک جواب
او ز خشم آمد گریبانش گرفت
چند مشتی زد به رویش ناشکفت